سلام مهمان عزیز، اگر این پیغام را مشاهده نموده ای به معنی آن است که شما هنوز ثبت نام نکردی. برای ثبت نام اینجا کلیک کن و از تمام امکانات انجمن ما استفاده کن و لذت ببر.
اگر قبلا ثبت نام کرده اید، وارد شوید.


 
ثبت نام


امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
ترجمه دراما آلبوم Ada Wong

#1
سلام دوستان


در این تاپیک ترجمه ی دراما آلبوم Ada Wong قرار میگیره . داستانی هست در خصوص آلوده شدن روستایی به اسم لویر تایگر بعد از راکون سیتی . داستان در فرانسه اتفاق میفته و در این بین جریان هایی پیش خواهد اومد که میتونید بخونید .



شب اول
اعزام نیروی فرانسه

شب دوم
کابوس قلعه قدیمی

شب سوم
لیان....

شب چهارم
ایدا برگرد به زندگی


شب اول- اعزام نیروی فرانسوی

            1. مقدمه
در سال 1998 شهر راکون در غرب میانه آمریکا توسط ویروس G وT که توسط شرکت بین المللی داروسازی آمبرلا ساخته شدند سقوط کرد.
شری دختر ویلیام برکین کسی که این دو ویروس را ساخته، توانست به کمک مگ و کلانتر آلن از Stone Ville، شهری که تحت تاثیر ترس از ویروس ها قرار گرفت فرار کند، اما در این موقع مواضع در فرانسه تغییر کرد و حادثه جدیدی رخ داد.


          2.  فرانسه ● روستای LOIRE (شب هنگام)

(راوی) واک واک واک واک .... صدای انعکاس از پروانه های هلی کوپتر
این هلی کوپتر نیروی هوایی فرانسه است
رئیس خدمه فرمانده جیکوب (33 ساله) و زیردستانش سرجوخه فیلیپ (26 ساله) و سرجوخه گاستون (24 ساله).
(راوی)  سر وصدای بی سیم، سربازان حرف زدنشان را متوقف کردند.

بی سیم: این مرکز فرماندهی عملیات است، لویر تایگر جواب بده ( تکرار)
جول: لویر تایگرم ....همه چی آرومه
گاستون:  میخوام هر چه زود تر به خونه برگردم و شراب بخورم
جیکوب: سریع نشونه گیری کنید ! جول نور افکنو روشن کن
جول: اطاعت !
گزارش فیلیپ: 5 اکتبر 1998، زمان محلی 2044، رمز عملیات: لویر تایگر، توصیف: سرجوخه رائول فیلیپ. واحد 405 از دسته 21 نیروی هوایی فرانسه، ما دستوراتی علیه روستای لویر در جنوب غرب فرانسه دریافت کردیم جمعیتی حدود 1200 نفر داره که باید کل روستا سوزونده بشه . یک بیماری واگیر شیوع پیدا کرده و ما گزارشاتی دریافت کردیم که روستا در طی 3 روز بدون هیچ بازمانده ای نابود شده.

جول: رئیس ، سقف کلیسا در ساعت 10 قابل رویتــه .
جیکوب: ما به روستای لویر رسیدیم. بیان با بمب های آتش زا سریع و درست حسابی بسوزونیمش و برگردیم خونه.
گاستون: اطاعت . شماره یک، آتش ! شماره دو، آتش ...!

(راوی) بمب های آتش زا به ترتیب شلیک شدند. صدای انفجار و تبدیل ان به آتش از ساختمان ها آمد

گاستون: هه هه ، آتش بازیه. (و شروع به گفتن کرد ) شماره سه
فیلیپ:صبر کن گاستون! کسی اونجاست! رئیس یه شخصی داره در موقعیت ساعت سه میدوه
جیکوب: چی؟؟؟
گاستون: یه زنه که داره به سمت کلیسا میره و یک لباس قرمز نبرد پوشیده... اوه یه کلت هم داره .
جیکوب: دوربین چشمی رو بهم بده! (با حالت مبهوت گفت) اون زنه...
فیلیپ: اونو میشناسی؟
جیکوب: ( در حال مخفی سازی) جول هلی کوپترو در میدان روستا فرود بیار

جول: میدان دریایی از آتشه، فرود اومدن خطرناکه
جیکوب: مشکلی نیست فرود بیا

(راوی) در اون لحظه سقف کلیسا با یک صدای بلند فرو ریخت.

فیلیپ: لعنتی ! سقف آتیش گرفت !
گاستون: اون زنه زیر سقف گیر افتاده !
جیکوب: بجنب جول !

(راوی): هلی کوپتر فرود آمد .

          3.  روستای لویر ● میدان

هلی کوپتر در روستای در حال سوختن فرود آمد

جیکوب: همه ماسک های حفاظتیشونو بزنن !

*سپس همه ی اعضا ماسک هایشان را زدند و صدایشان بم شد.

جیکوب: جول اینجا منتظر بمون تا هر لحظه خواستیم پرواز کنیم. بیاید آقایون!

(راوی): رد پای سه ادم در حال دویدن و صدای فرو ریختن از خانه های روستا میاد .

فیلیپ: اونجا، زیر اون تخته سنگ
جیکوب: اونو بکش بیرون، با مرکز فرماندهی تماس میگیرم. این لویر تایگره، مرکز فرماندهی جواب بدین مرکز فرماندهی جواب بدین .
بی سیم: این مرکز فرماندهیه .
جیکوب: ما یه بازمانده در روستای لویر پیدا کردیم. یک کلت در لباس قرمز نبردش داره. ممکنه زنه مربوط به A از فایل شماره 43 ... (صدایش به تدریج قطع شد)
گاستون: واضحه که این زن فرانسوی نیست، من میگم اون یا چینیه یا تایوانی
فیلیپ: بجنب، ادامه بده ، من اونو میکشم بیرون . حالا !

(راوی) : در طی حرکت دادن تخته سنگ ، آن دو اون زن رو کشیدن بیرون .

فیلیپ: وای مردم از خستگی ! پوووف..
جیکوب: اطاعت . (او بی سیم رو خاموش کرد و برگشت) کمک میخوای؟ فیلیپ اون کلتو ازش جدا کن، هویتش هنوز معلوم نیست، بدنشو بازرسی کن.
فیلیپ: چیزی اینجا نیس
جیکوب: خیلی خوب گاستون  اونو رو شونه هات حمل کن، به هلیکوپتر برمیگردیم

(راوی) : ناگهان بنگ، صدای یک انفجار میاد .

گاستون: وای رئیس نه ، هلی کوپتر، هلی کوپتر منفجر شد
جیکوب: چی؟! جول؟!
فیلیپ: او از کابین خلبان پرید بیرون و داره به این سمت میدوه

(راوی): هلی کوپتر شعله ور شد. صدای پاهایی که از سمت اون میان ، میومد .

فیلیپ: حالت خوبه جول؟!
جول(نفس نفس زنان) لعنتی، یک لحظه دیر کرده بودم میمردم. خونه ای که جلوی من بود سوخت و با هلی کوپتر برخورد کرد
گاستون: شوخی میکنی ...؟ ، با این وضعیت چه جوری بریم خونه؟
زن(ایدا) : تو...
گاستون: زنه داره به هوش میاد
زن(ایدا): اینجا...

*تصور کنید که ایدا از اول تا آخر با آرامش و بی تفاوتی صحبت میکرد.

فیلیپ: این روستای لویر تایگره
جیکوب: فیلیپ با مرگز فرماندهی تماس بگیر و درخواست کمک کن
فیلیپ: اطاعت. این روستای لویر تایگره، مرکز فرماندهی پاسخ بدین (تکرار)

(راوی) : اما از بی سیم فقط سرو صدا آمد

فیلیپ: من نمیتونم چیزی دریافت کنم
گاستون:  جوابی نمیدن؟ رئیس همین الان ازش استفاده کرد .
فیلیپ: این روستای لویر تایگره ، مرکز فرماندهی پاسخ بدین (تکرار)
جیکوب:  جول، نقشه ؟
جول: اوه مرد اونو تو هلی کوپتر جا گذاشتم
جیکوب: لعنتی، جنوب روستا قطعا یه جنگل بود تو نقشه . همه شروع به حرکت کنن .

          4.جنگل

(راوی): صدای حشره  ها و جغد ها
گروه با احتیاط روی برگ های ریخته شده حرکت میکردند

جیکوب:  ایست، همه بیاین اینجا، امنه . همه ماسکاشونو در بیارن. استراحت میکنیم.

*همه ماسکایشان را در آوردند و صدایشان به حالت اولیه برگشت

جیکوب: راستی ، داستانت چیه خانم؟ بیا از اینجا شروع کنیم که کی هستی و اسمت چیه؟
زن (ایدا) : ...
گاستون: گربه زبونتو خورده ؟
جیکوب: در روستای لویر چه کار میکنی؟

*اما در پایان اون زنه جواب نداد

گاستون: تو!
زن (ایدا) : شماها ارتش یا پلیس نیستین . من مجبور نیستم جواب بدم .
گاستون: دوباره بگو !؟
جیکوب: بسه دیگه، ما حقیقتو میفهمیم اگه تو رو به مرکز فرماندهی ببریم. فیلیپ هنوز بی سیم چیزی دریافت نمیکنه؟
فیلیپ: هیچی ، مرکز فرماندهی جواب بدین...( شروع به گفتن کرد)

(راوی): ضربه های متوالی و سر و صداها

فیلیپ: رئیس ؟
جیکوب: موضوع چیه فیلیپ؟
فیلیپ: یه صدا در  منطقه اومد الان...
جیکوب: یه صدا؟؟

(راوی): اما تو صدای باد رو میشنوی و صدای جیر جیر یک حشره و صدای یک جغد

گاستون: من نمیتونم چیزی بشنوم...
(راوی): به زودی صدای یک ضربه امد سپس صدا شبیه ناله یه نفر.
جول ( وحشت زده) : اون چیه؟ ایا کسی اونجاست؟
فیلیپ: چیزی اونجاست؟؟! بیا بیرون!

(راوی): چندین بار و به طور پیوسته صدای ناله اومد

زن ( ایدا) : اون صدا... اسلحه من کجاست؟! بهم پسش بده، بجنب!
فیلیپ: اینا مردم هستن که این اطرافن . خیلی  شون هم دارن اون طرف قدم میزنن .
جول: متوجه ام، من فکر نمیکنم که روستای لویر به طور کامل نابود شده باشه . بازمانده ها باید در جنگل مخفی شده باشن. خوب پس همه اونجان، بیاین بریم اونجا

(راوی) : صدای پاهای جول در حال دویدن

جیکوب: وایسا جول! برگرد!
جول: (در حال دور شدن) چیزی نیست رئیس، اونا ساکنین روستای لویر هستن همونطور که فکرشو میکردم . خیلی خوبه، اونا در جاشون امنه . جوابمو بده ... ( شروع به گفتن) چی... اخـــخ پوست صورتشون فاسد شده و پوست انداختن. من میتونم مایع داخل شکمشونو ببینم... چی شده؟
جیکوب: دور شو جول! اونا زامبین
فیلیپ: زامبی؟!

(راوی): یک لحظه بعد زامبی ها به جول حمله کردن

جول: اخ، ولم کن ! بهم کمک کنین!
گاستون: دور شو جول! لعنتی !

(راوی) : بنگ! بنگ! شلیک بیشتراسلحه ها

گاستون: بی فایده ست. اونا حتی باشلیک گلوله هم از پای نمیفتن. وانا دیگه چه جونورایی هستن؟!
زن (ایدا): یک زامبی نمیمیره مگر اینکه به مغزش شلیک کنی! اسلحمو پس بدین!
جیکوب: گاستون اسلحشو بهش بده !

(راوی) : بنگ! بنگ! صدای شلیک اسلحه و صدای یک زامبی در حال افتادن با یک ناله

فیلیپ: جول!
جیکوب: امیدی نیست. دیگه نمیتونیم نجاتش بدیم. فقط دور شین. بدویین!

(راوی): ناله هایی از نزدیک شدن زامبی ها. همه در حال فرار تیراندازی میکردند
(راوی): صدای یه رودخانه میاد . همگی نفسشون بند میاد و چند بار سرفه میکنند .

فیلیپ: رئیس این چیه؟! (یعنی) روستای لویر به طور کامل توسط ویروس نابود نشده؟
جیکوب: آروم باش. خیلی خوب یه چیزایی وجود داره که هنوز بهتون نگفتم. در واقع  10 روز پیش شهری در میانه غرب آمریکا به نام راکون سیتی به طور کامل نابود شده توسط ویروس T که مخفیانه توسط شرکت بین المللی دارو سازی آمبرلا ساخته شده بود. همه ی افراد شهر تبدیل به زامبی شدند.
گاستون: خدای من....
جیکوب: 5 روز بعد این دفعه نوبت روستای لویره .
فیلیپ: چه جوری در طی 5 روز ویروس از امریکا به فرانسه انتقال یافته؟
جیکوب:از این زنه، ایدا وانگ بپرس
فیلیپ: ایدا وانگ؟؟
جیکوب: 5 روز پیش راکون سقوط کرد و این زن فرار کرد و به فرانسه اومد. و زمانی که روستای لویر از بین رفت این زن هم پیداش شد.
فیلیپ: به بیان دیگر این زن ویروس T رو در روستای لویر پخش کرده.
ایدا: نه . من به هیچ عنوان این کارو نکردم .
گاستون: اصلا تو چرا به فرانسه اومدی؟
ایدا: ...
جیکوب: بسه، اون زنی نیست که به راحتی حرف بزنه. فیلیپ فرکانسو عوض کن و تلاش برای تماس با مرکز فرماندهی رو ادامه بده. این آدم دزدی ما رو به جایی نمیرسونه!
فیلیپ: این لویر تایگره. مرکز فرماندهی پاسخ بدین

(راوی): فیلیپ فرکانس بی سیم رو در طی تماس عوض کرد.

فیلیپ: لعنتی، هیچ کس اونجا نیست. این لویر تایگره... لویر تایگر!
(راوی) : در میان سرو صدا ريال صدای یک زن جوان شنیده شد

*صدایش شبیه صدای کریستین بود

بی سیم: این ایستگاه پلیس روستای Lisieux هست، منطقه ارلیس! چه کسی تماس گرفته؟
فیلیپ:من تماس گرفتم! این واحد تاکتیکی نیروی هوایی فرانسه است. میتونی صدامو بشنوی؟
بی سیم: صداتو میشنوم
فیلیپ: هلی کوپتر ما منفجر شده و در جنگل گم شدیم. با نیروی هوایی فرانسه تماس  بگیر و بهشون بگو نیروی کمکی بفرستن
بی سیم: من به طور کامل متوجه نمیشم که چی میگی. متاسفانه این یه ایستگاه کوچک روستایی ست  و الان رئیس اینجا نیست و حتی اگه من با افسر های دیگه تماس بگیرم فقط یه یه رئیس پلیس هست، میتونی بعدا تماس بگیری؟
گاستون: یه دقیقه صبر کن، از اونجایی که گوشی نداریم تماس گرفتن دوباره آسون نیست
جیکوب: خب بذارین اینجوری بگم . به من گوش کن خانم. موقعیت فعلی ما در جنگل حدود دو کیلومتری جنوب روستای لویر است.  نزدیک ترین جایی که مردم توش سکونت دارن کجاست ؟
بی سیم: جنوب روستای لویر؟ اگه اینجوریه در سمت غرب شما قلعه Comte Henry وجود داره. فکر میکنم باید یه سرپرست و همینطور یه گوشی سالم اونجا باشه
جیکوب: قلعه Comte Henry. فهمیدم . شما بایستی به یه نحوی با ارتش تماس بگیری زمانی که ما به سمت قلعه میریم. یک دخترخوب باید بتونه از پسش بر بیاد/
بی سیم: (با خنده) تمام تلاشمو میکنم .
جیکوب: بیاید به سمت قلعه بریم. گاستون حواست به ایدا باشه از اون جایی که خیلی مهم نیست هر وقت خواست فرار کنه به پاش شلیک کن
گاستون: اطاعت.

          6. قلعه قدیمی

(راوی) : صدای حشرات و زوزه ی سگ ها
فیلیپ: اونجا . اون قلعه ست
گاستون: خیلی قدیمیه. شبح واره
جیکوب: بهر حال یکی باید داخل باشه
(راوی) : صدای حرکت پا بر روی سنگ فرش و در زدن های مکرر .

جیکوب: کسی اونجاست؟! جواب بدین!

(راوی) : صدای در زدن اما جوابی نیست
(راوی) : ( صدای باز شدن درب )
فیلیپ: دروازه فقل نیست!

(راوی) : (صدای پا هایی که به داخل میرن)

گاستون :  اگه کسی اونجاست بیاد بیرون!

(راوی) : ساکته، البته غیر از صدای تیک تاک ساعت

فیلیپ: اون زنه تو بی سیم گفت اینجا باید یه سرپرست باشه ولی...
گاستون: رئیس به زمین نگاه کن
جیکوب: همم... خون آلوده... و فقط هم زمین نیست... روی اون دیوار و اون یکی دیوار... چیزی در این قلعه هست!؟

(راوی) : در همان لحظه پشت سرشان صدای بستن در آمد
صدای بسته شدن در و قفل شدن خودکار آن

فیلیپ: در جلویی خود به خود بسته شد! (به در نزدیک تر میشه) بی فایده هست. قفله ، ما نمیتونیم خارج بشیم!
جیکوب: منظورت چیه!؟ کسی اونجاست!؟ بیا بیرون!

(راوی) : اما جوابی وجود نداشت.
فقط انعکاس صدای تیک تاک ساعت....





دومین شب – کابوس های قلعه قدیمی

1.مقدمه

ویروس T که میانه شهرک غربی آمریکا راکون سیتی رو نابود کرده بود در یک چشم به هم زدن از قاره ها عبور و روستای لویر  در فرانسه را هم نابود کرد.نیروی استراتژیکی هوایی فرانسه اقدام به سوزاندن روستا کرد و از جاسوسی که خودش رو ایدا وانگ معرفی کرد، محافظت کردند اما بعد از آن توسط زامبی ها مورد حمله قرار گرفتند و به داخل قلعه مرموزی فرار کردند.

  2. قلعه● دروازه

همه جا ساکته. هر لحظه صدای تیک تاک ساعت میاد

جیکوب: کسی اینجاست؟ اگه کسی هست بیرون بیاد.
گاستون: شوخی نمیکنم. ما تو قلعه گیر افتادیم.
جیکوب: فیلیپ, با بی‌سیم با ایستگاه پلیس روستای لیزیو تماس بگیر.
فیلیپ: این نیروی هوایی فرانسه ست، اداره پلیس روستای لیزیو جواب بدین.

صدای زنی در میان سر و صداها قابل شنیدنه
صدا متعلق به کریستینه

زن (از پشت بیسیم) : اینجا ایستگاه پلیس روستای لیزیو هست، من همون افسریم که چند وقت پیش باهاتون حرف زدم. به قلعه کنت هنری رسیدین؟
جیکوب: چند لحظه پیش به قلعه رسیدیم ولی ما این تو گیر کردیم.
زن(از پشت بیسیم): گیرکردین؟
جیکوب: از این گذشته، لکه های خون همه جا هستن. چه بلایی به سر این قلعه اومده؟

جوابی داده نشد

جیکوب:هی، مشکل چیه؟
زن(از پشت بیسیم) : ترسان .... صادقانه بهت بگم، پنج سال پیش اونجا یه قضیه ای وجود داشت.
جیکوب: قضیه؟
زن(از پشت بیسیم):  کنت هنری مرحوم عصبانی شد و یه دفعه هشت نفر از خدمتکارانش رو با تبر کشت.
گاستون: هی بیخیالش شو، عجب داستان مسخره ای!!!
زن(از پشت بیسیم):از اون موقع به بعد به نظر رسید که قلعه خالیه و هیچ کس نزدیکش نرفت
گاستون:هــی!!! نه این قلعه ی لعنتی بین این همه جا!!!
زن:برای همین من میپرسم که ببینم اثری از سرایدار هست یا نه.
جیکوب: فهمیدم! برای بیرون رفتن ازاین قلعه باید چی کار کنیم؟
زن: من مطمئنا میتونستم جواب بدم اگه نقشش رو داشتم. ما از اونا برای تحقیقات 5 سال پیش همون پرونده استفاده کردیم. اگه یه نگاه بندازم ممکنه پیداشون کنم.
جیکوب: فقط سریع.( در حالی که بیسیم رو خاموش میکنه،) خیلی خوب؛ تا زمانی که اون زنه نقشه رو پیدا میکنه منو جیکوب داخل قلعه رو بررسی میکنیم. فیلیپ تو اینجا بمون و مراقب ایدا باش. گاستون بزن بریم.


قدم های جیکوب و گاستون که در حال دور شدن هستن.
و حالا فقط صدای تیک تاک عقربه ی ساعت میمونه
خش خش کنان


فیلیپ: (خطاب به ایدا) از اونجایی که فقط منو تو موندیم به هیچ وجه فکر فرار به سرت نزنه. من هرگز بهت رحم نمیکنم و بهت شلیک میکنم.

فیلیپ  سیگارش رو روشن میکنه.

فیلیپ: سیگار میکشی؟
ایدا: ...
فیلیپ: من هنوز نمیتونم باور کنم که اونا زامبی بودن. واقعا اونا زامبی بودن؟
ایدا: ...
فیلیپ:گفته میشد که اولین حادثه در راکون سیتی ایالات متحده اتفاق افتاد.چرا اونجا بودی؟
ایدا: ...
فیلیپ: مهم نیس چی میشنوی؛ جواب نده ، بهتره از یه زامبی بپرسم. هـاهــاهــاهــا...
ایدا:هر چی تو بخوای! ولی جدی میگم. اگه ویروس Tرو لیس بزنی  تو دردسر بزرگی میفتی.
فیلیپ: هان؟
ایدا:یه شهر آمریکایی با جمعیتی بالای 20000 نفر طی 10 روز نابود شد.مردم بی شماری تبدیل به زامبی شدن و برای خوردن گوشت آدما این ور اونور پرسه میزدن ... در نهایت ما تونستیم به سختی از اونجا فرار کنیم.
فیلیپ: ما؟؟ مگه کس دیگه ای هم اونجا بوده؟

دراون لحظه در فاصله ای نه چندان دور صدای شلیک اسلحه اومد

صدای گاستون: کمکم کنین!
صدای جیکوب: دووم بیار گاستون!
فیلیپ یه نفسی میکشه:اون...؟!

کیـــــــــــو کیــــــــــــو

فیلیپ: رئیس، گاستون! ایدا،عجله کنین!

دو نفر در حال دویدن هستن


  3. راهرو

قدم های  دو نفر که در راهرو میدوند  تا به سرعت  دری رو باز کنن.

فیلیپ: ما کجاییم؟! لعنتی، این راهروها دیگه چجور جایی هستن  . شبیه مارپیچن،داریم دور خودمون میچرخیم.
جیکوب(از پشت بیسیم): عقب بمون، نیا!

کیـــــــو کیــــــو

فیلیپ: رئیس!
ایدا: صدا داره از طبقه زیرین میاد. پله ها اونجا قرار دارن.

    قدم های  دو نفر که به پایین پله ها میرن

  4. راهروی زیرزمینی

صدای پای دو نفر که در حال دویدن هستن وصدایش  اطراف دیوارهای محکم میپیچد.

ایدا: نگاه کن! یکی اونجا افتاده.

وقتی اونا ایستان،تنها صدایی که شنیده میشد صدای افتادن قطرات آب بود.
ایدا و فیلیپ به آرامی به کسی که روی زمین افتاده بود نزدیک شدن.

فیلیپ (در حالی که نفسش رو تو سینش حبس میکنه): گاستون صحبت میکنه... اون مرده. نصفی از گوشت صورتش و همچنین معدش خورده شده ...  رئیس کجاست؟رئیس!
ایدا: من فک نمیکنم اون زخما از یه زامبی باشن. احتمالا...
فیلیپ: هان؟

سپس صدای زوزه جانوری شنیده میشود،صدای خزیدن پاها نزدیک تر میشه.

فیلیپ:هاه!چیزی تو سایه ستون هاست.

در یه لحظه بعد سربروسی خرناس کشان از پنجره بیرون میپرد.

ایدا: فیلیپ برگرد!

کیـــو کیـــو!!!سربورس ناله ای کرد و افتاد.

فیلیپ: اون دیگه چه جور سگیه؟! پوستش از بین رفته و اعضای درونی بدنش داره از استخوناش بیرون میاد. یه سگ زامبی!
ایدا: بهش میگن سربروس، هیولایی که خیلی وحشی تر از سگ های ارتشی‌ هست.

دوباره صدای سربروسی که با زوزه کشان در حال نزدیک شدن هست

فیلیپ: بازم دارن میان، از پشت سر.

چند سربروس دیگه در حالی که زوزه میکشن  نزدیک میشن.

کیـــو کیـــــــو

فیلیپ: این جوری بیفاید‌ست. اونا همین جوری یکی پس از دیگری میان.
ایدا:فرار کن!

کیــــــو کیـــــو!!! ایدا و فیلیپ در حالی که دنبالشون بودن فرار میکردن.

فیلیپ: لعنتی فقط یه چند راهی کم داشتیم،حالا از کدوم راه بریم؟

همون لحظه صدایی از بیسیم شنیده میشود.

صدای بیسیم: اینجا اداره پلیس لیزیو‍ست،صدامو میشنوین؟ لطفاجواب بدین.
فیلیپ: صداتو میشنویم. نقشه های قلعه رو پیدا کردی؟
صدای بیسیم: اره پیداشون کردم. الان کجایی؟

یه  سربروس حمله میکنه.

ایدا: فیلیپ مواظب باش!

کیــــــــــــــــــــــــــــو

صدای بیسیم: چه اتفاقی افتاده؟!
فیلیپ: هیچی. در حال حاظر ما توی قسمت جنوبی ورودی زیرزمین گم شدیم. بهمون بگو چه جوری خارج شیم.
صدای بیسیم: قسمت جنوبی ورودی؟

یه سربروس حمله میکنه.
صدای شلیک!

ایدا: بن بسته !
فیلیپ: برو داخل اون اتاق!


  5. اتاق در زیرزمین

فیلیپ و ایدا درو باز میکنن و سریعا وارد اون میشن.
یه سربروس مصرانه دنبالشون میکنه.

فیلیپ: لعنتی!

در بسته میشه ولی سربروس هنوز تلاش میکنه تا داخل در بشه.

فیلیپ: اون میزو بیار. من درو نگه میدارم

صدای جابه جا شدن میز

فیلیپ: آخی راحت شدیم
ایدا: اما هیچ راه خروج دیگه ای وجود نداره،ما به طور کامل این تو گیر افتادیم.
فیلیپ: ایستگاه پلیس لیزیو،‍میتونی موقعیت تقریبی افرادمو بهم نشون بدی؟ این اتاق...

صدای وروم از یک موتور

فیلیپ: ژنراتور داره کار میکنه.این  برق خیلی از جاهای قلعه رو تامین میکنه.
صدای بیسیم: صبر کنین، اونجا دوتا ورودی داره!
فیلیپ: دوتا؟
بیسیم:شما به قسمت جنوبی ورودی رفتین. یه در مخفی دیگه هم تو قسمت ورودی سمت شمال وجود داره.
فیلیپ: یه در مخفی؟

  6. همان طبقه

صدای پای دو نفر که در حال بالا رفتن از پله ها هستن.

فیلیپ: ما از پله ها بالا رفتیم.اونجا یه در بزرگ هستش.
صدای بیسیم: تالار بزرگ. اگه وارد شین مشکلی پیش نمیاد. برین داخل.
فیلیپ: باشه.

صدای باز شدن یه در سنگین

  7. تالار بزرگ

ایدا و فیلیپ وارد میشوند.

فیلیپ: عجب اتاق بزرگ و قشنگی. یه پیانو،یه لوستر و عکسهای زیادی روی دیوار...
ایدا: این خیلی عجیبه. شومینه روشنه. . یه چایی نیمه نوشیده شده هم رو میزه. اخیرا یه نفر اینجا بوده.
فیلیپ: اداره پلیس لیزیو‍ جواب بدین. داخل تالار اصلی شدیم.حالا باید چی کار کنیم؟

اما فقط سرو صدا از بیسیم به گوش میرسه و هیچ پاسخی از بیسیم شنیده نمیشه.

فیلیپ: اداره پلیس لیزیو‍ جوابمو بدین! ایستگاه پلیس لیزیو‍جواب بده!!!
در همون لحظه صدای خنده یه زن شنیده شد.
صدای بیسیم: در حال حاضرمجبور نیستین کاریو انجام انجام بدین. چون این مکان هدفتونه.

فیلیپ: چی شد؟؟
بیسیم: هــا هـــا هـــا
ایدا: ببین! یه زن جوون روی پله های طبقه دوم وایستاده.
فیلیپ: هی، تو کی هستی؟

زن از پله ها پایین اومد.اون کریستینه (21 ساله)

کریستین: سرجوخه فیلیپ وایدا خانم به قلعه من خووش اومدین.اسم من کنتس کریستین هستش.
فیلیپ (در حالی که شوکه شده): اون صدا؟!
کریستین با تمسخر: این ایستگاه پلیس لیزیو‍ست!
فیلیپ: مسخره؛ پس تو پشت بیسیم بودی.
ایدا: او با دروغ هاش مارو به اینجا کشوند.
کریستین: اسلحه هاتونو بندازین.
فیلیپ: میخوای به چی برسی؟
کریستین: هر چی سریع تر بهتر!
فیلیپ: کله شق...

صدای افتادن اسلحه ها روی زمین

ایدا:تو کــی هستی؟
کریستین: عزیزم با وجود این که یه جاسوس بین المللی هستی ولی هیچی در مورد خانواده هنری نمیدونی.
ایدا: چی شد؟ امکان نداره...
کریستین: درسته. خانواده هنری؛ خانواده من برای نسل های پیاپی به مدیران شرکت دارویی آمبرلا خدمت میکردند. به بیان دیگه این قلعه شاخه فرانسوی مخفی شرکت آمبرلاست و من مسئولشم.
ایدا: چرا ما رو اینجا کشوندی؟
کریستین: ایدا وانگ تو باید این رو بهتر از هر کس دیگه ای بدونی.
ایدا: چی گفتی؟
کریستین: خودتو به اون راه نزن ، من میدونم که تو داری ویروس جی رو مخفی میکنی. بهم برش گردون.
فیلیپ: ویروس G؟




کریستین:خیلی ساده ای جناب سولدات...ما،کمپانی داروسازی آمبرلا،دقیقا تو کار ویروس تی نیستیم؛ما با موفقیت ویروسی قوی تر یعنی ویروس جی رو ساختیم.
فیلیپ:نــــــــــــــــــــــــــه
کریستین:من به مأمورم هانک گفتم که اون رو به همراه ویروس تی از راکون سیتی برام اینجا بیاره ولی این زن و دوستاش تو راه مداخله کردن و اون رو دزدیدن.
ایدا:دروغـــــــه!!!
کریستین:پس چرا دهکده ی لوآ آلوده به ویروس تی و کلاً نابود شد؟هانک و بقیه که ویروس تی رو دارن با تو در دهکده مبارزه کردند که درنتیجه ویروس منتشر شد.
فیلیپ:حقیقت داره ایدا؟؟؟؟
کریستین:ما بعداً اون دهکده رو کامل کامل گشتیم ولی آخر ویروس جی رو پیدا نکردیم؛همه ی افرادی که جنگیدند مرده بودند.....به جز این زن؛بنابراین فقط این زن میتونه ویروس رو داشته باشه،درست نمیگم؟
فیلیپ:ایدا یه چیزی بگو!
ایدا:من هیچی حتی شبیه ویروس جی هم ندارم.
کریستین:پس دیگه چاره ای نیست...

کریستین اسلحش رو بالا آورد

کریستین:من هم تسلیمم ولی جفتتون میمیرید،اول هم این سرباز....
فیلیپ:چــــــــــی؟!
کریستین:تقصیر ایداست...اون تو رو با ندادن ویروس جی تو این موقعیت گذاشت.
فیلیپ:ایــــــــــــــــــــــــــــــــدا............
کریستین:برو به درک جناب سولدات؛ هه هه هه
و کریستین که دیوانه وار میخندد....

شب سوم – لیان...

سرجوخه فیلیپ و بقیه ی افراد نیروی هوایی فرانسه ویروس جی رو که باعث نابودی دهکده ی لوآ شده بود رو نابود کردند و به جاسوس صنعتی،ایدا، برای فرار کمک کردند ولی توسط زامبی ها مورد حمله قرار گرفتن و داخل یه قلعه قدیمی فرار کردن ; هرچند که این قلعه شاخه مخفی فرانسوی شرکت دارویی آمبرلا بود.
اون ها تو دام کنتس کریستین افتادند و با اسلحه ی اون مواجه شدند؛تو هچلی افتادند که مرگ حتمی اون ها رو در پی داشت.

کریستین اسلحش رو بالا آورد

کریستین:برو به درک جناب سولدات؛ هه هه هه

ولی یه دفعه در باز شد و جیکوب به داخل پرید.....

جیکوب:دیــــــــــــــگه کافیه کریستین!!

کیو کیو کیـــــــو.....صدای کوتاه شلیک گلوله های مسلسل

کریستین:آخ.....

صدای پوکه ها که روی زمین میریزن.

فیلیپ:فرمانده!!!
جیکوب:حواست رو جمع کن فیلیپ!!
کریستین (ناله کنان):اوفــــــــــــــ.......چه خبره فرمانده جیکوب؟!ارتش قول همکاری به آمبرلا داده بود!اگردر قضیه انتقال ویروس جی از آمریکا به این قلعه سکوت میکرد, کمپانی داروسازی آمبرلا با کمال میل سلاح های بیولوژیکی خودش رو که در ادامه می ساخت در اختیار ارتش قرار میداد....
جیکوب:برنامه این بود ولی ویروس تو راه ناپدید شد؛دست هر کی که افتاده هر کاری میخواسته باهاش کرده.
کریستین:چی گفتی؟؟؟
جیکوب:من همه ی افرادت رو تو این قلعه کشتم...کاری که تو هم با افراد من کردی!!..

کیو کیو کیو.....شلیک مسلسل...

کریستین فریاد زنان از پنجره پرت میشه بیرون....

فیلیپ:فرمانده!!!

صدای قدم هاشون که به سمت پنجره میرن.

فیلیپ:اون درون باغچه افتاد..... فرمانده منظورت چی بود؟
جیکوب:یه لطفی به خودت بکن و ایدا رو بگرد؛احتمالاً کریستین هم میخواسته این رو بهت بگه.اون زن داره ویروس جی رو مخفی میکنه،بگیرش.
فیلیپ:اما...
جیکوب:اگه برات خیلی سخته وقتی من اون زنو کشتم میتونی دنبالش بگردی.
جیکوب هدف میگیره
فیلیپ:فرمانــــــــــــــــــــده!!!!
جیکوب:عجله کن!لحظه ای معطل نمیکنم.....مطمئن باش ....به سرش شلیک میکنم.
فیلیپ:بســـــــــــه دیگه فرمانده
فیلیپ خودش رو به جیکوب میزنه...
جیکوب:اوخ....

و هم زمان کیو کیــو کیــــو کیــــــو..مسلسل شلیک میکنه و میوفته رو زمین

جیکوب:احمق چه غلطی داری میکنی؟؟؟

دعوا  شروع میشه.....

فیلیپ:ایدا؛مسلسل و هفت تیر رو بردار و فرارکن.زود باش !

ایدا میدوه و مسلسل رو برمیداره،فیلیپ هم از شر جیکوب خلاص میشه وفرار میکنه.

جیکوب:آخ،وایسا فیلیپ....احمق!!

صدای یه جغد

ایدا و فیلیپ از نفس میفتن......

فیلیپ:فرمانده داره چی کار میکنه؟؟؟فکر نمیکردم یه همچین آدمی باشه....
ایدا:نگاه کن؛ جسد کریستین اونجا نیست،باید اینجا افتاده باشه!
فیلیپ:رد خون  رو زمینه،میرن اونجا.....

آروم میرن دنبالش....
در همین لحظه از پرتگاه یه لرزشی به سمت بالا شروع میشه.....

فیلیپ:زلزلست؟؟!!
ایدا:نه،زمین؛زمین داره فرو میره!
فیلیپ:یه صفحه متحرکه...ما رو یه صفحه متحرکیم!

4. صفحه متحرک

صفحه با صدای بلند به پایین حرکت میکنه....

فیلیپ:کجا داره میره؟؟؟؟

صفحه با لرزشی  میایستد....

فیلیپ:وایساد!
ایدا نفس نفس زنان:اینجا.....

5. آزمایشگاه زیرزمینی- راهرو

هر دو در سکوت ترسان ترسان قدم برمیدارند...

فیلیپ:چقدر بزرگه؛اینجا یه جور آزمایشگاهه؟!
ایدا:خیلی آشناست...
فیلیپ:هان؟!
ایدا:اینجا دقیقاً مثل آزمایشگاه ویروس جی آمبرلا تو راکون سیتیه.
کریستین:هـا هــا هــــا هـــــا...

در همون لحظه پژواک خنده ی کریستین که در بلندگو میپیچد

کریستین: درسته.اینجا جاییه که ویلیام و آنت برکین اولین مطالعاتشون رو روی ویروس جی انجام دادن.
فیلیپ:تو هنوز زنده ای کریستین؟؟؟؟

صدای یه کرکره که بالا میره....

و وقتی بالا رفتنش تموم میشه....صدای آه وناله....و تعداد زیادی زامبی از اون بیرون میان.

فیلیپ:زامـــ...............زامبی ها!!!
کریستین:هـا هــا هـــا،زامبی های دانشمند.اگه گازت بگیرن تو هم فوراً تبدیل به زامبی میشی.ایدا وانگ اگر نمیخوای که اینطوری بشه ویروس جی رو بده من.
فیلیپ:فرار کن ایدا...

تـ تــ تـــ تق!مسسل شلیک میکنه و اون دوتا فرار میکنن
به یه در بر میخورن...با لگد بازش میکنن و وارد یه راهروی دیگه میشن.

بلافاصله...کیـــو کیـــــو کیــــــــــــو! صدای پژواک شلیک

ایدا:مراقب باش !
جیکوب (از  دوردست):ایدا،ویروس جی رو بده من!
فیلیپ:فرمانده!؟.......کجایی؟!
جیکوب:هــــــ هـــــــ.....  ایدا رو بگرد فیلیپ،زود باش.از دستور افسر ارشدت پیروی نمیکنی!؟
کیـــــــــو کیـــــــــو!جیکوب شلیک میکنه.
فیلیپ:بســــــــــه فرمانده!
جیکوب:هـا هــا هـــا هــــا!
کریستین (با تنفر):جیـــــکوب....نمیذارم ویروس جی رو بگیری.ایدا با اینکه دفعه ی قبل با لیان از راکون سیتی فرار کردی،این بار دیگه نمیتونی فرار کنی.
فیلیپ:لیــــــــــــــــان؟؟؟

بنگ بنگ بنگ بنگ!

یه سربروس یه دفعه یه پنجره رو میشکونه.

فیلیپ:مواظب باش !

کیــــو کیــــــو کیــــــــو کیـــــــــــو!مسلسل که شلیک میکنه

جیکوب:ایدا رو بگرد فیلیپ! هــا هــا هــا هــا!!

کیـــــــــــــو! کیــــــــــــــــــو!

فیلیپ:لعنتی،از دو طرف دارن میان...فرار کن ایـــدا!

هر دو فرار میکنن...پژواک خنده ی کریستین و جیکوب به گوش میرسه.
زامبی ها و سربروس حمله میکنن.
هر دو به سرعت فرار میکنن،ولی در لحظه ای....

ایدا:اهـ!

صدای جیغ بلند ایدا میاد.

ایدا:اهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ!
فیلیپ:ایــــــــــــــــدا!

پای ایدا لیز خورد و افتاد تو یه شکاف عمیق

6. جیغ ایدا

سکوت.....
نجوایی شبیه صدای یه مرده که از جایی میاد

صدای (لیان):ایدا.....ایدا.....
ایدا:لیان....
صدای (لیان):ایدا،من پلیسم؛وظیفمه که ازت محافظت کنم.
ایدا:بس کن لیان...
صدای (لیان):ایدا.....ایدا.....
ایدا : لیان..
صدا (لیان) :ایدا, من یه افسر پلیسم.وظیفه منه که ازت مراقبت کنم.
ایدا : بسته دیگه لیان.
صدا (لیان) : ایدا.......ایدا.....

آوای فیلیپ که به صدا غلبه میکند

فیلیپ:ایدا....ایدا....

7. آزمایشگاه زیرزمینی-انبار

حقیقت به سرعت رنگ میگیرد

فیلیپ:ایدا،خودت رو جمع کن،ایـــدا!
ایدا در حالی که به هوش میاد:آهـ...کجاییم؟
فیلیپ:میدونم؛اینجا یه انباره.تعادلت رو از دست دادی و از طبقه ی بالا افتادی.زیاد خودتو حرکت نده،صدمه دیدی...یکم استراحت کن.





(راوی) به آرامی همراه با پژواک قطرات آب پایین می آید

Philippe: "اAda، اLeon کیه؟"
Ada: "ها؟"
Philippe: "داشتی اسمشو هذیون وار تکرار میکردی. مردی که باهاش از شهر راکون فرار کردی."
Ada: "..."
Philippe: "نمیخوای چیزی بگی؟ اشکال نداره."

    8. اتاق کنترل

* Christine داره داخل یه مانیتور دنبال Philippe و Ada میگرده.

Christine: "اون دو نفر کجا رفتن؟ کجان؟"

(راوی) صدای فشار دادن متوالی سوئیچ های صفحه کنترل یکی پس از دیگری

Christine: "آه سلام. هه هه... اونجان."

(راوی) در پشت سر Christine صدا میکند و باز میشود

Christine: "کیه!؟ (غافلگیرانه)... Jacob!؟"

(راوی) بنگ! صدای شلیک گلوگه

Christine: "آاف... "

(راوی) صدای به زمین افتادن همراه با ضرب

Jacob: "هه هه هه... پرنسس میتونه با آرامش تو بهشت بازی کنه."

(راوی) صدای روشن کردن یک سوئیچ

Jacobا: "Philippe... صدامو میشنوی، Philippe؟"

    9. انبار

(راوی) صدای سقوط قطرات آب

* صدای Jacob از بلندگو شنیده میشه.

صدای Jacobا: "Philippe!"
Philippe: "رئیس!؟"
صدای Jacobا: "اChristine مرده. فقط شما دو تا موندین."
Philippe: "چی!؟"
صدای Jacobا: "Philippe، ویروس G یه گنجه. مقامات ارتشی هر ملتی برای داشتنش التماس خواهند کرد. اگر بدست بیاریمش، میتونیم اونو به هر قیمتی که بخوایم بفروشیم."
Philippe: "همینطوره! تو رادیو رو به منظور خاصی غیرقابل استفاده کردی."
صدای Jacob: "درسته. من داشتم با Christine تبانی میکردم، ولی در طول مسیر نظرمو تغییر دادم. امکان نداشت که من بخوام ویروس G رو به اون بدم. بهتر اینه که برای خودم نگهش دارم."
Philippe: "اJacob! تو حتی لیاقت اینکه بهت سرباز بگن رو هم نداری."
صدای Jacob: "سرباز؟ من فارغ التحصیل دانشکده نظامی ام و به یه نیروی هوایی دور افتاده فرستاده شده بودم."
Philippe: "بدون در نظر گرفتن تو حرومزاده، اون تحویلش نمیده، مهم نیست تو چی بگی."
صدای Jacob: (مبالغه آمیز) "آه، Philippe، چه سرباز خوبی شدی."
Philippe: "چی؟"
صدای Jacobا: "Ada، میدونی اون مرد، سرجوخه Philippe، یه قاتل شهری بوده، یه گانگستر بی اهمیت. قاچاق دارو، سرقت، تهدید، اون همه کاری کرده."
Ada: "Philippe..."
صدای Jacob: "اگر چه، این مرد یه برادر داشت، به اسم Paul، ولی برادرش خیلی متفاوت بود. اون عالی بود، به راستی و درستی یه تیر؛  اون یه ستوان سوس شد، به نیروهای سازمان ملل پیوست و کارهای خیلی بزرگی تو آفریقا انجام داد."
Philippe: "(خود را بشدت کنترل میکند)"
صدای Jacob: "بالاتر از همه اینها، Paul برادرش رو دوست داشت و همیشه بخاطر اوباشگریش نگران بود، بخاطر همین تشویقش کرد تا به ارتش ملحق بشه."
Philippe: "خفه شو... خفه شو!"
صدای Jacob: "آخر سر، سه سال پیش یه حادثه رخ داد. با سود و منفعت حاصل از قاچاق دارو، با یه زن همراه شد و یه تور مجلل به آفریقا دست و پا کرد. اون میخواست یه جای قشنگ رو به برادش نشون بده، ولی بعد اون برادرش رو کشت."
Philippe: "خفه شووو!"

(راوی) بارابارابارا! یک مسلسل شروع بصورت رندوم به شلیک میکند
(راوی) دوربین و بلندگو منفجر میشود

صدای Jacob: "آهاهاها! اونها تنها دروبین ها و بلندگوها نیستن Philippe! شما دو تا بعد از یه مدت طولانی دور هم جمع شدید، یه شب که در حال رانندگی بودی، شروع کردی به نوشیدن و شوخی کردن با اونهایی که همراهت هستن، همینم باعث شد تصادف کنی. تو و اون زنه فقط زخم های سطحی برداشتین ولی برادرت کشته شد."
Philippe: "کثافت... کثافت... (گریه کنان)"

(راوی) بارابارابارا!

Adaا: "Philippe..."
صدای Jacob: "بعد تو به ارتش ملحق شدی. بخاطر اینکه خودتو مسئول مرگ برادرت میدونستی. اینکه تو از Ada محافظت کنی ربطی به احساس مسئولیتت نداره. فکر میکنم درست زدم تو خال."
Philippe: "خفه شو!"
صدای Jacob: "خیلی جرات داری."

(راوی) صدای باز شدن شاتر و ظاهر شدن Zombie ها
(راوی) Philippe با مسلسل شروع به شلیک میکند

Adaا: "Philippe!"
Philippe: "بجنب Ada! من به هر قیمتی شده ازت محافظت میکنم. بیا از اینجا بریم بیرون!"

(راوی) صدای مسلسلی که بی هدف شلیک میشود
(راوی) صدای ناله Zombie هایی که در حال نزدیک شدن هستند
(راوی) صدای خنده جنون آمیز و بی انتهای Jacob از بلندگوها شنیده میشود

شب چهارم - به زندگی برگرد، Ada!

    1. سرآغاز

"سرجوخه Philippe از نیروی هوایی فرانسه به روستای لویر که به ویروس تی آلوده شده بود اعزام شد، به جاسوس سازمانی Ada Wong کمک کرد، توسط Zombie ها تعقیب شد و به داخل یک قلعه فرار کرد، ولی آن زمان بود که تحت تعقیب بی رحمانه افسر ارشد خود، فرمانده Jacob قرار گرفت، کسی که ارزش ویروس G چشمانش را کور کرده بود."

    2. قلعه قدیمی • آزمایشگاه زیرزمینی

(راوی) آوه... صدای پیشروی Zombie ها
(راوی) بارابارابارابارا! شلیک بی هدف مسلسل

Adaا: "Philippe!"
Philippe: "یالا Ada! من کاملا ازت مراقبت میکنم. از اینجا برو بیرون!"

(راوی) بنگ! بنگ! Ada بی هدف شلیک میکند

صدای Jacob: "هاهاها، هنوز Zombie های بیشتری هستن. حالا چی!"

(راوی) دری باز میشود و Zombie ها وارد میشوند

Philippe: "لعــنتــی!"

(راوی) بارابارابارابارا! ... کلیک، گلوله ها تمام میشود

Philippe: "من مهماتم تموم شد! Ada، تو چقدر گلوله برات مونده؟"
Ada: "سیزده تا."
Philippe: "من بیست تا دارم. همینطوری پیش بره، کارمون تمومه. دریچه ای اینجاها نیست که بشه فرار کرد؟"
Ada: "اگر این آزمایشگاه مثل راکون سیتی باشه، باید یه قطار باربری توی طبقه پایین باشه."
Philippe: "سکو؟"
Ada: "یه راه آهن. از اونجا به سمت سطح زمین خارج میشه."
Philippe: "گرفتم. به هر حال، بریم."
Ada: "اونجا جای خوبی نیست. پر Zombie ـه."
Philippe: "اهمیت میدی؟ از بینشون میگذریم!"

(راوی) بنگ! بنگ!

Ada: "تمومش کن! خونسردیتو از دست نده."
Philippe: "چی؟"
Ada: "زندگیتو بخاطر احساس مسئولیتت نسبت به برادرت خراب نکن."
Philippe: "...! من فقط دارم مثل یه سرباز انجام وظیفه میکنم."
Ada: "ها؟"
Philippe: "وظیفه یه سرباز اینه که از جون مردم محافظت کنه. باید از اونها محافظت کنه حتی اگه به قیمت جونش تموم بشه."
Ada: "این..."

(راوی) بنگ! بنگ!

* صداها بسرعت محو میشوند.

    3. تجدید خاطره Ada

(راوی) صدای قدم هایی که در راهرو اداره پلیس Raccoon City پیش میرن.

Leon: "اینجا Ada. بیا اینجا!"
Ada: "صبر کن Leon... اLeon!"

(راوی) هر دو داخل تاسیسات فاضلاب حرکت میکنند

Leonا: "Ada، من یه افسر پلیسم. وظیفه یه افسر مراقبت از جون مردمه. پس تو..."
Ada: "اLeon..."
Leonا: "Ada... اAda..."
Ada: "تمومش کن Leon... من آدمی نیستم که لیاقت دوست داشته شدن رو داشته باشم. تمومش کن..."

    4. دوباره آزمایشگاه زیرزمینی (واقعیت)

* واقعیت سریع به سرعت باز میگردد.

(راوی) حمله Zombie ها

Philippe: "اینو بخورید!"

(راوی) بنگ! بنگ!

Philippe: "Ada، چه اتفاقی افتاده؟ یه جوری شدی."
Ada: "ها؟ نه-- چیزی نیست."
Philippe: "به هر جهت، زود باش بریم به سمت سکو."

(راوی) صدای دویدن هر دو نفر

    5. طبقه زیرین آزمایشگاه • راهرو

صدای Jacob: "سرجوخه Philippe! ... این آخرین دستوره. ویروس G رو از Ada بگیر... اگر مخالفت کنی دادگاه نظامی برات تشکیل میشه."
Philippe: "دادگاه نظامی، هه، اون دادگاه روانیه. ولی منم میخوام بدونم. حقیقت چیه، Ada؟ تو ویروس G رو داری؟"
Ada: "...! دارمش."

(راوی) دری باز میشود و صدای ناله ای شنیده میشود، یک Licker وارد میشود

Philippe: "این هیولا دیگه چیه!؟"
Ada: "یه Licker ـه!"

(راوی) بنگ! بنگ!

Philippe: "اصلا از پا در نمیاد. کدوم قطار Ada!؟"

(راوی) صدای دوی)دن هر دو نفر
(راوی) Licker ها یکی بعد از دیگری ظاهر میشوند
(راوی) بنگ! بنگ!

Philippe: "اLicker ـا از اون قسمت به سمتمون میان!"

(راوی) Licker ها حمله میکنند
(راوی) بنگ! بنگ! ولی در نهایت گلوله ها تمام میشود

Philippe: مهماتم تموم شد! لعنتی!"

(راوی) لحظه بعد، Licker ـی با صدایی جیغ مانند به Philippe حمله میکند

Philippe: "آاااه!"
Ada: "Philippe!"

(راوی) بنگ! بنگ!

Ada: "آروم باش Philippe."
Philippe: (ناله کنان) "ا... Ada..."

(راوی) Philippe با کمک Ada حرکت میکند. آنها دری را باز کرده و داخل میشوند

    6. آزمایشگاه

(راوی) هر دو وارد میشوند. Ada روی خرده شیشه ها حرکت میکند، و Philippe به دیوار تکیه میکند. بازگشت آرامش

Philippe: (در حال رنج کشیدن) "این... اینجا کجاس؟"
Ada: "یجور آزمایشگاهه."

* Philippe به شدت نفس نفس میزند.

Ada: "دووم بیار!"
Philippe: "ا... Ada... من حالم خوب نیست. میتونی خودت از اینجا بری بیرون."
Ada: "نمیتونم تنهات بزارم."
Philippe: "ت... تو آدم مخصوص خودتو پیدا کردی. بنظرم، اون Leon ـه."
Ada: "ها؟"
Philippe: "حتی اگه سعی کنی پنهانش کنی، من میفهمم. برو پیداش کن."
Ada: "بسه دیگه... اسم Leon رو نیار."
Philippe: "چرا؟ آااخ..."
Ada: "قوی باش. Leon یه افسر پلیسه، و من یه جاسوس. ما دشمنیم."
Philippe: "!"
Ada: "دو ماه پیش، من به Raccoon City رفتم تا ویروس G رو از یه تشکیلات سازمانی بدزدم. به هر حال، اگرچه شهر توسط Zombie ها نابود شده بود و من نتونستم ویروس G رو بدست بیارم."
Philippe: "پس اونجا بود که Leon رو دیدی."
Ada: "اون با خطر انداختن جون خودش از من محافظت کرد و آخرش هم موفق شد از شهر فرار کنه. ولی در نهایت نتوسنتم بهش بگم که یه جاسوس بودم."

* Philippe نفس نفس میزند.

Ada: "دووم بیار Philippe."
Philippe: "من... من حالم خوبه، ادامه بده."
Ada: "من نتونستم شرایط رو تحمل کنم؛ وانمود کردم که مردم و قبل از اون از شهر فرار کردم. Leon هنوز فکر میکنه من مردم و داره علیه آمبرلا مبارزه میکنه."
Philippe: "پس تو میخواستی که یه جاسوس باشی. تا اونو فراموش کنی."
Ada: "چی..."
Philippe: "نه. اینجوری نیست... ت... تو فکر کردی که Leon رو دوباره یه جای دیگه ملاقات میکنی اگر برگردی و یه جاسوس باشی و آمبرلا رو زیر نظر بگیری... (دائما نفس نفس میزنه)."
Ada: "..."
Philippe: "اAda، سخته... که صادق باشی و بری پیش مردی که دوستش داری. هیچوقت خودت رو نمیبخشی اگر این کار رو نکنی، مثل من."
Ada: "دیگه حرف نزن، Philippe."
Philippe: "تو شنیدی... من برادرم رو توی یه حادثه وقتی تو آفریقا بودیم کشتم؛ ولی من صرفا بخاطر این بار مسئولیت به ارتش ملحق نشدم."
Ada: "ها؟"
Philippe: "روز بعد از مرگ برادرم، من تو مراسم بخاک سپاری که توی قبرستان مقر برگذار شده بود شرکت کردم. فکر میکنی چه کسایی به مراسم تدفین اومدن؟"
Ada: "؟"
Philippe: (نفس زنان) "ب... بچه های آفریقایی. ده تا... نه، بیشتر از بیشت تا بچه بومی جمع شده بودن، روبروی قبر Paul دست به دست هم داده بودن، گریه میکردن. آخخ... (نفس زنان)"
Ada: "Philippe!"
Philippe: (نفس زنان) "خدایا خواهش میکنم... قبل از اینکه همه چی تموم شه بزار اون چیزی که رو که باید بگم... فرمانده گفت برادرم فقط یه افسر نبود. Paul حد و مرزی نمیشناخت. بعنوان یه سرباز، اون سعی میکرد از مردم هر ملتی دفاع کنه. "به هیچ خطری اهمیت نمیداد، مخصوصا برای محافظت از بچه ها..." با شنیدن این حرف، تصمیم گرفتم که میراث دار خواست برادرم باشم. میفهمی، Ada."
Adaا: "... Philippe."
Philippe: "اگر دوستش داری... از اینجا بزن بیرون، صادق باش، برو خودتو پرت کن تو بغلش."

* Philippe هر لحظه سخت تر و شدید تر نفس میکشد.

Ada: "خ-خیلی خوب! میدونم؛ حرف نزن... دووم بیار، Philippe."
Philippe: "ا-Ada... ویروس G... بده اش به من..."
Ada: "ها؟"
Philippe: "تو چیزی مث اونو دیگه لازم نداری. من ازش استفاده میکنم تا جلوی رئیس رو بگیرم. بدش به من."

(راوی) صدای باز شدن زنجیز

Philippe: "گذاشتمش توی گردنبندم... برو پیش اون. برو پیش Leon."
Adaا: "Philippe..."
Philippe: "فقط برو (با صدای بلند)، میشنوی رئیس!؟ به این نگاه کن. من ویروس G رو از Ada گرفتم. همونطور که تو خواستی."

    7. اتاق کنترل

Jacob: "بالاخره از پسش بر اومدی سرجوخه Philippe! آهاهاها، تو یه سرباز درست کار و وظیفه شناسی. همونجا بمون، میام پیشت."

(راوی) صدای بیرون کشیدن سلاح
(راوی) صدای راه رفتن، باز شدن در و خارج شدن

    8. طبقه زیرین آزمایشگاه • راهرو

(راوی) صدای دویدن

Ada: (اشک هاشو پاک میکنه) Philippe...ا Philippe!"

(راوی) توی همون لحظه صدای بلند آژیر توی اتاق بلند میشود

Ada: "اون!؟"

* یک صدای زنانه از طریق بلندگو شنیده میشود.

صدای زنانه: "سیستم خود نابودی فعال شده است.  این آزمایشگاه تا 5 دقیقه دیگر نابود خواهد شد. همه کارکنان باید هر چه سریعتر این مکان را تخلیه کنند. (تکرار میشود)"
Ada: "امکان نداره. Philippe سیستم خود نابودی رو فعال کرده. Philipppeeee!"

    9. طبقه زیرین آزمایشگاه • راهرو دیگر

(راوی) صدای پای Jacob

* هنوز صدای اعلان سیستم خود نابودی همه جا میپیچد.

Jacob: "چه خبره!؟ کجایی سرجوخه Philippe!؟"

(راوی) انفجار کوچکی رخ میدهد، بخار از لوله ای بیرون میزند

Jacob: "ووا!"

Philippe: "بی-بیا فرمانده Jacob. خوف ویروس G رو بهت نشون میدم."
Jacob: "کجایی Philippe!؟ او... اون چیه!؟ اونور دود... فی... Philippe؟"
صدای زنانه: "یک دقیقه تا انفجار. همه کارکنان باید هر چه زودتر خارج شوند."

(راوی) صدای ناله ای شنیده میشود و صدای پایی که به آرامی پیش میرود

Jacobه: "Philippe. کارتو خوب انجام دادی. ویروس G رو بهم بد... چی... تو چی هستی؟ (با ترس) صورت درب و داغون... بازوی بزرگ و غیرعادی... نه Philippe، امکان نداره... تو، تو ویروس G رو به خودت تزریق کردی!؟"

(راوی) لحظه بعد، صدای ترسناک غرش بلند میشه

Jacob: "اووه! نه، نیا، کمــــک!"

(راوی) بنگ! بنگ! بنگ! صدای اسلحه ای که بی هدف شلیک میشود

    10. نزدیک سکو

(راوی) صدای دویدن Ada

Ada: "سکو رو دیدم! قطار هم باید اونجا باشه!"

* در همین لحظه صدای شلیک و فریاد Jacob از دور متوقف میشود.

صدای Jacob: "آووواخ!"
Ada: "این صای Jacob بود!؟"
صدای زنانه: "10 ثانیه تا انفجار. 9... 8... 7... 6..."

* شمارش معکوس شروع میشود.

Adaا: "Philippe...ا Philippeee!"

(راوی) صدای باز شدن در قطار و پرت شدن داخل قطار. قطار شروع به حرکت میکند
(راوی) شمارش معکوس به صفر میرسد و انفجار بزرگی رخ میدهد
(راوی) صدای غرش اندوهناک هیولا همه جا میپیچد

    11. داخل قطار در حال حرکت

(راوی) صدای حرکت قطار

Ada: "متشکرم، Philippe... اLeon... هر کجا که هستی، من دارم میام پیشت. Leon."

(راوی) صدای سرعت گرفتن قطار
[تصویر:  re_uv1m.jpg]
پاسخ



پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع:
1 مهمان