سلام مهمان عزیز، اگر این پیغام را مشاهده نموده ای به معنی آن است که شما هنوز ثبت نام نکردی. برای ثبت نام اینجا کلیک کن و از تمام امکانات انجمن ما استفاده کن و لذت ببر.
اگر قبلا ثبت نام کرده اید، وارد شوید.


 
ثبت نام


امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
ترجمه ی فایل های Resident Evil : Code Veronica X به فارسی

#1
يادداشت كالبد شكاف
يه شيطان در ذهن منه. من نميتونم اونو كنترل كنم اون بعضي اوقات منو وادار به انجام كارهايي ميكنه. اون يه جانور تشريفاتيه! اون منو وادار كرده كه رنج كشيدن و جيغ كشيدن مردم در حال مرگ رو تماشا كنم........
اما جناب آلفرد اونقدر مهربون هست كه منو تصديق كنه و امكانات لازم رو بهم بده مثل مواد شيميايي و تجهيزات ضروري براي يادگرفتن همه چيز.
من هيچوقت نبايد به مهربانيهاي جناب آلفرد خيانت كنم. حتي در مواقع ضروري. كسي نبايد اين منطقه رو كشف كنه جايي كه فقط من و جناب آلفرد ميدونيم. من قسم خوردم كه زيرزمين آزمايشگاه پزشكي يه راز باقي بمونه . البته كليد اون مكان هميشه و در همه وقت دست من ميمونه. اگه يه عامل خارجي اونو ببينه نميتونه تشخيص بده كه اون يه كليده. من بايد به ياد داشته باشم كه تا وقتي زنده ام كه جناب آلفرد بهم اعتماد داشته باشه.






30 ژانويه
يك اتاق مهر و موم شده در تالار ورودي تاسيسات جنوبي وجود داره. نميدونم توش چي پنهان شده و اينكه چطور ميشه واردش شد. ميتونم از 3 جواهري كه هر كدوم از ما سه نفر اون رو به عنوان مدرك حلال زادگيمون و اينكه از نوادگان خوانواده ي Ashford هستيم، همراهمون داريم ، استفاده كنم.
تنها مشكل اينه كه نميتونم بفهمم پدرم چطوري ازشون استفاده مي كرده.

17 فوريه
من بالاخره موفق شدم وارد اون اتاق مهر و موم شده بشم. اصلاً نمي تونستم تصور كنم كه يه همچين راز احمقانه اي كه اشاره به تولد Alexia و من مي كنه ، اونجا وجود داشته باشه. از پدرم متنفرم . اون احمق... الان ديگه كاملاً واضحه كه ما صرفاً براي سرپوش گذاشتن و پنهان كردن اشتباه سهوي پدرم ساخته شده ايم.
ديگه هيچ وقت بهش اعتماد نخواهم كرد. بايد افتخار خوانواده ي Ashford رو همراه خواهرم دوباره بدست بيارم. تا وقتي كه Alexia با منه هيچ چيزي نيست كه ازش بترسم.

3 مارچ
Alexia آزمايش رو رو نمونه ي انساني اي كه راجع بهش صحبت مي كرديم انجام داد. پدر بي مصرفمون الان بايد خوشحال باشه از اونجايي كه بالاخره مي تونه خودش رو بخشي از خوانواده ي Ashford به حساب بياره. تنها چيزي كه بايد مراقبش باشيم اون ناظر ، Harman هست كه نبايد از فعاليت هامون مطلع بشه.

22 آپريل
آزمايش با شكست مواجه شد. بعد از اين همه كار ، باز هم پدرم بي مصرف بود. حتي بدتر ، اون تبديل به يك هيولاي خطرناكي شده كه تقريباً غير قابل كنترله . ما اون رو بستيم و توي سلول يك زندان زيرزميني حبسش كرديم ، اما به نظر ميرسه كه Alexia فرا تر از انتظارات من به يه راح حل و چاره اي رسيده .
اون الان ميگه كه ميخواد آزمايش رو روي بدن خودش انجام بده . براي اين كار اون فكر مي كنه كه بايد به مدت 15 سال در حالت خواب نگهداشته بشه تا آزمايش رو با موفقيت به پايان برسونه. به لطف اون احمق.... نميتونم Alexia ي عزيزم رو براي 15 سال ببينم.
Alexia مي خواد با اعتماد و اتكايي كه به من داره به خواب بره. حالا ديگه من تنها كسي هستم كه ميتونه از Alexia مراقبت كنه.







پدر من،ادوارد،ویروس مادر را در همکاری با لرد اسپنسر،یک شخص نجیب زاده،کشف کرده بود.آن ها این مساله را برای اهداف نظامی مطالعه میکردند.
سرانجام مطالعات آنها شکل گرفت.آنها ویروس مادر را ویروس-T نامیدند.
آنها برای پنهان کردن تحقیقاتشان شرکت شیمیایی آمبرلا را برپا کردند که بیشتر با تحقیقات ژنتیکی و یک پروژه فوق محرمانه درگیر بود،حمایت از تحقیقات پدر من.هرچند یافته های من به شکل سختی بدست آمدند و پدر من در نیمه های پروژه مرد.(مترجم-یتیم شدی رفت!)
ما در حال حاضر تحت یک آسیب بزرگ در برابر تحقیقات دیگر هستیم،چون این یک رقابت بزرگ در زمینه تحقیقات ویروس-T میباشد.من نام شریف خانواده اشفورد را که از اجداد بزرگ "ورونیکا"سرچشمه میگیرد بدنام کردم.
اگر اقدامی صورت نگیرد،آمبرلا توسط اسپنسر تعطیل خواهد شد.من باید پروژه را تسریع کنم تا به نتیجه کامل برسد،بدون آنکه اسپنسر از آن بویی ببرد.پس از کلی فکر کردن،من تصمیم به تاسیس یک مکان ویژه درجه بالا برای تحقیقات مضاعف گرفتم.این ساختمان در یک ترمینال حمل و نقلی قرار خواهد گرفت که من آنرا در یک معدن متروکه در قطب جنوب تاسیس نمودم.من در کنار این ساختمان یک مکان ساخته شده خواهم داشت.این مکان شبیه به کاخ مجلل من خواهد بود،آخرین میراث ترور.
من خواهم توانست خاطرات شیرینم را برای اهداف محرمانه در آنجا در خاطر خود بپرورانم.این پروژه شخصی یک نام رمزی خواهد داشت.این همان نام زیبای جد خانواده اشفرد میباشد، "ورونیکا" کسی که بدترین را برایش آرزو دارم!!!(مترجم-بابا این یارو باید یه روانکاو بره)
من مطمئن هستم که نتیجه تحقیقات من همچون نام او پرافتخار خواهد بود و سربلندی مجدداً به خانواده اشفرد باز خواهد گشت.







آقاي آلفرد
لطفا من رو ببخش من بايد خروج ناگهانيم رو به وسيله ي اين نامه عرض كنم.
من ابتدا براي پدرتان لرد الكساندر كار ميكردم و در تمامي خوشي ها و غم هاي خانواده ي آشفورد شريك بودم. لرد الكساندر در حدود 15 سال پيش به طور ناگهاني غيبش زد و بعدش اون حادثه كه در طي انجام آزمايشات براي آلكسياي عزيز اتفاق افتاد و جانش رو گرفت.
شما تبديل شديد به بزرگ خانواده در حالي كه سنتون كم بود و نزديك بود كه سلامت عقليتون رو از دست بديد به خاطر اين كه خانوادتون رو يك جا از دست داده بوديد.
من نميتونم كاري بكنم و احساس ميكنم كه بي مصرف شدم.
اگر چه من بايد براي بخشش خودم رو بكشم. اونوقت من ميفهمم چه كسي به لرد الكساندر و آلكسيا خيانت كرده.......

اسكات هارمن
خدمتكار خانواده ي آشفورد






آلكسيا خواهرم يك نابغس و همين طور بسيار زيباس. اون همه چيز منه. اگه چيزي مانع كارهاش بشه من حاظرم حتي روي جونم ريسك كنم. من بايد به خاطر آلكسيا خانواده ي باشكوهمون رو دوباره به حالت قبل برگردونم.
ما ميتونيم به كمك هم اسم خانوادگيمون رو به حالت اول برگردونيم. اگه اين اتفاق بيفته من يك مكان ميسازم كه تنها اشراف زادگان اونجا جمع بشن. من نميتونم اجازه بدم كه مردم عادي خواهر عزيزم رو كه حاظرم فدايش شوم رو ببينن!( مترجم: عجب اعتراف نامه ي فدايت شومي!!!!!!!) اون ملكه ي دنيا ميشه و منم نوكرش!

اين روياي منه و چه خوب ميشه اگه به واقعيت تبديل بشه. اين فضايل دليل عشق من به آلكسياس. اين هدف نهايي منه. مردم عادي برام اصلا مهم نيستن. اونا بايد در برابر من و آلكسيا به خاك بيفتند.

فداي آلكسياي محبوبم
آلفرد آشفورد







27 سپتامبر
امروز یک زن قرمز پوش به محل سکونت من در جزیره راکفورت آورده شد.من کنجکاو بودم که او چکار کرده بود که سزاوار مرگ است؟من برای مدت طولانی اینجا زندگی میکنم و میبینم که انسان های زیادی به زندان برده میشوند،ولی به ندرت دیدم که کسی را زنده آزاد کنند....
در همه جا،این سربازان غریبه با اسلحه ای در دستشان دیده میشوند.من حدس میزنم که ارباب جزیره تحت حمله توسط یک سازمان مخالف میباشد.چون نگران زن قرمزپوش شدم، به سرعت به زندان او رفتم،ولی او آنجا نبود.من کنجکاوم که آیا او مرتبط به حمله به جزیره هست....
زمانی که به ساختمان آموزش نظامی رسیدم،ارباب جزیره راکفورت زن قرمز پوش را تعقیب میکرد.من بی دقتی کردم و نزدیک بود به خاطر یک شلیک کشته شوم.به هر حال ممنون چابکی طبیعی ام هستم.من تصمیم گرفتم که از خطر فرار کنم و به خارج از آنجا بروم.من حدس میزنم که باید ممنون مهارت های طبیعی ام باشم.....(مترجم-چه از خود راضی)
هنگامیکه خبر عملیات انتحاری(خودانفجاری)را شنیدم و علامت اضطراری را دیدم،فهمیدم که باید جزیره را ترک کنم.آیا تمام اینها کار آن زن بوده؟من وقت فکر کردن در این مورد را نداشتم چونکه باید عجله میکردم تا به قلاب هواپیمای حمل و نقلی برای فرار برسم....
در مسیرم بسوی هواپیمای حمل و نقلی،یک هیولای بزرگ جلوی زن قرمز پوش ظاهر شد.اون طوری حصار اطراف را شکست که انگار از کاغذ ساخته شده بودند!با اینکه میخواستم ببینم که چه اتفاقی برای زن قرمز پوش افتاد،تصمیم گرفتم که بسوی مقصدم فرار کنم....
با وجود تمام انفجارها و آتش ها،هواپیمای مسافربری همراه با ما از زمین بلند شد.من فکر کردم که دیگر در امانم،ولی به طریقی آن هیولای عظیم وارد هواپیمای ما شده بود.با کمک من،زن قرمز پوش توانست که هیولا را به بیرون از هواپیمای ما بیندازد.او حقیقتا یک زن قابل احترام است....
نمیتوانم باور کنم!هواپیمای ما در یک پایگاه حمل و نقلی در قطب جنوب فرود آمد.حالا بدتر،خدمه هواپیمای حمل و نقلی دیگری که قبل از ما فرود آمده بود،ویروس-T را در اینجا پخش کردند.حالا این پایگاه دقیقا مانند جزیره است،جاییکه زامبی ها و هیولاها در اطرافش سرگردانند....
من قادر به زنده ماندن در مدت طولانی در مکانی مثل این نیستم!من باید راهی برای فرار از اینجا پیدا کنم،هرچه زودتر که ممکن باشد!!من به آن زن قرمز پوش خواهم پیوست و جستجو برای راه دیگری را شروع میکنم....
هنگامیکه داشتم در تاریکی استراحت میکردم،احساس کردم که چیزی به من نزدیک میشه.آن ها دقیقا کنار من بودند!در بسته بود و من نمیتوانستم فرار کنم،پس فقط شبیه به یک دیوانه شروع کردم به کوبیدن به در.ناگهان در باز شد،پس من بسوی آن دویدم!اما بعد از اینکه به پشتم نگاه کردم متوجه شدم که نباید بترسم.من خودم را در حالیکه به یک زن در لباس قرمز نگاه میکرد یافتم.
نهایتا یک مرد بلوند که عینک آقتابی زده بود را پیدا کردم.(وسکر خودمونو میگه ها)به نظر می آمد که او تصمیم به فرار از طریق یک زیردریایی را دارد.احساس کردم که این آخرین شانس من برای فرار از این مکان دیوانه وحشتناک است.پس قبل از اینکه دریچه زیردریایی بسته شود،با موفقیت به داخل زیردریایی جیم شدم.
این هست داستان من که چطور از آن دنیای ترسناک دیوانه زنده ماندم.







بعد از سالها تحقيق و جستجو من بالاخره طرز كاركرد با اين ميراث ( ويروس T ) رو ياد گرفتم.
من تونستم با قدر مطلق گرفتن و آزمايشات زياد از اون عنصر يك هوش مصنوعي بسازم. بعدش من يه نمونه از ژن مهم از اجدادم رو با اون پيوند زدم و اونو به تخم جنين پيوند زدم و وارد بدن مادر كردم.
اما من هيچ وقت انتظار بچه ي دوقلو نداشتم. يه پسر و يه دختر بدنيا آمد. پسره هوشي فراتر از حالت عادي داشت اما اونقدر باهوش نبود كه تمامي استعدادها رو داشته باشه.
هرچند دختره به طرزي باور نكردني باهوش بود كه تمامي استعدادها رو با هم داشت. اون دقيقا همون چيزي بود كه من ميخواستم بسازم.سربلندي اجدادمون رو دوباره با اون بدست ميارم.
من ميخوام كه براشون اسم انتخاب كنم : اسم دختره آلكسيا و اسم پسره آلفرد.
من ميخوام اونقدر مقام آلكسيا رو بالا ببرم كه باعث سربلندي اجدادمون بشه.

آلكساندر آشفورد







با اينكه ما با برنامه كارهامون رو پيش ميبريم و از آنتي ديكاي يا همون ديپلوي براي ساخت كپسولهامون براي داروهاي B.O.W استفاده ميكنيم ما بايد نقشه رو كنسل كنيم. با اينكه ما تمام آزمايشات رو به صورت عالي و بسيار دقيق و منظم انجام داديم اما ماده ته نشين ميشه.

ملايم A و ملايم B
به دليل اينكه اين ماده براي طبيعت سميه ما احتياج نداريم كه در مورد ساختن كپسول دقت عمل به خرج بديم.
درعوض ما از ديپلوي براي ساختن روكش اين ماده كه به روكش عقاب معروفه استفاده ميكنيم. كه به رنگ آبي نيليه.

سوابق ملايم
اين ماده براي تعمير اسلحه كابرد داره و از ويژگيهاش اينه كه هيچ وقت مشخص نميشه. به هر حال نوع B اين ماده در يك دماي معين به رنگ آبي نيلي در مياد.
با توضيحات بالا در مورد نوع B اين ماده ما متوجه شديم كه خصوصيات زيادي رو داراست. به محظ رسيدن اطلاعات كامل ما اين ورقه رو به روز ميكنيم.


مطمئن بشيد كه از اين متن پيروي ميكنيد و اسم درخواست كننده ها رو داخل قسمت بازديد كنندگان ثبت كنيد.







رئيس زندان و پاسدارخانه
پاول استينر

من بدين وسيله براي زنداني كردن در زندان شماره ي D به شرح زير عمل ميكنم.
اسم ديدار كننده: كارل گريشام
هدف دخول. چيزهاي زير را نميتوانيد وارد كنيد :
يك وسيله ي جديد از جنس فلزات شركت Tg-01
آوردن كالا هاي روزانه براي زنداني.
يادداشت:
از يك كاميون باربري استفاده كنند.
نمونه ي شركت فوق درون يك جاي معين از كيف قرار داده باشند







رئيس: آقاي آلفرد آشفورد

امروز در ساعت 16:32 من پيروزمندانه با داروهاي B.O.W به شركت آمبرلا برگشتم.
من بالاخره اونا رو برگردوندم به اتاق بررسي و هر 108 كپسول اون وضعيت سبز داشتد و استاندارد شناخته شدند. خيلي سريع اونا رو به فريزر هاي مخصوص منتقل كردند.
يه چيزي اينجا وجود داره كه من متوجه نميشم. اينجا ماموريت هاي خيلي عادي رو مخصوص و مهم قلمداد ميكنن. چرا از ما خواستن كه اين كپسولهاي يخ زده رو در اين وقت جا به جا كنيم؟
من ميتونم درك كنم كه اين يك راز بزرگه اما بدون اينكه بدونيم اين مواد مقدارشون چقدره آيا ميتونيم از اين ماموريت جون سالم در ببريم يا نه. اين خيلي مهمه كه اونا راضي باش يا نه.
ما ميخوايم در مورد يك جور اطلاعات از شما سوالي بپرسيم. آيا ما در اينده باز هم بايد از اين نوع ماموريت ها انجام بديم يا نه؟
من هنوز اون روزهاي خوش قديمي رو در مركز آموزشي ارتش به ياد دارم. الآن هم با اون موقع فرقي نداره.
ما بايد براي ماموريت امشب در ساعت 23:00 آماده بشيم.

ماموران ويژه ي شركت آمبرلا
هانك







برادر عزيزم
من باور دارم كه به خاطر دلاوري ها و شجاعت تو و داير شدن اين كارخانه نام خانوادگي آشفورد ها مي درخشه.

وفادار تو
آلكسيا آشفورد







جناب آلفرد
تبریک به موفقیت شما برای اربابی خانواده اشفرد.
بدینوسیله من براساس رسم خانواده اشفرد،یک گلدان سرامیکی به شما اهدا میکنم.
همانطور که ممکن است بدانید،این رسم از آنجا شروع شد که یک پیشخدمت یک فنجان چای طلایی را به عنوان یادبود به ورونیکا اهدا کرد.زیرا بنیانگذار خانواده اشفرد،هوش و زیباییش افسانه ایست.
به دومین و سومین ارباب،استنلی و پسرش توماس هم فنجان چای مشابهی اهدا شد.این امید آنها بود که که دست به سرافرازی بیابند،همانطور که ورونیکا قبل از آنها این کار را انجام داد.
مسئولیتی که ارباب خانواده دارد بعد از جناب توماس به برادر دومشان جناب آرتور منتقل شد.این مسئولیت بعد از آن به جناب ادوارد،پدر بزرگ شما منتقل شد.آن زمانی بود که خانواده اشفرد به عصر طلاییش رسیده بود.
همچنین جناب ادوارد یک کار بزرگ شیمیایی را تاسیس کرد که یک دستیابی دیگر بود،شرکت آمبرلا.
گرچه،هنگامیکه جناب ادوارد کناره گیری کرد و پدرتان جناب الکساندر مسئولیت را بدست گرفت،افتخار خانواده اشفرد به تدریج تباه شد....
من صمیمانه امیدوارم که خانواده اشفرد افتخارش را با هدایت شما مجددا بدست آورد،همانطور که این گلدان زینتی به طور ابدی به درخشش ادامه میدهد.
اسکات هارمن
پیشخدمت خانواده اشفرد







يك دختر 10 ساله ي بااستعداد ديپلم خودشو از يك كالج معتبر گرفت.
شركت بين المللي دارويي آمبرلا اظهار ميدارد : بايد يك تحقيق بسيار مهم انجام شود.








13 مه
اين سلول بوي گند مرگ ميده! من بايد هر طور شده اطلاعاتي بدست بيارم. من ميدونم كه خيلي از مناطق جنوبي استوا دور شدم.
من شانس آوردم كه باب كه توي سلول بقليه با منه. اون يكي از افراديه كه من باهاش جور شدم.

16 مه
امروز باب در مورد اينكه چرا با من اينجا اسير شده چيزهاي مسخره اي گفت. باب به من گفت كه رئيس اينجا رو ميشناخته. اين رئيسه آلفرد اونو اينجا انداخته چون باب فقط يه اشتباه كوچيك مرتكب شده.

20 مه
بدون هيچ اخطاري امروز چند نفر از افراد ارتش داخل شدند و باب رو با خودشون به ساختمان پشت زندان منتقل كردند.
نصفه شب من دزدكي به ديدنش رفتم.
من از بقيه شنيده بودم كه هركس وارد ان ساختمون بشه ديگه بر نميگرده. عجيب ترين چيزي كه گفته بودن اين بود كه اونجا كيسه هاي پلاستيكي واقعا بزرگي وجود داره كه در حال حاظر اونجا قرار نداشت. بهتره براي باب دعا كنم.....

21 مه
من اشتباه كردم . نبايد اينجا رو ترك ميكردم. اينجا داره چه اتفاقي ميفته!؟ صداي خنده هاي ديوانه كننده و صداي جيغ زدن هاي باب رو ميشنوم. من نميدونم چه كار كنم. من نميتونم در موردش فكر نكنم. آيا اين اتفاق براي منم ميفته؟!
من نميتونم اجازه بدم......
نميتونم....

27 مه
اين آخرين يادداشتهاي منه چون زنداني شدن من داره با رفتن به اون ساختمون تكميل ميشه!! ميدونم كه نفر بعدي هستم. ديگه حالا ميدونم كه ما همه خوكچه هاي آلفرد هستيم.هيچ راه فراري نيست!
من حالا بايد چه كار كنم؟!......







30 اكتبر
قبل از اين كه من به شركت آمبرلا ملحق بشم خيال كردم وقتي در اين شركت بزرگ استخدام شدم ديگه لازم نيست براي سلامت جونيم نگران بشم.
اما من وقتي به اينجا اومدم فهميدم كه اين يه توهم احمقانه بوده. من درباره ي تقيير وضعيت ازشون سوال كردم اما اونا كاملا منو عصباني كردند. انسان فكر ميكنه يه زندانيه! كارها واقعا طاقت فرساست و هيچ لذتي توي اون وجود نداره. من ترجيه ميدم بميرم!

3 نوامبر
مرخصي كه به سختي بدست آورده بودم به طرز ناگهاني لغو شد. من شنيدم كه اونا مقدار زيادي نيروي انساني از دست دادن چون رئيس آلفرد يه اشتباه مرتكب شده. اون احمق سزاوار بخشش نيست. اون هيچ وقت با ما مثل يك انسان رفتار نميكنه!

5 نوامبر
من يك داستان عجيب از يكي از بچه ها كه 8 سال اينجا كار ميكنه شنيدم. اون خيلي صبور بوده...
اون ميگه يك مرد حدودا 10 سال در زير زمين اينجا بسته شده و به نظر مياد كه خوابه! مردم بهش نوسفراتو ميگن و به طرز وحشتناكي ازش ميترسن. چه داستان مزخرفي!

10 نوامبر
من نصفه شب از صداي خرناس كشيدن تويده اي از مردم كه به نظر ميومد از طبقه ي پايين ميان از خواب پريدم... من از اون داستان احمقانه احساس ترس و تاسف ميكردم.
اما فكر ميكنم هر كي كه در يه مكاني مثل اينجا بمونه سلامت عقليشو از دست ميده!







پس از کشف بقایای یک ویروس قدیمی از طریق ژنهای یک مورچه ملکه،من بر روی تحقیقات مورچه ها تمرکز کردم .
اکوسیستم مورچه ها آنطورکه به نظر میاید،برای من واقعا ایده آل است.در هر لانه مور یک ملکه است،و مورچه های سرباز و کارگر بردگان ملکه اند.آنها زندگیشان را فدای ملکه میکنند.
مرگ مورچه ملکه شکست کامل لانه مورچه هاست.
به هر حال،مورچه های سرباز و کارگر در طول زمانی که ملکه مورچه زنده است میتوانند به آسانی جایگزین شوند .این دقیقا همانند رابطه میان من و دیگر عوام بیسواد است.
من موفق به خلق کردن یک ویروس ایده آل توسط پیوند ژن مورچه ملکه به داخل ویروس مادری شدم که اسپنسر آن را کشف کرده بود.
به عبارت دیگر من از کار بی مصرف پدرم به عنوان یک مورد آزمایش استفاده کردم .به هر حال همانگونه که توقع داشتم،ویروس باعث تغییر سریع در سلول های مور شد،ایجاد ساختار کامل سلول های مغز و ماهیچه بدن آن.
علاوه بر این،یک نوع خاص گاز سمی ویژه درون بدن آن تولید شده که گیاه دارویی آبی تاثیری بر آن ندارد.به همین دلیل،من یک پادزهر برای مواقع اضطراری بوجود آوردم،و آنرا در انبار سلاح شیمیایی در طبقه B2 قرار دادم.
من تصمیم گرفتم که این ویروس را براساس قابلیت غیر قابل تصورش نامگذاری کنم،ویروس-T ورونیکا.هنگامیکه من فهمیدم چگونه میتوانم قدرت خارق العاده ویروس را کاملا بدست آورم،پژوهش بزرگ من نهایتا کامل خواهد شد.
الکسیا اشفرد







راهنماي دستگاه كپي سه بعدي
محصول جديد ما "دستگاه كپي سه بعدي" شامل دو قسمت ميباشد.

بخش اسكن سه بعدي:

اين بخش شيء سه بعدي را اسكن مي كند . كافيست شيئي را كه مي خواهيد اسكن شود را روي سطح اسكنر قرار دهيد . داده هاي شيء اسكن شده به داده هاي سه بعدي پردازش خواهند شد ،كه به قسمت كپي كننده منتقل خواهند شد .

قسمت كپي كننده:

اگر شيئي كه مي خواهيد تبديل شود را درون ماشين قرار دهيد ، مي توانيد فرآيند تبديل را بر اساس داده هايي كه در بخش اسكن فراهم شده اند شروع كنيد.فرآيند تبديل با حفاظت دقيق اطلاعات اجرا خواهد شد.نتيجه شيئي دقيقاً مانند شيء اصلي خواهد بود





از پشتيباني كردن از محصولات ما سپاس گزاريم.

ما اينجا گرد هم آمديم تا يكي از تكنولوژي هاي جديدمون رو بهتون معرفي كنيم. ما موفق شديم ضد فلزي به نام TG-01 رو بسازيم.
خصوصيات TG-01 چيه؟


به وسيله ي رديابهاي فلزات شناسايي نميشه.
در رديابي هاي فرودگاه (براي پيدا كردن اسلحه) قابل شناسايي نيستيد.
كم حجم و بادوام


ما از اين محصول در چند نوع اسلحه استفاده كرديم. براي احتياط لازمه ما يك نمونه در اختيارتون قرار ميديم. ما از شما انتظار يك خريد خوب و توجه داريم.


كارخانه ي صنايع فلزي
رئيس برنامه ريزي و توسعه
كارل ردهيل



الآن 4 ساله كه من دارم به جناب آلفرد كمك ميكنم. اون به هيچ كس اعتماد نداره! ولو اين كه من خدمتكارش هستم هنوز منو از داخل شدن به خونه ي شخصيش منع ميكنه. به هر حال مشكلش چيه من نميدونم؟!!! (مترجم: نميدونستي بدون مشكلش نداشتن يه عقل سالمه!)
اونا ميگن كه اون با خواهر دوقلوش توي خونه ي شخصيش زندگي ميكنه.
گاهي اوقات من كسي رو ميبينم كه پشت پنجره ي خونه ايستاده. شايد اون آلكسيا باشه كسي كه هميشه به زيبايي ازش ياد شده. من يه بار در مورد اون از جناب آلفرد سوال كردم اما اون عصباني شد! با اين كه من خدمت كارشم تا حالا با من مدارا نكرده. اگه من يه بار ديگه در مورد اون زن ازش سوال كنم جونم كف دستمه.
ولي معماي من اينه كه چرا اون سعي ميكنه با نااميدي زندگيش رو با آلكسيا پنهان كنه.

روبرت داروسون







گذرگاه زیرزمینی که به کاخ، جایی که الکسیا و من زندگی میکنیم میرسد ،بدجوری آسیب دیده.گرچه من نمیتوانم اجازه بدهم که ناپاکان الکسیا رو ببینند،از طرفی هم نمیتوانم استفاده از راه آب زیرزمینی را که اون مردم محلی ساختند ادامه بدهم.



اوه بله...فکر میکنم که باید آن زندانی ها را وادار به ساختن یک پل کنم.اون باید یک پل مجلل باشد که فایده ای برای الکسیا داشته باشد.



البته،من باید پس از اتمام پل همه کسانی را که در ساخت آن دخالت داشتند بکشم،نتیجتا هیچکس از وجود کاخ ما خبردار نخواهد شد.ولی همه چیز روبه راهه،چونکه من مشکلی با انجام اینگونه مسائل ندارم.



وقتی که پل کامل شد،من در ورودی کاخ را در انتهای راه آب زیرزمین خواهم بست.ورودی راه آب با ترفند خاصی بسته است،ضمانت امنیت کاخ ما.




آلفرد اشفرد
[تصویر:  re_uv1m.jpg]
پاسخ



پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع:
1 مهمان