سلام مهمان عزیز، اگر این پیغام را مشاهده نموده ای به معنی آن است که شما هنوز ثبت نام نکردی. برای ثبت نام اینجا کلیک کن و از تمام امکانات انجمن ما استفاده کن و لذت ببر.
اگر قبلا ثبت نام کرده اید، وارد شوید.


 
ثبت نام


امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
وقايع Resident Evil 0 از زبان بازماندگان

#1
سلام به همه دوستان،
اين ترجمه ها مربوط به كتابي است با نام biohazard Archives كه در 31 مارس 2005 در 354 صفحه (باهمكاري CAPCOM) در ژاپن رليز شده و در تاريخ 9 نوامبر 2005 توسط BRADY GAMES  در  304 صفحه به اينگلسي ترجمه شده(البته با غلطهاي املايي فراوان)!  :grin: در اين كتاب وقايع Resident Evil 0, Resident Evil Remake, Resident Evil 2, Resident Evil 3 و  Resident Evil Code Veronica از زبان بازماندگان آن و بيوگرافي كليه شخصيتها و دشمنان و توضيحاتي كامل درباره مكانهاي شهر راكون و ... موجوده و در كل كتاب جامعي هستش. به دليل مشغله كاري و وقت كمي كه دارم فقط تونستم قسمت مربوط به Resident Evil 0 رو به زبان روان و ساده ترجمه كنم.
اولش ميخواستم تو يكي از فروم هاي ديگه بزارمش ولي ديدم كجا بهتر از اينجا. خوب بريم سر اصل مطلب.



[تصویر:  1652817774.jpg]



مقدمه Resident Evil 0
شهر صنعتی راکون محلی است در غرب آمریکا. دارای جنگل های زیبا و دریاچه هایی که از میان رشته کوه آرکلای شمالی بر روی زمین گسترده شده است. اما، از این چشم انداز آرام، مکرراً گزارشهایی از قتلهای عجیب و غریب و انسانهای خورده شده در اطراف شهر مي‌رسد. شهر راکون نیروهای برگزیده و ویژه خود (واحد S.T.A.R.S.) تیم براوو را به صحنه مي‌فرسد. با این وجود، به خاطر نقص فنی مرموزي در موتور هلیکوپترشان، تیم براوو در جنگلی نزدیک به صحنه جنایتها سقوط می کند.
تیم براوو نجات می‌یابد، اما تمام تجهیزاتشان را از دست می‌دهند. آنها بطور اتفاقی به ماشین مخصوص حمل زندانی که بسختی صدمه دیده بود می‌رسند و با اجساد تفنگداران دریایی که اجزای بدن آنها  بطرز وحشیانه‌اي بریده شده مواجه می شوند. انریکو مارینی، فرمانده تیم براوو، دستور می‌دهد که بیلی کوِن یک تفنگدار دریایی سابق که از ماشین فرار کرده را پیدا کنند.

هیچکس نمی توانست تصور کند که چه بد بختی بزرگی سراسر شهر راکون را دارد فرا میگیرد...

داستان
همه داستانها یک ابتدا دارند. این بدبختی آمریکایی كه با آزمايشات متداولي شروع شد ولي زالو، علاقه‌اي به اين شكل زندگي نداشت. با اضافه کردن DNA زالو به ویروس اصلی، دانشمند يك نژاد جدیدی با نام ویروس T را آفريد. زالوها با یک همزیستی به ویروس شکل دادند، و یک انگل با نیروی زندگی باور نکردنی را ساختند. سالهای زیادی از آن آزمایش گذشت، زالوها تغییر یافته، زیاد شدند، و حالا دسته زیادی از زالوهای تغییر یافته در عمق جنگل به پیچ و تاب خوردن مشغول هستند.

(برداشته شده از دفتر يادداشت ریبکا چمبرز، 23 ژوئیه 1998)

آغاز كابوس
حالا وقتي كه من درباره آن فكر مي كنم،  من نمي تونم كمك كنم اما فكر مي كنم كه ما، S.T.A.R.S.(نيروهاي ويژه كلانتري شهر راكون) تيم براوو از همون اولش نحض بود.
آن شب، موتور هليكوپترمان بطور ناگهاني بد عمل ميكنه و مارو به جنگل ميندازه. صداي درختان با روح هستند، آن غرشهاي مخوف، حمله ... دوست دارم چند سال پيش باشه.
تمام اينها چه معني داره؟ ما اينجايم فقط براي اينكه بفهميم در كوهستان آركلاي و سطح جنگل راكون چه اتفاقي افتاده. چه كسي فكر مي كرد خودمون قرباني بشيم؟
آنجا يك مسير روشن از تابش آفتاب در ميان تمام تاريكي بود: ما از سقوط بدون يك نفر زخمي جان سالم به در برده بوديم. ما آثار يك خائن فراري را در جنگل كشف كرديم.
"ستوان بيلي كوِن، 26 ساله. كه در دادگاه نظامي محكوم شده. و زنداني را براي اعدام به پايگاه راگاتون انتقال مي دادند؟"
در پيداكردن فراري، من به عمق جنگل رفتم و شروع كردم به جست و جو،آنجا يك قطار متوقف شده بود. آن آغاز كابوس بود. آن قطار عازم جهنم بود.


مردگان زنده مسافر
داخل قطار، سويت مسافران خيلي ساكت و باشكوه بود واگن بيش از حد آراسته و مبله بود، اثاتيه قيمتي. مثل اينكه در اين دنياي مرموز زمان ثابت مانده. مسافران ساكت بودند. "من از پليس شهر راكون هستم گروه S.T.A.R.S.! لطفا جواب بديد!"  هيچ پاسخي از كسي نبود. من منتظر بودم. تمام مسافران مرده‌اند.
احساس كردم دارم غش ميكنم، اما سريع فراموشش كردم. آن مرده‌ها منو آزار ميدادن، درست همان وقت من صداي چيزي را شنيدم كه كشيده مي‌شد، و مسافران مرده شروع به حركت كردند! مردگان زنده! زامبيها! فيلمهاي ترسناك قديمي از خاطرم مي گذشت. من ماشه هفت تير را كشيدم، شليك كردم لاشه زنده شده افتاد، و به طرف واگن بعدي دويدم.
دروازه جهنم را بازكردم؟ ترن پر شده بود از مردگان زنده شده. چطوري مي تونستم از ميانشون عبور كنم. بقيه تيم براوو كجا هستن؟ آيا اين زامبيها دوستانمو خوردن؟ اگه اينطور باشه! نمي تونم نگرانشون نباشم، من به مردي برخوردم من خيلي ترسيده بودم. او به صورت من نگاه مي‌كرد من فقط ميتونستم درباره حيوانات گوشتخوار توضيح بدم، روي دستش خالكوبي بزرگ و سياهي داشت. او براي مرگ آمادگي داشت اين از مشخصات كسايي است كه در ارتش هستند.

"ستوان بيلي كوِن؟"
"چه شگفن انگيز. مثل اينكه به نظر مياد شما منو ميشناسيد"

سرد بود، مردمك چشمانش هم حساب شده حركت مي‌كردند. او خطرناك بود. من تمام قدرتم را جمع كردم، من تونستم قدرتمو جمع كنم و چند كلمه بر روي لبهاي خشكم بيارم:

"صبر كنيد! شما بازداشتيد!"
"تشكر نكن، صورت عروسكي، من قبلا دست بندمو باز كردم"

يك جفت دستبند از ساعدش آويزان بود. اين اثبات مي كند كه او يك فراري است. او يك مرتبه ديگه بطرف من نگاه كرد، او برگشت و به طرف ترني كه پر از زامبي بود رفت.


يك تبهكار واقعي
"ربكا! صدامو ميشنويي؟ انريكو هستم."
"صدامو ميشنوي؟ لطفا جواب بده!"

"ربكا، من ميتونم صداتونو بشنوم. حالا كاملا گوش بده. ما اطلاعات مفصلي را درباره فراري از واگن متلاشي شده پيدا كرديم. بيلي كوِن بيشتر از 23 نفر رو كشته." صداي خشك فرمانده انريكو از آن طرف راديو قطع شد و همينقدر براي نااميد و لرزادندن من كافي بود. پيش از اينكه من بتونم جواب بدم، سيگنال قطع شد. يك قاتل خطرناك و زامبيهايي داخل اين قطار بودند. اما من مجبور بودم به حركت ادامه بدم. من مجبور بودم قاتل را دستگير كنم. من مجبور بودم به حادثه اين قطار رسيدگي كنم.  بيلي در داخل واگن بعدي منتظرم بود.

"خطرناكه كه از اينجا به بعد تنها بري" اون گفت. "چرا ما همكاري نمي كنيم؟" بيلي سرد بود، با چشمانش خيره نگاه مي كرد و دو دل بود.
"با تو همكاري كنم؟"
"گوش كن، دختر كوچولو. مگر شما خبر نداري، اينجا توي اين قطار بعضي خوشنماهاي عجيبي هستند، و من يكي ميخوام از اينجا بيرون برم. من فكر نمي كنم با اينجا ايستادن و تنها، يك ذره شانس هم داشته باشيم."
"امكان داره كه شما دچار دردسر شده باشيد، اما من به كمك شما نيازي ندارم. من خودم مي تونم به تنهايي ترتيبشو بدم. و منوهم دختر كوچولو صدا نكن!"

با يك قاتل همكاري بكنم؟ من نمي تونم اينكارو بكنم، من نگهبان اون باشم.
من بيلي رو ترك كردم و خودم به طرف واگن بعدي راه افتادم.




پيرمرد پوسيده
من در سنگين را باز كردم. واگن بعدي واگن رستوران بود. شمعهاي اتاق روشن و اتاق پر از هواي گرم بود. ميزها آماده براي خوردن شام بودند. سوپ هنوز گرم بود؛ از روي غذا بخار بلند مي‌شد. شايد كسي هنوز زنده باشه. من با يك پيرمرد سفيد مو كه دم يك ميز نشسته بود شروع كردم به صحبت.
"آآمم، منو ببخشيد،آقا؟"
مرد به آرامي تكان مي خورد. يك بازمانده؟
اما پيرمرد به تكه هاي كوچكتري شكسته شد، او شباهتهايي به انسان داشت. او به تكه هاي كوچكتر تقسيم شده و قطعات مرا تعقيب كردند! آنها از خودشان اراده داشتند. آنها روي زمين مثل آب ميخزيدند. آنها شكل واحدي نداشتند. زالوها؟ يك توده‌اي از زالوها؟ آنها به قالب يك شبه انسان در آمدند و به من حمله كردند.
زالوها شروع كردن به فراگرفتن من. در آن لحظه، صداي گلوله‌اي آمد. يك گلوله در تودة زالوها نفوذ كرد. و ديگر. و ديگر. و ديگر. من برگشتم و بيلي در آن نزديكي ايستاده بود. من بطرف او رفتم درباره آن صحبت كردم، در همين حال يك ملودي مرموز از بيرون قطار گوشهايمان را پر گرد. از پنجره قطار بطرف بيرون نگاه كرديم، ما يك مردي را در لباس شب كه داشت بطرف پايين به سمت قطار نگاه مي‌كرد را ديديم. طنين صداي مرد قطع شد. و هنگامي كه قطع شد، قطار شروع به حركت كرد.


فرار از قطار وحشت
حركت قطار شروع شد به سريع و سريعتر شدن. و رفته رفته همينطور بصورت غير عادي سرعت مي‌گرفت. قطار در حال حركت داشت به يك آرامگاه مهروموم شده بر مي‌گشت. ما بايد در اين قفس پر از زامبي و زالوها زنده بمانيم و از اينجا بيرون بريم، ما مجبوريم موتور را متوقف كنيم. زالوهاي بيشماري داخل قطار ميخزند، و هيولاي بزرگي مثل عقرب وسط سقف را شكسته و دنبالمان مي‌كند. بيلي و من با راديو ارتباط برقرار مي‌كرديم و راهي را براي خروج از قطار جست و جو مي‌كرديم.
"با اين سرعت، ما از خط خارج خواهيم شد. ما مجبوريم قطار را متوقف كنيم!" قسمت كنترل ترمزها واگني در عقب قطار بود، بنابراين بايد به آنجا مي‌رفتيم. اما بعد از رها كردن واحد كنترل، فهميديم كه كسي در واگن جلويي بر روي ترمزها تسلط دارد، وقتي براي از دست دادن نبود. من بيلي را در واگن جلويي گذاشته و به سمت عرشه بالايي به راه افتادم، با اين وجود، وقتي به آنجا رسيدم، نمي تونستم اوني رو كه ميديدم باور كنم.
"ادوارد؟! نه!"
ادوارد ديوي تيم براوو به يك زامبي تبديل شده و درست داشت به طرف من مي اومد.
قطار بالاخره وقتي كه از خط خارج مي شود توقف مي كند، جرقه ها به همه طرف پخش مي‌شدند، بيلي و من بسختي از قطار خارج شديم، ما دهنه يك تونل را پيدا كرديم كه ما را به يك ساختمان راهنمايي مي كرد. مدت زيادي تا سحر مانده. براي فرار از تاريكي راهي بنظرمان نمي‌آيد.


به سوي آمبرلا

در سال 19XX، اشراف زادهگان اروپايي اوزول اي اسپنسر و ادوارد آشفورد، همراه با دوست دوران مدرسه شان، دكتر جيمز ماركوس، يك نوع از ويروس را كشف كردند. اين ويروس قدرتي داشت كه بطور ناگهاني باعث ايجاد تغييراتي در شكل كد ژنتيكي موجودات زنده مي‌شد. زير دست ماهر ماركوس، اين "نمونه ويروس" را بيشتر مورد بررسي و پيشرفت قرار داد.
(بريده شده از يادداشتهاي ربكا چمبرز، ضبط شده پس از رويدادها)

ساختماني كه ما بعد از فرار با ترن وارد آن شديم، تأسيسات آزمايشي و اجرائي آمبرلا بود. آمبرلا يك شركت داروسازي بين المللي است. آنها چرا يك ساختمان اينجا دارند؟
بعلاوه در اين تأسيسات آزمايشي گروه زيادي از زامبي ها وجود داشتند. آنها تمام نفراتشان را از دست داده بودند و اينجا پر بود از لاشه مردان خرده شده. زامبي ها از ما اطلاع پيدا كردند، آن حشره بزرگ با پاهايش صداي خش خش ايجاد مي كرد و سعي مي كرد دندانهايش را در گوشتم فرو برند، حضور ناگهاني بيلي در آن اطراف براي محافظت از من بموقع بود. من چند وقت بود كه در يك اتاق گرفتار آرواره ‌هاي يك هزارپاي 5 متري شده بودم، بيلي با يك نارنجك انداز زندگي مرا نجات داد.
"حالت خوبه؟"
"بله. متشكرم."
چه چيزي باعث شد من اين حرفها رو به اين قاتل بگم؟ چرا بيلي به من كمك كرد؟ من با پريشاني در افكارم شناور شدم.




كلمات يك قاتل

در ديگري را باز كرديم، من از شانه هاي بيلي بالا رفتم و از راه كانال تهويه هوا، كه به اتاق شكنجه منتهي مي شد رسيدم. من گرفتار در افكار پريشان خودم بودم، اما چقدر، من توسط يك اليمنيتور مورد حمله قرار گرفته و از سوراخ وسط ديوار در اتاق شكنجه افتادم.
"ربكا! صبركن، من تورو بالا مي كشم!"
من دست دراز شده بيلي را گرفتم، و بدون هيچ آسيب جديي خودمو بالا كشيدم.
"يادآوري نمي كنم. فقط به حرفام گوش كن. ما به يكديگر قول داديم همكاري كنيم، يادته؟"
آيا اين مرد واقعاً مي تواند يك قاتل باشد؟ فقط ترديد فكرم را فرا ميگرفت، بر روي راديو موفق به شنيدن صداي فرمانده انريكو شدم.
"ربكا، اين انريكوست. هنوز شما محل كوِن را پيدا نكرديد؟ تمام. ربكا، به من جواب بديد!"
"نه خير قربان، من هنوز پيداش نكردم. مي خوام براي پيداكردنش به جست و جو ادامه بدم. تمام"
بيلي خيره مرا نگاه مي‌كرد.
"ربكا ..."
"من در اولين مأموريتم از دستورات سرپيچي كردم. براي اولين بار در زندگيم قانون رو درست اجرا كردم؛ اگر چه احتمالاً من زياد زنده نمانم. بيلي ... فقط من ميخوام بشناسمت. من ميخوام حقيقت رو بدونم. آيا 23 نفر رو كشتي؟ من نمي خوام در باره تو قضاوت كنم من فقط مايل به دانستن حقيقت هستم."
بيلي كلماتش را سنگين انتخاب كرد و به سؤال من جواب داد. نگاهي دردناك در چشمهايش پيدا شد او روحي مجروح داشت.
"... قبل از دوره اين سال بود واحد ما آماده بود كه در يك جنگ داخلي در آفريقا مداخله كنه"
"مأموريت ما حمله به يك اردوگاه پارتيزانها در عمق جنگل بود، اما پناهگاه دور از نقطه ورود مان بود. بعضي از نفرات از گرما مردند. ...بعضي ها بوسيله دشمن كشته شدند. ... نهايتاً، چهار نفر از ما زنده ماندند."
بيلي بين كلمات دردناكش تفي انداخت.
"گروه ما از ميان جنگل عبور كرد. بنابراين ما به يك دهكده كوچكي رسيديم. فقط، آنجا پناهگاه پارتيزاني نبود. اون مسئولين احمق مستقر در پايگاه درباره عمليات اطلاعات اشتباه به ما داده بودند. اما ما نمي تونستيم دست خالي به خونه برگرديم، اوه نه. فرمانده ما دستور داد كه به آن مردم بيگناه دهكده حمله كنيم."
آيا بيلي دستورات فرماندهش را رد كرد؟ چه كسي اول تيراندازي كرد؟ وقتي كه او به خودش آمد، بيلي خودشو ميان اجساد روستاييان پيدا كرد.
چيزي بيشتر از اين به من نگفت. آيا اون كسي بود كه آن مردم را قتل عام كرده؟ آيا اون حقيق رو گفته؟ من نمي دونم: اما اون به من جواب داد. همين كافي بود. ما تأسيات آزمايشي را پشت سرگذاشتيم و يك كليسا را پيدا كرديم. بنظر مي رسيد كه تمام اين مخلوقات شبيه زامبي از آنجا مي‌آيند. براي اينكه از وسط جهنم رد بشيم، براي اينكه زنده بمونيم، ما در كليسا استحراحت كرديم.


در عمق جهنم

13 ژانويه،19XX
بالاخره، آنها آماده شدند. زالوهاي شگفت انگيز من! موجودات كم هوش، آنها هرگز از اين امتياز احساس خوشي و رضايت نخواهند داشت! حالا، بالاخره، من مي‌تونم بر ضد اسپنسر حركت كنم. بزودي من بر همه چيز كنترل خواهم داشت.
31 ژانويه
من از اختراعاتم براي محافظت از كارهايم دربرابر مزاحمان استفاده ميكنم. كسي براي ديدن"تي" و زالوها بياد. احمقها. بدون ترديد براي گروه اسپنسر كار ميكنن.
11 فوريه
امروز، من دوباره مداركي از مذاكرات پنهاني اطراف ورودي آزمايشگاه ها پيدا كردم. بعد از آنها چي هست، من بايد يك راه مناسب پيدا كنم كه به آنها رسيدگي كنم.
بايد من اين بلايا ويليام و وسكر را بيرون ميكردم.  البته آن دو تا تنها اشخاصي هستند كه زالوهاي من به آنها اعتماد ندارند.
(بريده شده از خاطرات كشف شده ماركوس)
كليسا بوسيله زالوهاي بيشماره تزئيين شده بود. آن زالوهايي كه در ترن پشتي به ما حمله كردند هنوز هم در تعقيبمان بودند. ما يك تله كابين پيدا كرديم و براي وصل كردن برق آن از هم جدا شديم.
با اين وجود، ما فقط مي خواستيم مدارش را بدست بياوريم، بيلي توسط يك اليمنيتور مورد حمله قرار مي‌گيرد و در يك آبراهه زير زميني مي افتند.


"بيلي"
كاملا تنها. من سوار تله كابين شدم و به طرف يك كارخانه بزرگ به راه افتادم. اين ديگه چه نوع كارخانه‌اي ميتونست باشه؟ مانيتورهاي تصاويري از كپسولهايي كه درونشون اسلحه هاي بيولوژيكي شبيه انسان بود رو نشون ميدادند. تفنگم رو سفت و محكم در دستم گرفتم، من فقط يك چيزي را بايد انجام ميدادم، من بايد به عمق كارخانه مي رفتم.
در عمق اين كارخانه زامبيهاي فراوان و حتي اسلحه هاي بيولوژيكي قويتري وجود داشت، من يك بار ديگه تونستم با انريكو ملاقات كنم، فرمانده تيم براوو. به نوعي، بعضي از اعضاي تيم براوو زنده مانده بودند. در طرف ديگر كارخانه يك خانه بزرگ بود. مقصد آنجاست، من نجات يافتم، من فكر كردم. با فرمانده انريكو به آنجا برم، احساس كردم آنجا امن است. اما من نمي توانستم به آنجا برم. بيلي توي آبراه افتاده بود-و من بايد پيداش مي‌كردم. امكان داشت او هنوز زنده باشه. راه من از عمق اين كارخانه عبور مي كرد.
چهار پاهايي بسيار گرسنه در لوله هاي كارخانه ساكن شده بودند. آنها تهوع آور بودند، سلاحهاي بيولوژيكي تغيير يافته و ساخته شده از حيوانات. اين B.O.W. شبيه به انسان بنظر ميرسيد، اما هيچ چيزي بجر كشتن در سرنداشت. من براي پيدا كردن بيلي به دويدن ادامه دادم.
پايين، پايين و پايين‌تر خيلي ساكت بود. من چقدر زير زمين رفته بودم؟ بعد از ورودي، من در اتاق ذخيره سازي آب بيلي را بيهوش پيدا كردم. او داشت نفس مي كشيد! او زنده بود. من همراه با بيلي بايد از اين كارخانه خارج مي‌شودم.
به هرحال، آنجا آنمرد آواز خوان منتظر ما بود، آن جواني خوش قيافه بود كه آن زالوها را كنترل مي‌كرد، هيولاي تأسيسات آزمايشي و آزمايشگاه تحقيقاتي ماركوس.
"وقت بازي تمام شد. شما و دوست شما ديگر بيشتر از اين مرا سرگرم نمي‌كنيد. از شرتان خلاص مي‌شوم. حالا هيچ چيزي نمي تونه جلوي منو براي انتقام بگيره ..."
انتقام؟ ماركوس چرا اين چنين فكري داشت!؟
"ده سال پيش ... اسپنسر مرا  بقتل رساند. با اين وجود، يك چيز شگفت انگيزي اتفاق افتاد. سالها گذشت براي اينكه ويروس تي ملكه من و اعضاي داخلي من را براي زندگي جديد بسازه. زندگي تي. حالا من انتقام خودمو از آمبرلا خواهم گرفت. و دنيا به جهنم نفرتم تبديل خواهد شد!"
بعد از غرغر كردن اين كلمات، ملكه زالوها كه جانشين ماركوس شده بود تغيير شكل داد، به خود پيچيد، و به يك هيولاي بد شكل تبديل شد. من و بيلي با تمام اسلحه هايمان  بطرفش تيراندازي كرديم، ولي او بيشتر به ما حمله ميكرد، اون بطرف ما مي‌آمد. ما نمي تونستيم انتخاب كنيم ولي ما بايد از اينجا بيرون مي‌رفتيم.
ملكه زالوها در قالب شبيه انسان باقي ميماند. در بالاي زمين، او به چيزي شبيه دايناسور تغيير شكل مي يابد. آن جانور وحشي و بي رحم بود، اون بيرحمانه به همه چيز در سر مسيرش حمله و آنرا ويران ميكرد. ما هرگز فكر نمي كرديم كه بوسيله روشنايي نور خورشيد نجات پيدا مي‌كنيم.
او در نور زياد خورشيد آبتني كرد، ملكه زالوها ناگهان بي حس شد. بدون يك لحظه تأمل، بيلي يك گلوله شليك مي‌كنه، تير نهايي. انفجار. انفجار سرتاسر كارخانه را فرا مي‌گيرد. سپس، بيلي و من تنها باقيمانده‌ها بوديم. ما نجات پيدا كرده بوديم.
"آن بايد همان خانه اي باشد كه انريكو دربارش صحبت مي كرد" من به بيلي گفتم.
اينجا بالاي زمين، بيلي بار ديگه يك فراري بود و من مأمور قانون. ما با هم نمي تونستيم بمونيم.
"رسما ستوان بيلي كوِن مرده است." من گفتم.
بيلي خنديد و پاسخ داد، "آره... من حالا يك زامبي هستم."
آن آخرين خداحافظي من با بيلي كوِن بود. خدا حافظ، بيلي.
"متشكرم. ربكا..."




خوب اينجا قسمت مربوط به Resident Evil 0 تموم ميشه  Rolleyes و اما مقدمه Resident Evil  :wink:


مقدمه  Resident Evil

با S.T.A.R.S. تماس بگیرید تیم براوو گم شده. چه اتفاقی می تواند برایشان افتاده باشد؟ قابل درک است که آنها دچار دردسر شدند، اداره پلیس شهر راکون تیم آلفا از S.T.A.R.S. را برای جست و جوی اعضای مفقود شده می‌فرستند. آنها در حین تحقیقات مورد حمله گروهی از مخلوقات بزرگي(مثل سگ) قرار می‌گیرند، و اجباراً برای پناه گرفتن به یک خانه بزرگ در آن نزدیکی می روند.
در حقیقت آنجا یک مرکز تحقیقاتی سری و مسئول مستقیم برای رخدادهای ناشناس و علتي برای پیدایش تمام جانورهای عجیب و غریبی که آنها دیده بودند است.
اعضای S.T.A.R.S. کرس ردفیلد و جیل والینتاین حقیقت را درباره قتلها آشکار می‌کنند آنها بسختی دنبال راهی برای خروج هستند.
[تصویر:  re_uv1m.jpg]
پاسخ



پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع:
1 مهمان