سلام مهمان عزیز، اگر این پیغام را مشاهده نموده ای به معنی آن است که شما هنوز ثبت نام نکردی. برای ثبت نام اینجا کلیک کن و از تمام امکانات انجمن ما استفاده کن و لذت ببر.
اگر قبلا ثبت نام کرده اید، وارد شوید.


 
ثبت نام


امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
خاطرات Rebecca Chambers ( فارسی )

#1
خاطرات Rebecca Chambers قسمت اول

من خیلی هیجان زده ام. این اولین ماموریت من به عنوان پزشک تیم براوو استارزه. من امیدوارم بتونم به همکاران جدیدم کمک کنم. اما اولین ماموریت ما نگران کننده است. آیا قاتلان تو جنگل دارن آزادانه پرسه میزنن؟ خب شاید ما بتونیم معما رو حل کنیم و به مردم هم کمک کنیم. ما یه وسیله ی نقلیه نابود شده و سربازان مرده پیدا کردیم. تعجب میکنم، آیا این نظر عالیه کاپیتان مارینی بوده که ما همه از هم جدا بشیم؟
اگه واقعا تو جنگل یه مجرم فراری هست, غیر ممکنه که تنهایی بتونیم موفق بشیم. صبر کن ، اونی که پشت درختاست چیه؟ قطاره؟  این قطار توی جنگل چیکار میکنه؟ خب اگه میخوایم قضیه رو حل کنیم همه مون باید شجاعت به خرج بدیم !
من نمیدونم چند مایل با این قطاری که پر از کابوسه سفر کردیم تا الان یا اینکه چرا مسافران به هیولا تبدیل شدند و بهمون حمله کردن. من خوشحالم که مجرم فراری بیلی کوئن قبول کرده که با من همکاری کنه. ما سر موقع موفق شدیم که ترمز اضطراری رو فعال کنیم. به این ترتیب اون زندگی ما رو نجات داد،اما همچنین در همون موقع ما به یه جایی تو یه ساختمونی رسیدیم که با هیولاها محاصره شده بود. نمیدونم بقیه همکارام تو تیم براوو چه بلایی سرشون اومده؟ آیا من دوباره اونارو میبینم؟ اون ستوان مجرم چی میشه... 






خاطرات Rebecca Chambers ( فارسی ) قسمت 2

آیا من میتونم بهش اعتماد کنم و روش حساب کنم در حالی که اون خیلی از مردم بی گناه رو کشته؟ حتی اگه اون تنها کسی هست که تو این وضعیت آشفته اینجاست.. همه جا قفله, راه های مخفی و تله ها؟ هرچی بیشتر جلو میرم و کسانی که قبلا به تیم تحقیقاتی آمبرلا تعلق داشتند و الان زامبی هستند رو میبینم بیشتر میترسم. ما چطوری میتونیم زنده بیایم بیرون در حالی که خود کارمندان آمبرلا نتونستند؟
ستوان کوئن ثابت کرده که میتونه در هر شرایطی مفید و کمک کننده  باشه.هیچوقت لحظه ای رو که اون چیز داشت منو با دهانش میگرفت و بیلی بخاطرم زندگیشو به خطر انداخت تا نجاتم بده رو فراموش نمیکنم. اون چطور ممکنه اون همه آدم رو کشته باشه؟ حتما یه اشتباهی هست. من حتما باید در این باره تحقیق کنم. اما قبل از اون من باید ببینم دکتر مارکوس مرموز کجاست. آیا اون واقعا مرده یا بعد از این همه سال هنوز اینجاست ؟
اما در مورد بیلی که بار ها جون منو نجات داده و خیلی ادم وفاداریه . باعث تاسفه که دادگاه با مجرم دونستنش اسمش رو لکه دار کرده، چون اون میتونست یه افسر عالیه استارز باشه. ما به طور تصادفی کلیدی رو پیدا کردیم که میتونه جلومون ببره تا قسمت های دیگه رو جستجو و راهی برای فرار از اینجا پیدا کنیم.







خاطرات Rebecca Chambers قسمت سوم ( آخرین قسمت )

بالاخره میتونیم از زمین آموزشی بیرون بریم. سلاح هایی که پیدا کردیم حملشون سخته و ازشون نمیتونیم براحتی استفاده کنیم. اما خب بهتر از هیچیه. ما واقعا از اون جای طلسم شده تونستیم بیایم بیرون. اما حالا داریم به یه ساختمون عجیب دیگه نزدیک میشیم. چه ارتباطی بین یه زمین آموزشی آمبرلا و یه کلیسا هست؟ خوشبختانه ارتباطی نیست اونجور که ما میبینیم، اینجا همه چی غیر طبیعی به نظر میرسه ، مثله یه کابوس وحشتناک به حقیقت پیوسته.
با اینکه امید چندانی ندارم ولی امیدوارم بیلی سالم باشه و هر چه زود تر برگرده ، با این حال من هنوزم به جست و جو برای سلاح های بهتر ادامه میدهم اما بدون بیلی این کار به اندازه ای که فکر میکردم اسان نیست . فکر فرار از این قضیه به من حس ارامش میدهد و میتوانم نفس عمیقی بکشم ، حتی اگر فرار کردن برای من مشکل باشد . انگار چیزی اونجاست . خدای من بیلی هنوز زنده است اما ...
هنوز هیچ نشانه ای از برخورد بیلی با زامبی ها نیست . ما باید بدونیم که ایا فقط در این مکان این اتفاقات رخ داده  یا در مکان های دیگری نیز به وقوع پیوسته .
خوشبختانه من دوباره کاپیتان را ملاقات کردم اما اینبار بدون ترس از هرچیزی ! ولی او باید راه خود را ادامه دهد و وقت ان است که از هم جدا شویم ...

پایان
[تصویر:  re_uv1m.jpg]
پاسخ



پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع:
1 مهمان