سلام مهمان عزیز، اگر این پیغام را مشاهده نموده ای به معنی آن است که شما هنوز ثبت نام نکردی. برای ثبت نام اینجا کلیک کن و از تمام امکانات انجمن ما استفاده کن و لذت ببر.
اگر قبلا ثبت نام کرده اید، وارد شوید.


 
ثبت نام


امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
خاطرات Pueblo ( روستای Resident Evil 4 )

#1
خاطرات Pueblo : مقدمه

اینجا یک روستاست پر از غم و اندوه ، گل ها در این محل به خوبی رشد میکنند ولی اصلا احساس شادی به اهالی روستا نمیدهند ، این مکان برای بازی کردن بچه ها بسیار مناسب است اما هیچگونه بازی های بچگانه هم در این محل مشاهده نمیشود  . در اینجا همیچگونه زندگی عاشقانه ای وجود ندارد و اهالی روستا در سایه تنهایی خود زندگی میکنند .
من به اینجا امده ام تا حقایق را کشف کنم ! چرا روستاییان به جنون افتاده اند ؟ همه چیز را باید دانست .
در اینجا برای شما خواننده ی عزیز دو صفحه خواهم اورد که نشان میدهد : چه اتفاقی قبل از جنون در روستا میافتد و چه اتفاقاتی بعداز جنون در روستا رخ میدهد.






روز اول ورود

در این روستا خانواده ها ، همسایه ها ، فرزندانشان با عشق و افتخار کنار یکدیگر زندگی میکنند . ان ها زندگی ساده اما دوست داشتنی در کنار یکدیگر دارند و با اداب و رسوم و سنت دوست داشتنیشان باعث میشود انسان به زندگی زیبای ان ها حسودی کند ! ان ها زندگی بزرگی دارند ، برای همین من این روستا و زندگی اهالیش را به شدت دوست دارم ، نظریه من اینست که اگر در این روستا به دنیا بیایید میتوانید همه چیز را به خاطر داشته باشید از بدو  تولد تا مرگ .
گاهی اوقات فکر میکنم این یک رویا است ! پس من قلم و تکه ای کاغذ را بر داشتم تا اتفاقات را بر روی ان بنویسم تا نسل های اینده بدانند گذشته ی روستای دوست داشتنی ان ها چگونه است .








روز دوم ورود

زنان و مردان روستا سخت در حال کار کردن هستند ، وقتی که وقتش فرا میرسد تمام مردم روستا بر روی برداشت محصولاتشان متمرکز میشوند تا بتوانند برداشت خوبی از زحماتشان داشته باشند .
هنگامی که خورشید طلوع میکرد با صدای زنگ کلیسا تمامی اهالی روستا بیدار میشدند و به کار میپرداختند ، زنان و مردان خوشحال بودند ، اواز میخواندند ، با هم صحبت میکردند . در عصر  هنگام ان ها بعد از برداشتن محصولات خود ان ها را بسته بندی کردند ، هر کس کار خود را میکند ! یکی نان میپزد یکی بزر میپاشد یکی دامپروری میکند و همه ی اهالی روستا شاد هستند وکار خود را دوست دارند و با اشتیاق به انجام کار های خود میپردازند و نارضایتی در ان ها دیده نمیشود ، ان ها با عشق و علاقه ای که به همدیگر دارند برداشت خوب و با برکتی را در پایان هر فصل دارند .






روز سوم ورود

در این روستا حتی کودکان هم در کار های سخت به والدین و اهالی روستای خود کمک میکنند ، ان ها تخم مرغ ها را جمع میکنند و سطل های بزرگ و سنگین شیر را به سختی جا به جا میکنند تا بلکه کمکی کرده باشند . اهالی روستا با همدیگر خیلی روابط خوبی دارند و همانند هم خون های یکدگیر برای کمک به همدیگر از هیچ تلاشی دریغ نمیکنند . یک سری از خارجی ها بر این عقیده اند که اهالی این روستا همانند خانواده ی بزرگی هستند . والدین به کوکان خود نهایت تربیت و ادب را میاموزند که هنگامی که ان ها هم بزرگسال شدند همانند دیگران به سایر اهالی کمک کنند .
من به یاد دارم هنگامی که بچه بودم پدرم به من شیر دوشی از گاو را یاد میداد و قطرات شیر روی دست من میچکید و من ان ها راا میخوردم که واقعا خوشمزه بود بعد از ان شیر را به خانه میبدیم و با خانواده میخوردیم که لحظات بسیار خوبی بودند که از یادم نمیروند .








روز چهارم ورود

در روز چهارم ورود فردی از طرف حاکم روستا نزد من امد و من را به یک ضیافت در کاخ دعوت کرد ، من از این اتفاق بسیار خوشحال و هیجان زده بودم و از طرفی دیگر باعث افتخارم بود که نزد حاکمی که به این خوبی شهر را اداره میکند به عیش و نوش بپردازم .
وقتی پشت میز نشستیم و به خوردن و اشامیدن مشغول شدیم متوجه مبلمان قدیمی در قصر شدم ، به طوری که به همان شکل قدیم حفظ شده بودند و هیچونه اسیب ظاهری به ان ها وارد نشده بود ، دوست من به من گفت که میتوانی ان ها را امتحان کنی چون در این مکان شاهان و مردم روستا هیچگونه تفاوتی با هم ندارند و همه از یه خون هستند . من که بیشتر توجه کردم دیدم همه ی افراد قصر یک نوع لباس خاص داشتند که توجه من را جلب میکرد ، این سنت ان ها را نیز دوست داشتم .
ان ها من را به اطراف قلعه بردند تا گشت و گذاری کنیم و به من گفتند کمی انطرف تر میتوانی باغ را ببینی ، وقتی باغ را دیدم واقعا شگفت زده شدم ! یک مارپیچ جادویی و زیبا ساخته شده از گل ها و گیاهان که من را تحریک میکرد هر چه زود تر وارد ان شوم ، اما من را به داخل اتاق های قصر بدند که پر از تصاویر کودکانه بود وقتی پرسیدم ، جواب دادند که این اتاق برای بچه های ما فراهم شده اند که خاطره ی خوبی را از کودکی با این تصاویر داشته باشند .







روز پنجم ورود

در این روستا ی داستان گفته شده است که بار ها و بارها ان را شنیده ام ، گفته اند که در ان زمان دژبان خوبی بر سرزمین حکومت میکرد که سعی میکرد بیشتر جنگ ها را با صلح به پایان دهد و هنگام جنگ نیز خیلی خوب میجنگید ، با وجود ان دژبان روستا همیشه در صلح و ارامش بود .
این داستان را مادربزرگ ها برای نوه های خود میگفتند چون ان ها ادعا داشتند که در زمان ان دژبان زندگی میکردن و از نوه های خود میخواستند تا داستان دژبان را برای بچه های خود تعریف کنند ( وقتی بزرگ شدن ) .
طبق داستان ها دژبان یک فرد با عدالت و با حس بود ، ولی دژبان کنونی رامون سالازار ...






روز ششم ورود

دوباره برداشت محصول بود . همه ی اهالی خوشحال بودند و محصولات خود را اعم از سبزیجات و میوه ها و دانه هار را به کامیون ها میدادند تا ان ها را در شهر با بنزین معماله کنند یا پول ان ها را بگیرند ، بنزین در دهکده خیلی ضروری بود چون کار کامیون ها با ان انجام میگرفت و حمل و نقل نیز با ان ها امکان پذیر بود .
کودکان نیز در این بین نقش خاصی داشتند چون اکثرا میدانستند که همین کودکان نیز بزرگ میشوند و کار های اهالی دیگر را انجام میدهند .
هنگامی که برداشت تمم شد شب شده بود ، من خسته بودمباید زود تر به رختخواب میرفتم تا فردا بتوان با قدرت بیشتری درجشن برداشت محصول شرکت کنم .

[تصویر:  re_uv1m.jpg]
پاسخ



پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع:
1 مهمان