<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
	<channel>
		<title><![CDATA[انجمن تخصصی رزیدنت اویل - مقالات اختصاصي رزیدنت اویل]]></title>
		<link>https://re-fan.ir/</link>
		<description><![CDATA[انجمن تخصصی رزیدنت اویل - https://re-fan.ir]]></description>
		<pubDate>Mon, 07 Sep 2026 06:25:09 +0000</pubDate>
		<generator>MyBB</generator>
		<item>
			<title><![CDATA[چه میشد اگر آمبرلا همه چیز را خراب نمی کرد؟]]></title>
			<link>https://re-fan.ir/showthread.php?tid=305</link>
			<pubDate>Fri, 22 Sep 2023 00:48:09 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://re-fan.ir/member.php?action=profile&uid=61">MATRIX</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://re-fan.ir/showthread.php?tid=305</guid>
			<description><![CDATA[سلام مجدد خدمت دوستان !<br />
<br />
توی این مقاله می پردازیم به اینکه اگر آمبرلا همه چیز را خراب نمی کرد چه میشد ؟<br />
<br />
خب اگر آمبرلا همه چیز را خراب نمی کرد تمامی موارد زیر به وجود هم نمی آمدند:<br />
<br />
<ol type="1" class="mycode_list"><li>دوقلو های ورونیکا<br />
</li>
<li>ویروس تی <br />
</li>
<li>ویروس جی<br />
</li>
<li>حادثه عمارت <br />
</li>
<li>نابودی راکون <br />
</li>
<li>جاودانگی و احتمالا خود آلبرت وسکر<br />
</li>
<li>وجود نداشتن تایرنت و تمامی B.O.W ها <br />
</li>
</ol>
در این صورت تیم استارز باقی می موند و لیان روز اول کارش را خیلی معمولی شروع می کرد و احتمالا بعد ها به تیم استارز می پیوست و برای خودش تبدیل به نیرو و ماموری حرفه ای می شد!<br />
کریس و جیل احتمالا ازدواج می کردند و آلبرت وسکر نیز با کمک هوش خودش خواهرش یعنی الکس را درمان می کرد. آلبرت احتمالا به عنوان پدرخوانده شری برکین انتخاب می شد. لیان در طی یک ماموریت با ایدا وانگ اشنا می شد و احتمالا ایدا خود نیز تبدیل به یه مامور مخصوص در یک کشور خارج از آمریکا می شد. بیلی کوئین احتمالا به زندان می افتاد و بعد اعدام میشد و یا به خدمت سربازی بر می گشت و از صفر شروع می کرد. ربکا بعد ها ترفیع درجه می گرفت و به عنوان یه پزشک و پرستار ارشد در یه بیمارستان ارتشی کار می کرد. کلر پس از فارغ التحصیلی از دانشگاه احتمالا به ارتش همانند کریس می پیوست و یا تبدیل به یک مهندس موتور می شد و یا تبدیل به یک خبرنگار و یا یه مامور از طرف تراسیو. کارلا رادامز به وجود نمی آمد و درک سیمنز هم دست به جنایات نمیزد. جیک پس از دستگیری به پیش پدرش یعنی البرت فرستاده می شد و هلنا هارپر هم به محافظ رئیس جمهور بودن هم ادامه می داد. اسپنسر پس از مرگ شرکت را به آلبرت واگذار می کرد و البرت و الکس با هم کل دنیا را با کمک دارو و امکانات تامین می کردند، از طرفی شرکت کانکشنز نابود و اولین هم به وجود نمی آمد در نتیجه ایتن و میا سالها با هم زندگی می کردند و صاحب رز می شدند و خانواده بیکر هم سالم می موند.<br />
سدلر بدون کمک کراوزر نمی توانست اشلی را بدزدد و اگر هم می توانست تیم استارز او را نجات می دادند و احتمالا البرت رهبر تیم می بود. میراندا دیگر نمی توانست ایوا را زنده کند و دست اخر می باخت و یا توسط استارز آن هم با تلفات زیاد نابود می شد. احتمال داشت کریس و یا جیل بمیرند که وسکر و کلر را از درون نابود می کرد. لیان سفر خود را برای پیدا کردن ایدا اغاز می کرد و ایدا به سبب عشقش به لیان خود را بازنشسته می کرد. بری برتون همراه خانواده اش به زندگی خود ادامه می دادند. هانک به عنوان یه نیروی خاص از ارتش در نظر گرفته می شد و لقب یه مزدور نمی شد. تیم استارز پس از نجات اشلی تبدیل به یه تیم بین المللی می شد.<br />
<br />
نظر شما چیست؟ آیا چنین چیزی را قبول می کردید ؟؟؟]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[سلام مجدد خدمت دوستان !<br />
<br />
توی این مقاله می پردازیم به اینکه اگر آمبرلا همه چیز را خراب نمی کرد چه میشد ؟<br />
<br />
خب اگر آمبرلا همه چیز را خراب نمی کرد تمامی موارد زیر به وجود هم نمی آمدند:<br />
<br />
<ol type="1" class="mycode_list"><li>دوقلو های ورونیکا<br />
</li>
<li>ویروس تی <br />
</li>
<li>ویروس جی<br />
</li>
<li>حادثه عمارت <br />
</li>
<li>نابودی راکون <br />
</li>
<li>جاودانگی و احتمالا خود آلبرت وسکر<br />
</li>
<li>وجود نداشتن تایرنت و تمامی B.O.W ها <br />
</li>
</ol>
در این صورت تیم استارز باقی می موند و لیان روز اول کارش را خیلی معمولی شروع می کرد و احتمالا بعد ها به تیم استارز می پیوست و برای خودش تبدیل به نیرو و ماموری حرفه ای می شد!<br />
کریس و جیل احتمالا ازدواج می کردند و آلبرت وسکر نیز با کمک هوش خودش خواهرش یعنی الکس را درمان می کرد. آلبرت احتمالا به عنوان پدرخوانده شری برکین انتخاب می شد. لیان در طی یک ماموریت با ایدا وانگ اشنا می شد و احتمالا ایدا خود نیز تبدیل به یه مامور مخصوص در یک کشور خارج از آمریکا می شد. بیلی کوئین احتمالا به زندان می افتاد و بعد اعدام میشد و یا به خدمت سربازی بر می گشت و از صفر شروع می کرد. ربکا بعد ها ترفیع درجه می گرفت و به عنوان یه پزشک و پرستار ارشد در یه بیمارستان ارتشی کار می کرد. کلر پس از فارغ التحصیلی از دانشگاه احتمالا به ارتش همانند کریس می پیوست و یا تبدیل به یک مهندس موتور می شد و یا تبدیل به یک خبرنگار و یا یه مامور از طرف تراسیو. کارلا رادامز به وجود نمی آمد و درک سیمنز هم دست به جنایات نمیزد. جیک پس از دستگیری به پیش پدرش یعنی البرت فرستاده می شد و هلنا هارپر هم به محافظ رئیس جمهور بودن هم ادامه می داد. اسپنسر پس از مرگ شرکت را به آلبرت واگذار می کرد و البرت و الکس با هم کل دنیا را با کمک دارو و امکانات تامین می کردند، از طرفی شرکت کانکشنز نابود و اولین هم به وجود نمی آمد در نتیجه ایتن و میا سالها با هم زندگی می کردند و صاحب رز می شدند و خانواده بیکر هم سالم می موند.<br />
سدلر بدون کمک کراوزر نمی توانست اشلی را بدزدد و اگر هم می توانست تیم استارز او را نجات می دادند و احتمالا البرت رهبر تیم می بود. میراندا دیگر نمی توانست ایوا را زنده کند و دست اخر می باخت و یا توسط استارز آن هم با تلفات زیاد نابود می شد. احتمال داشت کریس و یا جیل بمیرند که وسکر و کلر را از درون نابود می کرد. لیان سفر خود را برای پیدا کردن ایدا اغاز می کرد و ایدا به سبب عشقش به لیان خود را بازنشسته می کرد. بری برتون همراه خانواده اش به زندگی خود ادامه می دادند. هانک به عنوان یه نیروی خاص از ارتش در نظر گرفته می شد و لقب یه مزدور نمی شد. تیم استارز پس از نجات اشلی تبدیل به یه تیم بین المللی می شد.<br />
<br />
نظر شما چیست؟ آیا چنین چیزی را قبول می کردید ؟؟؟]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[رزیدنت ایول : کلیشه یا پیشرفت]]></title>
			<link>https://re-fan.ir/showthread.php?tid=303</link>
			<pubDate>Thu, 21 Sep 2023 22:34:13 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://re-fan.ir/member.php?action=profile&uid=61">MATRIX</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://re-fan.ir/showthread.php?tid=303</guid>
			<description><![CDATA[سلام دوستان عزیز، امروزه در صنعت گیم و بازی ها ما شاهد تغییرات گسترده ای در طراحی یک بازی به خصوص در بخش داستان بودیم.<br />
برخی از این تغییرات خوب و برخی بد بودند مانند بازی رزیدنت ایول 4 ریمیک که دچار تغییرات داستانی کم ولی تاثیرگذار شده بود که بسیار بازی را لذت بخش تر از نسخه اورجینال که در سال 2005 منتشر شده بود می کرد. ولی از طرفی حذف شدن برخی از محتوا نظیر باس فایت u-3 و یا بخش عبور از لیزر ها مقدار کمی لطمه به بازی از نظر برخی از منتقدان وارد کرد.<br />
اما موضوع این مقاله درباره داستان نویسی کلیشه ای اما در مقیاس ها و بستر های دیگر است که کپکام از سال 2000 تا به امروز به خورد طرفداران رزیدنت ایول داده است! و آن هم چیزی نیست جز نابودی عمارت اسپنسر و شهر راکون اما این بار در مقیاس ها و اشکال دیگر.<br />
پیش از عرضه رزیدنت ایول کد ورونیکا تمامی طرفداران انتظار های زیادی از بازی جدید و بازی های آینده سری داشتند اما کپکام با استفاده از یک فرمول اشتباه و هب کار گیری روش های قدیمی این مجموعه را با فاکتور گیری و حساب نکردن چند نسخه حداقل تا قسمت دوم بازی رولیشن جلو برد و آن هم استفاده از سیستم خود تخریبی مکان های مختلف در بازی مانند جزیره در ایول 4 بود. <br />
دومین کلیشه مربوط به نابودی مکان ها و یا تخریب سطوح بیشتری از آنها می شود مانند عمارت بیکر ها، روستا بازی ویلیج و یا قلعه دیمترس! <br />
این فرمول موجب شده بود که بازی ها کمی تکراری برای بازیکنان شوند. قالب کلی بازی ها اینگونه است: به هر روشی یک ویروس آزاد و یا مورد استفاده قرار گیرد و نصف و یا حتی 85 درصد جمعیت یک منطقه را تبدیل به B.O.W. کند و در همین لحظه قهرمان داستان ما که می تواند یک پلیس، سرباز، موتور سوار و حتی یک جاسوس یا پدر باشد وارد می شود، نقش یک ارتش تک نفره را بازی می کند و دنیا را با یک کلت و شاتگان نجات می دهد و یا درآخر از یک اسلحه قدرتمند استفاده می کند.<br />
ولی آیا همه ی این گفته ها و اشارات کل داستان است؟ خیر !<br />
زیرا که کپکام با استفاده از برخی ترفند ها نظیر مرموز نگه داشتن صورت ایتن و یا اضافه کردن اطلاعات جدید درباره برخی از راز ها تلاش می کند تا مجموعه را زنده نگه دارد و به پیشرفت برساند و به جرئت می توان گفت که تا الان موفق بود.<br />
اضافه کردن یک شخصیت جدید، بینش هایی از آینده، ظاهر نشدن شخصیت هایی که تنها یک بار در بازی ها حضور داشتند و اشاره به مسائلی نظیر جادو و نفرین همه و همه تا امروز رزیدنت ایول را زنده نگه داشته و موجب گسترش آن شده است.<br />
پس می توان گفت با وجود این همه کلیشه های نامرئی که کمتر کسی متوجه آن می شود این مجموعه همیشه توانسته موفقیت و ارزشمند بودن خود را ثابت کند و چه بسا با استفاده از همین کلیشه ها پیشرفت خود را میسر کند.<br />
<br />
نظر شما درباره این فرمول کپکام چیست؟]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[سلام دوستان عزیز، امروزه در صنعت گیم و بازی ها ما شاهد تغییرات گسترده ای در طراحی یک بازی به خصوص در بخش داستان بودیم.<br />
برخی از این تغییرات خوب و برخی بد بودند مانند بازی رزیدنت ایول 4 ریمیک که دچار تغییرات داستانی کم ولی تاثیرگذار شده بود که بسیار بازی را لذت بخش تر از نسخه اورجینال که در سال 2005 منتشر شده بود می کرد. ولی از طرفی حذف شدن برخی از محتوا نظیر باس فایت u-3 و یا بخش عبور از لیزر ها مقدار کمی لطمه به بازی از نظر برخی از منتقدان وارد کرد.<br />
اما موضوع این مقاله درباره داستان نویسی کلیشه ای اما در مقیاس ها و بستر های دیگر است که کپکام از سال 2000 تا به امروز به خورد طرفداران رزیدنت ایول داده است! و آن هم چیزی نیست جز نابودی عمارت اسپنسر و شهر راکون اما این بار در مقیاس ها و اشکال دیگر.<br />
پیش از عرضه رزیدنت ایول کد ورونیکا تمامی طرفداران انتظار های زیادی از بازی جدید و بازی های آینده سری داشتند اما کپکام با استفاده از یک فرمول اشتباه و هب کار گیری روش های قدیمی این مجموعه را با فاکتور گیری و حساب نکردن چند نسخه حداقل تا قسمت دوم بازی رولیشن جلو برد و آن هم استفاده از سیستم خود تخریبی مکان های مختلف در بازی مانند جزیره در ایول 4 بود. <br />
دومین کلیشه مربوط به نابودی مکان ها و یا تخریب سطوح بیشتری از آنها می شود مانند عمارت بیکر ها، روستا بازی ویلیج و یا قلعه دیمترس! <br />
این فرمول موجب شده بود که بازی ها کمی تکراری برای بازیکنان شوند. قالب کلی بازی ها اینگونه است: به هر روشی یک ویروس آزاد و یا مورد استفاده قرار گیرد و نصف و یا حتی 85 درصد جمعیت یک منطقه را تبدیل به B.O.W. کند و در همین لحظه قهرمان داستان ما که می تواند یک پلیس، سرباز، موتور سوار و حتی یک جاسوس یا پدر باشد وارد می شود، نقش یک ارتش تک نفره را بازی می کند و دنیا را با یک کلت و شاتگان نجات می دهد و یا درآخر از یک اسلحه قدرتمند استفاده می کند.<br />
ولی آیا همه ی این گفته ها و اشارات کل داستان است؟ خیر !<br />
زیرا که کپکام با استفاده از برخی ترفند ها نظیر مرموز نگه داشتن صورت ایتن و یا اضافه کردن اطلاعات جدید درباره برخی از راز ها تلاش می کند تا مجموعه را زنده نگه دارد و به پیشرفت برساند و به جرئت می توان گفت که تا الان موفق بود.<br />
اضافه کردن یک شخصیت جدید، بینش هایی از آینده، ظاهر نشدن شخصیت هایی که تنها یک بار در بازی ها حضور داشتند و اشاره به مسائلی نظیر جادو و نفرین همه و همه تا امروز رزیدنت ایول را زنده نگه داشته و موجب گسترش آن شده است.<br />
پس می توان گفت با وجود این همه کلیشه های نامرئی که کمتر کسی متوجه آن می شود این مجموعه همیشه توانسته موفقیت و ارزشمند بودن خود را ثابت کند و چه بسا با استفاده از همین کلیشه ها پیشرفت خود را میسر کند.<br />
<br />
نظر شما درباره این فرمول کپکام چیست؟]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[ترجمه فایل های Lost in Nightmares]]></title>
			<link>https://re-fan.ir/showthread.php?tid=68</link>
			<pubDate>Fri, 27 May 2022 09:15:36 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://re-fan.ir/member.php?action=profile&uid=1">Umbrella</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://re-fan.ir/showthread.php?tid=68</guid>
			<description><![CDATA[<span style="color: #ff4136;" class="mycode_color"><span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">خاطرات پاتریک و اوزول ای اسپنسر</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">خاطرات پاتریک 1</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مدتی بعد ان طور که به نظر من میاد رئیس (عمارت ) اسپنسر داشت بهبود پیدا میکرد.اما سرنوشت و تقدیر همیشه مهربان نیست.و در حال حاضر اواوقات روزانه خود به مطالعاتش در مورد هدفی که در سر دارد محدود کرده است.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">سالها می گذرد از زمانیکه او را دیده ام وعده های غذایی خود رو در سالن غذا خوری صرف میکند.من تلاش میکنم وعده غذائی مورد علاقه او رو تهیه کنم.و آ«را(موقعی که)در حال مطالعه هست برای او فراهم کنم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">متاسفانه او توانایی خوردن هرچیزی رو ندارد مگر غذاهای آبکی مثل سوپ.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من زمانی در تاریخ این خانواده(اسپنسر) به یاد نمی وارم که وضعیت کنونی اش تا این حد ناراحت کننده باشد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">نسلهای زمانی قبل ساختمان اسپنسر تنها پیوندی بود که اشخاص طراز اول اروپائی رو بهم مرتبط میکرد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ولی الان  تنها یه  ساختمان گچی هست که به جایی برای محافظت از یه مردی منزوی و زیردستهای مقیمش تبدیل شده.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">از زمان پدر پدر بزگ او این خانواده من بودند که در خدمتخانواده اسپنسر بوده ان.این وضعیت رو به زوال حتی در نسلهای قبلی هم غیر قابل تصور بود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من از روی علاقه باطنی ام روزهای جوانی خودم رو به خاططر دارم. ولی الان انگار یه عمر زندگی در گذشته بنظر میرسد.تقریبا 50 سال پیش پدرم سر پیشخدمت خانواده  او بود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در آن زمان من ( یعنی پاتریک) در حال یاد گیری وظایف خودم برای جلب نظر و رضایت او بودم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">همیشه یه سری کارهای روزمرهو سختی وجود داشت که منو مجبور میکرد برای اجرای انها در اطراف برج در حال دویدن باشم.من به خاطر میاورم که چگونه لرد آشفورد دیگر اشراف زاده از یه خانواده اسم ورسم دار و یکی از هم شاگردی های استاد اسپنسر یعنی دکتر مارکوس این ویلا رو جهت پناه گرفتن از گرمای تابستان پیدا کرده بودند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من و پدرم آن ها رو همراهی کردیم و نهایت تلاش خودمان برای پی بردن به هدف آنها بکار بردیم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">احتمالا چون کم سن و سال ترین فرد آنجا بودم انها سر به سر من میگذشتند و با من مثل یکی از افراد خودشون رفتار نمیکردن.اولین بار که لرد آشفورد به من مشروب داد رو بخاطر دارم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در طبقه دوم سالن غذا خوری پشت مجسمه های سنگی  منظم شده(بصورت سربازان صف منظم) بود.هرگز اون رایحه خوش ی که موقع باز شدن بطری به مشامم رسید رو از یاد نمیبرم.اما الان این اوقات خوش به خاطراتم پیوسته اند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">لرد آشفورد و دکتر مارکوس و البته پدرم (همون سر پیشخدمت)الان همه مرده اند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">فعلا در انجا فقط رئیس اسپنسر اقامت میکند و من ازین میترسم که دوران زندگی اش داوم چندانی پیدا نکند.علاوه بر خاندان برجسته اش کارها و خدماتی که خانواده من برای ایشان کردن هم از بین میرود.ولی من باید منتظر این امر اجتناب ناپذیر باشم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: 1pt;" class="mycode_size">پاتریک شخصی بود که پیشخدمت وفا دار اوزول اسپنسر بود.او مدت طورلانی از بزرگسالی خود رو صرف مراقبت و خدمت به اوزول اسپنسر کرده بود.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">خاطرات پاتریک 2</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من نمیتونم فکرم رو از فریادهای ناگهانی آن افراد بی گناهی که در طبقه زیرین زندانی بودن رو رها کنم.من ویروس رو بنا به دستور رئیس اسپنسردر هفته قبلی بین آن ها پخش کردم.آنها قبلا هرچی بودند الان دیگه انسان نیستن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من بدستور رئیس اسپنسر در انجام چندین آزمایش همدستی کرده بودم.(مجبور بودم)نمدانم پیشخدمت ساده ای مثل من که تحصیلات مدرسه هم ندارد به چه کار این آزمایش میومده.ولی با این حال من باید به خودم افتخار کنم که رئیس در این عمل به این مهمی به من اعتماد کرده.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">او معمولا هیچ چیزی بجز تحقیر و سوئ ظن نسبت به اطرافیان خود نداشت(ولی من برای چنین نبودم) به هر حال من نمیتونم به او کمک کنم چون بین حسی که الان دارم  و حسی که باید داشته باشم تفاوت هست.با این یاری رساندن من  احساس شادی و شانس برای همدستی با  رئیس با هر راهی که ممکنه هستم .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">از سوی دیگه احساس میکنم اگر با انجام هر آزمایش ذره ای از جانم رو از دست بدهم بازم پای این همکاری هستم.تنها راهی که میتوانم توانائی روحی و ذهنی خودم رو حفظ کنم استراحت گرفتن و یا تلاش برای اینکه خودم رو بی احساس نشون بدم هستم .در هر کدام از این حالته بهتره که کاری به رئیسم نداشته باشم.(ازش چیزی نخو.ام )</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تنها چیزی که بدست میاروم اعتبار و ارزش  پیش رئیس هست.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">خانواده من نسلها خدمتکار وفادار  واسه خانواده اسپنسر بودن.من در انجام وظایف خودم خیانت نمیکنم . به رئیس خود خدمت خواهم کرد  تا به هدفش برسد.من زندگیم رو برای خدمت به او صرف کرده ام و بنا براین هیچ راه بازگشتی  واسه من وجود نداره.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">وقت اون رسیده که نتایج نمونه ها رو بررسی کنم و وضعیت جاری اون رو به رئیس اسپنسر گزارش کنم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من وظایفم رو به نحو پسندیده انجام خواهم داد.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">خاطرات پاتریک 3</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من بیشتر دوران زندگی بزرگسالیم رو در خدمت رئیس اسپنسر بوده ام. با این حال دیر به اقدامات مرموز او پی بردم. به عنوان مثال او هر جانب احتیاط ممکن رو جهت پنهان سازی جای تقریبی اش از دنیای بیرون انجام میدهد.(یعنی خودش رو از دید مردم پنهان میکند).</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">برای چه نمیدانم.بعد از ان یه روز او از من در خواست کرد که یک مرد خاص رو پیدا کنم و اور را از مکان تقریبی رئیس آگاه سازم. نمیدانم چرا بعد یه مدت به ارتباط طولانی مدت با ان مرد رفت .شاید هم میخواست بداند کسی هست بتواند پیدایش کند؟مردی که او دنبالش بود  البرت وسکر هست .نامی که مدت زمانی طو لانی هست که چیزی در مورد ان نشنیده ام.  من فقط یکبار او رو دیده ام و آن هم  بیشتر از 10 سال پیش بود.من شرمنده ام که این در خواست اسپنسر رو قبول کردم در حالیکه نمیتوانم چهره اش رو به خاطر بیاورم.در حالیکه به عنوان سر پیشخدمت این وظیفه من هست که چهره مردم رو به خاطر بسپارم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">دلیل  این امر ان هست که من  احساس کرده ام او چشمانی سرد - بی احساس دارد که کاملا بر سایر ویژگی های چهره اش  سایه افکنده ان .به هر روش من تلاش کرده ام که این اطلاعات رو بدست وسکر برسانم .بدون اینکه او بفهمد این خواسته خود اسپنسر هست.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من از یه فرد جسوری خبر دارم که در ازادی دریافت مزدی معین میتواند این اطلاعات رو  به بیرون درز دهد. او کسی هست  از اینکه مورد توبیخ و تنبیه قرار  گیرد ترسی ندارد.انچه اهمیت دارد این موضوع هست که او در حال  کار برای یه زن جاسوس هست که بطور منظم با وسکر  سرو کار دارد.من به این مرد (که اسمش دقیقا یادم نیست یا رابرت بود یا ریکاردو)بیشتر از اینکه مستحق باشم پرادخت کردم.من حد اقل اطلاعات لازم رو برای تحقق خواسته های رئیس اسپنسر پرداختم.از روی وظیفه شناسی تمام  دستورات اسپنسر رو در یک نامه نوشتم.در این لحظه بود که اتفاقات مرموز تر  شدن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">رئیس خودش بهم اجازه داد که بروم.دلیل انرا نمیدانم. من از او دلیل انرا پرسیدم- تنها زمانی که ازش یه سوال پرسیدم - اما او در جواب تنها سکوت کرد!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من الان نمیدانم چه اتفاقی میفتد.من احساس گم گشتگی میکنم.تمام ان چیزهایی که میشناختم از بین رفته هست.من کل زندگی ام رو وقف خدمت به اسپنسر کردم. و حالا حساب و کتاب کارهام به زور بسته شده .آن هم بدون هیچ دلیل مشخصی.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تنها افرادی که باقی می مانند ان ننگهبانان غیر قابل اعتماد و افراد زندانی هستند.من به توانایی های اون نگهبانان برای برآورده  کردن خواسته های اسپنسر شک دارم.آیا این میتواند بدین معنی باشد که  او قصد مزدن دارد؟ نه . او از این ادما نیست.او قصد ندارد کارهایش رو ناتمام ترک کند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">لابد رئیس اسپنسر کارهایی  سختری دارد که از  عهده من و درک انها توسط من خارج هست.به هر حال من تنها میتوانم از خواسته های او اطاعت کنم واز انجا بیرون بروم.من تا آخر وفادار خواهم ماند حتی اگر (این وفاداریم) باعث شکستن قلبم شود.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">لیست افراد مورد آزمایش</span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">1-Hans</span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">2-Felicia</span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">3-Marco</span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">4-Jonah</span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">5-Irma</span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">6-Ken</span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">7-Laura</span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">8-William</span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">9-Hiro</span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">10-Derek</span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">11-Miles</span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">12-Alex</span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">13-Albert</span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">سوژه های مورد آزمایش به 13 نفر محدود شده هست که در بالا لیست شده اند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">(مترجم: همون طور که میبینین بعضی از افراد بالا مونث هستند یعنی در بین افراد پروژه کودکان وسکر همه مذکر نبوده اند. به نظر شما الکس زن هست یا مرد؟ به نظر من نمیتوان نظر قطعی داد .)</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در خاطرات اوزول اسپنسر  اطلاعات مختصر و مفیدی از الکس  وسکر بدست میاورید.بدلیل اینکه جملات اسپنسر پیچیده و رمز گونه هستند به ساده ترین شکل مینویسم:</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">خاطرات اوزول ای اسپنسر</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من اوزول ای اسپنسر هستم. موسس آمبرلا و نیز مدیر اجرائی آن.بدین وسیله علنا خودم رو به عنوان خدا  و فرمانروای همه مردم  اعلام میکنم.هرکسی باید در برابر من خضوع و فرمانبرداری داشته باشد. همانطور که مردمی در برابر خدایان دروغین زمان باستان تعظیم و سر خضوع داشتند.این سرنوشت من هست.اما من هنوز خدا نیستم (منظورش از کلمه خدا فرمانروا بودن و گرفتن اختیار جهان هست نه خدایی به معنی آفریننده) من نمیتوانم خودم رو از انسانیت ضعیف خودم جدا کنم.بدن من در اثر این بیماری لعنتی در حال ضعیف شدن هست.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بیماری در اثر کهولت سن و پیری بر بدنم دچار شده.چین و چروکهایی  مثل خارهایی که در دره های عمیق در اثر وزش باد خرد شده اند در صورت من نقش بسته اند. و اعضای بدن من همانند شاخه های نازک و پژمرده درخت مرده  رو به پیری و نابودی میروند</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">پیری من رو حتی از راه رفتن هم محروم کرده.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تنها شانس من (برای جاودانگی و زنده ماندن) اینه که واسه رسیدن به هدف خدا شدن در تلاش باشم و با این بیماری که بر بدنم عارض شده بجنگم.من معتقدم  ارزش زندگی  رو کسی که از مرگ نجات یابد درک میکند.افراد ضعیفی که از مرگ میترسند با حرفای کوتاه و پند آموز ترسشان رو توجیه میکنن.این افراد نمیتوانند درک کنند که زندگی  برای انهایی ارزش دارد که از مرگ هراسی ندارند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">یه فرد نادان علاقه دارد که تفکرات فضل فروشانه خود رو به انهای که طرفدارش نیستند عمومیت دهد.من بالاخره این تعبیر مسخره امیز در مورد خودم رو از بین خواهم برد.و به خودم یک فرمانروائی بی عیب و نقص  که بر کل انسانها حاکم هست عطا میکنم.من به آنها یه شکل جدید از زندگی با  مجموعه احکام خواهم داد که زندگیشان تابع خواست من  باشد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">افرادی که زنده ماندند(وقتی من خدا شدم)کلید زندگی جاودان رو دارد.ویروس ساخته شده توسط آمبرلا کلید جاودانگی هست.این ویروس تلومر های پیری رو از بین میبرد تا عمل تقسیم سلولی جدید انجام شود.حتما در جائی از انجام این پروسه این کلید جاودانگی وجود دارد.اگر این پروسه توانست با موفقیت انجام شود آنوقت این کلید جاودانگی مال من میشود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من توانائی و قابلیت (خدا شدن و جاودانگی) رو دارم. من این حقیقت رو میدانم که جاه طلبی های من به وسیله  الکس اتفاق می افتد. (یعنی  فقط الکس میتونه خواسته منو انجام بده) منبیشتر سرمایه و افرادم رو در نتیجه ورشکستگی آمبرلا از دست دادم. اما من هنوز الکس رو دارم. کسی که بهترین و با ارزش ترین انهاو آخرین بازمانده از پروژه بچه های من(بچه های وسکر) هست(الکس)</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من میدانم کسی که میتواند بیماری من رو علاج کند و نقش من رو در سروری و رئیس افراد بشری حفظ کند  الکس هست.الکس این راه رو طی میکند (تا من رو به هدفم برساند).</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">خاطرات اوزول ای اسپنسر 2</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من هر کاری که انجام میدادم زیر نظر الکس و خواسته های اون بود. هوش و خلاقیت الکس از مردم عادی که دوروبرش بودند خیلی بیشتر بود.ما منتظر یه زمان مناسب برای جمع کردن مواد لازم هستیم.و الکس عملیات لازم رو به آرامی پیش میبرد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بیشتر بچه ها در یه حدی از هوش ثابت ماندند ( هوش ذاتی آنها دیگر فراتر  تست نمیشد) اما الکس اینطور نبود.تا حالا کسی رو  شاهد نبودم که اینقدر ماهر باشد و استعدادهای متمایز با دیگران در او بسادگی مشاهده شود.بیشتر از این نمیتونم خوشحال باشم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الکس بالاترین کیفیت نمایش هوش رو نسبت به بقیه به نمایش گذاشت.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من برای الکس و سایر محققان هر چیزی که مورد نیاز انها بود تهیه کردم.: بودجه نامحدود -آخرین تجهیزات آزمایشگاهی-مواد تحقیقاتی و یه منبع  بی پایان افراد مورد آزمایش.تنها چیزی که کم داشتیم زمان کافی (برای انجام ؟آزمایشات) بود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آنها تحقیقات خود رو در یه جزیره دور افتاده واقع در دریاهای جنوب در یه ساختمان نظامی متروکه در نزدیکی دیاری انجام میدادند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الکس قبلا با گروهی از افراد محققق و مواد تحقیقاتی و صدها مورد آزمایشی به آ«جا رفته است.من با اشتیاق منتظر خبرهای خوب از نتایج تحقیقات انها بودم .در عوض یه ماه دیرتر (از موعد) فقط یه تماس تلفنی از آنها دریافت کردم که از من درخواست نمونه های آزمایشی بیشتری  کرده بودند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">چطور ممکن بود که در عرض یه ماه صدها نمونه از آزمایشی رو هدر داده نابود کرده باشند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">داشتم نگران میشدم. الکس تلاش میکرد منو امیدوار کنه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">(الکس خطاب به اوزول اسپنسر): " تو از اینکه میشنوی همه آزمایشها به آرامی در حال انجام شدن هست باید خوشحال باشی."</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بنابراین من  (اوزول اسپنسر) انتظارم رو ادامه دادم.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="color: #ff4136;" class="mycode_color"><span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">خاطرات اوزول ای اسپنسر 3</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">منتظر ماندم و ماندم.و هنوز هم حتی یه کلمه خبری از جزیره بدستم نرسیده.تقریبا یکسالی هست که آنها به جزیره رفته اند.(و در این مدت) من هزاران هزار  نمونه آزمایشگاهی و نیرو  برای محققان فرستاده ام.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به محض اینکه الکس یه نسخه پیشرفته و بهبود یافته ویروس رو ساخت تیم او آنرا به  گروه دیگری از نمونه های آزمایشی تقسیم کرد.متاسفانه آنها وقت کافی برای مطالعه روی ویروس قبل از تست کردن آن نداشتن</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اگرچه به نظر نمیاد  (نتایج مطلوب تست ویروس)شدنی باشد  اما آنها برای اینکه  چگونگی واکنش نمونه های آزمایشی  به ویروس رو مشاهد کنن به آزمایشات  خود دست زدند..من گمان میکنم همه اینها رو از قبل پیش بینی کرده بودم.تلاش الکس سود بیشتری  ندارد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من دیگه دارم بی صبر و نا امید میشم .وضعیت من خیلی وخیم شده.کهولت سن نه تنها بدن منو پیر و فرسوده کرده بلکه به اعضای داخلی بدنم هم رحم نکرده و آنها رو از کار انداخته.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الان بدن من توسط دستگاه های برقی کوچک (با فرایندهای شیمیای)که به بدنم متصل اند زنده مانده(بدون این دستگاه نمیتونه دووم بیاره)</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">گذر زمان (برای فرد پیر ناتوانی مثل من)یه دشمن بیرحم هست.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به هر حال من روی تو حساب میکنم الکس!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تو تنها کسی هستی که میتونی کلید زندگی جاویدان(ویروس)را بدست بیاری!</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">خاطرات اوزول ای اسپنسر 4</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">سر انجام گزارشی از موفقیت رسید! آزمایش ها به نتیجه موفقیت آمیز دست یافتند!فقط همین خبر خوش باعث شد موجی از انرژی در رگ های من جاری شود.احساس میکنم دوباره جوان و سرحال شدم.شام شب گذشته واسه من خوشمزه بود.شراب گواراتر شده بود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ساقی من پاتریک واقعا آشپز توانائی هست.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">متاسفانه این این شادی دوام چندانی پیدا نکرد.الکس ناپدید شده بود.البته من نگرانی ام کتره اگه این تنها گزارش از جزیره باشد(اما چنین نبود)و دیگر محققان و افراد مورد آزمایش نیز در آنجا ناپدید شده بودند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مهمتر از همه تمام مواد آزمایشی از جمله ویروس نهائی که رویای خدا شدن من رو برآورده میکرد نیز ناپدید شده بود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به من خیانت شده!من دوباره باعث شدم بهم خیانت بشه!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من باید از اشتباهاتی که با البرت داشتم یاد میگرفتم.در حال حاضر زندگی من در لبه تیغ چاقو ایستاده.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تنها شخصی که در حال حاضر میتوانم به او اعتماد داشته باشم ساقی وفادار من پاتریک هست .</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">او(پاتریک) تنها امید من برای پیدا کردن مکان ویروس هست.تا بلکه این بیماری مزمن که منبدن من رو ضعیف ساخته رو علاج کنه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ولی آیا من زمان کافی دارم؟(یعنی اجل بهم مهلت میده ؟ <img src="https://re-fan.ir/images/smilies/yahoo/big-grin.gif" alt="Big-grin" title="Big-grin" class="smilie smilie_54" />)</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">این سوالی هست که بدجور ذهن من رو پریشان کرده.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">و تنها خدا شدن هست که میتواند به سوال من جواب بدهد.</span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="color: #ff4136;" class="mycode_color"><span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">خاطرات پاتریک و اوزول ای اسپنسر</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">خاطرات پاتریک 1</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مدتی بعد ان طور که به نظر من میاد رئیس (عمارت ) اسپنسر داشت بهبود پیدا میکرد.اما سرنوشت و تقدیر همیشه مهربان نیست.و در حال حاضر اواوقات روزانه خود به مطالعاتش در مورد هدفی که در سر دارد محدود کرده است.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">سالها می گذرد از زمانیکه او را دیده ام وعده های غذایی خود رو در سالن غذا خوری صرف میکند.من تلاش میکنم وعده غذائی مورد علاقه او رو تهیه کنم.و آ«را(موقعی که)در حال مطالعه هست برای او فراهم کنم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">متاسفانه او توانایی خوردن هرچیزی رو ندارد مگر غذاهای آبکی مثل سوپ.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من زمانی در تاریخ این خانواده(اسپنسر) به یاد نمی وارم که وضعیت کنونی اش تا این حد ناراحت کننده باشد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">نسلهای زمانی قبل ساختمان اسپنسر تنها پیوندی بود که اشخاص طراز اول اروپائی رو بهم مرتبط میکرد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ولی الان  تنها یه  ساختمان گچی هست که به جایی برای محافظت از یه مردی منزوی و زیردستهای مقیمش تبدیل شده.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">از زمان پدر پدر بزگ او این خانواده من بودند که در خدمتخانواده اسپنسر بوده ان.این وضعیت رو به زوال حتی در نسلهای قبلی هم غیر قابل تصور بود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من از روی علاقه باطنی ام روزهای جوانی خودم رو به خاططر دارم. ولی الان انگار یه عمر زندگی در گذشته بنظر میرسد.تقریبا 50 سال پیش پدرم سر پیشخدمت خانواده  او بود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در آن زمان من ( یعنی پاتریک) در حال یاد گیری وظایف خودم برای جلب نظر و رضایت او بودم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">همیشه یه سری کارهای روزمرهو سختی وجود داشت که منو مجبور میکرد برای اجرای انها در اطراف برج در حال دویدن باشم.من به خاطر میاورم که چگونه لرد آشفورد دیگر اشراف زاده از یه خانواده اسم ورسم دار و یکی از هم شاگردی های استاد اسپنسر یعنی دکتر مارکوس این ویلا رو جهت پناه گرفتن از گرمای تابستان پیدا کرده بودند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من و پدرم آن ها رو همراهی کردیم و نهایت تلاش خودمان برای پی بردن به هدف آنها بکار بردیم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">احتمالا چون کم سن و سال ترین فرد آنجا بودم انها سر به سر من میگذشتند و با من مثل یکی از افراد خودشون رفتار نمیکردن.اولین بار که لرد آشفورد به من مشروب داد رو بخاطر دارم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در طبقه دوم سالن غذا خوری پشت مجسمه های سنگی  منظم شده(بصورت سربازان صف منظم) بود.هرگز اون رایحه خوش ی که موقع باز شدن بطری به مشامم رسید رو از یاد نمیبرم.اما الان این اوقات خوش به خاطراتم پیوسته اند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">لرد آشفورد و دکتر مارکوس و البته پدرم (همون سر پیشخدمت)الان همه مرده اند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">فعلا در انجا فقط رئیس اسپنسر اقامت میکند و من ازین میترسم که دوران زندگی اش داوم چندانی پیدا نکند.علاوه بر خاندان برجسته اش کارها و خدماتی که خانواده من برای ایشان کردن هم از بین میرود.ولی من باید منتظر این امر اجتناب ناپذیر باشم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: 1pt;" class="mycode_size">پاتریک شخصی بود که پیشخدمت وفا دار اوزول اسپنسر بود.او مدت طورلانی از بزرگسالی خود رو صرف مراقبت و خدمت به اوزول اسپنسر کرده بود.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">خاطرات پاتریک 2</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من نمیتونم فکرم رو از فریادهای ناگهانی آن افراد بی گناهی که در طبقه زیرین زندانی بودن رو رها کنم.من ویروس رو بنا به دستور رئیس اسپنسردر هفته قبلی بین آن ها پخش کردم.آنها قبلا هرچی بودند الان دیگه انسان نیستن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من بدستور رئیس اسپنسر در انجام چندین آزمایش همدستی کرده بودم.(مجبور بودم)نمدانم پیشخدمت ساده ای مثل من که تحصیلات مدرسه هم ندارد به چه کار این آزمایش میومده.ولی با این حال من باید به خودم افتخار کنم که رئیس در این عمل به این مهمی به من اعتماد کرده.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">او معمولا هیچ چیزی بجز تحقیر و سوئ ظن نسبت به اطرافیان خود نداشت(ولی من برای چنین نبودم) به هر حال من نمیتونم به او کمک کنم چون بین حسی که الان دارم  و حسی که باید داشته باشم تفاوت هست.با این یاری رساندن من  احساس شادی و شانس برای همدستی با  رئیس با هر راهی که ممکنه هستم .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">از سوی دیگه احساس میکنم اگر با انجام هر آزمایش ذره ای از جانم رو از دست بدهم بازم پای این همکاری هستم.تنها راهی که میتوانم توانائی روحی و ذهنی خودم رو حفظ کنم استراحت گرفتن و یا تلاش برای اینکه خودم رو بی احساس نشون بدم هستم .در هر کدام از این حالته بهتره که کاری به رئیسم نداشته باشم.(ازش چیزی نخو.ام )</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تنها چیزی که بدست میاروم اعتبار و ارزش  پیش رئیس هست.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">خانواده من نسلها خدمتکار وفادار  واسه خانواده اسپنسر بودن.من در انجام وظایف خودم خیانت نمیکنم . به رئیس خود خدمت خواهم کرد  تا به هدفش برسد.من زندگیم رو برای خدمت به او صرف کرده ام و بنا براین هیچ راه بازگشتی  واسه من وجود نداره.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">وقت اون رسیده که نتایج نمونه ها رو بررسی کنم و وضعیت جاری اون رو به رئیس اسپنسر گزارش کنم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من وظایفم رو به نحو پسندیده انجام خواهم داد.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">خاطرات پاتریک 3</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من بیشتر دوران زندگی بزرگسالیم رو در خدمت رئیس اسپنسر بوده ام. با این حال دیر به اقدامات مرموز او پی بردم. به عنوان مثال او هر جانب احتیاط ممکن رو جهت پنهان سازی جای تقریبی اش از دنیای بیرون انجام میدهد.(یعنی خودش رو از دید مردم پنهان میکند).</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">برای چه نمیدانم.بعد از ان یه روز او از من در خواست کرد که یک مرد خاص رو پیدا کنم و اور را از مکان تقریبی رئیس آگاه سازم. نمیدانم چرا بعد یه مدت به ارتباط طولانی مدت با ان مرد رفت .شاید هم میخواست بداند کسی هست بتواند پیدایش کند؟مردی که او دنبالش بود  البرت وسکر هست .نامی که مدت زمانی طو لانی هست که چیزی در مورد ان نشنیده ام.  من فقط یکبار او رو دیده ام و آن هم  بیشتر از 10 سال پیش بود.من شرمنده ام که این در خواست اسپنسر رو قبول کردم در حالیکه نمیتوانم چهره اش رو به خاطر بیاورم.در حالیکه به عنوان سر پیشخدمت این وظیفه من هست که چهره مردم رو به خاطر بسپارم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">دلیل  این امر ان هست که من  احساس کرده ام او چشمانی سرد - بی احساس دارد که کاملا بر سایر ویژگی های چهره اش  سایه افکنده ان .به هر روش من تلاش کرده ام که این اطلاعات رو بدست وسکر برسانم .بدون اینکه او بفهمد این خواسته خود اسپنسر هست.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من از یه فرد جسوری خبر دارم که در ازادی دریافت مزدی معین میتواند این اطلاعات رو  به بیرون درز دهد. او کسی هست  از اینکه مورد توبیخ و تنبیه قرار  گیرد ترسی ندارد.انچه اهمیت دارد این موضوع هست که او در حال  کار برای یه زن جاسوس هست که بطور منظم با وسکر  سرو کار دارد.من به این مرد (که اسمش دقیقا یادم نیست یا رابرت بود یا ریکاردو)بیشتر از اینکه مستحق باشم پرادخت کردم.من حد اقل اطلاعات لازم رو برای تحقق خواسته های رئیس اسپنسر پرداختم.از روی وظیفه شناسی تمام  دستورات اسپنسر رو در یک نامه نوشتم.در این لحظه بود که اتفاقات مرموز تر  شدن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">رئیس خودش بهم اجازه داد که بروم.دلیل انرا نمیدانم. من از او دلیل انرا پرسیدم- تنها زمانی که ازش یه سوال پرسیدم - اما او در جواب تنها سکوت کرد!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من الان نمیدانم چه اتفاقی میفتد.من احساس گم گشتگی میکنم.تمام ان چیزهایی که میشناختم از بین رفته هست.من کل زندگی ام رو وقف خدمت به اسپنسر کردم. و حالا حساب و کتاب کارهام به زور بسته شده .آن هم بدون هیچ دلیل مشخصی.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تنها افرادی که باقی می مانند ان ننگهبانان غیر قابل اعتماد و افراد زندانی هستند.من به توانایی های اون نگهبانان برای برآورده  کردن خواسته های اسپنسر شک دارم.آیا این میتواند بدین معنی باشد که  او قصد مزدن دارد؟ نه . او از این ادما نیست.او قصد ندارد کارهایش رو ناتمام ترک کند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">لابد رئیس اسپنسر کارهایی  سختری دارد که از  عهده من و درک انها توسط من خارج هست.به هر حال من تنها میتوانم از خواسته های او اطاعت کنم واز انجا بیرون بروم.من تا آخر وفادار خواهم ماند حتی اگر (این وفاداریم) باعث شکستن قلبم شود.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">لیست افراد مورد آزمایش</span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">1-Hans</span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">2-Felicia</span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">3-Marco</span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">4-Jonah</span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">5-Irma</span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">6-Ken</span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">7-Laura</span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">8-William</span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">9-Hiro</span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">10-Derek</span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">11-Miles</span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">12-Alex</span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">13-Albert</span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">سوژه های مورد آزمایش به 13 نفر محدود شده هست که در بالا لیست شده اند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">(مترجم: همون طور که میبینین بعضی از افراد بالا مونث هستند یعنی در بین افراد پروژه کودکان وسکر همه مذکر نبوده اند. به نظر شما الکس زن هست یا مرد؟ به نظر من نمیتوان نظر قطعی داد .)</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در خاطرات اوزول اسپنسر  اطلاعات مختصر و مفیدی از الکس  وسکر بدست میاورید.بدلیل اینکه جملات اسپنسر پیچیده و رمز گونه هستند به ساده ترین شکل مینویسم:</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">خاطرات اوزول ای اسپنسر</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من اوزول ای اسپنسر هستم. موسس آمبرلا و نیز مدیر اجرائی آن.بدین وسیله علنا خودم رو به عنوان خدا  و فرمانروای همه مردم  اعلام میکنم.هرکسی باید در برابر من خضوع و فرمانبرداری داشته باشد. همانطور که مردمی در برابر خدایان دروغین زمان باستان تعظیم و سر خضوع داشتند.این سرنوشت من هست.اما من هنوز خدا نیستم (منظورش از کلمه خدا فرمانروا بودن و گرفتن اختیار جهان هست نه خدایی به معنی آفریننده) من نمیتوانم خودم رو از انسانیت ضعیف خودم جدا کنم.بدن من در اثر این بیماری لعنتی در حال ضعیف شدن هست.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بیماری در اثر کهولت سن و پیری بر بدنم دچار شده.چین و چروکهایی  مثل خارهایی که در دره های عمیق در اثر وزش باد خرد شده اند در صورت من نقش بسته اند. و اعضای بدن من همانند شاخه های نازک و پژمرده درخت مرده  رو به پیری و نابودی میروند</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">پیری من رو حتی از راه رفتن هم محروم کرده.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تنها شانس من (برای جاودانگی و زنده ماندن) اینه که واسه رسیدن به هدف خدا شدن در تلاش باشم و با این بیماری که بر بدنم عارض شده بجنگم.من معتقدم  ارزش زندگی  رو کسی که از مرگ نجات یابد درک میکند.افراد ضعیفی که از مرگ میترسند با حرفای کوتاه و پند آموز ترسشان رو توجیه میکنن.این افراد نمیتوانند درک کنند که زندگی  برای انهایی ارزش دارد که از مرگ هراسی ندارند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">یه فرد نادان علاقه دارد که تفکرات فضل فروشانه خود رو به انهای که طرفدارش نیستند عمومیت دهد.من بالاخره این تعبیر مسخره امیز در مورد خودم رو از بین خواهم برد.و به خودم یک فرمانروائی بی عیب و نقص  که بر کل انسانها حاکم هست عطا میکنم.من به آنها یه شکل جدید از زندگی با  مجموعه احکام خواهم داد که زندگیشان تابع خواست من  باشد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">افرادی که زنده ماندند(وقتی من خدا شدم)کلید زندگی جاودان رو دارد.ویروس ساخته شده توسط آمبرلا کلید جاودانگی هست.این ویروس تلومر های پیری رو از بین میبرد تا عمل تقسیم سلولی جدید انجام شود.حتما در جائی از انجام این پروسه این کلید جاودانگی وجود دارد.اگر این پروسه توانست با موفقیت انجام شود آنوقت این کلید جاودانگی مال من میشود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من توانائی و قابلیت (خدا شدن و جاودانگی) رو دارم. من این حقیقت رو میدانم که جاه طلبی های من به وسیله  الکس اتفاق می افتد. (یعنی  فقط الکس میتونه خواسته منو انجام بده) منبیشتر سرمایه و افرادم رو در نتیجه ورشکستگی آمبرلا از دست دادم. اما من هنوز الکس رو دارم. کسی که بهترین و با ارزش ترین انهاو آخرین بازمانده از پروژه بچه های من(بچه های وسکر) هست(الکس)</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من میدانم کسی که میتواند بیماری من رو علاج کند و نقش من رو در سروری و رئیس افراد بشری حفظ کند  الکس هست.الکس این راه رو طی میکند (تا من رو به هدفم برساند).</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">خاطرات اوزول ای اسپنسر 2</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من هر کاری که انجام میدادم زیر نظر الکس و خواسته های اون بود. هوش و خلاقیت الکس از مردم عادی که دوروبرش بودند خیلی بیشتر بود.ما منتظر یه زمان مناسب برای جمع کردن مواد لازم هستیم.و الکس عملیات لازم رو به آرامی پیش میبرد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بیشتر بچه ها در یه حدی از هوش ثابت ماندند ( هوش ذاتی آنها دیگر فراتر  تست نمیشد) اما الکس اینطور نبود.تا حالا کسی رو  شاهد نبودم که اینقدر ماهر باشد و استعدادهای متمایز با دیگران در او بسادگی مشاهده شود.بیشتر از این نمیتونم خوشحال باشم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الکس بالاترین کیفیت نمایش هوش رو نسبت به بقیه به نمایش گذاشت.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من برای الکس و سایر محققان هر چیزی که مورد نیاز انها بود تهیه کردم.: بودجه نامحدود -آخرین تجهیزات آزمایشگاهی-مواد تحقیقاتی و یه منبع  بی پایان افراد مورد آزمایش.تنها چیزی که کم داشتیم زمان کافی (برای انجام ؟آزمایشات) بود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آنها تحقیقات خود رو در یه جزیره دور افتاده واقع در دریاهای جنوب در یه ساختمان نظامی متروکه در نزدیکی دیاری انجام میدادند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الکس قبلا با گروهی از افراد محققق و مواد تحقیقاتی و صدها مورد آزمایشی به آ«جا رفته است.من با اشتیاق منتظر خبرهای خوب از نتایج تحقیقات انها بودم .در عوض یه ماه دیرتر (از موعد) فقط یه تماس تلفنی از آنها دریافت کردم که از من درخواست نمونه های آزمایشی بیشتری  کرده بودند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">چطور ممکن بود که در عرض یه ماه صدها نمونه از آزمایشی رو هدر داده نابود کرده باشند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">داشتم نگران میشدم. الکس تلاش میکرد منو امیدوار کنه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">(الکس خطاب به اوزول اسپنسر): " تو از اینکه میشنوی همه آزمایشها به آرامی در حال انجام شدن هست باید خوشحال باشی."</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بنابراین من  (اوزول اسپنسر) انتظارم رو ادامه دادم.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="color: #ff4136;" class="mycode_color"><span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">خاطرات اوزول ای اسپنسر 3</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">منتظر ماندم و ماندم.و هنوز هم حتی یه کلمه خبری از جزیره بدستم نرسیده.تقریبا یکسالی هست که آنها به جزیره رفته اند.(و در این مدت) من هزاران هزار  نمونه آزمایشگاهی و نیرو  برای محققان فرستاده ام.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به محض اینکه الکس یه نسخه پیشرفته و بهبود یافته ویروس رو ساخت تیم او آنرا به  گروه دیگری از نمونه های آزمایشی تقسیم کرد.متاسفانه آنها وقت کافی برای مطالعه روی ویروس قبل از تست کردن آن نداشتن</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اگرچه به نظر نمیاد  (نتایج مطلوب تست ویروس)شدنی باشد  اما آنها برای اینکه  چگونگی واکنش نمونه های آزمایشی  به ویروس رو مشاهد کنن به آزمایشات  خود دست زدند..من گمان میکنم همه اینها رو از قبل پیش بینی کرده بودم.تلاش الکس سود بیشتری  ندارد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من دیگه دارم بی صبر و نا امید میشم .وضعیت من خیلی وخیم شده.کهولت سن نه تنها بدن منو پیر و فرسوده کرده بلکه به اعضای داخلی بدنم هم رحم نکرده و آنها رو از کار انداخته.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الان بدن من توسط دستگاه های برقی کوچک (با فرایندهای شیمیای)که به بدنم متصل اند زنده مانده(بدون این دستگاه نمیتونه دووم بیاره)</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">گذر زمان (برای فرد پیر ناتوانی مثل من)یه دشمن بیرحم هست.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به هر حال من روی تو حساب میکنم الکس!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تو تنها کسی هستی که میتونی کلید زندگی جاویدان(ویروس)را بدست بیاری!</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">خاطرات اوزول ای اسپنسر 4</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">سر انجام گزارشی از موفقیت رسید! آزمایش ها به نتیجه موفقیت آمیز دست یافتند!فقط همین خبر خوش باعث شد موجی از انرژی در رگ های من جاری شود.احساس میکنم دوباره جوان و سرحال شدم.شام شب گذشته واسه من خوشمزه بود.شراب گواراتر شده بود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ساقی من پاتریک واقعا آشپز توانائی هست.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">متاسفانه این این شادی دوام چندانی پیدا نکرد.الکس ناپدید شده بود.البته من نگرانی ام کتره اگه این تنها گزارش از جزیره باشد(اما چنین نبود)و دیگر محققان و افراد مورد آزمایش نیز در آنجا ناپدید شده بودند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مهمتر از همه تمام مواد آزمایشی از جمله ویروس نهائی که رویای خدا شدن من رو برآورده میکرد نیز ناپدید شده بود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به من خیانت شده!من دوباره باعث شدم بهم خیانت بشه!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من باید از اشتباهاتی که با البرت داشتم یاد میگرفتم.در حال حاضر زندگی من در لبه تیغ چاقو ایستاده.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تنها شخصی که در حال حاضر میتوانم به او اعتماد داشته باشم ساقی وفادار من پاتریک هست .</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">او(پاتریک) تنها امید من برای پیدا کردن مکان ویروس هست.تا بلکه این بیماری مزمن که منبدن من رو ضعیف ساخته رو علاج کنه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ولی آیا من زمان کافی دارم؟(یعنی اجل بهم مهلت میده ؟ <img src="https://re-fan.ir/images/smilies/yahoo/big-grin.gif" alt="Big-grin" title="Big-grin" class="smilie smilie_54" />)</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">این سوالی هست که بدجور ذهن من رو پریشان کرده.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">و تنها خدا شدن هست که میتواند به سوال من جواب بدهد.</span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[خاطرات پیشخدمت]]></title>
			<link>https://re-fan.ir/showthread.php?tid=67</link>
			<pubDate>Fri, 27 May 2022 09:12:10 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://re-fan.ir/member.php?action=profile&uid=1">Umbrella</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://re-fan.ir/showthread.php?tid=67</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مدتی به نظر می آمد که ارباب اسپنسر دارد سلامتی اش را باز می یابد ولی سرنوشت آن قدر مهربان نیست و در این روز های اخیر او خود را در اتاق مطالعه حبس کرده است. سال ها از زمانی که سر میز غذا می خورد گذشته است. من سعی می کنم غذاهایی را که دوست دارد برایش آمده کنم و هر روز آن را به اتاق مطالعه می برم. متاسفانه او توانایی خوردن چیزی جز سوپ و مایعات دیگر را ندارد.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">نمی توانم زمانی را در تاریخچه این خاندان به یاد آورم که وضعیت به وخیمی الان باشد. در نسل های گذشته، عمارت اسپنسر پیوندی میان بهترین اشخاص اروپا بود ولی حالا فقط یک ساختمان گچی است که از مردی که در انزوای واقعی به سر می برد و بقیه مقیمانش محافظت می کند.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">خانواده من از زمان پدر پدربزرگ او در خدمت خاندان اسپنسر بودند. این افت سریع موقعیت حتی در نسل قبلی هم غیر قابل تصور بود.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من روزهای جوانی ام را به یاد می آورم ولی حالا آن موقع به نظر یک عمر می آید. تقریبا 50 سال پیش پدرم سرپیشخدمت خانه بود و من در حال یادگیری وظایفم برای خوشنودی اش بودم. همیشه در عمارت کارها یا پیغام رسانی هایی بود که باعث می شد تمام مدت در حال دویدن باشم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به یاد دارم که چگونه لرد اشفورد، یکی از نجیبزادگان خانواده ای داستانی و دکتر مارکوس، یکی از هم مدرسه ای های ارباب اسپنسر،از گرمای تابستان به این عمارت پناه برده بودند. من آنها را همراهی می کردم و تمام تلاشم را می کردم تا کارهایی را که از من می خواستند را انجام دهم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شاید برای این که از همه جوان تر بودم، سر به سرم می گذاشتند و بیشتر اوقات با من مثل بقیه رفتار نمی کردند. زمانی را که لرد اشفورد برای اولین بار به من مشروب داد را به یاد دارم. در طبقه دوم غذا خوری، کنار مجسمه سنگی درون اتاق بود. هیچ وقت بوی شیرینی را که وقتی در بتری را باز کرد به مشامم رسید را از یاد نمی برم ولی حالا فقط خاطرات آن روز های گرامی برایم مانده است.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ولی حالا لرد اشفورد، دکتر مارکوس و البته پدرم مرده اند. فقط ارباب اسپنسر مانده است و می ترسم روز های زیادی برایش باقی نمانده باشد.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">وقتی ارباب اسپنسر بمیرد، علاوه بر خاندان برجسته اش، کارهایی که خانواده من برایشان انجام دادند هم از بین می رود.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ولی الان من فقط می توانم منتظر امر اجتناب ناپذیر باشم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">نمی توانم فریاهای آن افرادی که در در زیرزمین زندانی شده بودند را از ذهنم بیرون کنم، هفته قبل ویروس را به همه آنها تزریق کرد، زیر دستور ارباب اسپنسر.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آنها هر چه که باشند، دیگر انسان نیستند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من طبق دستور ارباب اسپنسر در یکسری از آزمایش ها به او کمک کردم. نمی دانم پیشخدمتی مثل من که تحصیلات مدرسه ای هم ندارد در این آزمایش ها به چه دردی می خورد ولی باید به خودم افتخار کنم که ارباب در کاری به این مهمی به من اعتماد کرده.او اصولا چیزی جز بی اعتمادی یا تحقیر برای اطرافیانش ندارد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به هر حال من نمی توانم به این کمکی کنم، بین حساسی که فکر می کنم باید داشته باشم و احساسی که دارم فاصله زیادی وجود دارد.از طرفی، خیلی خوش حالم که این شانس را دارم که به ارباب در هر راهی کمک کنم، از طرف دیگر، احساس می کنم با هر آزمایش، قسمتی از روحم را از دست می دهم. تنها راهی که با استفاده از آن قوای ذهنی ام را از دست نداده ام، وقت استراحت گرفتن است یا با سعی بر این که خود را خالی از احساسات نگه دارم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در هر موقعیتی، باید فقط کارم را انجام دهم و چیزی از ارباب نپرسم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">وظیفه و شرافت، این ها تنها چیزی هایی هستند که به دست می آورم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">برای نسل ها، خانواده من صادقانه برای خاندان اسپنسر کار کرده اند، من به وظایفم خیانت نخواهم کرد و تا آخر به ارباب اسپنسر خدمت خواهم کرد. زندگی ام را به خدمت به او اختصاص داده ام و در این راه برگشتی نیست.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الان وقت چک کردن نمونه ها و گزارش وضعیت فعلی آن به ارباب اسپنسر است.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من وظایفم را صادقانه انجام خواهم داد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من بیشتر زندگی بزرگسالی ام را در خدمت ارباب اسپنسر بودم.به تازگی، رفتار او مرموز شده است. برای مثال او تمام اقدامات احتیاطی ممکن را انجام داده تا مکانش از دنیای بیرون مخفی بماند. برای چه، نمی دانم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">روزی از من خواست مردی شاخص را پیدا کنم و او را از مکان ارباب باخبر سازم. نمی دانم چرا او این همه کار را انجام می داد تا با این فرد صحبت کند ولی شاید می خواست بداند آیا کسی می تواند پیدایش کند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مرد مورد نظر آقای آلبرت وسکر است، نامی که مدت هاست درباره اش چیزی نشنیده ام. فقط یک بار او را دیده ام و آن بیش از 10سال پیش بود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">از این که اعتراف کنم چهره اش را به یاد نمی آورم خجالت می کشم زیرا به عنوان سرپیشخدمت وظیفه من است که افراد را به یاد داشته باشم. احتمالا برای چشمانش-آن چشمان سرد و بی احساس که بقیه صورتش را زیر سایه ی برد. به هر حال، من باید تلاش می کردم این اطلاعات را به دست وسکر برسانم، بدون این که او بفهمد این خواسته خود ارباب اسپنسر است.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من یک فردی بی وجدان را می شناسم که می تواند برای قیمت مناسب این اطلاعات را پخش کند. او از آن دسته افراد است که اهمیت نمی دهد دارد با چه کسی صحبت می کند. چیزی که باعث می شود این فرد مهم باشد این است که برای یک زن جاسوس کار می کند که او با وسکر معامله های منظمی دارد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به این مرد( نامش را دقیقا به یادم رفته است، رابرت یا ریکاردو) بیشتر از آن چه که لیاقتش را داشت پرداخت کردم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">کمترین اطلاعات آشکار لازمی که خواسته ی ارباب اسپنسر را برآورده می کرد را به او دادم. من با وظیفه شناسی تمام اطلاعاتی که ارباب اسپنسر از من خواسته بود را در نامه آوردم. در این نقطه بود که وضعیت مرموز تر شد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ارباب، او مرا رها کرد، ولی نمی دانم چرا. دلیلش را از او پرسیدم-تنها دفعه ای که از او چیزی می پرسیدم- ولی او با سکوت جوابم را داد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">نمی دانم باید چه کار کنم.، با احساس از دست رفتگی پر شده ام، تمام چیزهایی که تا به حال می دانستم از بین رفته است. تمام زندگی ام را به خدمت خانواده اسپنسر اختصاص داده بودم و حالا آن کتاب به زور بسته شده است، بی هیچ دلیل مشخصی.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تنها کسانی که باقی ماندند آن نگبانان غیر قابل اعتماد و افراد زندانی شده، بودند. من واقعا به توانایی آن نگهبانان برای برآورده کردن تمام نیازهای ارباب اسپنسر شک داشتم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آیا ممکن است او بخواهد بمیرد؟ نه! او از این دسته افراد نیست. او نمی خواهد تمام کارهایش را در این موقعیت ناتمام رها کند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">حتما ارباب اسپنسر برنامه های بزرگی دارد که از قابلیت فراگیری من خارج است.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به هر حال، من فقط می توانم از خواسته های او پیروی کنم و از آنجا بروم. من تا آخر وفادار خواهم ماند، حتی اگر این کار باعث شکستن قلبم شود.</span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مدتی به نظر می آمد که ارباب اسپنسر دارد سلامتی اش را باز می یابد ولی سرنوشت آن قدر مهربان نیست و در این روز های اخیر او خود را در اتاق مطالعه حبس کرده است. سال ها از زمانی که سر میز غذا می خورد گذشته است. من سعی می کنم غذاهایی را که دوست دارد برایش آمده کنم و هر روز آن را به اتاق مطالعه می برم. متاسفانه او توانایی خوردن چیزی جز سوپ و مایعات دیگر را ندارد.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">نمی توانم زمانی را در تاریخچه این خاندان به یاد آورم که وضعیت به وخیمی الان باشد. در نسل های گذشته، عمارت اسپنسر پیوندی میان بهترین اشخاص اروپا بود ولی حالا فقط یک ساختمان گچی است که از مردی که در انزوای واقعی به سر می برد و بقیه مقیمانش محافظت می کند.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">خانواده من از زمان پدر پدربزرگ او در خدمت خاندان اسپنسر بودند. این افت سریع موقعیت حتی در نسل قبلی هم غیر قابل تصور بود.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من روزهای جوانی ام را به یاد می آورم ولی حالا آن موقع به نظر یک عمر می آید. تقریبا 50 سال پیش پدرم سرپیشخدمت خانه بود و من در حال یادگیری وظایفم برای خوشنودی اش بودم. همیشه در عمارت کارها یا پیغام رسانی هایی بود که باعث می شد تمام مدت در حال دویدن باشم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به یاد دارم که چگونه لرد اشفورد، یکی از نجیبزادگان خانواده ای داستانی و دکتر مارکوس، یکی از هم مدرسه ای های ارباب اسپنسر،از گرمای تابستان به این عمارت پناه برده بودند. من آنها را همراهی می کردم و تمام تلاشم را می کردم تا کارهایی را که از من می خواستند را انجام دهم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شاید برای این که از همه جوان تر بودم، سر به سرم می گذاشتند و بیشتر اوقات با من مثل بقیه رفتار نمی کردند. زمانی را که لرد اشفورد برای اولین بار به من مشروب داد را به یاد دارم. در طبقه دوم غذا خوری، کنار مجسمه سنگی درون اتاق بود. هیچ وقت بوی شیرینی را که وقتی در بتری را باز کرد به مشامم رسید را از یاد نمی برم ولی حالا فقط خاطرات آن روز های گرامی برایم مانده است.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ولی حالا لرد اشفورد، دکتر مارکوس و البته پدرم مرده اند. فقط ارباب اسپنسر مانده است و می ترسم روز های زیادی برایش باقی نمانده باشد.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">وقتی ارباب اسپنسر بمیرد، علاوه بر خاندان برجسته اش، کارهایی که خانواده من برایشان انجام دادند هم از بین می رود.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ولی الان من فقط می توانم منتظر امر اجتناب ناپذیر باشم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">نمی توانم فریاهای آن افرادی که در در زیرزمین زندانی شده بودند را از ذهنم بیرون کنم، هفته قبل ویروس را به همه آنها تزریق کرد، زیر دستور ارباب اسپنسر.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آنها هر چه که باشند، دیگر انسان نیستند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من طبق دستور ارباب اسپنسر در یکسری از آزمایش ها به او کمک کردم. نمی دانم پیشخدمتی مثل من که تحصیلات مدرسه ای هم ندارد در این آزمایش ها به چه دردی می خورد ولی باید به خودم افتخار کنم که ارباب در کاری به این مهمی به من اعتماد کرده.او اصولا چیزی جز بی اعتمادی یا تحقیر برای اطرافیانش ندارد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به هر حال من نمی توانم به این کمکی کنم، بین حساسی که فکر می کنم باید داشته باشم و احساسی که دارم فاصله زیادی وجود دارد.از طرفی، خیلی خوش حالم که این شانس را دارم که به ارباب در هر راهی کمک کنم، از طرف دیگر، احساس می کنم با هر آزمایش، قسمتی از روحم را از دست می دهم. تنها راهی که با استفاده از آن قوای ذهنی ام را از دست نداده ام، وقت استراحت گرفتن است یا با سعی بر این که خود را خالی از احساسات نگه دارم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در هر موقعیتی، باید فقط کارم را انجام دهم و چیزی از ارباب نپرسم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">وظیفه و شرافت، این ها تنها چیزی هایی هستند که به دست می آورم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">برای نسل ها، خانواده من صادقانه برای خاندان اسپنسر کار کرده اند، من به وظایفم خیانت نخواهم کرد و تا آخر به ارباب اسپنسر خدمت خواهم کرد. زندگی ام را به خدمت به او اختصاص داده ام و در این راه برگشتی نیست.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الان وقت چک کردن نمونه ها و گزارش وضعیت فعلی آن به ارباب اسپنسر است.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من وظایفم را صادقانه انجام خواهم داد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من بیشتر زندگی بزرگسالی ام را در خدمت ارباب اسپنسر بودم.به تازگی، رفتار او مرموز شده است. برای مثال او تمام اقدامات احتیاطی ممکن را انجام داده تا مکانش از دنیای بیرون مخفی بماند. برای چه، نمی دانم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">روزی از من خواست مردی شاخص را پیدا کنم و او را از مکان ارباب باخبر سازم. نمی دانم چرا او این همه کار را انجام می داد تا با این فرد صحبت کند ولی شاید می خواست بداند آیا کسی می تواند پیدایش کند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مرد مورد نظر آقای آلبرت وسکر است، نامی که مدت هاست درباره اش چیزی نشنیده ام. فقط یک بار او را دیده ام و آن بیش از 10سال پیش بود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">از این که اعتراف کنم چهره اش را به یاد نمی آورم خجالت می کشم زیرا به عنوان سرپیشخدمت وظیفه من است که افراد را به یاد داشته باشم. احتمالا برای چشمانش-آن چشمان سرد و بی احساس که بقیه صورتش را زیر سایه ی برد. به هر حال، من باید تلاش می کردم این اطلاعات را به دست وسکر برسانم، بدون این که او بفهمد این خواسته خود ارباب اسپنسر است.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من یک فردی بی وجدان را می شناسم که می تواند برای قیمت مناسب این اطلاعات را پخش کند. او از آن دسته افراد است که اهمیت نمی دهد دارد با چه کسی صحبت می کند. چیزی که باعث می شود این فرد مهم باشد این است که برای یک زن جاسوس کار می کند که او با وسکر معامله های منظمی دارد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به این مرد( نامش را دقیقا به یادم رفته است، رابرت یا ریکاردو) بیشتر از آن چه که لیاقتش را داشت پرداخت کردم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">کمترین اطلاعات آشکار لازمی که خواسته ی ارباب اسپنسر را برآورده می کرد را به او دادم. من با وظیفه شناسی تمام اطلاعاتی که ارباب اسپنسر از من خواسته بود را در نامه آوردم. در این نقطه بود که وضعیت مرموز تر شد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ارباب، او مرا رها کرد، ولی نمی دانم چرا. دلیلش را از او پرسیدم-تنها دفعه ای که از او چیزی می پرسیدم- ولی او با سکوت جوابم را داد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">نمی دانم باید چه کار کنم.، با احساس از دست رفتگی پر شده ام، تمام چیزهایی که تا به حال می دانستم از بین رفته است. تمام زندگی ام را به خدمت خانواده اسپنسر اختصاص داده بودم و حالا آن کتاب به زور بسته شده است، بی هیچ دلیل مشخصی.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تنها کسانی که باقی ماندند آن نگبانان غیر قابل اعتماد و افراد زندانی شده، بودند. من واقعا به توانایی آن نگهبانان برای برآورده کردن تمام نیازهای ارباب اسپنسر شک داشتم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آیا ممکن است او بخواهد بمیرد؟ نه! او از این دسته افراد نیست. او نمی خواهد تمام کارهایش را در این موقعیت ناتمام رها کند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">حتما ارباب اسپنسر برنامه های بزرگی دارد که از قابلیت فراگیری من خارج است.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به هر حال، من فقط می توانم از خواسته های او پیروی کنم و از آنجا بروم. من تا آخر وفادار خواهم ماند، حتی اگر این کار باعث شکستن قلبم شود.</span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[Angela's Diary]]></title>
			<link>https://re-fan.ir/showthread.php?tid=66</link>
			<pubDate>Fri, 27 May 2022 09:09:46 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://re-fan.ir/member.php?action=profile&uid=1">Umbrella</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://re-fan.ir/showthread.php?tid=66</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">Resident Evil: Degeneration | Angela's Diary</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ياداشت هاي روزانه آنجلا | كتابچه هديه فيلم Resident Evil: Degeneration</span><br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">صفحه اول</span></span><br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">11/8/2005</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">امروز تصاوير رو ديدم، تصاويري كه روي وب سايت TerraSave آپلود شده بود. تصويري از آزمايشات WilPharma بود. چرا ميخوان چيزهايي به اين وحشتناكي رو رواج بدن؟ چرا كسي جلوي اينكارهارو نميگيره تا قبل از اينكه از دست خارج بشه؟ بديهي هست كه اين آزمايشات فراتر از مسائل باليني هست. اگر اون چيزي كه در تصوير بود واقعيت داشته باشه هيچوقت WilPharma بخشيده نميشه! حتي از اگر اين آزمايشات قانوني باشه. طبق وب سايت TerraSave ويل فارما از طرف دادگاه بين المللي حمايت ميشه و دولت آمريكا هيچ مجازاتي براي وي در نظر نميگيره.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">عزيزم</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">متعجب ميشم اگر بخوام اهميت بيشتري به صحبت هاي پدرت بدم. وقتي كه پدر تو فكر ميكنه ويل فارما يك مشكل بود.... اما من مجبورم واقعيت رو بدونم. چرا ويل فارما چنين آزمايشاتي رو در هند انجام ميده؟ چرا اونها درباره اين مسئله سكوت كردند؟</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">15/8/2005</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">رئيس منو صدا زد تا باهام صحبت كنه. ظاهراً يكي بهش خبر داده كه من درباره ويل فارما تحقيق كردم. ميدونستم اين اتفاق ميوفته. اونها ديگه فكر خوبي روي من ندارن از زماني كه پدر تو به ويل فارما رفت و دستگير شد. اونها منو دوست ندارن، خواهر يك جنايتكار... كه الان يك افسر پليس هست. به حركات بچه گانه اونها اهميتي نميدم چون اونها فقط ميخوان حال منو بد كنن. اهميت نميدم كه بخوان با من درگير بشن. اما قضيه خيلي فرق ميكنه كه اينان قصد دارن با رئيس من درگير بشن. اونها ميدونستن اگر به تيم من ملحق بشن من علاقه اي بهشون ندارم و مخالف اين پيشرفت هستم، اما من از اينكه در تيم من هستند خوشحالم. اونها كورتيس رو ميخواستند تا بعضي از مسائل رو پاك كنند.  من حس نميكنم كه اين اشتباه بود اما عملكرد اونها اشتباه بود. تعجب نكردم كه بخاطر كارهاش دستگيرش كردند. اگر بخوام طور ديگه اي فكر كنم، شايسته اين شغل نيستم.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">صفحه دوم</span></span><br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">19/8/2005</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">پيشرفت و توسعه مسائل پزشكي كه خرج زيادي رو در برداشته. حتي زمان زيادي هم صرف شده. محققان ابتدا تحقيفاتشون رو از مواد شيميايي شروع كردند و به دنبال اون اين آزمايشات رو روي حيوانات ادامه دادند تا به يه نتيجه مطلوب برسن و داروي كاملاً امن رو براي آزمايشات باليني توليد كنن. اين كار 10 بيليون بودجه و 10 سال زمان برده.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اين سرمايه گذاري بسيار با ارزشه. البته كه در اون ضرر و ريسك هاي مالي هم وجود داره. كمترين ريسك بهتره. همه در تلاشن كه جلوي هدر رفتن وقت و هزينه رو بگيرن تا جلوي اين ريسك هارو بگيرن. اونها اين آزمايشات رو در كشورهاي بيگانه انجام ميدن چون خرج و هزينه كمتري داره. مخصوصاً آسيا. وب سايت يكي از كمپاني ها نوشت كه آسيا فقط بهينه و ارزان نيست و تعداد زيادي روي اين پروژه كار ميكنن. اين فقط در پرونده ويل-فارما نيست و در ساير كمپاني هاي دارو سازي نيز ديده شده. بسياري از كمپاني ها همين آزمايشات رو انجام دادند و حادثه هايي مثه ويل-فارما رو بوجود آوردند. اينا حسي رو بوجود ميارن كه فقط سكوت كني. وقتي كمپاني هاي ديگه هم همين آزمايشات رو انجام ميدن نميشه به تنهايي ويل-فارما رو مقصر دونست.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آيا كورتيس چيزي ميدونه؟</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ويل-فارما هنوز ساكته و مردم بي اطلاع اند و از اين موضوع حرفي نميزنند.</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">26/8/2005</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من تو مرخصي روزانه-م به واشينگتن دي.سي رفتم و يكي از دوستان قديمي منو به مسئول توسعه كمپاني داروسازي آشنا كرد. طبق چيزايي كه اون ميگفت كه احتمالش خيلي ضعيفه كه اتفاقاتي مثه ويل-فارما دوباره تكرار بشه. اون نميتونست احتمالات رو انكار كنه. در اصل اونجا يه پرونده مخفيانه (مرموز) بوده در زماني كه او تازه استخدام شده. او علاقه اي به ادامه صحبت نداشت. من ازش به شوخي پرسيدم كه شايد اين داروها كه مربوط به اون پرونده مخفي ميشده همين الان در بازار سياه و داروخانه ها موجود باشه... و او فقط لبخند تلخي زد.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ظاهراً كاركنان اين كمپاني داروسازي اغلب اوقات درباره ويل-فارما صحبت ميكنن. اين بديهي كه اگر اون حادثه رخ بده اين كمپاني هم تو خطر ميوفته. دليل ديگه اي هست كه باعث سكوت همگان شده.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بعضي از مردم به شايعه شنيدن كه ويل-فارما قرار داد مخفي با پناگون امضا كرده... به هرحال اين هنوز در حد شايعه اس و هنوز چيز زيادي در اين مورد شنيده نشده.</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">27/8/2005</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در بار كاتو توقف كردم و صاحب اونجا تعريف ميكرد كه همه چيز خراب شده... از آخرين باري كه اورو ديدم تغييري نكرده و هنوز با همون لحجه انگليسيش صحبت ميكنه! در اونجا با شخص جالبي برخورد كردم خانواده او در مكزيكو بودن و ظاهراً يكي از ثروتمندان اونجا هستند، او با غرور تعريف ميكرد كه از 132 كشور بازديد كرده. او در حال حاضر راننده يه شركت هست. من ازش پرسيدم تا حالا پدرت رو ديده و اونم گفت نه! البته كه نديده...</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">* پ.ن: اين دفترچه خاطرات براي دختر كورتيس نوشته شده به همين دليل هم در متن به كلمه "پدرت" برخورد ميكنيد.</span></span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">صفحه سوم</span></span><br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">23/8/2005</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تعدادي از مردم امروز دستگير شدن. دانشجوهاي شش دانشگاه در تظاهرات اتهام ويل-فارما حضور داشتند و تابلو هاي اعتراض در دستشون بود در حالي كه يك نوشيدني هم در دست داشتند! اين تظاهرات بيشتر شبيه به مشت زني بود.... اينجا شهر بزرگي نيست. شايد صداي دانشجوها قدرت زيادي نداشته باشه اما اتهام به ويل فارما تو اين شهر ايده خوبي نيست! ويل-فارما اينجا همه رو شگفت زده كرده اما مردم هنوز اون رو متهم نميدونن! چون اين شركتيه كه به خيلي ها در اين شهر كوچيك سود و ثروت رسونده و اميدواري داده!</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">نفوذ اقتصادي ويل-فارما روز به روز تو اين شهر بيشتر شد، مهم نيست كه چقدر Davis مشكلات شخصي داره، او در انتخابات انتخاب شده و به واشينگتون ميره. اين شهر تغييرات زيادي كرده. تقريباً همه چيز بعد از پدرت تغيير كرد/ تعجبم اينه كه پدرت الان كجا ميتونه باشه؟</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">5/9/2005</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">امروز خبرهاي از شهر شده، دوباره قرار مراسم يادبودي برگزار بشه اما اين مراسم كوچيكيه كه قبل از زمستان برگزار ميشه،‌ اما اونها هنوز شهر رو بسته نگهداشتن، شنيدم كه كنگره در حال جستجو و تحقيق در شهر هست، اما ما بازمانده ها مطمئن نيستيم كه نتيجه رو اعلام كنن. الان هفت ساله شده، زندگي تغيير كرده، اما من همه اون روز هارو به ياد ميارم، انگار همين ديروز بود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">امروز يه تلفن از يكي از دوستان قديميم داشتم، ظاهراً دوست مشتركمون بهش گفته كه من امروز در واشينگتون بودم...اون الان ايال واره، سه تا دختر داره! او به من گفت كه بايد گذشته رو قبول كنم و بايد به دنبال خوشحالي هام باشم. شايد حق با اون باشه، من هنوز گذشته رو بصورت كامل نپذيرفته م. اما چطور ميتونم بپذيرم در حاليكه واقعيت رو نميدونم؟! من نميتونم اينكارو انجام بدم، نميتونم وانمود كنم كه با اين قضايا كنار اومدم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">13/09/2005</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من مامور شدم تا به خونه تو برم...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تصميم گيري رو كنار گذاشتم، من نميتونم اينكارو انجام بدم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">امشب ميخوام رو تخت تو بخوابم اينكار باعث آرامشمه.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">صفحه چهارم</span></span><br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">17/9/2005</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بالاخره توانستم با یکی از افراد TerraSaveصحبت کنم. وقتی که کرتیس هنوز در آنجا کار می کرد، او دبیر کل بود. من هیچ وقت از او خوشم نمی آمد زیرا همیشه به گونه ای رفتار می کرد که انگار خیلی باهوش است. من فکر می کردم که او از جزییات آزمایشات کلینیکی ویل فارما در هند باخبر است ولی او مرا با یکی از جاسوس هایی که توسط پلیس هارواید فرستاده شده بود، اشتباه گرفت. او می داند برای ما، کسانی که بر ضد ویل فارما هستند، زندگی در هارواید سخت است.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">می دانست برای کسانی که تفکرات متفاوتی دارند، زندگی در این شهر محدودیت هایی دارد.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">او فکر می کرد بعد از کارهای برادرم، سازمان پلیسی با من میانه خوبی نداشت. دارم سعی می کنم با پرسیدن سوال از نجات زمین، دشمن بزرگ ویل فارما، به آنها نشان دهم که چه کار می توانم انجام دهم. نمی توانستم سوالاتی را که می خواستم بپرسم را بیان کنم، من این جا چه کار می کنم؟</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">صفحه پنجم</span></span><br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">29/9/2005</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">با اعضای گروه S.R.T بیرون رفتم. بخشی از آن برای افرادی بود که تازه به گروهمان پیوسته اند.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">گرگ هر وقت مست می کند می گوید:</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">کرتیس کمی زیاده روی کرد ولی کار درست را انجام داد.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اگر من هم مثل او کسی را که برایم مهم بود را از دست می دادم و می دانستم که ممکن است این اتفاق دوباره روی دهد، هر کاری می کردم تا جلوی آن را بگیرم، حتی اگر ممکن بود باعث دستگیری ام شود. اگر صحبت کردن با فردی که این کار را می کند تنها راه حل باشد، این کار را هم انجام می دادم.همانند او. برای کسانی که در این شهر زندگی می کنند کرتیس فقط یک فرد الکلی است که با هر کسی که از او خوشش نمی آید، می جنگد ولی من او را به عنوان یک پزشک محترم به یاد می آورم. این موضوع خوبی برای صحبت پیش افراد تازه کار نبود پس من ادامه ندادم. ولی دانستن این که کس دیگری هم او را باور داشت، احساس خوبی به من می داد.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">7/10/2005</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شخصی از TerraSaveبه من زنگ زد. او گفت که کرتیس را دیده است. او فقط از کنارش رد شده بود ولی او مطمئن بود که او کرتیس است. او، کرتیس را در حال وارد شدن به هتل ساوی شیکاگو دیده بود. در آخر من سرش داد زدم که او جز این جا به جای دیگری نمی رود.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">9/10/2005</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اسم کرتیس در لیست میهمانان هتل نبود. عکس او را به یک خدمتکار نشان دادم او گفت که یک شبیه این در اتاق 1438 می ماند.من به میز پذیرش برگشتم، نشانی کسی که در آن اتاق می ماند، واقع در خیابان لوییس بود ولی وقتی به آن خیابان رفتم همچون محلی وجود نداشت. نمی دانم دنبال چه چیزی می گردم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">صفحه ششم</span></span><br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">23/10/2005</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من از دوستت یک نامه دریافت کردم. آن مرد جوانی را که نامش فرست بود را یادت می آید؟ او این نامه را برای این نوشته بود که به طور اتفاقی در اخبار درباره ویل فارما شنیده بود و آن او را به یاد تو انداخت. او گفت یک سال بعد از این که تو شهر را ترک کردی به شیکاگو رفت. متاسفانه من او را نمی شناسم.او گفت که می خواهد پزشک شود. مثل پدرت.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">او و دوستانش می خواهند در آخر سال به این شهر بیایند. دارم با دوباره و دوباره خواندن این نامه سعی می کنم همه چیز را فراموش کنم. دارم به آن قسمتی از تو که نمی شناسم فکر می کنم زیرا باعث می شود برای مدت کوتاهی شاد شوم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شب به خیر.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">1/11/2005</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">دیوید امروز به دیدن رییس رفت.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">نمی دانم دقیقا چه کار داشت ولی با عصبانیت وارد دفتر شد. حدس می زنم احتمالا می خواهد که ما از ساختمان های ویل فارما و ساکنانش بهتر مراقبت کنیم. یا چیزی مانند این.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">از وقتی که آزمایشات کلینیکی یکی از سه شبکه بزرگ اعلام شده است، شهر آرامی خود را از دست داده. طبق شایعاتی TerraSave قرار است به زودی یک تظاهرات راه بیندازد.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">7/11/2005</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ما پشت سر هم جلسه داشتیم. TerraSave می خواهد قبل از همایش ملی پزشکی که تا آن موقع یک هفته مانده است، تظاهراتی تشکیل دهد.رییس در این باره خیلی نگران است. بعضی از مردم شهر هنوز ساکتند. انگار برایشان اهمیتی ندارد. هر چه قدر هم که رسانه ها آن را بزرگ نشان می دهند، مردم را ناراحت نمی کند. تنها کاری که انجام می دهند خاموش کردن اخبار است. با تشکر از آنها امروز هم کارم به عنوان یک پلیس بدون هیچ فاجعه ای تمام شد.<br />
<br />
</span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">Resident Evil: Degeneration | Angela's Diary</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ياداشت هاي روزانه آنجلا | كتابچه هديه فيلم Resident Evil: Degeneration</span><br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">صفحه اول</span></span><br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">11/8/2005</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">امروز تصاوير رو ديدم، تصاويري كه روي وب سايت TerraSave آپلود شده بود. تصويري از آزمايشات WilPharma بود. چرا ميخوان چيزهايي به اين وحشتناكي رو رواج بدن؟ چرا كسي جلوي اينكارهارو نميگيره تا قبل از اينكه از دست خارج بشه؟ بديهي هست كه اين آزمايشات فراتر از مسائل باليني هست. اگر اون چيزي كه در تصوير بود واقعيت داشته باشه هيچوقت WilPharma بخشيده نميشه! حتي از اگر اين آزمايشات قانوني باشه. طبق وب سايت TerraSave ويل فارما از طرف دادگاه بين المللي حمايت ميشه و دولت آمريكا هيچ مجازاتي براي وي در نظر نميگيره.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">عزيزم</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">متعجب ميشم اگر بخوام اهميت بيشتري به صحبت هاي پدرت بدم. وقتي كه پدر تو فكر ميكنه ويل فارما يك مشكل بود.... اما من مجبورم واقعيت رو بدونم. چرا ويل فارما چنين آزمايشاتي رو در هند انجام ميده؟ چرا اونها درباره اين مسئله سكوت كردند؟</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">15/8/2005</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">رئيس منو صدا زد تا باهام صحبت كنه. ظاهراً يكي بهش خبر داده كه من درباره ويل فارما تحقيق كردم. ميدونستم اين اتفاق ميوفته. اونها ديگه فكر خوبي روي من ندارن از زماني كه پدر تو به ويل فارما رفت و دستگير شد. اونها منو دوست ندارن، خواهر يك جنايتكار... كه الان يك افسر پليس هست. به حركات بچه گانه اونها اهميتي نميدم چون اونها فقط ميخوان حال منو بد كنن. اهميت نميدم كه بخوان با من درگير بشن. اما قضيه خيلي فرق ميكنه كه اينان قصد دارن با رئيس من درگير بشن. اونها ميدونستن اگر به تيم من ملحق بشن من علاقه اي بهشون ندارم و مخالف اين پيشرفت هستم، اما من از اينكه در تيم من هستند خوشحالم. اونها كورتيس رو ميخواستند تا بعضي از مسائل رو پاك كنند.  من حس نميكنم كه اين اشتباه بود اما عملكرد اونها اشتباه بود. تعجب نكردم كه بخاطر كارهاش دستگيرش كردند. اگر بخوام طور ديگه اي فكر كنم، شايسته اين شغل نيستم.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">صفحه دوم</span></span><br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">19/8/2005</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">پيشرفت و توسعه مسائل پزشكي كه خرج زيادي رو در برداشته. حتي زمان زيادي هم صرف شده. محققان ابتدا تحقيفاتشون رو از مواد شيميايي شروع كردند و به دنبال اون اين آزمايشات رو روي حيوانات ادامه دادند تا به يه نتيجه مطلوب برسن و داروي كاملاً امن رو براي آزمايشات باليني توليد كنن. اين كار 10 بيليون بودجه و 10 سال زمان برده.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اين سرمايه گذاري بسيار با ارزشه. البته كه در اون ضرر و ريسك هاي مالي هم وجود داره. كمترين ريسك بهتره. همه در تلاشن كه جلوي هدر رفتن وقت و هزينه رو بگيرن تا جلوي اين ريسك هارو بگيرن. اونها اين آزمايشات رو در كشورهاي بيگانه انجام ميدن چون خرج و هزينه كمتري داره. مخصوصاً آسيا. وب سايت يكي از كمپاني ها نوشت كه آسيا فقط بهينه و ارزان نيست و تعداد زيادي روي اين پروژه كار ميكنن. اين فقط در پرونده ويل-فارما نيست و در ساير كمپاني هاي دارو سازي نيز ديده شده. بسياري از كمپاني ها همين آزمايشات رو انجام دادند و حادثه هايي مثه ويل-فارما رو بوجود آوردند. اينا حسي رو بوجود ميارن كه فقط سكوت كني. وقتي كمپاني هاي ديگه هم همين آزمايشات رو انجام ميدن نميشه به تنهايي ويل-فارما رو مقصر دونست.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آيا كورتيس چيزي ميدونه؟</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ويل-فارما هنوز ساكته و مردم بي اطلاع اند و از اين موضوع حرفي نميزنند.</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">26/8/2005</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من تو مرخصي روزانه-م به واشينگتن دي.سي رفتم و يكي از دوستان قديمي منو به مسئول توسعه كمپاني داروسازي آشنا كرد. طبق چيزايي كه اون ميگفت كه احتمالش خيلي ضعيفه كه اتفاقاتي مثه ويل-فارما دوباره تكرار بشه. اون نميتونست احتمالات رو انكار كنه. در اصل اونجا يه پرونده مخفيانه (مرموز) بوده در زماني كه او تازه استخدام شده. او علاقه اي به ادامه صحبت نداشت. من ازش به شوخي پرسيدم كه شايد اين داروها كه مربوط به اون پرونده مخفي ميشده همين الان در بازار سياه و داروخانه ها موجود باشه... و او فقط لبخند تلخي زد.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ظاهراً كاركنان اين كمپاني داروسازي اغلب اوقات درباره ويل-فارما صحبت ميكنن. اين بديهي كه اگر اون حادثه رخ بده اين كمپاني هم تو خطر ميوفته. دليل ديگه اي هست كه باعث سكوت همگان شده.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بعضي از مردم به شايعه شنيدن كه ويل-فارما قرار داد مخفي با پناگون امضا كرده... به هرحال اين هنوز در حد شايعه اس و هنوز چيز زيادي در اين مورد شنيده نشده.</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">27/8/2005</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در بار كاتو توقف كردم و صاحب اونجا تعريف ميكرد كه همه چيز خراب شده... از آخرين باري كه اورو ديدم تغييري نكرده و هنوز با همون لحجه انگليسيش صحبت ميكنه! در اونجا با شخص جالبي برخورد كردم خانواده او در مكزيكو بودن و ظاهراً يكي از ثروتمندان اونجا هستند، او با غرور تعريف ميكرد كه از 132 كشور بازديد كرده. او در حال حاضر راننده يه شركت هست. من ازش پرسيدم تا حالا پدرت رو ديده و اونم گفت نه! البته كه نديده...</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">* پ.ن: اين دفترچه خاطرات براي دختر كورتيس نوشته شده به همين دليل هم در متن به كلمه "پدرت" برخورد ميكنيد.</span></span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">صفحه سوم</span></span><br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">23/8/2005</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تعدادي از مردم امروز دستگير شدن. دانشجوهاي شش دانشگاه در تظاهرات اتهام ويل-فارما حضور داشتند و تابلو هاي اعتراض در دستشون بود در حالي كه يك نوشيدني هم در دست داشتند! اين تظاهرات بيشتر شبيه به مشت زني بود.... اينجا شهر بزرگي نيست. شايد صداي دانشجوها قدرت زيادي نداشته باشه اما اتهام به ويل فارما تو اين شهر ايده خوبي نيست! ويل-فارما اينجا همه رو شگفت زده كرده اما مردم هنوز اون رو متهم نميدونن! چون اين شركتيه كه به خيلي ها در اين شهر كوچيك سود و ثروت رسونده و اميدواري داده!</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">نفوذ اقتصادي ويل-فارما روز به روز تو اين شهر بيشتر شد، مهم نيست كه چقدر Davis مشكلات شخصي داره، او در انتخابات انتخاب شده و به واشينگتون ميره. اين شهر تغييرات زيادي كرده. تقريباً همه چيز بعد از پدرت تغيير كرد/ تعجبم اينه كه پدرت الان كجا ميتونه باشه؟</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">5/9/2005</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">امروز خبرهاي از شهر شده، دوباره قرار مراسم يادبودي برگزار بشه اما اين مراسم كوچيكيه كه قبل از زمستان برگزار ميشه،‌ اما اونها هنوز شهر رو بسته نگهداشتن، شنيدم كه كنگره در حال جستجو و تحقيق در شهر هست، اما ما بازمانده ها مطمئن نيستيم كه نتيجه رو اعلام كنن. الان هفت ساله شده، زندگي تغيير كرده، اما من همه اون روز هارو به ياد ميارم، انگار همين ديروز بود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">امروز يه تلفن از يكي از دوستان قديميم داشتم، ظاهراً دوست مشتركمون بهش گفته كه من امروز در واشينگتون بودم...اون الان ايال واره، سه تا دختر داره! او به من گفت كه بايد گذشته رو قبول كنم و بايد به دنبال خوشحالي هام باشم. شايد حق با اون باشه، من هنوز گذشته رو بصورت كامل نپذيرفته م. اما چطور ميتونم بپذيرم در حاليكه واقعيت رو نميدونم؟! من نميتونم اينكارو انجام بدم، نميتونم وانمود كنم كه با اين قضايا كنار اومدم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">13/09/2005</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من مامور شدم تا به خونه تو برم...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تصميم گيري رو كنار گذاشتم، من نميتونم اينكارو انجام بدم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">امشب ميخوام رو تخت تو بخوابم اينكار باعث آرامشمه.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">صفحه چهارم</span></span><br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">17/9/2005</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بالاخره توانستم با یکی از افراد TerraSaveصحبت کنم. وقتی که کرتیس هنوز در آنجا کار می کرد، او دبیر کل بود. من هیچ وقت از او خوشم نمی آمد زیرا همیشه به گونه ای رفتار می کرد که انگار خیلی باهوش است. من فکر می کردم که او از جزییات آزمایشات کلینیکی ویل فارما در هند باخبر است ولی او مرا با یکی از جاسوس هایی که توسط پلیس هارواید فرستاده شده بود، اشتباه گرفت. او می داند برای ما، کسانی که بر ضد ویل فارما هستند، زندگی در هارواید سخت است.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">می دانست برای کسانی که تفکرات متفاوتی دارند، زندگی در این شهر محدودیت هایی دارد.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">او فکر می کرد بعد از کارهای برادرم، سازمان پلیسی با من میانه خوبی نداشت. دارم سعی می کنم با پرسیدن سوال از نجات زمین، دشمن بزرگ ویل فارما، به آنها نشان دهم که چه کار می توانم انجام دهم. نمی توانستم سوالاتی را که می خواستم بپرسم را بیان کنم، من این جا چه کار می کنم؟</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">صفحه پنجم</span></span><br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">29/9/2005</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">با اعضای گروه S.R.T بیرون رفتم. بخشی از آن برای افرادی بود که تازه به گروهمان پیوسته اند.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">گرگ هر وقت مست می کند می گوید:</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">کرتیس کمی زیاده روی کرد ولی کار درست را انجام داد.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اگر من هم مثل او کسی را که برایم مهم بود را از دست می دادم و می دانستم که ممکن است این اتفاق دوباره روی دهد، هر کاری می کردم تا جلوی آن را بگیرم، حتی اگر ممکن بود باعث دستگیری ام شود. اگر صحبت کردن با فردی که این کار را می کند تنها راه حل باشد، این کار را هم انجام می دادم.همانند او. برای کسانی که در این شهر زندگی می کنند کرتیس فقط یک فرد الکلی است که با هر کسی که از او خوشش نمی آید، می جنگد ولی من او را به عنوان یک پزشک محترم به یاد می آورم. این موضوع خوبی برای صحبت پیش افراد تازه کار نبود پس من ادامه ندادم. ولی دانستن این که کس دیگری هم او را باور داشت، احساس خوبی به من می داد.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">7/10/2005</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شخصی از TerraSaveبه من زنگ زد. او گفت که کرتیس را دیده است. او فقط از کنارش رد شده بود ولی او مطمئن بود که او کرتیس است. او، کرتیس را در حال وارد شدن به هتل ساوی شیکاگو دیده بود. در آخر من سرش داد زدم که او جز این جا به جای دیگری نمی رود.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">9/10/2005</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اسم کرتیس در لیست میهمانان هتل نبود. عکس او را به یک خدمتکار نشان دادم او گفت که یک شبیه این در اتاق 1438 می ماند.من به میز پذیرش برگشتم، نشانی کسی که در آن اتاق می ماند، واقع در خیابان لوییس بود ولی وقتی به آن خیابان رفتم همچون محلی وجود نداشت. نمی دانم دنبال چه چیزی می گردم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">صفحه ششم</span></span><br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">23/10/2005</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من از دوستت یک نامه دریافت کردم. آن مرد جوانی را که نامش فرست بود را یادت می آید؟ او این نامه را برای این نوشته بود که به طور اتفاقی در اخبار درباره ویل فارما شنیده بود و آن او را به یاد تو انداخت. او گفت یک سال بعد از این که تو شهر را ترک کردی به شیکاگو رفت. متاسفانه من او را نمی شناسم.او گفت که می خواهد پزشک شود. مثل پدرت.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">او و دوستانش می خواهند در آخر سال به این شهر بیایند. دارم با دوباره و دوباره خواندن این نامه سعی می کنم همه چیز را فراموش کنم. دارم به آن قسمتی از تو که نمی شناسم فکر می کنم زیرا باعث می شود برای مدت کوتاهی شاد شوم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شب به خیر.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">1/11/2005</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">دیوید امروز به دیدن رییس رفت.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">نمی دانم دقیقا چه کار داشت ولی با عصبانیت وارد دفتر شد. حدس می زنم احتمالا می خواهد که ما از ساختمان های ویل فارما و ساکنانش بهتر مراقبت کنیم. یا چیزی مانند این.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">از وقتی که آزمایشات کلینیکی یکی از سه شبکه بزرگ اعلام شده است، شهر آرامی خود را از دست داده. طبق شایعاتی TerraSave قرار است به زودی یک تظاهرات راه بیندازد.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">7/11/2005</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ما پشت سر هم جلسه داشتیم. TerraSave می خواهد قبل از همایش ملی پزشکی که تا آن موقع یک هفته مانده است، تظاهراتی تشکیل دهد.رییس در این باره خیلی نگران است. بعضی از مردم شهر هنوز ساکتند. انگار برایشان اهمیتی ندارد. هر چه قدر هم که رسانه ها آن را بزرگ نشان می دهند، مردم را ناراحت نمی کند. تنها کاری که انجام می دهند خاموش کردن اخبار است. با تشکر از آنها امروز هم کارم به عنوان یک پلیس بدون هیچ فاجعه ای تمام شد.<br />
<br />
</span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[PROJECT W]]></title>
			<link>https://re-fan.ir/showthread.php?tid=65</link>
			<pubDate>Fri, 27 May 2022 09:07:46 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://re-fan.ir/member.php?action=profile&uid=1">Umbrella</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://re-fan.ir/showthread.php?tid=65</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">سلام بر دوستان گرامی خودم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مقاله‌ای که می‌خونین، به جرات می‌تونم بگم که اگه کامل نباشه، یکی از کامل‌ترین مقاله‌های فارسی در زمینه‌ی پروژه‌ی کودکان وسکر هستش. برای نوشتنش کلی زحمت کشیدم و سعی کرد از منابع معتبر و کامل متنوعی استفاده کنم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من به ترجمه‌ی اونجا موارد زیادی رو پیوست کردم. مثل همیشه هدف ایجاد مقاله‌ای هستش که مثل بانک اطلاعاتی باشه و سوالی بی‌پاسخ نمونه. قرار بود این‌رو توی ویکی‌پدیا فارسی منتشر کنم اما دیگه این‌کار رو نخواهم کرد. چون این سایت از نظر تخصصی برتر از سایت ویکی‌پدیاست و این مقاله هم کاملا تخصصی هستش.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بخش پیش‌زمینه دارای مباحث تخصصی علم ژنتیکه که اگه با دقت بخونین در باره‌ی این پروژه بیشتر مطلع می‌شین. هرچند این بخش در مقاله‌ی انگلیسی نیست اما به دلیل ارتباطش با پروژه‌ی کودکان وسکر، به متن اصلی پیوستش دادم. در آخر هم به عنوان نویسنده‌ی این مقاله هرگز راضی نیستم که، این مقاله در ویکی‌پدیا قرار داده بشه. در صورتی که قصد انتشار این مطلب رو داشتید، حتما از دو منبع انجمن ما و ویکیپدیا استفاده کنید.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">با تشکر از همه‌ی دوستان.</span></span><br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اوزول ای اسپنسر: ... پیدایش نسلی برتر از انسانها؛ مژده‌ای بود که قرار بود ویروس مادر به ما بدهد. کودکان وسکر کسانی بودند که عهده‌دار این توان بی‌پایان بودند. از آنها فقط یک نفر بازماند ...</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">پروژه‌ی کودکان وسکر، یکی از پروژه‌های زیرمجموعه‌ی پروژه‌ی مادر بود که توسط اوزول ای اسپنسر طراحی شده بود. قرار بر این بود، که نوعی جدید از پیدایش انسان‌ها شکل گیرد؛ پیدایشی که در آن، انسان، با میانگین هوش بالاتر، درصد خطای کم‌تر (0%) و توانایی‌های جسمی و روحی بالاتری بر این جهان زندگی کند. پیدایش انسان‌ها در این پروژه آن‌ها را در زمره‌ی انسان‌های پروژه‌ی وسکر قرار می‌داد. نام وسکر برای این نوزادان از نام خانوادگی سرپرست اجرای پروژه، یعنی آلکس وسکر برگرفته شد.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #0074d9;" class="mycode_color">پیش زمینه</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در زمان های دور و مردمان آن دوران خیلی از اتفاقات پیرامونشان برایشان عجیب و غیر قابل درک بود، پرواز پرندگان، بر روی چهار دست و پا حرکت کردن سگ ها و گوسفند ها و خیلی از موارد دیگر. دو هزار و هشتصد و چهارده سال پیش، جهان تمدن های مختلفی را به خود می دید، ژرمن هایی که کوچ نشین بودند، فرانک‌های یاقی، آنگلوساکسون هایی که برای زمین، خون یکدیگر را می‌ریختند، یونانی ها و ایرانیان شهر نشین و فرهنگ های گمنام شرقی برای غربیان. اکنون و با گذشت هزاره‌ها انسان بسیاری از عجایب را به روزمره تبدیل کرده است. تلاش و خود باوری از آن ژرمن ها ی کوچ نشین، فرانک‌ها، آنگلوساکسون‌ها و دیگر ملت‌ها چه ساخته است؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">انسان امروزه بسیاری از بیماری هایی که در گذشته، بیماران آن را تسخیر شده به دست شیطان می دانستند، سرپایی درمان می کند، رشد علم نه روزآمد بلکه در لحظه است. مکانیک، هوا و فضا، منطق وکلام، رسانه ها، پزشکی و ... . همه اینها گوشه هایی از تمام ذخایر بشر از آغاز تاکنون است. ذخایری که انسان را بسته به نوع استفاده اش به جلو یا عقب می کشاند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">انسان با پیشرفت علم ژنتیک می داند که فقط از طریق یک سلول(ادغام گامت های نر و ماده) در رحم مادر به وجود می‌آید. به این سلول، سلول اولیه نیز می‌گویند. سلولی که با فرایندی به نام تقسیمات سلولی گسترش می یابد و رفته رفته اعضای بدن را تشکیل می‌دهد. درون این سلول یک عضو حیاتی وجود دارد که دلیل اصلی این تقسیمات بوده و حتا پس از تقسیمات نیز در سلول‌های جدید حضور دارد و آن‌ها را کنترل می‌کند. عضوی حیاتی به نام DNA.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تمامی موجودات پیدایش خود را از DNA که از والدینشان به ارث برده‌اند می‌گیرند. DNA ساختاری است که در تمامی سلول‌های موجودات زنده وجود داشته و اساس آن‌ها نیز همانند هم است.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">DNA است که تعیین می‌کند که سلول چگونه تقسیم شود و اعضای بدن مثل دست، پا، چشم، مغز و ... چگونه شکل گیرد و پس از شکل گیری چگونه فعالیت کند. در تمامی سلول‌های جدید که از سلول اولیه به وجود آمد‌ه‌اند، یک نمونه از DNAی اولیه وجود دارد. با این حساب تمامی سلول‌های بدن دارای یک نوع DNA هستند. اما سوال اینجاست. چرا با وجود همانند بودن DNA در تمامی سلول‌ها، اعضای بدن کارهای متفاوتی انجام می‌دهند؟ به طور مثال چرا چشم می‌بیند یا چرا گوش می‌شنود زمانی که DNA هردو یکسان است؟</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">پاسخ این است، نوع ساختار DNA.</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">همان‌طور که می‌بینید، DNA یک ساختار پیچ‌وتاب خورده است که در تمامی سلول‌های بدن وجود دارد؛ حتا در موی سر و ناخن‌ها. اگر DNA را از دو طرف بکشیم و صاف کنیم؛ ساختار آن شبیه به یک نردبان می‌شود. نردبانی که مهم‌ترین عضو آن پله‌هایش است. این پله‌ها در DNA باز آلی نامیده می‌شود. هر دو باز آلی، یکی از پله‌های DNA را می‌سازد. ترتیب قرار گرفتن این باز‌های آلی در طول یکدیگر، سبب ایجاد یک وظیفه در یک عضو می‌شود.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">همان‌طور که می‌بینید، فقط 4 نوع باز آلی ساختار پله‌های DNA را می‌سازد که فقط با جفت خودشان پیوند می‌خورند؛ یعنی مثلا هرگز باز آلی A به باز آلی G پیوند نمی‌خورد. در نمونه‌ی بالا به طور مثال، بازهای آلی ACCTAG در طول یکدیگر قرار گرفته‌اند. همکاری آنها با هم در نهایت سبب ساخته شدن یک وظیفه می‌شود. به طور مثال این ترتیب ذکر شده در نهایت سبب ساخته شدن یک سلول بینایی می‌شود.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">همان‌طور که ذکر شد، DNA در تمام سلول‌های بدن به شکل کاملا شبیه به هم، وجود دارد. اما اگر چنین است، پس چرا مثلا در گوش، سلول‌های بینایی تشکیل نمی‌شود؟ و یا در سایر اعضای بدن، سلول‌های دیگری ساخته نمی‌شود؟</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در تصویر بالا بازهای آلی ACCTAG یک وظیفه را انجام می‌دهند ( به طور مثال ساخت سلول بینایی). این ترتیب در حقیقت همانند یک کد اختصاصی است و اگر یکی از حروف در این ترتیب تغییر کند، سلول دیگری ساخته می‌شود. مثلا اگر ترتیب بالا به شکل ACCAAG تغییر کند، یک سلول دیگر ساخته می‌شود. به این ترتیب بازهای الی که منجر به ساخت یک سلول می‌شود، کدون می‌گویند؛ چون درست شبیه یک کد است و با کد دیگر، وظیفه و در نهایت سلول عوض می شود. در DNA میلیاردها (و بیشتر) بازهای آلی به شکل پله وجود دارند. بنابراین میلیاردها میلیارد، کدون نیز وجود دارد. این کدون‌ها در برخی سلول‌های بدون فعال نیستند که به آن‌ها کدون خاموش می‌گوییم. و در همان DNA برخی کدون‌ها فعالند که به آن‌ها کدون روشن می‌گوییم. به این ترتیب در پاسخ سوال چرا مثلا در گوش، سلول‌های بینایی تشکیل نمی‌شود؟ و یا در سایر اعضای بدن، سلول‌های دیگری ساخته نمی‌شود؟ می‌توان این‌گونه پاسخ داد:</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در DNA سلول گوش کدون‌های ساخت سلول‌های بینایی خاموش هستند و در DNA چشم نیز کدون‌های ساخت سلول‌های شنوایی غیر فعال و خاموش است. این‌که چرا، برخی کدون‌ها خاموش و برخی روشن هستند نیز مشخص شده است اما پاسخ آن بسیار تخصصی است و در این بحث نمی‌گنجد.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">نکته‌ی بسیار جالب در طبیعت، این است که تمامی موجودات دارای DNA هستند و DNA موجودات دیگر نیز درست مثل انسان، از همان چهار باز آلی تشکیل می‌شود.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اینکه با تغییر یک کدون می‌توان یک وظیفه‌ی جدید را در موجودات تعریف کرد، کاری بسیار دشوار و در دوران ما غیرممکن است. شاید آیندگان. تغییر در یک کدون که در تمام موجودات یک نسل ثابت است را جهش می‌گویند. مثلا در تمامی انسان‌ها با هر نزادی، کدون ساخت یک سلول بینایی مشترک است. در تمامی انسان‌ها کدون بینایی در عضو چشم فعال (روشن) است و به طور مثال کدون بینایی در ناخن‌ها یا هر عضو دیگری از بدن خاموش و غیرفعال است. می‌شود با ایجاد جهش، کدون ساخت سلول بینایی را در عضو دیگری از بدن فعال کرد. این جهش را جهش کنترل شده می‌گویند؛ زیرا هدف مشخص است (فعال کردن کدن بینایی در اعضای دیگر بدن).</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">باید ذکر کرد که ساختار DNA بسیار مستحکم است و تغییر در کدون‌های آن، بسیار بسیار دشوار است. عواملی که جهش در DNA ایجاد می‌کنند نیز بسیار محدود و پرخطر هستند. عواملی مانند پرتوهایی که از بمب‌های هسته‌ای منتشر می‌شوند، امواج بمب‌های شیمیا، ویروس‌ها و چند عامل دیگر. تمامی این عوامل (به جز ویروس‌ها) جهش‌هایی کنترل نشده ایجاد می‌کنند. برای مثال فردی می‌خواهد، کدون ساخت سلول‌های بینایی‌اش به شکل کدون ساخت سلول‌های بینایی یک زنبور (که امواج مختلفی را می‌بیند) با کمک پرتوهای هسته‌ای جهش دهد. اما پرتوهای هسته‌ای ممکن است جهشی دیگر را در ساختار DNA انجام دهد که به احتمال زیاد مفید هم نخواهد بود. اما می‌توان جهش‌های کنترل شده‌ای را توسط ویروس‌ها ایجاد کرد. ایجاد جهش کنترل شده با ویروس‌ها نیز بسیار دشوار است؛ زیرا باید ساختار یک ویروس (که بسیار محکم و فوق‌العاده کوچک است) را تغییر داد ( در اینجاست که به کار عظیم و بی نظیر دانشمندانی همچون جیمز مارکوس، ادوارد آشفورد و ویلیام برکین پی می‌بریم ) و آن را چندین و چند بار مورد آزمایش بر روی موجودات زنده قرار داد تا تاثیر مطلوب آن مشخص شود.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به این ترتیب بازی رزیدنت اویل با علم بیگانه نیست و تنها در دو جا داستان از حالت علمی خارج شده و به حالت تخیلی در آمده است. 1) کشف ویروس مادر (که از طریق گل‌های افسانه‌ای ساخته شد). 2) انگل لاس پلاگاس؛ اینکه بتوان کنترل ذهن و جسم یک نفر را به کمک یک انگل در اختیار گرفت کاری است که با علم کنونی جور در نمی‌آید.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در بازی دانشمندان به آن حد از علم رسیده‌اند که می‌توانند جهش‌های کنترل شده ایجاد کنند. با ساخت ویروس مادر بود که اسپنسر، فکر ساخت دنیایی جدید با DNAیی جدید را دور از دسترس ندید ...</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #0074d9;" class="mycode_color">تاریخچه‌ی پروژه‌ی کودکان وسکر</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اسپنسر در دنیایی زندگی می‌کرد که در آن شکست وجود داشت، انسان‌ها دارای فراز و فرود بودند؛ برخی نابغه و برخی کودن. او دانش‌آموخته‌ی علم ژنتیک بود و می‌خواست دنیایی با نوع جدیدی از پیدایش موجودات بسازد، پیدایشی که در آن کاستی‌های موجود برطرف شود. با خودش در این فکر فرو می‌رفت که چگونه می‌توان دنیای آرمانی را از همین دنیای پر از نقص به وجود آورد. پیش از تاسیس شرکت آمبرلا، او در زمینه‌ی ژنتیک و ویروس‌ها مطالعات گسترده و فراوانی داشت. برای ساخت دنیای آرمانی، او به انسان‌هایی احتیاج داشت که بسیار باهوش و البته مطیع او باشند. بنابراین او ربودن کودکانی که از والدین نخبه به دنیا آمده بودند را آغاز کرد. ماموریتی که به شخصی به نام الکس وسکر سپرده شد ( این آلکس وسکر یکی از همون کودک‌ها نیست؛ یکی دیگست ). به این ترتیب صدها کودک به شکل ماهرانه‌ای از والدینشون ربوده شدند و کودک‌هایی دیگر را جایگزین آنها کردند. اسپنسر در مکان‌های گوناگون از آنها نگه‌داری می‌کرد و به آن‌ها عقاید خود را تلقین می‌کرد. تمامی این کودکان از نام خانوادگی وسکر برخوردار بودند.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">پس از تسکیل آمبرلا، اسپنسر تمام کودکان را در پوشش شرکت قرار داد و در پروژه‌های بسیاری، آن‌ها را شرکت داد. برترین آموزش‌ها با بالاترین کیفیت‌ها در اختیار این کودکان قرار گرفت. هیچ‌کدام از آنها از پروژه آگاه نبودند. اما سرانجام یکی از این کودکان خود را بیش از دیگران منحصر به فرد نشان داد و در پروژه‌های شرکت آمبرلا فعالیت‌های مفیدی انجام داد. در مقر آموزشی آمبرلا در کوهستان آرکلی، یکی از این کودکان درخشش خیره کننده‌ای در زمینه‌ی تحقیقات ژنتیکی از خود نشان داد. نام کودک، آلبرت وسکر بود. اسپنسر از هوش بالای او شادمان بود و اندیشه‌ی ساخت دنیای آرمانی را نزدیک‌تر می‌دید. او در تلاش بود تا تمام کودکان دیگر را به شیوه‌ی آلبرت رشد دهد.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ربوده شدن کودکان پیش از تشکیل شرکت آمبرلا و در حقیقت پیش از کشف ویروس مادر بود. پس از کشف ویروس مادر، این ویروس به همه‌ی کودکان تزریق شد. این تزریق‌ها، برخی به شکل دوستانه بود؛ برخی به عنوان واکسن‌های رایج و به نام درمان بیماری و برخی نیز به اجبار. تقریبا همه‌ی کودکان وسکر مردند، مگر سیزده نفر. از آنجایی که این کودکان در مکان‌های متفاوتی بودند، از یکدیگر بی‌اطلاع بودند چه برسد به آنکه از مرگ همدیگر نیز آگاه شوند. ویروس مادر، ویروسی بسیار قدرتمند بود و بر روی هر جانداری جهش‌های دلخواه را ایجاد نمی‌کرد. در حقیقت این ویروس بیشتر مبتلایان به خودش را می‌کشت و فقط بر روی موجوداتی که دارای سیستم دفاعی قدرتمندتر از سایرین بودند تاثیر مطلوب می‌گذاشت. این تاثیرات مطلوب نیز همیشه مطلوب نبود، نمونه‌ی آن لیسا تریور بود که سیستم دفاعی بدنش نتوانست بیشتر از این در برابر ویروس مقاومت کند که نتیجه این شد که بیشتر کدون‌های DNA لیسا تریور جهش پیدا کردند و علارقم اینکه زنده بود اما موجودی نامطلوب برای ساخت دنیای آرمانی بود. از کودکان وسکر، فقط سیزده نفر زنده ماندند که آن‌ها نیز به گونه‌ای از این ویروس تاثیر نامطلوب گرفتند. حتا آلبرت نیز از این تاثیرات نامطلوب بی بهره نبود. او مرتب از کند کننده‌ی ویروس مادر که توسط برکین ساخته شده بود ( ویروسی که برکین ساخت و با استفاده از آن آلبرت پس از ضربه‌ی تایرانت زنده ماند ) استفاده می‌کرد. در جریان طغیان شهر راکون، تمام این پروژه به همراه بمب هسته‌ای، خود شهر و مردمان آن به خاکستر تبدیل شد. طغیانی که 3 عامل مهم داشت و در تمام آنها اشتباه از جانب خود اسپنسر بود... 1) انتقام دکتر جیمز مارکوس: آمبرلا هرگز نباید او را از خود می‌رنجاند و می‌کشت، او برترین دانشمند در زمان خخود بود و کشف ویروس تی و ارتقاء چندین مرحله از ویروس مادر را انجام داده بود. 2) با انتقام مارکوس، پای استارز به پژوهش‌های غیر قانونی آمبرلا باز شد و سماجت اعضای بازمانده‌ی استارز برای رسوا کردن آمبرلا، این شرکت عظیم را از پای درآورد. 3) کشتن ویلیام برکین؛ او نیز دانشمندی بی‌نظیر بود و حتا پس از مرگ مارکوس برترین در زمان خود؛ اما درگیری فرستاده‌ی آمبرلا (هانک) با او بسیار گران تمام شد و تمام شهر به طغیان ویروس تی گرفتار شد. سرانجام نیز به همین دلیل عملیات کد: XX از طرف دولت ایالات متحده انجام شد و در آینده دودمان شرکت، اسپنسر و پروزه‌ی کودکان وسکر را بر باد داد.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در سال 2006، گرچه W-013 (آلبرت وسکر) و W-012 (آلکس وسکر) زنده بودند اما در جستجوی اوزول ای اسپنسر بودند. پس از متوجه شدن آلبرت از چگونگی پروژه‌ی کودکان وسکر، خالق خود را کشت و راه او را به شیوه‌ی خودش ادامه داد. آلبرت هرگز در رسیدن به اهداف خود پیروز نشد؛ زیرا اهداف او از همان ابتدا محکوم به شکست بود. در انجام فعالیت‌هایش برای رسیدن به اهداف خود همواره بازنده‌ی نهایی بود و در نهایت به دست فرشته‌ی انتقام خود یعنی کریس ردفیلد کشته شد.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">وسکر دیگر در فکر ساخت دنیای آرمانی نبود، او به دنبال ساخت دنیایی فرمانبردار از دستورات خودش بود و فکر می‌کرد که با ویروس مرگبار اوروبوروس به این خواسته می‌رسد... اما خواست یک انسان دلیل بر رسیدن او به هدفش نیست. وسکر در صدد بود تا با موشک‌های حامل اوروبوروس، دنیای خودش را جهش دهد در صورت موفقیت او ارتشی از موجودات اهریمنی را داشت که می توانست ذهن تمام آنها را کنترل کند و البته خودش نیز حالا به یک فراانسان افسار گسیخته تبدیل شده بود. اما برخی از اهداف همواره و از همان ابتدا محکوم به شکست هستند.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">درهرحال، سرنوشت آلکس وسکر نامشخص است. او هم بازمانده‌ای از Project W می‌باشد.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">برخی از کودکان شناخته شده:</span><br />
<br />
<span style="color: #0074d9;" class="mycode_color"><span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">Albert Wesker    (وضعیت: مرده.)</span></span></span><br />
<br />
<span style="color: #0074d9;" class="mycode_color"><span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">Alex Wesker      (وضعیت: نامشخص.)</span></span></span><br />
<br />
<span style="color: #0074d9;" class="mycode_color"><span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">Derek Wesker      (وضعیت: مرده.)</span></span></span><br />
<br />
<span style="color: #0074d9;" class="mycode_color"><span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">Felicia Wesker    (وضعیت: مرده.)</span></span></span><br />
<br />
<span style="color: #0074d9;" class="mycode_color"><span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">Hans Wesker      (وضعیت: مرده.)</span></span></span><br />
<br />
<span style="color: #0074d9;" class="mycode_color"><span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">Hiro Wesker      (وضعیت: مرده.)</span></span></span><br />
<br />
<span style="color: #0074d9;" class="mycode_color"><span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">Irma Wesker      (وضعیت: مرده.)</span></span></span><br />
<br />
<span style="color: #0074d9;" class="mycode_color"><span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">Jonah Wesker      (وضعیت: مرده.)</span></span></span><br />
<br />
<span style="color: #0074d9;" class="mycode_color"><span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">Ken Wesker        (وضعیت: مرده.)</span></span></span><br />
<br />
<span style="color: #0074d9;" class="mycode_color"><span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">Laura Wesker      (وضعیت: مرده.)</span></span></span><br />
<br />
<span style="color: #0074d9;" class="mycode_color"><span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">Marco Wesker      (وضعیت: مرده.)</span></span></span><br />
<br />
<span style="color: #0074d9;" class="mycode_color"><span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">Miles Wesker      (وضعیت: مرده.)</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #0074d9;" class="mycode_color">William Wesker    (وضعیت: مرده.)</span></span></span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">نکته‌ای جالب در مورد آلکس وسکر</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به علت نامشخص بودن وضعیت و نبود اطلاعات کافی پیرامون آلکس وسکر؛ این امکان وجود دارد که او در حقیقت یک زن باشد. این برمیگردد به زمانی که به ویروس مادر مبتلا شد و کروموزوم زنانه‌ی او (XX) به شکل (XY) شده باشد. در حقیقت حذف قطعه‌ای از کروموزوم او سبب شد تا او به شکل مرد در بیاید. گرچه این اتفاق هنوز فاش نشده است.</span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">سلام بر دوستان گرامی خودم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مقاله‌ای که می‌خونین، به جرات می‌تونم بگم که اگه کامل نباشه، یکی از کامل‌ترین مقاله‌های فارسی در زمینه‌ی پروژه‌ی کودکان وسکر هستش. برای نوشتنش کلی زحمت کشیدم و سعی کرد از منابع معتبر و کامل متنوعی استفاده کنم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من به ترجمه‌ی اونجا موارد زیادی رو پیوست کردم. مثل همیشه هدف ایجاد مقاله‌ای هستش که مثل بانک اطلاعاتی باشه و سوالی بی‌پاسخ نمونه. قرار بود این‌رو توی ویکی‌پدیا فارسی منتشر کنم اما دیگه این‌کار رو نخواهم کرد. چون این سایت از نظر تخصصی برتر از سایت ویکی‌پدیاست و این مقاله هم کاملا تخصصی هستش.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بخش پیش‌زمینه دارای مباحث تخصصی علم ژنتیکه که اگه با دقت بخونین در باره‌ی این پروژه بیشتر مطلع می‌شین. هرچند این بخش در مقاله‌ی انگلیسی نیست اما به دلیل ارتباطش با پروژه‌ی کودکان وسکر، به متن اصلی پیوستش دادم. در آخر هم به عنوان نویسنده‌ی این مقاله هرگز راضی نیستم که، این مقاله در ویکی‌پدیا قرار داده بشه. در صورتی که قصد انتشار این مطلب رو داشتید، حتما از دو منبع انجمن ما و ویکیپدیا استفاده کنید.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">با تشکر از همه‌ی دوستان.</span></span><br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اوزول ای اسپنسر: ... پیدایش نسلی برتر از انسانها؛ مژده‌ای بود که قرار بود ویروس مادر به ما بدهد. کودکان وسکر کسانی بودند که عهده‌دار این توان بی‌پایان بودند. از آنها فقط یک نفر بازماند ...</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">پروژه‌ی کودکان وسکر، یکی از پروژه‌های زیرمجموعه‌ی پروژه‌ی مادر بود که توسط اوزول ای اسپنسر طراحی شده بود. قرار بر این بود، که نوعی جدید از پیدایش انسان‌ها شکل گیرد؛ پیدایشی که در آن، انسان، با میانگین هوش بالاتر، درصد خطای کم‌تر (0%) و توانایی‌های جسمی و روحی بالاتری بر این جهان زندگی کند. پیدایش انسان‌ها در این پروژه آن‌ها را در زمره‌ی انسان‌های پروژه‌ی وسکر قرار می‌داد. نام وسکر برای این نوزادان از نام خانوادگی سرپرست اجرای پروژه، یعنی آلکس وسکر برگرفته شد.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #0074d9;" class="mycode_color">پیش زمینه</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در زمان های دور و مردمان آن دوران خیلی از اتفاقات پیرامونشان برایشان عجیب و غیر قابل درک بود، پرواز پرندگان، بر روی چهار دست و پا حرکت کردن سگ ها و گوسفند ها و خیلی از موارد دیگر. دو هزار و هشتصد و چهارده سال پیش، جهان تمدن های مختلفی را به خود می دید، ژرمن هایی که کوچ نشین بودند، فرانک‌های یاقی، آنگلوساکسون هایی که برای زمین، خون یکدیگر را می‌ریختند، یونانی ها و ایرانیان شهر نشین و فرهنگ های گمنام شرقی برای غربیان. اکنون و با گذشت هزاره‌ها انسان بسیاری از عجایب را به روزمره تبدیل کرده است. تلاش و خود باوری از آن ژرمن ها ی کوچ نشین، فرانک‌ها، آنگلوساکسون‌ها و دیگر ملت‌ها چه ساخته است؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">انسان امروزه بسیاری از بیماری هایی که در گذشته، بیماران آن را تسخیر شده به دست شیطان می دانستند، سرپایی درمان می کند، رشد علم نه روزآمد بلکه در لحظه است. مکانیک، هوا و فضا، منطق وکلام، رسانه ها، پزشکی و ... . همه اینها گوشه هایی از تمام ذخایر بشر از آغاز تاکنون است. ذخایری که انسان را بسته به نوع استفاده اش به جلو یا عقب می کشاند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">انسان با پیشرفت علم ژنتیک می داند که فقط از طریق یک سلول(ادغام گامت های نر و ماده) در رحم مادر به وجود می‌آید. به این سلول، سلول اولیه نیز می‌گویند. سلولی که با فرایندی به نام تقسیمات سلولی گسترش می یابد و رفته رفته اعضای بدن را تشکیل می‌دهد. درون این سلول یک عضو حیاتی وجود دارد که دلیل اصلی این تقسیمات بوده و حتا پس از تقسیمات نیز در سلول‌های جدید حضور دارد و آن‌ها را کنترل می‌کند. عضوی حیاتی به نام DNA.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تمامی موجودات پیدایش خود را از DNA که از والدینشان به ارث برده‌اند می‌گیرند. DNA ساختاری است که در تمامی سلول‌های موجودات زنده وجود داشته و اساس آن‌ها نیز همانند هم است.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">DNA است که تعیین می‌کند که سلول چگونه تقسیم شود و اعضای بدن مثل دست، پا، چشم، مغز و ... چگونه شکل گیرد و پس از شکل گیری چگونه فعالیت کند. در تمامی سلول‌های جدید که از سلول اولیه به وجود آمد‌ه‌اند، یک نمونه از DNAی اولیه وجود دارد. با این حساب تمامی سلول‌های بدن دارای یک نوع DNA هستند. اما سوال اینجاست. چرا با وجود همانند بودن DNA در تمامی سلول‌ها، اعضای بدن کارهای متفاوتی انجام می‌دهند؟ به طور مثال چرا چشم می‌بیند یا چرا گوش می‌شنود زمانی که DNA هردو یکسان است؟</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">پاسخ این است، نوع ساختار DNA.</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">همان‌طور که می‌بینید، DNA یک ساختار پیچ‌وتاب خورده است که در تمامی سلول‌های بدن وجود دارد؛ حتا در موی سر و ناخن‌ها. اگر DNA را از دو طرف بکشیم و صاف کنیم؛ ساختار آن شبیه به یک نردبان می‌شود. نردبانی که مهم‌ترین عضو آن پله‌هایش است. این پله‌ها در DNA باز آلی نامیده می‌شود. هر دو باز آلی، یکی از پله‌های DNA را می‌سازد. ترتیب قرار گرفتن این باز‌های آلی در طول یکدیگر، سبب ایجاد یک وظیفه در یک عضو می‌شود.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">همان‌طور که می‌بینید، فقط 4 نوع باز آلی ساختار پله‌های DNA را می‌سازد که فقط با جفت خودشان پیوند می‌خورند؛ یعنی مثلا هرگز باز آلی A به باز آلی G پیوند نمی‌خورد. در نمونه‌ی بالا به طور مثال، بازهای آلی ACCTAG در طول یکدیگر قرار گرفته‌اند. همکاری آنها با هم در نهایت سبب ساخته شدن یک وظیفه می‌شود. به طور مثال این ترتیب ذکر شده در نهایت سبب ساخته شدن یک سلول بینایی می‌شود.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">همان‌طور که ذکر شد، DNA در تمام سلول‌های بدن به شکل کاملا شبیه به هم، وجود دارد. اما اگر چنین است، پس چرا مثلا در گوش، سلول‌های بینایی تشکیل نمی‌شود؟ و یا در سایر اعضای بدن، سلول‌های دیگری ساخته نمی‌شود؟</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در تصویر بالا بازهای آلی ACCTAG یک وظیفه را انجام می‌دهند ( به طور مثال ساخت سلول بینایی). این ترتیب در حقیقت همانند یک کد اختصاصی است و اگر یکی از حروف در این ترتیب تغییر کند، سلول دیگری ساخته می‌شود. مثلا اگر ترتیب بالا به شکل ACCAAG تغییر کند، یک سلول دیگر ساخته می‌شود. به این ترتیب بازهای الی که منجر به ساخت یک سلول می‌شود، کدون می‌گویند؛ چون درست شبیه یک کد است و با کد دیگر، وظیفه و در نهایت سلول عوض می شود. در DNA میلیاردها (و بیشتر) بازهای آلی به شکل پله وجود دارند. بنابراین میلیاردها میلیارد، کدون نیز وجود دارد. این کدون‌ها در برخی سلول‌های بدون فعال نیستند که به آن‌ها کدون خاموش می‌گوییم. و در همان DNA برخی کدون‌ها فعالند که به آن‌ها کدون روشن می‌گوییم. به این ترتیب در پاسخ سوال چرا مثلا در گوش، سلول‌های بینایی تشکیل نمی‌شود؟ و یا در سایر اعضای بدن، سلول‌های دیگری ساخته نمی‌شود؟ می‌توان این‌گونه پاسخ داد:</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در DNA سلول گوش کدون‌های ساخت سلول‌های بینایی خاموش هستند و در DNA چشم نیز کدون‌های ساخت سلول‌های شنوایی غیر فعال و خاموش است. این‌که چرا، برخی کدون‌ها خاموش و برخی روشن هستند نیز مشخص شده است اما پاسخ آن بسیار تخصصی است و در این بحث نمی‌گنجد.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">نکته‌ی بسیار جالب در طبیعت، این است که تمامی موجودات دارای DNA هستند و DNA موجودات دیگر نیز درست مثل انسان، از همان چهار باز آلی تشکیل می‌شود.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اینکه با تغییر یک کدون می‌توان یک وظیفه‌ی جدید را در موجودات تعریف کرد، کاری بسیار دشوار و در دوران ما غیرممکن است. شاید آیندگان. تغییر در یک کدون که در تمام موجودات یک نسل ثابت است را جهش می‌گویند. مثلا در تمامی انسان‌ها با هر نزادی، کدون ساخت یک سلول بینایی مشترک است. در تمامی انسان‌ها کدون بینایی در عضو چشم فعال (روشن) است و به طور مثال کدون بینایی در ناخن‌ها یا هر عضو دیگری از بدن خاموش و غیرفعال است. می‌شود با ایجاد جهش، کدون ساخت سلول بینایی را در عضو دیگری از بدن فعال کرد. این جهش را جهش کنترل شده می‌گویند؛ زیرا هدف مشخص است (فعال کردن کدن بینایی در اعضای دیگر بدن).</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">باید ذکر کرد که ساختار DNA بسیار مستحکم است و تغییر در کدون‌های آن، بسیار بسیار دشوار است. عواملی که جهش در DNA ایجاد می‌کنند نیز بسیار محدود و پرخطر هستند. عواملی مانند پرتوهایی که از بمب‌های هسته‌ای منتشر می‌شوند، امواج بمب‌های شیمیا، ویروس‌ها و چند عامل دیگر. تمامی این عوامل (به جز ویروس‌ها) جهش‌هایی کنترل نشده ایجاد می‌کنند. برای مثال فردی می‌خواهد، کدون ساخت سلول‌های بینایی‌اش به شکل کدون ساخت سلول‌های بینایی یک زنبور (که امواج مختلفی را می‌بیند) با کمک پرتوهای هسته‌ای جهش دهد. اما پرتوهای هسته‌ای ممکن است جهشی دیگر را در ساختار DNA انجام دهد که به احتمال زیاد مفید هم نخواهد بود. اما می‌توان جهش‌های کنترل شده‌ای را توسط ویروس‌ها ایجاد کرد. ایجاد جهش کنترل شده با ویروس‌ها نیز بسیار دشوار است؛ زیرا باید ساختار یک ویروس (که بسیار محکم و فوق‌العاده کوچک است) را تغییر داد ( در اینجاست که به کار عظیم و بی نظیر دانشمندانی همچون جیمز مارکوس، ادوارد آشفورد و ویلیام برکین پی می‌بریم ) و آن را چندین و چند بار مورد آزمایش بر روی موجودات زنده قرار داد تا تاثیر مطلوب آن مشخص شود.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به این ترتیب بازی رزیدنت اویل با علم بیگانه نیست و تنها در دو جا داستان از حالت علمی خارج شده و به حالت تخیلی در آمده است. 1) کشف ویروس مادر (که از طریق گل‌های افسانه‌ای ساخته شد). 2) انگل لاس پلاگاس؛ اینکه بتوان کنترل ذهن و جسم یک نفر را به کمک یک انگل در اختیار گرفت کاری است که با علم کنونی جور در نمی‌آید.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در بازی دانشمندان به آن حد از علم رسیده‌اند که می‌توانند جهش‌های کنترل شده ایجاد کنند. با ساخت ویروس مادر بود که اسپنسر، فکر ساخت دنیایی جدید با DNAیی جدید را دور از دسترس ندید ...</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #0074d9;" class="mycode_color">تاریخچه‌ی پروژه‌ی کودکان وسکر</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اسپنسر در دنیایی زندگی می‌کرد که در آن شکست وجود داشت، انسان‌ها دارای فراز و فرود بودند؛ برخی نابغه و برخی کودن. او دانش‌آموخته‌ی علم ژنتیک بود و می‌خواست دنیایی با نوع جدیدی از پیدایش موجودات بسازد، پیدایشی که در آن کاستی‌های موجود برطرف شود. با خودش در این فکر فرو می‌رفت که چگونه می‌توان دنیای آرمانی را از همین دنیای پر از نقص به وجود آورد. پیش از تاسیس شرکت آمبرلا، او در زمینه‌ی ژنتیک و ویروس‌ها مطالعات گسترده و فراوانی داشت. برای ساخت دنیای آرمانی، او به انسان‌هایی احتیاج داشت که بسیار باهوش و البته مطیع او باشند. بنابراین او ربودن کودکانی که از والدین نخبه به دنیا آمده بودند را آغاز کرد. ماموریتی که به شخصی به نام الکس وسکر سپرده شد ( این آلکس وسکر یکی از همون کودک‌ها نیست؛ یکی دیگست ). به این ترتیب صدها کودک به شکل ماهرانه‌ای از والدینشون ربوده شدند و کودک‌هایی دیگر را جایگزین آنها کردند. اسپنسر در مکان‌های گوناگون از آنها نگه‌داری می‌کرد و به آن‌ها عقاید خود را تلقین می‌کرد. تمامی این کودکان از نام خانوادگی وسکر برخوردار بودند.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">پس از تسکیل آمبرلا، اسپنسر تمام کودکان را در پوشش شرکت قرار داد و در پروژه‌های بسیاری، آن‌ها را شرکت داد. برترین آموزش‌ها با بالاترین کیفیت‌ها در اختیار این کودکان قرار گرفت. هیچ‌کدام از آنها از پروژه آگاه نبودند. اما سرانجام یکی از این کودکان خود را بیش از دیگران منحصر به فرد نشان داد و در پروژه‌های شرکت آمبرلا فعالیت‌های مفیدی انجام داد. در مقر آموزشی آمبرلا در کوهستان آرکلی، یکی از این کودکان درخشش خیره کننده‌ای در زمینه‌ی تحقیقات ژنتیکی از خود نشان داد. نام کودک، آلبرت وسکر بود. اسپنسر از هوش بالای او شادمان بود و اندیشه‌ی ساخت دنیای آرمانی را نزدیک‌تر می‌دید. او در تلاش بود تا تمام کودکان دیگر را به شیوه‌ی آلبرت رشد دهد.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ربوده شدن کودکان پیش از تشکیل شرکت آمبرلا و در حقیقت پیش از کشف ویروس مادر بود. پس از کشف ویروس مادر، این ویروس به همه‌ی کودکان تزریق شد. این تزریق‌ها، برخی به شکل دوستانه بود؛ برخی به عنوان واکسن‌های رایج و به نام درمان بیماری و برخی نیز به اجبار. تقریبا همه‌ی کودکان وسکر مردند، مگر سیزده نفر. از آنجایی که این کودکان در مکان‌های متفاوتی بودند، از یکدیگر بی‌اطلاع بودند چه برسد به آنکه از مرگ همدیگر نیز آگاه شوند. ویروس مادر، ویروسی بسیار قدرتمند بود و بر روی هر جانداری جهش‌های دلخواه را ایجاد نمی‌کرد. در حقیقت این ویروس بیشتر مبتلایان به خودش را می‌کشت و فقط بر روی موجوداتی که دارای سیستم دفاعی قدرتمندتر از سایرین بودند تاثیر مطلوب می‌گذاشت. این تاثیرات مطلوب نیز همیشه مطلوب نبود، نمونه‌ی آن لیسا تریور بود که سیستم دفاعی بدنش نتوانست بیشتر از این در برابر ویروس مقاومت کند که نتیجه این شد که بیشتر کدون‌های DNA لیسا تریور جهش پیدا کردند و علارقم اینکه زنده بود اما موجودی نامطلوب برای ساخت دنیای آرمانی بود. از کودکان وسکر، فقط سیزده نفر زنده ماندند که آن‌ها نیز به گونه‌ای از این ویروس تاثیر نامطلوب گرفتند. حتا آلبرت نیز از این تاثیرات نامطلوب بی بهره نبود. او مرتب از کند کننده‌ی ویروس مادر که توسط برکین ساخته شده بود ( ویروسی که برکین ساخت و با استفاده از آن آلبرت پس از ضربه‌ی تایرانت زنده ماند ) استفاده می‌کرد. در جریان طغیان شهر راکون، تمام این پروژه به همراه بمب هسته‌ای، خود شهر و مردمان آن به خاکستر تبدیل شد. طغیانی که 3 عامل مهم داشت و در تمام آنها اشتباه از جانب خود اسپنسر بود... 1) انتقام دکتر جیمز مارکوس: آمبرلا هرگز نباید او را از خود می‌رنجاند و می‌کشت، او برترین دانشمند در زمان خخود بود و کشف ویروس تی و ارتقاء چندین مرحله از ویروس مادر را انجام داده بود. 2) با انتقام مارکوس، پای استارز به پژوهش‌های غیر قانونی آمبرلا باز شد و سماجت اعضای بازمانده‌ی استارز برای رسوا کردن آمبرلا، این شرکت عظیم را از پای درآورد. 3) کشتن ویلیام برکین؛ او نیز دانشمندی بی‌نظیر بود و حتا پس از مرگ مارکوس برترین در زمان خود؛ اما درگیری فرستاده‌ی آمبرلا (هانک) با او بسیار گران تمام شد و تمام شهر به طغیان ویروس تی گرفتار شد. سرانجام نیز به همین دلیل عملیات کد: XX از طرف دولت ایالات متحده انجام شد و در آینده دودمان شرکت، اسپنسر و پروزه‌ی کودکان وسکر را بر باد داد.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در سال 2006، گرچه W-013 (آلبرت وسکر) و W-012 (آلکس وسکر) زنده بودند اما در جستجوی اوزول ای اسپنسر بودند. پس از متوجه شدن آلبرت از چگونگی پروژه‌ی کودکان وسکر، خالق خود را کشت و راه او را به شیوه‌ی خودش ادامه داد. آلبرت هرگز در رسیدن به اهداف خود پیروز نشد؛ زیرا اهداف او از همان ابتدا محکوم به شکست بود. در انجام فعالیت‌هایش برای رسیدن به اهداف خود همواره بازنده‌ی نهایی بود و در نهایت به دست فرشته‌ی انتقام خود یعنی کریس ردفیلد کشته شد.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">وسکر دیگر در فکر ساخت دنیای آرمانی نبود، او به دنبال ساخت دنیایی فرمانبردار از دستورات خودش بود و فکر می‌کرد که با ویروس مرگبار اوروبوروس به این خواسته می‌رسد... اما خواست یک انسان دلیل بر رسیدن او به هدفش نیست. وسکر در صدد بود تا با موشک‌های حامل اوروبوروس، دنیای خودش را جهش دهد در صورت موفقیت او ارتشی از موجودات اهریمنی را داشت که می توانست ذهن تمام آنها را کنترل کند و البته خودش نیز حالا به یک فراانسان افسار گسیخته تبدیل شده بود. اما برخی از اهداف همواره و از همان ابتدا محکوم به شکست هستند.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">درهرحال، سرنوشت آلکس وسکر نامشخص است. او هم بازمانده‌ای از Project W می‌باشد.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">برخی از کودکان شناخته شده:</span><br />
<br />
<span style="color: #0074d9;" class="mycode_color"><span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">Albert Wesker    (وضعیت: مرده.)</span></span></span><br />
<br />
<span style="color: #0074d9;" class="mycode_color"><span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">Alex Wesker      (وضعیت: نامشخص.)</span></span></span><br />
<br />
<span style="color: #0074d9;" class="mycode_color"><span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">Derek Wesker      (وضعیت: مرده.)</span></span></span><br />
<br />
<span style="color: #0074d9;" class="mycode_color"><span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">Felicia Wesker    (وضعیت: مرده.)</span></span></span><br />
<br />
<span style="color: #0074d9;" class="mycode_color"><span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">Hans Wesker      (وضعیت: مرده.)</span></span></span><br />
<br />
<span style="color: #0074d9;" class="mycode_color"><span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">Hiro Wesker      (وضعیت: مرده.)</span></span></span><br />
<br />
<span style="color: #0074d9;" class="mycode_color"><span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">Irma Wesker      (وضعیت: مرده.)</span></span></span><br />
<br />
<span style="color: #0074d9;" class="mycode_color"><span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">Jonah Wesker      (وضعیت: مرده.)</span></span></span><br />
<br />
<span style="color: #0074d9;" class="mycode_color"><span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">Ken Wesker        (وضعیت: مرده.)</span></span></span><br />
<br />
<span style="color: #0074d9;" class="mycode_color"><span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">Laura Wesker      (وضعیت: مرده.)</span></span></span><br />
<br />
<span style="color: #0074d9;" class="mycode_color"><span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">Marco Wesker      (وضعیت: مرده.)</span></span></span><br />
<br />
<span style="color: #0074d9;" class="mycode_color"><span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">Miles Wesker      (وضعیت: مرده.)</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #0074d9;" class="mycode_color">William Wesker    (وضعیت: مرده.)</span></span></span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">نکته‌ای جالب در مورد آلکس وسکر</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به علت نامشخص بودن وضعیت و نبود اطلاعات کافی پیرامون آلکس وسکر؛ این امکان وجود دارد که او در حقیقت یک زن باشد. این برمیگردد به زمانی که به ویروس مادر مبتلا شد و کروموزوم زنانه‌ی او (XX) به شکل (XY) شده باشد. در حقیقت حذف قطعه‌ای از کروموزوم او سبب شد تا او به شکل مرد در بیاید. گرچه این اتفاق هنوز فاش نشده است.</span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[معرفی شرکت ترایسل]]></title>
			<link>https://re-fan.ir/showthread.php?tid=64</link>
			<pubDate>Fri, 27 May 2022 09:04:38 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://re-fan.ir/member.php?action=profile&uid=1">Umbrella</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://re-fan.ir/showthread.php?tid=64</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #e82a1f;" class="mycode_color">شرکت ترایسل</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شرکت داروسازی ترایسل، یکی از برجسته‌ترین شرکت‌های داروسازی در جهان بازی رزیدنت اویل بود. ترایسل از ادغام سه تشکیلات پیشین " بازرگانی تراویس " تشکیل شده بود. این نام از اشتقاق " سه سلول " که تعبیری از سه سازمان پیشین " بازرگانی تراویس " بود نام گرفت.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بازرگانی تراویس</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در قرن 18 میلادی، تاجری اروپایی شرکتی بازرگانی را برای بازرگانی در شرق تاسیس کرد. پس از آن‌که " هانری تراویس " در قرن نوزدهم کتابی با عنوان " بررسی تاریخچه‌ی طبیعت " را نوشت ، بازرگانی تراویس کار اکتشافات خود را در آفریقا آغاز کرد و نکات مهمی را پیرامون کانی‌هایی باارزش در صخره‌های این قاره در کتابش نوشت.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">پس از برپا کردن پایگاه تجاری‌اش در آفریقا، او شروع به گردآوری حیوانات و همچنین گیاهان گوناگون آفریقایی به منظور تولید داروهای تجاری در سال 1950 کرد. شرکتی که در آینده تاثیرات عمیقی را بر اوزول ای اسپنسر و دکتر جیمز مارکوس گذاشت.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">سرانجام، این سه ( پژوهش‌ها بر روی حیوانات، گیاهان و ساخت داروها ) منجر به ادغام‌شان و تشکیل شرکت " ترایسل " شد. ترایسل به معنی " سه " بوده است. گیاهان، حیوانات و داروها، سه نماد شکل دهنده‌ی نشان ترایسل بود.</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #e82a1f;" class="mycode_color">بررسی تاریخچه‌ی طبیعت</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">هانری تراویس، یکی از هفت فرزند آقای تراویس و میراث‌دار " بازرگانی تراویس " بود. او پس از 35 سال تحقیق، جستجو و سیاحت در جای‌جای آفریقا، سرانجام کتابی 72 فصلی را با عنوان " بررسی تاریخچه‌ی طبیعت " نوشت. این کتاب حاصل تحقیقات دقیق و موشکافانه‌ای بود که پس از 35 سال نوشته شده بود. شباهت‌های فراوان میان گونه‌های انسان‌ها، گیاهان و حیوانات و همانندی فراوان ژنتیکی آن‌ها نشان‌دهنده‌ی وجود نیایی مشترک در میان این سه گونه از موجودات بود. تا پیش از آن تصور می‌شد که انسان موجودی جدا از آن دو گونه می‌باشد، در حالی که چنین نبود ...</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">پس از مرگ تراویس، کتاب او مورد مطالعه‌ی اوزول ای اسپنسر قرار گرفت. فصلی از این کتاب، بسیار مورد توجه اسپنسر قرار گرفت. " پلکانی به سوی حورشید " . تعبیری که تراویس پس از مشاهده‌ی گل‌هایی افسانه‌ای در اعماق زمین داشت ... گل‌هایی که بدون نور خورشید زندگی می‌کنند و برای دیگران حیات‌بخش هستند. او این گل‌ها را در اعماق سرزمینی فراموش شده به نام Ndipaya پیدا کرد. Ndipaya نام امپراتوری بزرگ و پهناوری بود که بیشتر کشورهای مرکز و جنوب قاره‌ی آفریقا را شامل می‌شد. اما این سرزمین بزرگ نابود شد و در گذر زمان به یادها پیوست. اسپنسر با مطالعه‌ی این فصل از کتاب تراویس به ساخت ویروسی جهش‌زا بر روی DNA موجودات امیدوار شد ...</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اسپنسر، دوست صمیمی‌اش ادوارد آشفورد، پژوهشگر نابغه‌ای به نام جیمز مارکوس و شاگرد او برندون بایلی، آفریقا را برای یافتن " پلکانی به سوی خورشید " در نوردیدند. سرانجام این جستجوها یافتن " پلکانی به سوی ویروس مادر " بود.</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #e82a1f;" class="mycode_color">تاریخچه‌ی شرکت ترایسل / ورود وسکر به این شرکت</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">سه نماد از نشان ترایسل بیانگر اهداف این شرکت در زمینه‌ی داروسازی سلولی بود. این شرکت پس از آ‌ن‌که کار جمع‌آوری گیاهان آفریقایی کامل شد تاسیس گشت. محصولات این شرکت، در زمینه‌ی ترابری و منابع طبیعی از جمله سوخت‌های فسیل‌های بود. ترایسل یکی از برجسته‌ترین اعضای اتحادیه‌ی G.P.C بود. G.P.C کوتاه شده‌ی عبارت Global Pharmaceutical Consortium می‌باشد. بخش تحقیقات شیمیایی شرکت آمبرلا و بخش داروسازی شرکت ترایسل از اعضای اصلی این اتحادیه و از روئسای آن هستند. گرچه به دلیل عملکرد؛ " سازمان مخفی " را هم می‌توان از اعضای غیرعضو این اتحادیه دانست. آمبرلا اهدافی برای تولید B.O.Wها داشت اما این اهداف برای اتحادیه‌ی G.P.C گران تمام می‌شد و با مشخص شدن این اهداف دیگر اعضای این اتحادیه را بدنام می‌کرد. آلبرت وسکر، ماموری جاه‌طلب و سیری‌ناپذیر از قدرت بود که از طرف " کارفرمای دیگرش ( سازمان مخفی ) " ضربات بزرگی را به آمبرلا زد و پس از خیانت‌هایش موجبات متلاشی شدن آمبرلا را فراهم کرد. او با نابود کردن آخرین سنگر آمبرلا ( مقر آمبرلا در روسیه ) و برداشت تمامی اطلاعات محرمانه‌ی این شرکت از Red Queen و سپس پاک کردن این ابررایانه برنامه‌ریزی را برای بازسازی جهانی جدید تحت قدرت مطلق خودش را پایه‌گذاری کرد. پس از کار بزرگش در روسیه و در سال 2003، وسکر با ترایسل ارتباط برقرار کرد و مصمم شد تا فعالیت‌های مخفیانه‌اش را در جامه‌ی این شرکت پیگیری کند.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ماموریت وسکر به سقوط کشاندن تمامی رقبای بزرگ شرکت آمبرلا بود. بازرگانی ترایسل، تجارت در زمینه‌ی ویروس‌های ارزشمند و کم‌یاب نیز می‌شد و این می‌توانست به وسکر برای ساخت آمبرلای خودش کمک فراوانی کند. کارفرمای دیگر وسکر ( سازمان مخفی ) به واسطه‌ی این فعالیت‌هایش به او بدگمان شده بود و برای سازمان این مسلم شده بود که وسکر با تشکیلاتی موسوم به " S " ارتباط برقرار کرده است. S در حقیقت " شرکت ترایسل " بود. اگر وسکر می‌توانست، ایمن به نمونه‌ی انگل " لاس پلاگاس " دسترسی پیدا کند این شانس را پیدا می‌کرد که نوعی دیگر از " کنترل پلاگا " را به دست بیاورد. کنترل پلاگا، مزیتی بود که افراد دارای این ویژگی ( افرادی مثل: سدلر، سالازار، بیتورس مندز و ریکاردو ایروینگ ) توان کنترل جسم و روح فرد مبتلا به انگل را داشتند. وسکر می‌توانست آمبرلای خودش را تاسیس کند اما رویدادها برای وسکر به شکلی دیگر رخ داد. آلبرت وسکر مقر روسیه را نابود و اطلاعات سری و محرمانه‌ی آمبرلا را در اختیار داشت و از جانب ترایسل هم مورد پذیرش قرار گرفته بود. بخشی از تجارت ترایسل، داروسازی سلولی بود و این زمینه‌ی مصاعدی را برای فعالیت‌های ساخت B.O.W فراهم می‌کرد. با کمکی از طرف جک کراوزر و ایدا وانگ ( ایدا به عنوان جاسوس دوم )، نقشه‌ی وسکر برای ربودن نمونه‌ی اصلی انگل لاس پلاگاس عملی شد. انگلی که تمام فعالیت‌های ساخت B.O.Wها را در این بازی به نهایت سرانجام رساند.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #e82a1f;" class="mycode_color">ترایسل و خریداری شرکت ویل‌فارما</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ایدا در به دست آوردن " کنترل پلاگا " نیز موفق بود، گرچه تحویل آن به سازمان مخفی با خیانت وسکر روبه‌رو شد اما این کاری صادقانه از جانب ایدا بود. با وجود این چرخش وسکر از " سازمان " به " ترایسل " ؛ ترایسل امکانات خوبی را به عنوان یکی از پژوهشگرانش برای او مهیا کرد و نسخه‌ای اصلاح شده از نمونه‌ی پلاگا را ساخت. جالب آن‌‌که ترایسل نیز از ساخت این نمونه از انگل راضی بود و پاداش نیز برای او تدارک دید و همواره خواستار بهتر انجام دادن فعالیت‌هایش بود. وسکر به ارتباطش با سایر رقبای بزرگ آمبرلا ادامه می‌داد، اما در حقیقت او رسما در استخدام ترایسل بود. با تمام مظلوم‌نمایی‌های ترایسل، باز هم وسکر تنها شخصیت مفید این شرکت در بخش تولید B.O.Wها نبود. به هر حال ویل‌فارما یک امتیاز برای ترایسل محسوب شد. با طغیان فرودگاه هارواردویل و کورتیس میلر و " ویروس جی " ، ارمغان ورشکستگی شرکت ویل‌فارما بود. پس از ورشکستگی ویل‌فارما، ترایسل پیشنهاد خرید شرکت ورشکسته و منابع، مقرها و آزمایشگاه‌هایش را داد.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">با کشته شدن سناتور " ران دیویس " ( که سهامدار عمده‌ی ویل‌فارما بود ) به دست " ترایسل " اطلاعات سری موجود در رایانه‌ی شخصی او نیز پاک شد. ماموران حفاظتی ترایسل نیز مشغول بررسی و تفحص آزمایشگاه ویل‌فارما شدند و نمونه‌هایی از " جی " را ضبط کردند. در سال 2006، مخفیگاه اسپنسر مشخص شد و وسکر شخصی بود که او را در عمارت اروپایی‌اش به قتل رساند. وسکر پس از فهمیدن از پیدایش‌اش اسپنسر را کشت و راه او را به شیوه‌ی خودش ادامه داد. وسکر در پایان یک نبرد، جیل ولنتاین را اسیر می‌کند. با حضور در ترایسل و در این زمان، همکاری خود را با " اکزلا گیونه " آغاز می‌کند.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #e82a1f;" class="mycode_color">کیجوجو / پایان</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">وسکر و اکزلا، هر دو بر این عقیده بودند که انسانیت و روابط سیاسی و حکومتی نیازمند تغییراتی از بنیانشان هستند. در این بخش از داستان ترایسل نقشی کلیدی را بازی می‌کرد، گرچه در پایان، تباهی نصیبش شد. وسکر، اکزلا را در بالا بردن رتبه‌اش در شرکت یاری کرد تا زمانی‌که سرانجام اکزلا به قدرت مورد نیازش دست یافت؛ " مدیریت مقر ترایسل در آفریقا " . اکزلا همواره از وسکر بسیار سپاسگذار بود و تلاش می‌کرد تا او را به خود جذب کند. گرچه وسکر صرفا از او فقط به عنوان یک ابزار برای پیشبرد نقشه‌هایش بهره می‌جست و احساسی در او وجود نداشت، اما تا رسیدن به مقاصدش از طریق اکزلا به او چیز دیگری را وانمود کرد. آن‌چه یقینی هست، نداشتن اعتقاد به اکزلا از جانب ترایسل بود اما همیشه وسکر به او کمک می‌کرد. با استفاده از نمونه‌ی لاس پلاگاس خودش و دستیاری " ریکاردو ایروینگ "، وسکر " نوع دوم پلاگاس " و " نوع سوم پلاگاس " را ساخت. با چنین ارگانیسم‌هایی، وسکر ارتشی از " ماجینی‌ها " را در یک دهکده‌ به نام " کیجوجو " ایجاد کرد. با این نقشه، در صورت وقوع هرگونه اشتباهی در پیشبرد آن، از دیدگاه ترایسل، اکزلا و از دیدگاه قانون، ریکاردو ایروینگ مسئول اشتباهات بودند. اما وسکر همواره به " رویداد عمارت " مرتبط بود.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ماجینی‌ها؛ سربازانی بودند که مفید بودنشان ثابت شده بود و به موقعیت اکزلا در ترایسل استحکام می‌بخشیدند. سپس وسکر و اکزلا یکی از مهم‌ترین بخش‌های پروژه‌ی خودشان را برای تغییر در بشریت ( تغییر در تمام موجودات طبیت ) انجام دادند؛ ساخت " ویروس اوروبوروس ". " اوروبوروس مدل دیگری از ویروس مادر بود ". آن‌ها این ویروس را به شیوه‌ای دیگر ( نظریه‌ی دکتر مارکوس ) از روی " گل‌های افسانه‌ای " ساختند. گل‌هایی که در کتاب هانری تراویس با نام " پلکانی به سوی خورشید " تعبیر شده بود. ( پیغام مترجم: از دیدگاه من، اوروبوروس، Type C ویروس مادر بود با این تفاوت که این‌بار از همان آغاز به جای استفاده از خود ویروس مادر، از منشا آن ( پلکانی به سوی خورشید ) استفاده شد. ). آن‌ها " مقر پیشین آمبرلا در آفریقا " بازگشایی کردند و در این راه ترایسل نیز به آنان کمک کرد؛ در مقر سابق آمبرلا، در کیجوجو و در سرزمین باتلاقی ( Marshland ) البته پیش از این یک پالایشگاه بزرگ را نیز ساخته بود. اکزلا و وسکر همچنین درخواست یک " جنگنده‌ی بمب‌انداز " و یک " کشتی اقیانوس‌پیما " را به ترایسل گزارش دادند. آن‌ها برای اطمینان از حمایت ترایسل و همچنین بهتر پیش بردن پروژه‌ی اوروبوروس این درخواست‌ها را مطرح کردند. درخواست‌هایی که با موافقت نیز روبه‌رو شد. سازمانی غیراتفاعی به نام B.S.A.A با فرستادن کریس ردفیلد به عنوان یکی از اعضایش به آفریقا، او را در کنار " شوا آلومار " ( عضو B.S.A.A در آفریقا ) ، آن‌ها را در متن رخدادهای کیجوجو قرار داد.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">پس از پیگردهای مداوم کریس و شوا در مورد ریکاردو ایروینگ و " زنی کلاه‌پوش " ، رفته رفته از " نقشه‌های ترایسل " پرده برداشتند. ایروینگ پس از " تغییرات ساختاری " کشته شد و زا میان حرف‌هایش جستجو برای پیدا کردن " اکزلا گیونه " آغاز شد. در جریان این جستجو، مقر پیشین آمبرلا و فعلی ترایسل پیدا شد و امیدها برای پیدا کردن " دوست قدیمی کریس " قوت گرفت. با پیشبرد جستجوها، نقاب از چهره‌ی زن کلاه‌پوش برداشته شد و مشخص شد که جیل، زن نقاب2دار بوده است. با آشکار شدن وسکر، " خانواده‌ی بازمانده از رویداد عمارت " در گرد هم جمع شدند. اما اینک جیل نه در کنار کریس بلکه در مقابل او و تحت کنترل وسکر بود. با پیشبرد داستان، جیل توسط کریس و شوا از نفوذ وسکر آزاد می‌شود و جستجو بدون جیل ادامه می‌یابد. در ادامه و در کشتی اقیانوس‌پیمای ترایسل؛ وسکر به این نتیجه رسید که دیگر عمر مفید اکزلا به پایان رسیده است. اکزلا نیز به عنوان یکی از نمونه‌های آزمایشگاهی مورد استفاده‌ی اوروبوروس قرار گرفت. " اوروبوروس بر روی جنس مونث تاثیرات متفاوتی داشت. " " شش بیلیون تولد سلول‌های زالویی اوروبوروس در یک چرخه ( هر چرخه 0/3 ثانیه طول می‌کشد ) در ساختار سلولی جنس مونث، متولد می‌شد ". اما اکزلای جهش‌یافته نیز فنا شدنی بود.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">کریس و شوا پس از نابودی اکزلا، وسکر را در عرشه‌ی کشتی مشاهده کردند. پس از یک نبرد طولانی میان کریسو شوا با آلبرت وسکر، سرم PG67A/W را به توصیه‌ی جیل ولنتاین به وسکر تزریق کردند. تاثیرات ویروس مادر بیش از پیش شد و وسکر را به شدت تحت تاثیر خود قرار داد. ( نکته: وسکر پیش از ساخت PG67A/W از ویروس طراحی شده توسط " ویلیام برکین استفاده می‌کرد. در کل این ویروس برای این ساخته شده بود که مقابل جهش‌های افسار گیخته‌ی ویروس مادر را بگیرد. اما ویروس برکین، بیش از حد ویروس مادر را کند کرده بود. PG67A/W به ویروس مادر موجود در بدن وسکر، اجازه‌ی تکامل بیشتری را می‌داد. PG به معنای ویروس مادر ( Progenitor ) و 67 کد امنیتی سازنده ( اکزلا گیونه ) و A/W کوتاه شده‌ی آلبرت وسکر از اصول نام‌گذاری کندکننده‌ی جدید ویروس مادر بود که در صورت تزریق به میزان بیش از حد مجاز، ویروس مادر را به فعالیت بیشتر وادار می‌کرد. ). پس از فرار وسکر به درون هواپیمای بمب‌افکن، کریس و شوا نیز وارد هواپیما شدند و طی چند نبرد در هواپیما و دهانه‌ی یک آتشفشان وسکر را پس از ورود زالوهای اوروبوروس یه بدنش نابود کردند. با روشن شدن فعالیت‌های ترایسل در زمینه‌ی تولید B.O.Wها در میان افکار عمومی، ترایسل نیز نابود شد. این نابودی شباهت فراوانی به نوع نابودی آمبرلا داشت.</span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #e82a1f;" class="mycode_color">شرکت ترایسل</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شرکت داروسازی ترایسل، یکی از برجسته‌ترین شرکت‌های داروسازی در جهان بازی رزیدنت اویل بود. ترایسل از ادغام سه تشکیلات پیشین " بازرگانی تراویس " تشکیل شده بود. این نام از اشتقاق " سه سلول " که تعبیری از سه سازمان پیشین " بازرگانی تراویس " بود نام گرفت.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بازرگانی تراویس</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در قرن 18 میلادی، تاجری اروپایی شرکتی بازرگانی را برای بازرگانی در شرق تاسیس کرد. پس از آن‌که " هانری تراویس " در قرن نوزدهم کتابی با عنوان " بررسی تاریخچه‌ی طبیعت " را نوشت ، بازرگانی تراویس کار اکتشافات خود را در آفریقا آغاز کرد و نکات مهمی را پیرامون کانی‌هایی باارزش در صخره‌های این قاره در کتابش نوشت.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">پس از برپا کردن پایگاه تجاری‌اش در آفریقا، او شروع به گردآوری حیوانات و همچنین گیاهان گوناگون آفریقایی به منظور تولید داروهای تجاری در سال 1950 کرد. شرکتی که در آینده تاثیرات عمیقی را بر اوزول ای اسپنسر و دکتر جیمز مارکوس گذاشت.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">سرانجام، این سه ( پژوهش‌ها بر روی حیوانات، گیاهان و ساخت داروها ) منجر به ادغام‌شان و تشکیل شرکت " ترایسل " شد. ترایسل به معنی " سه " بوده است. گیاهان، حیوانات و داروها، سه نماد شکل دهنده‌ی نشان ترایسل بود.</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #e82a1f;" class="mycode_color">بررسی تاریخچه‌ی طبیعت</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">هانری تراویس، یکی از هفت فرزند آقای تراویس و میراث‌دار " بازرگانی تراویس " بود. او پس از 35 سال تحقیق، جستجو و سیاحت در جای‌جای آفریقا، سرانجام کتابی 72 فصلی را با عنوان " بررسی تاریخچه‌ی طبیعت " نوشت. این کتاب حاصل تحقیقات دقیق و موشکافانه‌ای بود که پس از 35 سال نوشته شده بود. شباهت‌های فراوان میان گونه‌های انسان‌ها، گیاهان و حیوانات و همانندی فراوان ژنتیکی آن‌ها نشان‌دهنده‌ی وجود نیایی مشترک در میان این سه گونه از موجودات بود. تا پیش از آن تصور می‌شد که انسان موجودی جدا از آن دو گونه می‌باشد، در حالی که چنین نبود ...</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">پس از مرگ تراویس، کتاب او مورد مطالعه‌ی اوزول ای اسپنسر قرار گرفت. فصلی از این کتاب، بسیار مورد توجه اسپنسر قرار گرفت. " پلکانی به سوی حورشید " . تعبیری که تراویس پس از مشاهده‌ی گل‌هایی افسانه‌ای در اعماق زمین داشت ... گل‌هایی که بدون نور خورشید زندگی می‌کنند و برای دیگران حیات‌بخش هستند. او این گل‌ها را در اعماق سرزمینی فراموش شده به نام Ndipaya پیدا کرد. Ndipaya نام امپراتوری بزرگ و پهناوری بود که بیشتر کشورهای مرکز و جنوب قاره‌ی آفریقا را شامل می‌شد. اما این سرزمین بزرگ نابود شد و در گذر زمان به یادها پیوست. اسپنسر با مطالعه‌ی این فصل از کتاب تراویس به ساخت ویروسی جهش‌زا بر روی DNA موجودات امیدوار شد ...</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اسپنسر، دوست صمیمی‌اش ادوارد آشفورد، پژوهشگر نابغه‌ای به نام جیمز مارکوس و شاگرد او برندون بایلی، آفریقا را برای یافتن " پلکانی به سوی خورشید " در نوردیدند. سرانجام این جستجوها یافتن " پلکانی به سوی ویروس مادر " بود.</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #e82a1f;" class="mycode_color">تاریخچه‌ی شرکت ترایسل / ورود وسکر به این شرکت</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">سه نماد از نشان ترایسل بیانگر اهداف این شرکت در زمینه‌ی داروسازی سلولی بود. این شرکت پس از آ‌ن‌که کار جمع‌آوری گیاهان آفریقایی کامل شد تاسیس گشت. محصولات این شرکت، در زمینه‌ی ترابری و منابع طبیعی از جمله سوخت‌های فسیل‌های بود. ترایسل یکی از برجسته‌ترین اعضای اتحادیه‌ی G.P.C بود. G.P.C کوتاه شده‌ی عبارت Global Pharmaceutical Consortium می‌باشد. بخش تحقیقات شیمیایی شرکت آمبرلا و بخش داروسازی شرکت ترایسل از اعضای اصلی این اتحادیه و از روئسای آن هستند. گرچه به دلیل عملکرد؛ " سازمان مخفی " را هم می‌توان از اعضای غیرعضو این اتحادیه دانست. آمبرلا اهدافی برای تولید B.O.Wها داشت اما این اهداف برای اتحادیه‌ی G.P.C گران تمام می‌شد و با مشخص شدن این اهداف دیگر اعضای این اتحادیه را بدنام می‌کرد. آلبرت وسکر، ماموری جاه‌طلب و سیری‌ناپذیر از قدرت بود که از طرف " کارفرمای دیگرش ( سازمان مخفی ) " ضربات بزرگی را به آمبرلا زد و پس از خیانت‌هایش موجبات متلاشی شدن آمبرلا را فراهم کرد. او با نابود کردن آخرین سنگر آمبرلا ( مقر آمبرلا در روسیه ) و برداشت تمامی اطلاعات محرمانه‌ی این شرکت از Red Queen و سپس پاک کردن این ابررایانه برنامه‌ریزی را برای بازسازی جهانی جدید تحت قدرت مطلق خودش را پایه‌گذاری کرد. پس از کار بزرگش در روسیه و در سال 2003، وسکر با ترایسل ارتباط برقرار کرد و مصمم شد تا فعالیت‌های مخفیانه‌اش را در جامه‌ی این شرکت پیگیری کند.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ماموریت وسکر به سقوط کشاندن تمامی رقبای بزرگ شرکت آمبرلا بود. بازرگانی ترایسل، تجارت در زمینه‌ی ویروس‌های ارزشمند و کم‌یاب نیز می‌شد و این می‌توانست به وسکر برای ساخت آمبرلای خودش کمک فراوانی کند. کارفرمای دیگر وسکر ( سازمان مخفی ) به واسطه‌ی این فعالیت‌هایش به او بدگمان شده بود و برای سازمان این مسلم شده بود که وسکر با تشکیلاتی موسوم به " S " ارتباط برقرار کرده است. S در حقیقت " شرکت ترایسل " بود. اگر وسکر می‌توانست، ایمن به نمونه‌ی انگل " لاس پلاگاس " دسترسی پیدا کند این شانس را پیدا می‌کرد که نوعی دیگر از " کنترل پلاگا " را به دست بیاورد. کنترل پلاگا، مزیتی بود که افراد دارای این ویژگی ( افرادی مثل: سدلر، سالازار، بیتورس مندز و ریکاردو ایروینگ ) توان کنترل جسم و روح فرد مبتلا به انگل را داشتند. وسکر می‌توانست آمبرلای خودش را تاسیس کند اما رویدادها برای وسکر به شکلی دیگر رخ داد. آلبرت وسکر مقر روسیه را نابود و اطلاعات سری و محرمانه‌ی آمبرلا را در اختیار داشت و از جانب ترایسل هم مورد پذیرش قرار گرفته بود. بخشی از تجارت ترایسل، داروسازی سلولی بود و این زمینه‌ی مصاعدی را برای فعالیت‌های ساخت B.O.W فراهم می‌کرد. با کمکی از طرف جک کراوزر و ایدا وانگ ( ایدا به عنوان جاسوس دوم )، نقشه‌ی وسکر برای ربودن نمونه‌ی اصلی انگل لاس پلاگاس عملی شد. انگلی که تمام فعالیت‌های ساخت B.O.Wها را در این بازی به نهایت سرانجام رساند.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #e82a1f;" class="mycode_color">ترایسل و خریداری شرکت ویل‌فارما</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ایدا در به دست آوردن " کنترل پلاگا " نیز موفق بود، گرچه تحویل آن به سازمان مخفی با خیانت وسکر روبه‌رو شد اما این کاری صادقانه از جانب ایدا بود. با وجود این چرخش وسکر از " سازمان " به " ترایسل " ؛ ترایسل امکانات خوبی را به عنوان یکی از پژوهشگرانش برای او مهیا کرد و نسخه‌ای اصلاح شده از نمونه‌ی پلاگا را ساخت. جالب آن‌‌که ترایسل نیز از ساخت این نمونه از انگل راضی بود و پاداش نیز برای او تدارک دید و همواره خواستار بهتر انجام دادن فعالیت‌هایش بود. وسکر به ارتباطش با سایر رقبای بزرگ آمبرلا ادامه می‌داد، اما در حقیقت او رسما در استخدام ترایسل بود. با تمام مظلوم‌نمایی‌های ترایسل، باز هم وسکر تنها شخصیت مفید این شرکت در بخش تولید B.O.Wها نبود. به هر حال ویل‌فارما یک امتیاز برای ترایسل محسوب شد. با طغیان فرودگاه هارواردویل و کورتیس میلر و " ویروس جی " ، ارمغان ورشکستگی شرکت ویل‌فارما بود. پس از ورشکستگی ویل‌فارما، ترایسل پیشنهاد خرید شرکت ورشکسته و منابع، مقرها و آزمایشگاه‌هایش را داد.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">با کشته شدن سناتور " ران دیویس " ( که سهامدار عمده‌ی ویل‌فارما بود ) به دست " ترایسل " اطلاعات سری موجود در رایانه‌ی شخصی او نیز پاک شد. ماموران حفاظتی ترایسل نیز مشغول بررسی و تفحص آزمایشگاه ویل‌فارما شدند و نمونه‌هایی از " جی " را ضبط کردند. در سال 2006، مخفیگاه اسپنسر مشخص شد و وسکر شخصی بود که او را در عمارت اروپایی‌اش به قتل رساند. وسکر پس از فهمیدن از پیدایش‌اش اسپنسر را کشت و راه او را به شیوه‌ی خودش ادامه داد. وسکر در پایان یک نبرد، جیل ولنتاین را اسیر می‌کند. با حضور در ترایسل و در این زمان، همکاری خود را با " اکزلا گیونه " آغاز می‌کند.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #e82a1f;" class="mycode_color">کیجوجو / پایان</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">وسکر و اکزلا، هر دو بر این عقیده بودند که انسانیت و روابط سیاسی و حکومتی نیازمند تغییراتی از بنیانشان هستند. در این بخش از داستان ترایسل نقشی کلیدی را بازی می‌کرد، گرچه در پایان، تباهی نصیبش شد. وسکر، اکزلا را در بالا بردن رتبه‌اش در شرکت یاری کرد تا زمانی‌که سرانجام اکزلا به قدرت مورد نیازش دست یافت؛ " مدیریت مقر ترایسل در آفریقا " . اکزلا همواره از وسکر بسیار سپاسگذار بود و تلاش می‌کرد تا او را به خود جذب کند. گرچه وسکر صرفا از او فقط به عنوان یک ابزار برای پیشبرد نقشه‌هایش بهره می‌جست و احساسی در او وجود نداشت، اما تا رسیدن به مقاصدش از طریق اکزلا به او چیز دیگری را وانمود کرد. آن‌چه یقینی هست، نداشتن اعتقاد به اکزلا از جانب ترایسل بود اما همیشه وسکر به او کمک می‌کرد. با استفاده از نمونه‌ی لاس پلاگاس خودش و دستیاری " ریکاردو ایروینگ "، وسکر " نوع دوم پلاگاس " و " نوع سوم پلاگاس " را ساخت. با چنین ارگانیسم‌هایی، وسکر ارتشی از " ماجینی‌ها " را در یک دهکده‌ به نام " کیجوجو " ایجاد کرد. با این نقشه، در صورت وقوع هرگونه اشتباهی در پیشبرد آن، از دیدگاه ترایسل، اکزلا و از دیدگاه قانون، ریکاردو ایروینگ مسئول اشتباهات بودند. اما وسکر همواره به " رویداد عمارت " مرتبط بود.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ماجینی‌ها؛ سربازانی بودند که مفید بودنشان ثابت شده بود و به موقعیت اکزلا در ترایسل استحکام می‌بخشیدند. سپس وسکر و اکزلا یکی از مهم‌ترین بخش‌های پروژه‌ی خودشان را برای تغییر در بشریت ( تغییر در تمام موجودات طبیت ) انجام دادند؛ ساخت " ویروس اوروبوروس ". " اوروبوروس مدل دیگری از ویروس مادر بود ". آن‌ها این ویروس را به شیوه‌ای دیگر ( نظریه‌ی دکتر مارکوس ) از روی " گل‌های افسانه‌ای " ساختند. گل‌هایی که در کتاب هانری تراویس با نام " پلکانی به سوی خورشید " تعبیر شده بود. ( پیغام مترجم: از دیدگاه من، اوروبوروس، Type C ویروس مادر بود با این تفاوت که این‌بار از همان آغاز به جای استفاده از خود ویروس مادر، از منشا آن ( پلکانی به سوی خورشید ) استفاده شد. ). آن‌ها " مقر پیشین آمبرلا در آفریقا " بازگشایی کردند و در این راه ترایسل نیز به آنان کمک کرد؛ در مقر سابق آمبرلا، در کیجوجو و در سرزمین باتلاقی ( Marshland ) البته پیش از این یک پالایشگاه بزرگ را نیز ساخته بود. اکزلا و وسکر همچنین درخواست یک " جنگنده‌ی بمب‌انداز " و یک " کشتی اقیانوس‌پیما " را به ترایسل گزارش دادند. آن‌ها برای اطمینان از حمایت ترایسل و همچنین بهتر پیش بردن پروژه‌ی اوروبوروس این درخواست‌ها را مطرح کردند. درخواست‌هایی که با موافقت نیز روبه‌رو شد. سازمانی غیراتفاعی به نام B.S.A.A با فرستادن کریس ردفیلد به عنوان یکی از اعضایش به آفریقا، او را در کنار " شوا آلومار " ( عضو B.S.A.A در آفریقا ) ، آن‌ها را در متن رخدادهای کیجوجو قرار داد.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">پس از پیگردهای مداوم کریس و شوا در مورد ریکاردو ایروینگ و " زنی کلاه‌پوش " ، رفته رفته از " نقشه‌های ترایسل " پرده برداشتند. ایروینگ پس از " تغییرات ساختاری " کشته شد و زا میان حرف‌هایش جستجو برای پیدا کردن " اکزلا گیونه " آغاز شد. در جریان این جستجو، مقر پیشین آمبرلا و فعلی ترایسل پیدا شد و امیدها برای پیدا کردن " دوست قدیمی کریس " قوت گرفت. با پیشبرد جستجوها، نقاب از چهره‌ی زن کلاه‌پوش برداشته شد و مشخص شد که جیل، زن نقاب2دار بوده است. با آشکار شدن وسکر، " خانواده‌ی بازمانده از رویداد عمارت " در گرد هم جمع شدند. اما اینک جیل نه در کنار کریس بلکه در مقابل او و تحت کنترل وسکر بود. با پیشبرد داستان، جیل توسط کریس و شوا از نفوذ وسکر آزاد می‌شود و جستجو بدون جیل ادامه می‌یابد. در ادامه و در کشتی اقیانوس‌پیمای ترایسل؛ وسکر به این نتیجه رسید که دیگر عمر مفید اکزلا به پایان رسیده است. اکزلا نیز به عنوان یکی از نمونه‌های آزمایشگاهی مورد استفاده‌ی اوروبوروس قرار گرفت. " اوروبوروس بر روی جنس مونث تاثیرات متفاوتی داشت. " " شش بیلیون تولد سلول‌های زالویی اوروبوروس در یک چرخه ( هر چرخه 0/3 ثانیه طول می‌کشد ) در ساختار سلولی جنس مونث، متولد می‌شد ". اما اکزلای جهش‌یافته نیز فنا شدنی بود.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">کریس و شوا پس از نابودی اکزلا، وسکر را در عرشه‌ی کشتی مشاهده کردند. پس از یک نبرد طولانی میان کریسو شوا با آلبرت وسکر، سرم PG67A/W را به توصیه‌ی جیل ولنتاین به وسکر تزریق کردند. تاثیرات ویروس مادر بیش از پیش شد و وسکر را به شدت تحت تاثیر خود قرار داد. ( نکته: وسکر پیش از ساخت PG67A/W از ویروس طراحی شده توسط " ویلیام برکین استفاده می‌کرد. در کل این ویروس برای این ساخته شده بود که مقابل جهش‌های افسار گیخته‌ی ویروس مادر را بگیرد. اما ویروس برکین، بیش از حد ویروس مادر را کند کرده بود. PG67A/W به ویروس مادر موجود در بدن وسکر، اجازه‌ی تکامل بیشتری را می‌داد. PG به معنای ویروس مادر ( Progenitor ) و 67 کد امنیتی سازنده ( اکزلا گیونه ) و A/W کوتاه شده‌ی آلبرت وسکر از اصول نام‌گذاری کندکننده‌ی جدید ویروس مادر بود که در صورت تزریق به میزان بیش از حد مجاز، ویروس مادر را به فعالیت بیشتر وادار می‌کرد. ). پس از فرار وسکر به درون هواپیمای بمب‌افکن، کریس و شوا نیز وارد هواپیما شدند و طی چند نبرد در هواپیما و دهانه‌ی یک آتشفشان وسکر را پس از ورود زالوهای اوروبوروس یه بدنش نابود کردند. با روشن شدن فعالیت‌های ترایسل در زمینه‌ی تولید B.O.Wها در میان افکار عمومی، ترایسل نیز نابود شد. این نابودی شباهت فراوانی به نوع نابودی آمبرلا داشت.</span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[تاریخچه کشف Uroboros Virus]]></title>
			<link>https://re-fan.ir/showthread.php?tid=63</link>
			<pubDate>Fri, 27 May 2022 09:03:08 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://re-fan.ir/member.php?action=profile&uid=1">Umbrella</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://re-fan.ir/showthread.php?tid=63</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #e82a1f;" class="mycode_color">تاریخچه کشف</span></span></span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اوروبوروس ویروسی بود که توسط آلبرت وسکر و به کمک " اکزلا گیونه " کشف شده بود. اکزلا گیونه، مدیر اجرایی شرکت داروسازی ترایسل در شعبه‌ی آفریقا بود. ایجاد این ویروس، گرچه شباهت زیادی به سایر عناصر جهش‌زای ویروسی داشت، اما دارای دو فاکتور ( عامل ) منحصر به فرد بود در تاریخچه‌ی کشف خود بود. وارد شدن پیشرفت‌های بزرگ در زمینه‌ی عوامل بیماری‌زا: گیاه مشهور به " پلکانی به سوی خورشید ( گل‌های افسانه‌ای ) "، یک گیاه بومی و متعلق به منطقه‌ی کیجوجو، واقع در آفریقا بود؛ و " جیل ولنتاین ". او شخصی بود که گمان می‌رفت، در 23نوامبر سال 2006 و پس از رویارویی‌اش با آلبرت وسکر در عمارت اروپایی اسپنسر کشته شده است. در حقیقت دسترسی به " گل‌های افسانه‌ای " و " جیل ولنتاین " دو ویژگی منحصر به فرد در کشف ویروس اوروبوروس بود.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">گل‌های افسانه‌ای که در کتاب " هانری تراویس " به " پلکانی به سوی خورشید " نام‌گذاری شده است، در افسانه‌های محلی به " Sonnentreppe " معروف هستند. این گیاه، نقشی مهم و مقدس را در رفتار مردمان بومی ساکن در کیجوجو که میراث‌دار Ndipayaی پیر بودند را بازی می‌کرد. پس از این دوران باستانی، یکی از حاکمان کشور Ndipaya به شکلی غیرقانونی برای قدرت انتخاب شد. در مراسم تشریفات، تظاهرات زیادی بر ضد این حاکم انجام شد. " گل‌ها " به شدت سمی و زهردار بودند، اما مردمان Ndipaya به گل‌ها ایمان داشتند و بر این باور بودند که فردی که از این گل‌ها سمی نشود فردی جاودان و نادر است. این باورها در میان مردم Ndipaya وجود داشت و حتا یکی از شروط به قدرت رسیدن حاکمان این کشور باستانی بود. گرچه در بیشتر اوقات جواب نمی‌داد و روشی غیرقابل تایید بود.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">" گل‌ها " در قرن 1800 میلادی توسط یک جهانگرد خوشفکر به نام " هانری تراویس " کشف شد. او یک گردشگر تیزبین بود که به بیشتر قاره‌ی افریقا به عنوان فرزندی از خانواده تراویس، مسافرت کرده بود. او در آینده، تشکیلاتی را پدید آورد که از ادغامشان " شرکت ترایسل " بنیانگذاری می‌شد. هانری تراویس، تمامی یافته‌ها و مشاهداتش را در زمینه‌ی اقلیم‌های متفاوت افریقایی در دانشنامه‌ای 72 فصلی تنظیم کرد، کتابی با نام " بررسی تاریخچه‌ی طبیعت ". این کتاب حاوی جزئیات دقیق و موشکافانه‌ای از نحوه زندگی و پیدایش حیوانات، گیاهان، حشرات، مواد معدنی و نقشه‌ای راهبردی از ساکنین مناطق مختلف افریقایی با تمامی لهجه‌ها و آداب و رسوم‌شان بود؛ حتا کوچکترین جزئیات در مورد نوع و نحوه‌ی پیدایش انسان‌ها و تفاوت‌های مختلف‌شان در نحوه تجارت، کار و زندگی نیز به شکلی دقیق و موشکافانه در این کتاب ذکر شده بود. " اوزول ای. اسپنسر " شخصی بود که این کتاب را با دقتی خاص مطالعه کرد؛ با مظالعه این کتاب، اسپنسر علاقمند شد تا بیشتر در مورد سرزمین فراموش شده‌ی Ndipaya و ویژگی‌ها و اعتقاداتشان و البته " گل‌های افسانه‌ای "، آگاهی کسب کند. او به " گل‌ها " اعتقاد پیدا کرد. بنابراین، اسپنسر تصمیم گرفت تا گل‌های افسانه‌ای را پیدا کند و به باورهایش برای تکامل بخشیدن گونه‌ی انسان شتاب دهد.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در دهه‌ی 1960 میلادی، دکتر جیمز مارکوس، ادوارد آشفورد و برندون بایلی زیر نظر اوزول ای. اسپنسر، تلاش‌های خود را برای یافتن شهر باستانی Ndipaya و در پی آن " گل‌های افسانه‌ای " آغاز کزدند. با وجود این‌که این شهر در اعماق زمین بود و دارای استحکامات و همچنین انسان‌هایی از نسل مردمان Ndipaya بود، این گل‌ها را پیدا کردند. بیشتر جنگجویان جوان نسل Ndipaya از گل‌ها مصرف کرده بودند و کمک نظامی خوبی را به " آمبرلا " انجام دادند. احتمالا این گل‌ها در گذشته، دست کم خواصی داشته که برای ارتقاء وضعیت جسمی و فیزیکی مورد استفاده قرار می‌گرفته است. پس از آن‌که آمبرلا مجبور شد تا برای تاسیس شعبه‌اش و کنترل منطقه، آن منطقه‌ی باستانی را ویران کند؛ نخستین مقر آمبرلا با نام " مقر مخفی آمبرلا " در ویرانه‌های شهر باستانی Ndipaya ایجاد شد تا تحقیقات برای یافتن راهی مناسب درجهت استفاده از " گل‌ها " آغاز شود. سرانجام، در 4 دسامبر 1967 " ویروس مادر " از گل‌های افسانه‌ای به دست آمد.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اسپنسر قصد داشت تا به شکل کامل از تحقیقات مخفیانه بر روی گل‌ها حمایت کند تا با استفاده از نتایج آن، شرکت آمبرلا را تاسیس کند و در صورت عدم موفقیت در تحقیقات مخفیانه، تاسیس آمبرلا را فراموش کند. آگاه بودن از وجود آزمایشگاه سری آفریقا بسیار محدود بود و کسی از آن خبر نداشت؛ کارکنان آن نیز مخصوص کار در همان آزمایشگاه بوده و از آنجا خارج نمی‌شدند. محققان این آزمایشگاه درمورد ورود و خروجشان بسیار بادقت بوده و به وظایفشان در قبال آمبرلا، حفاظت اسرار و پنهان بودن تحقیقات بر روی گل‌ها پایبند بودند. این آزمایشگاه در سال 1980 به همراه نتایج تحقیقات و تجهیزاتش بسته شد در حالی که این مقر به همراه تمام تجهیزات و منابع عظیمش برای عموم دنیا ناشناس باقی ماند؛ البته بخش‌هایی از آن نیز تخریب شد.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">وسکر زمانی که با اسپنسر مشغول صحبت بود، در مورد وجود این مقر آگاه شد. او همواره با " کریس ردفیلد " و " جیل ولنتاین " مواجه می‌شد. با کمکی از جانب " شرکت ترایسل "، وسکر مقر سری آمبرلا در آفریقا را پیدا کرد و با بازگشایی آن فعالیت‌ها را برای کشف " ویروس اوروبوروس " آغاز کرد. او اینک به اصلی ترین منبع برای ساخت ویروس، یعنی " گل‌های افسانه‌ای " دسترسی داشت.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">وسکر کار خود را با بررسی تمامی منابع ویروسی و غیرویروسی که جمع‌آوری کرده بود شروع کرد. برای رسیدن به این هدف که نوعی جدید از " عامل جهش‌زا را کشف کند. این به خاطر آن بود که تکامل انسان وارد مرحله بعد شود و ضعف‌های موجود از بین برود، این کار با برداشتی از تحقیقات پیشین شرکت آمبرلا در زمینه کشف ویروس مادر از گل‌های افسانه‌ای انجام گرفت.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">پس از پایان رخدادهای عمارت اروپایی اسپنسر، جیل ولنتاین به‌شدت مجروح و بی‌‌هوش شد، اما توسط آلبرت وسکر نجات یافت. پس از درمان و بهبودی، در یک محفظه در آرشیو انسانی ترایسل، به خواب برده شد. وسکر قصد داشت تا از جیل ولنتاین به عنوان اولین نمونه انسانی پس از تکمیل نهایی ویروس اوروبوروس استفاده کند.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در ابتدا، ساخت ویروس اوروبوروس با مشکلاتی نیز مواجه شد؛ بارزترین نمونه آن کشف شدن این ویروس از روی گل‌های افسانه‌ای بود که برای انسان سمی بود و این برای وسکر یک مشکل بود. در مقابل سرعت دادن به تکامل انسان یک مرگ سریع را به ارمغان می‌آورد. در این مدت، اثرات حیاتی دستگاه نظارت و کنترل بر جیل ولنتاین طی یک بی‌نظمی غیرفعال شد. به علاوه تحقیقات و مشاهدات از وجود " ویروس تی " در بدن او نشان می‌داد. این ویروس در جریان درگیری با نمسیس در شهر راکون، در بدنش باقی مانده بود و در اثر مقاومت بدن جیل، ویروس دچار تغییر شده بود. در حقیقت این ویروس در بدن جیل به حالت ساکن و بی‌اثر درآمده بود. برای فعال‌سازی ویروس، دوره استراحت اجباری او در محفظه تمدید شد. پس از مدتی کوتاه و پس از فعال‌سازی مجدد، ویروس تی موجود در بدن جیل ولنتاین به شکل کامل ناپدید شد، اما چیزهای نادرست دیگری در آن مکان رخ داد. وسکر در بدن جیل پادتن‌های بسیار قدرتمندی را مشاهده کرد. حضور طولانی مدت ویروس غیر فعال تی در بدن جیل، سبب ساخته شدن پادتن‌هایی بر علیه این ویروس شد. وسکر با اتکا به پادتن‌های بدن جیل مشکل سمی بودن ویروس اوروبوروس را حل کرد. این پادتن‌ها اجازه بهتر بودن و مفیدتر بودن را به مخلوقات خلق شده از این ویروس می‌داد. وسکر، جیل را زنده نگه داشت تا پادتن‌های موجود در بدن او را به تولید انبوه برساند ( کشت در محیط آزمایشگاه ). جیل شخصی بود که زندگی خود را وقف مبارزه با B.O.Wها کرده بود، این مسخره بود که او در تولید مخلوقات به شکلی مستقیم حضور داشته باشد.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">پس از تحقیقات گسترده، وسکر سرانجام موفق به کشف ویروس اوروبوروس شد. مشارکت جیل در این کشف مشترک او را برای نمونه شدن در انجام آزمایشات نامناسب کرد. پادتن‌های خالص موجود در بدن او استحکام مناسبی را برای جلوگیری از نفوذ اوروبوروس به بدنش ایجاد می‌کرد. گرچه وسکر برای او هدف دیگری را پیدا کرده بود.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">متاسفانه برای وسکر، کریس ردفیلد و شوا آلومار به زودی از نقشه‌اش باخبر شدند. جیل ولنتاین از اسارت وسکر خارج شد و آن‌دو موفق به کشتن آلبرت وسکر شدند و با این کار از " طغیان اوروبوروس " در جهان جلوگیری کردند.</span><br />
<br />
<br />
<span style="color: #e82a1f;" class="mycode_color"><span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">تاثیرات ویروس اوروبوروس</span></span></span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اوروبوروس، نوعی جدید از عوامل ویروسی را نشان می‌داد که پیش از این هرگز دیده نشده بود. اوروبوروس به کلی سمی است و نمونه را پس از ابتلا می‌کشد، و فقط به خاطر پادتن‌های ویژه جیل می‌توانست سم طبیعی را خنثی و برای آزمایشات و استفاده مناسب سازد. در یک‌بار ابتلا، DNAی قربانی با ویروس ( بدون پادتن جیل ) ادغام شد و با ساختار ژنتیکی سازگاری پیدا کرد. عامل ویژه‌ای که سبب این امکان شگرف شد، وجود امتیاز تکامل به شکل مصنوعی بود. به هرحال رخ دادن بسیاری از این نمونه‌ها نادر و کمیاب است و این گونه نمونه‌ها ویروس را نپذیرفته و آن را در خود نابود می‌کند ( فرآیند ذره‌خواری ) مانند برخی جهش‌زاهای انگلی، اوروبوروس ( نمونه تکمیل شده ) کار خود را با حمله به هرگونه سیستم موجودات ( زنده یا غیرزنده )، در جریان انجام تحول در ساختارها آغاز می‌کند. با مصرف منابع موجود در ساختار یک نمونه، توسعه و گسترش خود را در بدن نمونه شدت می‌بخشد؛ درست مثل جریانات آزمایش زالوها ( اشاره به آزمایشات دکتر مارکوس ).</span><br />
<br />
<br />
<span style="color: #ff4136;" class="mycode_color"><span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">Uroboros</span></span></span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #e82a1f;" class="mycode_color">تاریخچه کشف</span></span></span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اوروبوروس ویروسی بود که توسط آلبرت وسکر و به کمک " اکزلا گیونه " کشف شده بود. اکزلا گیونه، مدیر اجرایی شرکت داروسازی ترایسل در شعبه‌ی آفریقا بود. ایجاد این ویروس، گرچه شباهت زیادی به سایر عناصر جهش‌زای ویروسی داشت، اما دارای دو فاکتور ( عامل ) منحصر به فرد بود در تاریخچه‌ی کشف خود بود. وارد شدن پیشرفت‌های بزرگ در زمینه‌ی عوامل بیماری‌زا: گیاه مشهور به " پلکانی به سوی خورشید ( گل‌های افسانه‌ای ) "، یک گیاه بومی و متعلق به منطقه‌ی کیجوجو، واقع در آفریقا بود؛ و " جیل ولنتاین ". او شخصی بود که گمان می‌رفت، در 23نوامبر سال 2006 و پس از رویارویی‌اش با آلبرت وسکر در عمارت اروپایی اسپنسر کشته شده است. در حقیقت دسترسی به " گل‌های افسانه‌ای " و " جیل ولنتاین " دو ویژگی منحصر به فرد در کشف ویروس اوروبوروس بود.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">گل‌های افسانه‌ای که در کتاب " هانری تراویس " به " پلکانی به سوی خورشید " نام‌گذاری شده است، در افسانه‌های محلی به " Sonnentreppe " معروف هستند. این گیاه، نقشی مهم و مقدس را در رفتار مردمان بومی ساکن در کیجوجو که میراث‌دار Ndipayaی پیر بودند را بازی می‌کرد. پس از این دوران باستانی، یکی از حاکمان کشور Ndipaya به شکلی غیرقانونی برای قدرت انتخاب شد. در مراسم تشریفات، تظاهرات زیادی بر ضد این حاکم انجام شد. " گل‌ها " به شدت سمی و زهردار بودند، اما مردمان Ndipaya به گل‌ها ایمان داشتند و بر این باور بودند که فردی که از این گل‌ها سمی نشود فردی جاودان و نادر است. این باورها در میان مردم Ndipaya وجود داشت و حتا یکی از شروط به قدرت رسیدن حاکمان این کشور باستانی بود. گرچه در بیشتر اوقات جواب نمی‌داد و روشی غیرقابل تایید بود.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">" گل‌ها " در قرن 1800 میلادی توسط یک جهانگرد خوشفکر به نام " هانری تراویس " کشف شد. او یک گردشگر تیزبین بود که به بیشتر قاره‌ی افریقا به عنوان فرزندی از خانواده تراویس، مسافرت کرده بود. او در آینده، تشکیلاتی را پدید آورد که از ادغامشان " شرکت ترایسل " بنیانگذاری می‌شد. هانری تراویس، تمامی یافته‌ها و مشاهداتش را در زمینه‌ی اقلیم‌های متفاوت افریقایی در دانشنامه‌ای 72 فصلی تنظیم کرد، کتابی با نام " بررسی تاریخچه‌ی طبیعت ". این کتاب حاوی جزئیات دقیق و موشکافانه‌ای از نحوه زندگی و پیدایش حیوانات، گیاهان، حشرات، مواد معدنی و نقشه‌ای راهبردی از ساکنین مناطق مختلف افریقایی با تمامی لهجه‌ها و آداب و رسوم‌شان بود؛ حتا کوچکترین جزئیات در مورد نوع و نحوه‌ی پیدایش انسان‌ها و تفاوت‌های مختلف‌شان در نحوه تجارت، کار و زندگی نیز به شکلی دقیق و موشکافانه در این کتاب ذکر شده بود. " اوزول ای. اسپنسر " شخصی بود که این کتاب را با دقتی خاص مطالعه کرد؛ با مظالعه این کتاب، اسپنسر علاقمند شد تا بیشتر در مورد سرزمین فراموش شده‌ی Ndipaya و ویژگی‌ها و اعتقاداتشان و البته " گل‌های افسانه‌ای "، آگاهی کسب کند. او به " گل‌ها " اعتقاد پیدا کرد. بنابراین، اسپنسر تصمیم گرفت تا گل‌های افسانه‌ای را پیدا کند و به باورهایش برای تکامل بخشیدن گونه‌ی انسان شتاب دهد.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در دهه‌ی 1960 میلادی، دکتر جیمز مارکوس، ادوارد آشفورد و برندون بایلی زیر نظر اوزول ای. اسپنسر، تلاش‌های خود را برای یافتن شهر باستانی Ndipaya و در پی آن " گل‌های افسانه‌ای " آغاز کزدند. با وجود این‌که این شهر در اعماق زمین بود و دارای استحکامات و همچنین انسان‌هایی از نسل مردمان Ndipaya بود، این گل‌ها را پیدا کردند. بیشتر جنگجویان جوان نسل Ndipaya از گل‌ها مصرف کرده بودند و کمک نظامی خوبی را به " آمبرلا " انجام دادند. احتمالا این گل‌ها در گذشته، دست کم خواصی داشته که برای ارتقاء وضعیت جسمی و فیزیکی مورد استفاده قرار می‌گرفته است. پس از آن‌که آمبرلا مجبور شد تا برای تاسیس شعبه‌اش و کنترل منطقه، آن منطقه‌ی باستانی را ویران کند؛ نخستین مقر آمبرلا با نام " مقر مخفی آمبرلا " در ویرانه‌های شهر باستانی Ndipaya ایجاد شد تا تحقیقات برای یافتن راهی مناسب درجهت استفاده از " گل‌ها " آغاز شود. سرانجام، در 4 دسامبر 1967 " ویروس مادر " از گل‌های افسانه‌ای به دست آمد.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اسپنسر قصد داشت تا به شکل کامل از تحقیقات مخفیانه بر روی گل‌ها حمایت کند تا با استفاده از نتایج آن، شرکت آمبرلا را تاسیس کند و در صورت عدم موفقیت در تحقیقات مخفیانه، تاسیس آمبرلا را فراموش کند. آگاه بودن از وجود آزمایشگاه سری آفریقا بسیار محدود بود و کسی از آن خبر نداشت؛ کارکنان آن نیز مخصوص کار در همان آزمایشگاه بوده و از آنجا خارج نمی‌شدند. محققان این آزمایشگاه درمورد ورود و خروجشان بسیار بادقت بوده و به وظایفشان در قبال آمبرلا، حفاظت اسرار و پنهان بودن تحقیقات بر روی گل‌ها پایبند بودند. این آزمایشگاه در سال 1980 به همراه نتایج تحقیقات و تجهیزاتش بسته شد در حالی که این مقر به همراه تمام تجهیزات و منابع عظیمش برای عموم دنیا ناشناس باقی ماند؛ البته بخش‌هایی از آن نیز تخریب شد.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">وسکر زمانی که با اسپنسر مشغول صحبت بود، در مورد وجود این مقر آگاه شد. او همواره با " کریس ردفیلد " و " جیل ولنتاین " مواجه می‌شد. با کمکی از جانب " شرکت ترایسل "، وسکر مقر سری آمبرلا در آفریقا را پیدا کرد و با بازگشایی آن فعالیت‌ها را برای کشف " ویروس اوروبوروس " آغاز کرد. او اینک به اصلی ترین منبع برای ساخت ویروس، یعنی " گل‌های افسانه‌ای " دسترسی داشت.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">وسکر کار خود را با بررسی تمامی منابع ویروسی و غیرویروسی که جمع‌آوری کرده بود شروع کرد. برای رسیدن به این هدف که نوعی جدید از " عامل جهش‌زا را کشف کند. این به خاطر آن بود که تکامل انسان وارد مرحله بعد شود و ضعف‌های موجود از بین برود، این کار با برداشتی از تحقیقات پیشین شرکت آمبرلا در زمینه کشف ویروس مادر از گل‌های افسانه‌ای انجام گرفت.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">پس از پایان رخدادهای عمارت اروپایی اسپنسر، جیل ولنتاین به‌شدت مجروح و بی‌‌هوش شد، اما توسط آلبرت وسکر نجات یافت. پس از درمان و بهبودی، در یک محفظه در آرشیو انسانی ترایسل، به خواب برده شد. وسکر قصد داشت تا از جیل ولنتاین به عنوان اولین نمونه انسانی پس از تکمیل نهایی ویروس اوروبوروس استفاده کند.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در ابتدا، ساخت ویروس اوروبوروس با مشکلاتی نیز مواجه شد؛ بارزترین نمونه آن کشف شدن این ویروس از روی گل‌های افسانه‌ای بود که برای انسان سمی بود و این برای وسکر یک مشکل بود. در مقابل سرعت دادن به تکامل انسان یک مرگ سریع را به ارمغان می‌آورد. در این مدت، اثرات حیاتی دستگاه نظارت و کنترل بر جیل ولنتاین طی یک بی‌نظمی غیرفعال شد. به علاوه تحقیقات و مشاهدات از وجود " ویروس تی " در بدن او نشان می‌داد. این ویروس در جریان درگیری با نمسیس در شهر راکون، در بدنش باقی مانده بود و در اثر مقاومت بدن جیل، ویروس دچار تغییر شده بود. در حقیقت این ویروس در بدن جیل به حالت ساکن و بی‌اثر درآمده بود. برای فعال‌سازی ویروس، دوره استراحت اجباری او در محفظه تمدید شد. پس از مدتی کوتاه و پس از فعال‌سازی مجدد، ویروس تی موجود در بدن جیل ولنتاین به شکل کامل ناپدید شد، اما چیزهای نادرست دیگری در آن مکان رخ داد. وسکر در بدن جیل پادتن‌های بسیار قدرتمندی را مشاهده کرد. حضور طولانی مدت ویروس غیر فعال تی در بدن جیل، سبب ساخته شدن پادتن‌هایی بر علیه این ویروس شد. وسکر با اتکا به پادتن‌های بدن جیل مشکل سمی بودن ویروس اوروبوروس را حل کرد. این پادتن‌ها اجازه بهتر بودن و مفیدتر بودن را به مخلوقات خلق شده از این ویروس می‌داد. وسکر، جیل را زنده نگه داشت تا پادتن‌های موجود در بدن او را به تولید انبوه برساند ( کشت در محیط آزمایشگاه ). جیل شخصی بود که زندگی خود را وقف مبارزه با B.O.Wها کرده بود، این مسخره بود که او در تولید مخلوقات به شکلی مستقیم حضور داشته باشد.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">پس از تحقیقات گسترده، وسکر سرانجام موفق به کشف ویروس اوروبوروس شد. مشارکت جیل در این کشف مشترک او را برای نمونه شدن در انجام آزمایشات نامناسب کرد. پادتن‌های خالص موجود در بدن او استحکام مناسبی را برای جلوگیری از نفوذ اوروبوروس به بدنش ایجاد می‌کرد. گرچه وسکر برای او هدف دیگری را پیدا کرده بود.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">متاسفانه برای وسکر، کریس ردفیلد و شوا آلومار به زودی از نقشه‌اش باخبر شدند. جیل ولنتاین از اسارت وسکر خارج شد و آن‌دو موفق به کشتن آلبرت وسکر شدند و با این کار از " طغیان اوروبوروس " در جهان جلوگیری کردند.</span><br />
<br />
<br />
<span style="color: #e82a1f;" class="mycode_color"><span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">تاثیرات ویروس اوروبوروس</span></span></span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اوروبوروس، نوعی جدید از عوامل ویروسی را نشان می‌داد که پیش از این هرگز دیده نشده بود. اوروبوروس به کلی سمی است و نمونه را پس از ابتلا می‌کشد، و فقط به خاطر پادتن‌های ویژه جیل می‌توانست سم طبیعی را خنثی و برای آزمایشات و استفاده مناسب سازد. در یک‌بار ابتلا، DNAی قربانی با ویروس ( بدون پادتن جیل ) ادغام شد و با ساختار ژنتیکی سازگاری پیدا کرد. عامل ویژه‌ای که سبب این امکان شگرف شد، وجود امتیاز تکامل به شکل مصنوعی بود. به هرحال رخ دادن بسیاری از این نمونه‌ها نادر و کمیاب است و این گونه نمونه‌ها ویروس را نپذیرفته و آن را در خود نابود می‌کند ( فرآیند ذره‌خواری ) مانند برخی جهش‌زاهای انگلی، اوروبوروس ( نمونه تکمیل شده ) کار خود را با حمله به هرگونه سیستم موجودات ( زنده یا غیرزنده )، در جریان انجام تحول در ساختارها آغاز می‌کند. با مصرف منابع موجود در ساختار یک نمونه، توسعه و گسترش خود را در بدن نمونه شدت می‌بخشد؛ درست مثل جریانات آزمایش زالوها ( اشاره به آزمایشات دکتر مارکوس ).</span><br />
<br />
<br />
<span style="color: #ff4136;" class="mycode_color"><span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">Uroboros</span></span></span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[Biohazard Archives II]]></title>
			<link>https://re-fan.ir/showthread.php?tid=62</link>
			<pubDate>Fri, 27 May 2022 09:01:32 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://re-fan.ir/member.php?action=profile&uid=1">Umbrella</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://re-fan.ir/showthread.php?tid=62</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #e82a1f;" class="mycode_color">موسسه سوم:</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جاسوس مونث</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">همان موقع که لیان برای نجات اشلی دزدیده شده به اروپا رسید، زنی در پشت صحنه کار می کرد، نامش ایدا وانگ بود.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">او یک جاسوس مونث است، کسی که در ویرانی شهر راکون در کنار لیان جنگید و در حال انجام عملیاتی طبق دستوری سری برای دزدیدن جی ویروس از آزمایشگاه زیرزمینی آمبرلا بود. او بلافاصله قبل از نابودی راکون وارد آن شهر شد و در همان جا با لیان آشنا شد و وانمود کرد که فردی غیر نظامی است که دنبال دوست پسرش که از کارکنان آمبرلا بود، می گردد و از آن برای پوشش دزدیدن جی ویروس استفاده کرد. او از لیان برای رسیدن به هدفش استفاده کرد ولی خود را مجذوب صمیمیت ساده دلانه لیان پیدا کرد و پیوندی میان آن دو شکل گرفت.سپس ایدا با موفقیت جی ویروس را به دست آورد.او به شکل تراژدی برای محافظت از لیان زخمی شده بود و در حالی که در شرف مرگ بود، توسط وسکر نجات پیدا کرد.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شش سال بعد، ایدا به خواست وسکر به موسسه سوم پیوست زیر نظر او عملیات جمع آوری اطلاعات زیادی انجام داد.هدف: به دست آوردن یک نمونه از انگل که توسط لوییس در فرقه لوس امیندوس پرورش می یافت. ایدا یک نامه الکترونیکی از که توسط لوییس  به یکی از دوستان دانشگاهی اش برای دستیاری طبی نوشته شده بود را استراق کرد و از این مکاتبات فهمید که او می خواهد به دلایل شخصی از فرقه بیرون آید.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">پس تصمیم گرفت تا به او نزدیک شود و پیشنهاد معامله ای به او دهد؛ اگر او از فرقه انگل کنترل کننده را بدزدد تهت محافظت او در خواهد آمد. به هر حال لیان به صورت کارگاه ایالات متحده ظاهر شد. دقایقی بعد از تجدید دیدارش با لیان، صدای سرد وسکر ضربه پایانی را به او وارد ساخت:«هر شکی را از میان بردار، چیزها را جلوتر نبر» ایدا از این دستور سرد برای کشتن لیان شکه شد.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">نقشه ایدا به طور وحشتناکی اشتباه پیش رفت، با کشته شدن لوییس توسط سدلر، انگل کنترل کننده دوباره به دست فرقه افتاد حتی بدتر، کرازر که به طور مخفیانه بین فرقه و موسسه سوم کار می کرد آن را نبردی سه شاخه ساخت.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">با غلبه بر محدودیت های انسانی اش، هدف کرازر تبدیل شدن به قوی ترین جنگجو بود. کرازر با وجود زخم هایی روی بازوی چپش که دو- سه سال پیش همراه لیان در ماموریت جوایر برداشته بود، خواستار قدرت عظیم ویروس بود. به نام خواست شخصی، آنقدر جلو رفت که حتی مرگی جعلی برای خود ساخت تا به وسکر و موسسه سوم بپیوندد.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در میان آشفتگی، ایدا به دستور وسکر پشت کرد و شروع به انجام عملیات آزادانه در راه هدف خودش کرد. او برای رسیدن به هدفش در بعضی مواقع به لیان کمک می کرد و در مواقع دیگر از او استفاده می کرد، مانند فاجعه راکون در شش سال قبل. لیان، کرازر را که توسط وسکر به عنوان یک قاتل فرستاده شده بود را شکست داد و ایدا با رییس فرقه، سدلر برای پس گرفتن انگل کنترل کننده جنگید سپس سدلر تغییر شکل داد و به صورت واقعی اش به عنوان مبتلا به انگل نشان داد، آنها به طور باشکوهی با او جنگیدند تا شکستش دادند.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">پس از مقابله با سدلر، ایدا انگل را از لیان دزدید و پس از خداحافظی و دقایقی قبل از انفجار جزیره از آنجا فرار کرد. لیان هم به همراه اشلی که از فرقه نجاتش داده بود با موفقیت فرار کردند.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">«من کارهای شیطانی انجام نمی دهم»در لحظه ای که کلماتش بیان شد، نمونه فرعی انگل را به موسسه سوم داد و نمونه اصلی را به موسسه ای دیگر فرستاد، موسسه ای که در واقع به آن تعلق دارد.به بیانی دیگر، او یک جاسوس دوجانبه است و تمام مدت برای یک موسسه جداگانه کار می کرده و پیوستگی اش با وسکر فقط یک نمای ظاهری بود.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">وسکر از خیانت ایدا صدمه بزرگی دید ولی شاید سوپرایز بزرگی برایش نبود. وسکر از راهی دیگر انگل مرده را به دست آورد، تحقیقات خود را شروع کرد و اولین قدم بزرگش برای رسیدن به هدف جدیدش را برداشت.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">وسکر:</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تولد یک گونه جدید انسان</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">«کسانی که از نظر روحی و جسمی برتر هستند باید افراد دیگر را ریاست کنند»این قانون اصلی اسپنسر، رییس آمبرلا است. از زمان کشف ویروس پیشرو، این عقیده منشا قدرتش بود که با ترور دوستانش گسترش یافت.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">هدف اسپنسر «تکامل تحمیلی انسان با استفاده از ویروس» است و هدف کلی اش پایان دادن به گونه کنونی انسان که 200.000-از زمان به وجود آمدن بشریت- دوام آورده، است و جایگزین کردن آن با یک گونه جدید که ساخت خودش است. اگر هدفش باعث به وجود آمدن جهانی ایده آل باشد، تعداد قربانیان احتمالی باعث نگرانی اش نیست. خواه یک یا 100.000زندگی باشد او تا زمان ضروری به کشتن ادامه خواهد داد. ایجاد آمبرلا، ظهور B.O.W، فقط یک پوشش بود تا کسی متوجه رشد ویروس پیشرو نشود؛ برای او، ثروت و شهرت آمبرلا در وحله دوم قرار داشت.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اسپنسر فکر می کند برای این که هدایتگر مرحله بعدی بشریت خواهد بود لایق این است که او را «خدا» خطاب کنند.به هر حال، در پشت پرده این اشتیاق و تصور بزرگ، بدن او در حال پیر و معیوب شدن بود. مردن بدون کامل کردن ماموریتش جزو گزینه ها نبود. او برای این که بدنش سلامتی اش را باز یابد از مردی کمک خواست. نام آن مرد الکس بود، یکی از افراد پروژه وسکر.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">پروژه وسکر:</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به عقیده اسپنسر، افرادی که در جهانی ایده آل زندگی می کنند، باید خود نیز ایده آل باشند و کسانی که قدرت و هوش برتر را توسط سیر تکاملی ویروس پیشرو به دست آورده اند نباید به خدایشان پشت کنند. بنابراین اسپنسر توجهش را جلب تربیت موجودات ماهر ایده آل، برای این دنیای ایده آل کرد و پروژه ای در این زمینه اجرا کرد.این، «پروژه وسکر» است که این پروژه بعد از سرپژوهشگر،وسکر این نام را گرفت که او درگیر جمع آوری تعدادی کودک متولد شده از باهوش ترین افراد دنیا، بزرگ کردن آنها تا زمانی که بدن و مغز های بی عیبی داشته باشند و آموختن تحصیلات ویژه به آنها، شد تا در آخر تمام آنها را در دنیا آزاد کنند. به تمامشان نام وسکر داده شد و به تعداد معینی از آنها که دارای بیشترین استعداد بودند، ویروس اولیه داده شد. اکثر افرادی که محتمل این گزینش شدند تسلیم ویروس شده و مردند ولی تعداد بسیار کمی از آنها زنده ماندند. اینها نمونه شماره 12،الکس و نمونه شماره 13، آلبرت بودند.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الکس پس از پژوهش یکی از اعضای آمبرلا شد و پس از به دست آوردن اعتماد اسپنسر، به طور مخفیانه برای او کار می کرد. از این گذشته، اسپنسر توانایی های مدیریتی و قوای هوشی الکس را بسیار تحسین می کرد و در آزمایش روی بدن خود، او را سرمحقق نامید و داعما با پول، تجهیزات، تدارکات و نمونه های آزمایش او را مجهز می کرد.مهم نیست چه قدر صبر کردند ولی نتیجه مورد نظر هیچ وقت نیامد.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلبرت،« آن یکی وسکر»هم یکی از محققان آمبرلا شد. او حتی از الکس هم ویژگی های انسان نوین بیشتری داشت: یک بلند پرواز مطلق. او از فاجعه عمارت قدرت های فوق انسانی ای به دست آورد. او فکر می کرد«منتخب خداییت» است و رویای خدای نسل جدید شدن را در سر داشت.سپس، زمانی که واقعیاتی درباره اسپنسر که در نقابی پنهان شده بود را فهمید، از بلای پروژه وسکر نجات یافت.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">«خدا...درست است! من جانشینش خواهم شد» آلبرت تصمیم گرفت جای اسپنسر را بگیرد و بدون لحظه ای تامل زندگی او را گرفت.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">پس از مرگ اسپنسر، آلبرت وارد آخرین مرحله پروژه اوروبروس شد. نقشه این بود که ویروس را در بمب های یک هواپیمای بمب افکن بار زند تا وقتی به پایین ترین سطح اتمسفر رسید، آن را در سر تا سر دنیا آزاد کند. تمام بشریت توسط اوروبروس محاکمه شود و تنها افراد منتخب زنده مانند. موجودات بی ارزش با DNA نامرغوب، به سادگی اجرت پیدا کردن میزبانان جدید اوروبروس خواهند شد.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #2ecc40;" class="mycode_color">ویل فارما:</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تاسییات آزمایشگاهی هاروادویل</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">پس از ورشکستگی آمبرلا در سال 2003، ویل فارما به سرعت به یک شرکت عظیم داروسازی تبدیل شد. با پایگاه عملیات خود در شهر هاروادویل، کمپانی زمینی رو به توسعه در دره کوهستان، دور از مناطق مس**** خرید و مرکز کار و آزمایشگاهش را در آنجا ساخت.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آزمایشگاه واقع در وسط این تاسیسات به شکل یک گنبدهوا با سقف مدور که توسط اختلاف فشار هوای داخلی و خارجی نگه داشته می شد. باغی در میان آزمایشگاه بود که به عنوان تفریحگاه محققان از آن استفاده می شد و تمام آزمایشگاه ها رو به آن بودند. در وسط باغ آسانسور بلند و اسکلتیی بود که به سقف می رسید و مانند شاخه های یک درخت، راهروهای کوچکی در اطراف آن واقع شده بودند که برای رفت و آمد محققان از آزمایشگاهی به آزمایشگاه دیگر درست شده بود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به عنوان راهی برای ایمنسازی آزمایشگاه، چهار درجه خطر برای میکروارگانیسم ها در نظر گرفته شده که  در هر بخش مقرر شده بود. هر چه عدد بزرگتر بود، درجه خطر آن بخش هم بیشتر بود. دفاتر و اتاق های جلسه دارای درجه صفر به معنی بدون خطر بودند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">گنبدهوایی آزمایشگاه ها برای توانایی یافتن فوری هرگونه سانحه ممکن در تاسیسات بود. شکی در این نیست که این امر بر پایه درس هایی که از فاجعه نابودی شهر راکون گرفته شده بود، بنا شده است. در مواقع اضطراری در این تاسیسات آزمایشگاهی، بلوک های باغ سقوط می کنند تا اقدام امنیتی دفن عظیم پدیدار شود. تمام بخش ها یکی پس از دیگری به طرف اقدام امنیتی دفن سقوط خواهند کرد و تمام آلاینده ها در 300 متر زیر زمین مهر و موم خواهند شد که یک دفاع بی نقص برای مقابله با آزاد شدن ویروس به خارج را تشکیل می دهد.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">واکسن تی</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">پس از تصمیم گیری برای استفاده از تی به عنوان یک بیوتروریسم، کار برای ساخت واکسن برای جلوگیری از زامبی شدن به طور مخفی توسط ویل فارما شروع شد. در مرکز این تحقیقات سر محقق کمپانی، فردریک دونینگ، محقق سابق آمبرلا قرار داشت. او تی و جی ویروس را دزدید و توانست قبل از انهدام شهر راکون از آنجا فرار کند و با پاک کردن گذشته اش توانست به ویل فارما بپیوندد. در کلامی دیگر، او واکسن را توسط دانشی که از قبل درباره ویروس داشت ساخت.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در ساخت واکسن، او درباره راه اندازی یک تظاهرات برای اثبات کارایی واکسن و جلوگیری از فروش آن جز به صورت ترکیبی از واکسن و ویروس، فکر کرد. در سال 2002 او به عنوان یک فروشنده بازار سیاه با جنرال گراند، کسی که یک گروه تروریست در هند را پشتیبانی می کرد، آشنا شد. او تی ویروس را به جنرال فروخت و یک تروریسم بیولوژیکی راه انداخت.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">پس از فاجعه تراژادی شهر راکون و وحشت حاصل از تی ویروس، ایالات متحده آمریکا از هند درخواست کمک دریافت کرد و تصمیم گرفت واکسن تی را معرفی کند که در آن موقع تهت ساخت توسط ویل فارما بود. با معرفی آن به مناطق همسایه، با موفقیت گسترش ویروس را به کمترین حد رساندند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">از این طریق، ویل فارما اعتماد دولت ایالات متحده را کسب کرد. سپس برای افزایش کمال ویروس، ویل فارما به انجام آزمایشات بالینی در هند ادامه داد زیرا در آنجا کارگران ارزان و ماهر بودند. مدتی بعد، آزمایشات تعدادی تلفات داد ولی دولت ایالات متحده این شکست را تحمل کرد و ویل فارما ساخت واکسن را در سال 2005 به اتمام رساند و فقط منتظر تصویب دولت بود.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ارتباط گرم و نرم</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مدتی این شایعه که سناتور ران دیویس، کسی که نقش بزرگی در جذب تاسیسات آزمایشگاهی ویل فارما به هاروادویل بازی کرده بود، ارتباط گرم و نرمی با کمپانی دارد، به طور گسترده ای پراکنده شده بود. در چندین مناسبت، رسانه ها با توجه به وضعیت او به عنوان مشاور ویژه شرکت در حالی که خود سهامدار بزرگی بود، به تجارتش مشکوک شده بودند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به هر حال، ریشه رابطه گرم و نرم میان دیویس و ویل فارما حتی از آن هم عمیق تر بود. آنها توسط ویروس به هم پیوسته بودند. دیویس یکی از افراد کمیته ویژه بود که در سال 1998 برای منفجر کردن شهر راکون رای گیری کردند و او برای از بین بردن رابطه میان آمبرلا و دولت رای مثبت داد. اگر آمبرلا برچیده می شد، دولت با صنعت پیشرو این دوره یعنی ویل فارما رابطه دوستانه ای برقرار کرد که به سکوتی به معنی موافقت درباره آزمایشات بالینی غیر قانونی ویل فاریما در هند انجامید. بر اساس طرز فکر "بدون رفاه، بدون قربانی" تمام تراژدی ها به عنوان "شر ضروری" در نظر گرفته شده اند.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تراسیو(نجات زمین)</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در موضوع جلب تاسیسات آزمایشگاهی ویل فارما به هاروادویل، سناتور ران دیویس در واشنگتن نفوذ زیادی داشت، پس مقیمان محلی دعوت را قبول کردند. آنها احساس می کردند با جلب تاسیسات به هاروادویل منطقه را احیا خواهند کرد، به همین دلیل نقشه برای جلب کمپانی خیلی زود اجرا شد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در آن زمان ، تنها صدایی که بر ضد آن نقشه بلند شد، گروه ضد دولتی تراسیو بود. تراسیو یک موسسه غیرانتفاعی است که ماموریتش  کمک به قربانیان بیوتروریسم یا ساخت داروهای مربوط به بلایای سلامت است. کلر ردفیلد، کسی که توانست از جزیره راکسفورد زنده بیرون آید، در سال 1998 به این موسسه پیوست.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اکثر فعالیت های معترضانه تراسیو یا به صورت تظاهرات یا در صفحه اصلی اش بود اما در سال 2002 وقتی تصمیم گرفته شد که تاسیسات آزمایشگاهی ساخته شود، فردی ویل فارما را به شدت تهت فشار قرار داد تا اطلاعاتی را در معرض عموم قرار دهد اما سرنوشت ناگوار او این بود که برای جنایت و جلوگیری از کسب و کار، بازداشت شد. آن فرد دکتر کرتیس میلر بود. دلیل فعالیت های معترضانه اش از دست دادن همسر و فرزندش در شهر راکون بود. تراسیو فوری کرتیس را اخراج کرد و ویل فارما انگار که اتفاقی نیفتاده است به ساخت تاسیساتش ادامه داد و 3 سال بعد آن را به اتمام رساند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تظاهرات معترضانه که غالبا بر علیه تراسیو بود ادامه یافت و در صفحه اصلی اش، تراسیو پس از پی بردن به آزمایشات بالینی ویل فارما در هند، آن را متهم کرد و اخطار داد که اگر دولت ایالات متحده ویل فارما را بازجویی نکند از دادگاه جنایی بین المللی درخواست تجدید نظر خواهد کرد. این اتهام باعث شد قیمت سهام ویل فارما به طور چشمگیری سقوط کند و به همین دلیل دولت در تولید واکسن تی بازنگری کرد و ویل فارما مجبور شد تهیه واکسن تی برای تامین انباشت ملی پزشکی را به تعویق بیندازد که تمام این ها از قبل برنامه ریزی شده بودند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">برای گریز از لطمه مخالفت عمومی، سناتور دیویس یه شدت سعی کرد یک کنفرانس بین المللی بهداشتی راه بیندازد. وقتی که داشت از فرودگاه بازدید می کرد یک تروریست مرموز با تهدید با دولت ایالات متحده صحبت کرد و خواست که خود رییس جمهور واقعیات پشت فاجعه شهر راکون را که هفت سال آن را پنهان نگه داشته بودند را آشکار سازد. اگر خواسته اش انجام نمی شد، تی ویروس را در تمام ایالات متحده پخش می کرد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آنها که وضعیت را جدی پنداشته بودند، از کارگاه لیان، کسی که رییس جمهور از زمان حادثه دزدیده شدن اشلی گراهام به او اعتماد کامل داشت، خواست تا در این باره تحقیق کند. حتی باوجود شروع بیوتروریسم در فرودگاه هاروادویل او قبول کرد به همراه کلر تحقیق را انجام دهد. آنها آشکار کردند که کرتیس پشت حادثه بیوتروریسم بوده است.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #d900a7;" class="mycode_color">بیوتروریسم(تروریسم های بیولوژیکی):</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">سازمان مخفی ایالات متحده</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">پس از انهدام شهر راکون، در ماه سبتمبر یک سرویس یادبود برای قربانیان شهری در 100 مایل دورتر برگزار می شود.همچنین کنگره ایالات متحده هنوز دارد روی محلی که زمانی شهر راکون واقع بود تحقیق می کند و افراد متفرقه اجازه ورود به آن محل را ندارند. حتی با وجود گذشت زمان لطمه های احساسی عمیق اند و چتر ویروس به طور طعنه آمیزی یک تراژدی دیگر بر سر جهان آورد که ماشه تخریب آمبرلا را کشید.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">پس از صدور دستور برای قطع عملیات، تعداد زیادی از کارمندان و محققان شروع به درز دادن B.O.W و ویروس های کمپانی به بازار سیاه کردند. مشکل سازانی مانند تروریست ها با عجله سلاح های شیطانی که توسط موسسه آمبرلا ساخته شده بود را خریدند و تمام جهان با حوادث بیوتروریسمی تکان خورد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">حکم اصلی در برخورد با حوادث بیوتروریسمی داشتن قابلیت نشان دادن سریع عکس العمل است و مهم ترین امر دارا بودن تجربه کافی در رزم بر ضد B.O.Wهاست. انگار برای به دست آوردن این، بازماندگان شهر راکون به طور خونینی در سرتاسر جهان برضد بیوتروریسم ایستاده اند. یکی از این افراد شجاع لیان اس.کندی- کسی که در اولین روز کاریش به عنوان پلیس، فاجعه بدنام اتفاق افتاد- است.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">پس از نابودی شهر راکون، لیان به دلیل توانایی هایش به استخدام دولت در آمد. مهارت های عالی زنده ماندنش برای "سازمان مخفی" رییس جمهور لازم بود. کارگاهان تهت دستور مستقیم از کاخ سفید به ماموریت های مخفی فرستاده می شدند و در اداره کردن حوادث بیوتروریسمی که به آسانی توسط افراد غیر مجرب اداره نمی شد، مهارت می یافتند. به کارگاهانی که ماموریت مخصوصی دارند، متصدی هایی داده می شود که به عنوان رابط و پشتیبان برایشان کار می کنند و دستورات از طریق دستگاه های قابل حمل فرستاده می شود. این یک اقدام ویژه برای این است که کسی نفهمد این ماموریت ها طبق دستور مستقیم رییس جمهور اجرا می شوند، حتی اگر کارگاه در ماموریتش شکست بخورد.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">لاس ایلومینادوس:</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">حادثه دزدیده شدن دختر رییس جمهور</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در سال 2004، پس از انجام ماموریت های فراوانی به عنوان کارگاه ایالات متحده، به لیان ماموریت جدیدی داده شد. ماموریت او محافظت از اشلی گراهام، دختر رییس جمهور ایالات متحده بود.پس از تحقیقاتی دقیق درباره پس زمینه،تفکرات و تجربیات لیان، دولت به این نتیجه رسید که او برای محافظت از افراد خیلی مهم(VIP) مناسب است. به هر حال درست بعد از این که لیان تعلیماتش را تمام کرد و درست قبل شروع اولین ماموریتش، اشلی در راه برگشتن از دانشکده اش در شهر ماساچوست، ربوده شد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">معمولا یک گروه بزرگ برای گشتن دنبال او به کار گرفته می شدند ولی برای این که این سوظن وجود داشت که اطلاعات محرمانه داخلی به بیرون درز کند، دولت لیان- کسی که قبلا برای محافظت از اطلاعات محرمانه پشت صفحه اش چک شده بود- را برای این کار انتخاب کرد. طبق گواهی عینی از FBI او فورا شروع به تحقیق در اروپا کرد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">وقتی به روستای کوهستانی رسید، به دشمنی که تا به حال نمونه اش را ندیده بود برخورد کرد؛ گانادو. موجودی که به نظر انسان می رسید ولی انسان نبود و اعمال آنها توسط انگل پالاگا کنترل می شد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">رییس دهکده، بیتروئس مندز گانادوها را کنترل می کرد. او از دستورات عثمان سدلر- سردسته روشن فکران یا همان لاس ایلومینادوس که یکی از بومیان آن منطقه بود- پیروی می کرد. گانادوها مقیمان آن روستا بودند که مدتی قبل توسط سدلر طی مراسم پاک کردن خون به پالاگا آلوده شده بودند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">هدف سدلر کنترل تمام دنیا با نشان دادن قدرت فرقه از طریق "روش های نوآورانه مبلغ" بود. اولین نشانش ایالات متحده بود. او طبق نقشه اش می خواست در آنجا با گستردن فرقه اش میان منشا های کلیدی قدرت مانند کنگره، سازمان عدالت، کابینه دولت، ارتش و موسسات بزرگ، قدرت را به دست آورد.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">خاندان سالازار</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">روستا که به محله گانادوها تبدیل شده بود، زمانی روستایی آرام و پر از شادی که هرساله جشن های کشاورزی و دامداری برپا می کردند، بود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">برای پس زمینه ای برای تمام اینها، برضد لاس ایلومینادوس که می خواستند فرقه بدی را در آنجا گسترش دهند، لردهای خاندان سالازار، خانواده ای فئودال با تاریخچه ای طولانی از سرکوب کردن آنها بودند. در هر صورت سدلر هشتمین لرد سالازار، رامون سالازار را شیفته خود کرد و روستا توسط قدرت فرقه بلعیده شد. سدلر پالاگا را که توسط خانواده سالازار از او گرفته شده بود را پس گرفت و به بیتروئس مندز که توسط خاندان سالازار تبعید شده بود، داد و از او برای مجبور کردن مردم برای انجام مراسم پاکسازی خون استفاده کرد و آنها را به عروسکانی برای خود یعنی گانادو تبدیل کرد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">رامون سالازار این کار خانواده اش که برای صدها سال جلوی فرقه را گرفته بودند جرم می دانست و برای این جرم آنها احساس گناه می کرد. به هر حال جرم اصلی مال خودش بود که پالاگا را به فرقه داد و روستایی که زمانی صلح آمیز بود را به جهنم تبدیل کرد.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">چگونگی درآوردن پالاگا</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">پالاگا که در اروپا کشف شد، به عنوان انگل و به صورت تخم وارد بدن انسان می شود و پس از رشد در بدن، کنترل اعصاب میزبان را به دست می گیرد. تنها راه جلوگیری از تهت کنترل در آمدن اعصاب خارج کردن تخم قبل از شکستن آن است. قبل از شکستنش می توان آن را با وسایل پزشکی خارج نمود ولی از زمانی که رشد آغاز شود درآوردن آن به شدت سخت می شود. قبل از بالغ شدندش می توان با جراحی خارجش کرد که تا به حال این کار انجام نشده و احتمال موفقیت آن خیلی کم است. یک روش موثر دیگر کشتن پالاگا با پرتو افکنی است که این کار چند ریسک دارد. اول؛ به دلیل این که پالاگا در زمانی که هنوز به سیستم عصبی وصل است جدا می شود، این فرایند برای میزبان به شدت دردناک است و احتمال این که هوشیاری اش را از دست دهد زیاد است.دوم؛ اگر پالاگا بالغ شده باشد ممکن است طی لین عمل میزبان نیز کشته شود. اگر بتوان بر این مشکلات غلبه کرد پالاگا به طور کامل از بدن میزبان خارج می شود و میزبان به حالت قبل از ابتلااش باز می گردد.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #0074d9;" class="mycode_color">پالاگا تحول یافته</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">نوعی دیگر از پالاگا وجود دارد که برای استفاده به عنوان سلاح ارتقا یافته است که به آن پالاگای نوع دو می گویند که به طور مخفیانه در بخش پزشکی ترایسل توسعه یافته است. این انگلی ست که فرد مبتلا به آن وابستگی بیشتری پیدا می کند و کنترلش روی میزبان بیشتر است که تمام اینها حاصل اصلاح ژن نسخه اصلی پالاگا که توسط ترایسل از روستای کوهستانی ای در اروپا برداشته شده است. نسخه اصلی پالاگا به صورت تخم وارد بدن می شود و کنترل اعصاب میزبان را طی چند ساعت به دست می آورد ولی چون پالاگا نوع دو به صورت بالغ وارد بدن میزبان می شود اثر به کنترل درآمدن اعصاب بلافاصله قابل مشاهده است.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">روش ورود به بدن از راه دهان است- روشی با اعمال زور که فرد مبتلا به به طور مستقیم آن را با فشار وارد دهان میزبان بعدی می کند- انگل از راه مجرای گوارشی وارد بدن میزبان می شود و خود را به قسمت های اصلی کنترل اعصاب مانند مغز و نخاع می چسباند. تهت کنترل در آوردن اعصاب در حدود ده دقیقه کامل می شود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مانند انگل اصلی، قوه هوش میزبان حتی بعد از ابتلا هم باقی می ماند و قابلیت های فیزیکی میزبان مانند توانایی های او در قبل از ابتلاست ولی یکی از ویژگی های خاص مبتلایان به نوع دو کوشش برای زیاد کردن تعدادشان است. به طور اتفاقی فروشنده های سلاح های بیولوژیکی به مبتلایان این ویروس "ماجینی" می گویند که در زبان محلی به معنی "روح شیطانی" است.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">پس از آخرین عملیات ارزیابی پالاگا نوع دو در ناحیه آزاد کیجوجو واقع در آفریقا، ترایسل شروع به آزمایش برای ارتقا پالاگا کرد تا سربازانی با قدرت های فیزیکی فوق العاده زیاد به دست آورد. نتیجه این آزمایشات پالاگا نوع سه بود که با پیوند زدن پالاگا نژاد غالب و پالاگا نژاد اصلی و چیره شدن تیم تحقیقات بر اشکالاتی که وجود داشت، به دست آمد. مشکل اول درجه پایین بقای آنهاست که کمتر از پالاگاهای معمولی است. مشکل بعدی این است که در ظاهر فیزیکشان تغییر زیادی ایجاد می شود و حتی برخی از نمونه ها تا سه متر رشد می کنند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اگر این مشکلات حل نشود از هدف که استفاده آن به عنوان سلاح بیولوژیکی است، خیلی دور می ماند. به نظر میاید دلیل این شکست این بود که انگل نژاد غالب بیش از حد قوی است ولی به این دلیل که توانایی پرش در برخی نمونه ها خیلی قوی می شود، این مشکل قابل تحمل شده و به عنوان قدمی برای قسمت بعدی تحیقیات تلقی شد.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اروبروس:</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">خصوصیات ویروس اروبروس</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اروبروس ویروسی بی نقص است که بر تمام ضعف های ویروس های قبلی مانند جهش های افراطی و ... غلبه کرده است. پس از ورود ویروس به بدن نمونه،  ویروس DNA آن را شناسایی کرده و در صورتی که جفت مناسبی بود می تواند با کنترلش قدرت فوق بشری ای به آن بدهد در غیر این صورت ویروس نمونه را فرا می گیرد و آن را به هیولایی وحشتناک با بازوهای سیاه تبدیل می کند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">زمانی که اروبروس نمونه را فرا گیرد با احاطه کردن ارگانیسم های نزدیکش رشد می کند. هر موجود زنده ای که ویروس بتواند به آن وارد شود جزو این ارگانیسم است. بدن فرد مبتلا با تخریب و رشد و حمله های بی هدف به هر موجود زنده ای تکثیر می شود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">هدف از توده بازوهای ویروس فراگیر ساخت کیست های ویروسی سیاه آبشش مانند از درون بدن به خارج آن است. این کیست های ویروسی دارای هوشمندی ابتدایی هستند که قابلیت شناسایی ارگانیسم های اطراف خود را دارند. یک کیست ویروسی تنها زیاد زنده نمی ماند و به راحتی کشته می شود ولی توده ای از آنها با جرئت هر ارگانیسم زنده ای را در بر خواهد گرفت.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به دلیل داشتن این خصوصیات تصمیم گرفته شد که از نمونه های انسانی زنده با نهایت احتیاط مراقبت کنند. مقدار غذا مستقیما از روی وزن بدن نمونه کنترل می شود- یک وعده برای وزن های بالای 60کیلوگرم،2 وعده برای وزن های بین 40 و 60 کیلوگرم و ...- حتی کوچکترین اشباه در محاسبات مقدار غذا احتمال مرگ نمونه را به اندازه چشم گیری افزایش می دهد و باعث پدیدار شدن علایمی مانند تعرق، سختی در تنفس، آشفتگی و .. می شود. حتی با مقدار غذای مناسب این امر بسیار مهم است که از نمونه تهت فشار فیزیکی نگهداری شود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به این دلیل که شلیک سلاح ها قدرت کافی برای کشتن آنان را ندارد، بالا بردن دما بیشترین تاثیر را در این امر دارد. به هر حال این امر در صورتی درست است که کیست های ویروسی به حدی کوچک شوند که تمام توده بسوزد.- این کار برای ارگانیسم هایی که به بزرگترین حد خود رسیده اند خیلی دشوار است.- به همین دلیل پروژه اروبروس یک سیستم حمله لیزری با نیروی بسیار زیاد به نام "شانگو" برای وخیم ترین موقعیات ساخته است. شانگو یک سیستم شلیک فوق پیشرفته است که دارای قابلیت زدن هدف با دقت چند ده سانتی متر است که با به دست آوردن اطلاعات دقیق از محل آن است و چون بازشارژ شدن آن زمان زیادی می برد، هدف باید به طور مداوم تعقیب شود.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ملکه سرخ(رد کوئین)</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ملکه سرخ اسم رمز یک A.I دفاعی ساخته شده توسط آمبرلا بود که در ابر رایانه آمبرلا "U.M.F-013" وجود داشت. به طور پیوسته تمام اطلاعات سطح پایین شعبه های کمپانی در تمام جهان را کنترل می کند ولی در مواقع اضطراری به سطح می آید تا از آمبرلا در مقابل صدمات فیزیکی و رایانه ای محافظت کند. موارد اصلی ای که باید از آنها مراقبت کند این ها هستند:1- دارایی ها و ساختمان های مدیریتی آمبرلا. 2- جان کارکنان ارشد آمبرلا. این برنامه می تواند تمام کارهای T-A.L.O.S- یک تایرنت از نوع پیشرفته- را با کار گذاشتن یک تراشه حاوی ملکه سرخ و راه ارتباطی بی سیم در مغز آن کنترل کند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">U.M.F-013 نام سیزدهمین ابر رایانه واقع در آزمایشگاه زیرزمینی شهر راکون است. این کامپیوتر بزرگ دارای فایل های پشتیبانی تمام اطلاعات مربوط به آمبرلا است و به داده های ذخیره شده در آن "آرشیو آمبرلا" می گویند. یه طور تئوری هر کس که به این اطلاعات دسترسی داشته باشد می تواند آمبرلا را احیا کند.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #f551ff;" class="mycode_color">T-A.L.O.S:</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">پروژه T-A.L.O.S</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">وسکر-کسی که رییس نقشه بازسازی تاسیسات تعلیمات سازمان آمبرلا در سال 1998 بود- از مخاطرات بیولوژیکی ای که مارکوس راه انداخته بود به عنوان موقعیت مناسبی برای عملی کردن نقشه اش که ترک آمبرلا بود، استفاده کرد. سرهنگ سرج ویلدامیر خیلی زود به این خیانت پی برد . او "ایوان"- مدلی از تایرنت T-103 با نظارت وسکر خیانت کار بود- را فرستاد ولی وسکر با انفجار تاسیسات تعلیمات ناپدید شد و نتیجه این عمل شکست سرج در اقدام پاکسازی سریع بود. اقدام بعدی سرج به جای دنبال کردن وسکر، صدور حکم ماموریت فوق مخفی ای در آزمایشگاه آرکلی بود. هدف او انتقال "پروژه T-A.L.O.S" به روسیه بود که با تیم تحقیقاتی سلاح بیولوژیکی در آزمایشگاه آرکلی انجام می شد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">هدف این پروژه ساخت"فرآورده" نسل بعدی با ارتقای تایرنت T-002 -که از آن برای اولین بار در حادثه عمارت استفاده شد- بود. برای ارتقای ثبات تایرنت جدید آن را با کامپیوتر کنترل می کردند و برای داشتن توانایی نابود کردن هلی کوپترها مجهز به گلوله افکن و سلاح های سنگین بود. سرج بالاترین الویت را به بازسازی"T-011bodyT-A.L.O.S" داده بود که به عنوان "نگهبان کرت" از آن یاد می شد. این اصلیترین لازمه پروژه T-A.L.O.S بود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">وقتی وسکر درحال جمع آوری داده های رزمی B.O.Wها با استفاده از اعضای گروه S.T.A.R.S بود، سرج تمام داده های آزمایش "U.M.F-013" را جمع آوری کرد و با استفاده از سیستم دفاعی A.I کامپیوتر یا "ملکه سرخ" دسترسی وسکر به سیستم را قطع کرد.  ملکه سرخ نیز به مقر اصلی در روسیه برده شد تا کنترل کامپیوتری T-A.L.O.S فعال شود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آمبرلا در روسیه از یک کمپانی دست نشانده خود استفاده کرد تا با خرید یک کارخانه صنعتی قدیمی آزمایشگاه زیرزمینی خود را بسازد. آن ساختمان جدیدترین سازه آمبرلا بود، آزمایشگاه روسیه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">سپس  پروژه T-A.L.O.S و تامین B.O.Wهای مناطق اطراف برای احیای آمبرلا، از نو شروع شد. بر پایه نمونه هایی که از آزمایشگاه آرکلی به دست آورده بودند و داده های امتحانی کار برای کامل کردن قوی ترین B.O.W جدید به نام T-A.L.O.S به سرعت پیشرفت. به هر حال، مردی با قصد از بین بردن بلند پروازی های سرج در دره برفی پدیدار شد. او وسکر بود، کسی که سازمان حریف را فروخته بود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">وسکر برای انتقام گرفتن و کامل کردن ماموریتش به تنهایی به آزمایشگاه روسیه رفت و به راحتی ایوان های نگهبان را که سرج آزاد کرده بود شکست داد. در جواب، سرج خود را به تی ویروس آلوده کرد و به هیولایی با قدرت باور نکردنی تبدیل شد. به هر حال به طور عجیبی وسکر هم دارای قدرت های مافوق انسانی بود که آن را از تی ویروس نوع تغییر یافته که توسط بیرکین ساخته شده بود، به دست آورده بود. در کلام دیگر، این جنگ درگیری بی نظیری میان دو حریف کاملا همانند بود که در آخر با پیروزی وسکر، رویای سرج که بازسازی آمبرلا بود با مرگش، مرد. "هر قدرتی با قدرت بیشتری مهار شده است." وسکر دستیابی اش به U.M.F-013 و آرشیو آمبرلا را بازیافت و وقتی تمام فایل های پشتیبانی آن را پاک کرد، با پوز خندی گسترده روی صورتش از آزمایشگاه خارج شد.</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">عملیات T-A.L.O.S</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در سال 2003، پس از انهدام شهر راکون، اعضای سابق S.T.A.R.S کریس ردفیلد و جیل ولنتاین به گروه شخصی ضد مخاطرات بیولوژیکی که توسط افراد عادی برای جنگ با بیوتروریسم های دیگر در سرتا سر جهان تاسیس شده بود، پیوستند. بر تضاد یگان سرویس اقدام مقابل مخاطرات بیولوژیکی آمبرلا-U.B.C.S- که ماموریتشان کنترل کردن فاجعه های بیولوژیکی و جمع آوری داده ها بود، ماموریت موسسه اعتصاب در مقابل هر بیوتروریسمی بود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">این یگان ضد مخاطرات بیولوژیکی شخصی گروه کوچکی بود که از افراد گلچین شده ای که برای انجام اینگونه عملیات آموزش دیده بودند تشکیل شده بود ولی با این که گروهی خصوصی و غیرانتفاعی بود، دارای اسلحه و مهمات نظامی برای شکست دادن لشکر دشمن را داشت. در فوریه2003، وقتی کریس و جیل فهمیدند شعبه روسیه آمبرلا دارد یک B.O.W جدید می سازد، رفتند تا در این یگان محلی فعالیت کنند. هر کدام در هلی کوپتری جداگانه به همراه همکاران دیگرشان برای زیر سوال بردن آمبرلا به آنجا حمله کردند. از روی نام B.O.W جدید که در عمیق ترین بخش تاسیسات پیدا کردند این ماموریت را "عملیات T-A.L.O.S" نامیدند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در روز عملیات، درست وقتی کریس و جیل وارد محل شدند یک مخاطره بیولوژیکی درجه 4 روی دادکه بیش از 90% کارکنان و محققان تاسیسات را کشت. نجات یافتگان از اتمسفر مسموم شده کمتر از 2% بودند، موقعت ناگواری بود. زیر ساختمان B.O.W انسان گونه جدید یعنی T-A.L.O.S وجود داشت که مدل ارتقا یافته تایرنت بود که کاملا توسط رایانه کنترل می شد. مانند"مدل تی نمسیس" که مقدار هوشمندی تایرنت دارای انگل نمسیس را افزایش می داد که کاملا با نمونه قبلی متفاوت بود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در مرکز این پروژه سرهنگ سرج ویلدامیر که نماینده انجمن اسپنسر در آمبرلا بود، قرار داشت. ماموریت کریس و جیل کشتن او و صدمه زدن به آمبرلای احیا شده بود ولی به طور جالبی سرج توسط وسکر که همان هدف را داشت، کشته شد و با تمام اطلاعات آمبرلا که در U.M.F-013 بود، فرار کرد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به هر حال، هدف به طور کامل انجام شد. این امر به این دلیل بود که وسکر اطلاعاتی را درز داد که آن داده ها به مدارک کلیدی در محاکمه ای درباره فاجعه شهر راکون در دادگاه تبدیل شد. 5سال بعد از واقعه عمارت، آمبرلا که بزرگترین شرکت دارویی دنیا بود به دلیل شکست در محاکمه سقوط کرد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">پس از رسیدن به هدف اول که از میان برداشتن آمبرلا بود، کریس و جیل بلافاصله حواسشان را معطوف جنگ بعدی خود کردند، اولی با دشمن همه، اسپنسر که بدون هیچ ردی ناپدید شده بود و بعدی با دشمن خود، وسکر.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #2ecc40;" class="mycode_color">ترایسل:</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">راه ترایسل</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ترایسل از سه بخش "حمل و نقل دریایی"،"اکتشاف منابع طبیعی" و "دارویی" تشکیل شده است که حالت قبلی آن "تجارت تراویس"- یک شرکت تجاری دریایی- که توسط توماس تراویس- یک سرمایه دار مهم اروپایی از عصر اکتشافات بزرگ- تاسیس شده بود، است. سود عظیم تجارت تراویس در آسیا باعث ساخت بخش "حمل و نقل دریایی" کنونی شده است.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در اواسط قرن نوزدهم، جوانترین فرزند از هفده فرزند تراویس -هنری تراویس -طبق مدارکی که از "بررسی تاریخ طبیعی" بازمانده است، تجارت تراویس را برای اکتشاف منابع طبیعی به آفریقا برد. سازه منابع زیادی مانند معادن، چاه های نفت و گاز طبیعی در آفریقا پیدا کرد که منشا اصلی بخش "اکتشاف منابع طبیعی" کنونی است.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بخش دارویی در اواسط قرن بیستم ریشه دارد. دوباره طبق "بررسی تاریخ طبیعی" کوشش سختی برای جمع آوری گیاهان، جانوران و حشرات آفریقایی که اجناس دارویی خاص بر پایه آنها ساخته شده اند، به ساخت بخش "دارویی" انجامید.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">با ادغام این سه بخش اصلی در دهه 1960، تجارت تراویس به ترایسل تغییر نام داد که نشان دهنده شرکت چند بخشه است. ترایسل به یک کمپانی در سطح جهانی تبدیل شد. هر بخش به طور مستقل کار می کرد و عملیات خاص خود را انجام می داد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">کمپانی یکی از اعضای اتحادیه دارویی جهانی است و شرکت مورد اعتمادی است که با B.S.A.A همکاری می کند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بخش دارویی ترایسل یکی از حامیان اصلی B.S.A.A است و به آنها کمک مالی می کند و به طور موثری بر مرکز B.S.A.A فشار وارد می کند تا جلوی حوادثی که در محدوده کاری ترایسل نیست را بگیرد.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">سازه تجارت سلاح های بیولوژیکی</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ریکاردو ایروینگ رییس چاه نفت شعبه آفریقا و یکی از اعضای بخش اکتشاف منابع طبیعی بود ولی در عین حال به طور مخفی به عنوان تاجر مرگ نقش موثری در تامین BOWهای بازار سیاه داشت. برای این که عملیات آزمایشی-نمایشی BOWها خارج از آفریقا بود، او یکی از معدود افرادی بود که درباره تجارت سلاح های بیولوژیکی اطلاعات زیادی داشت.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به این دلیل که بیشتر سود در آمده از راه تجارت غیرقانونی از محله آفریقا برای پرداخت هزینه های آزمایش روی سلاح های بیولوژیکی و سازه مصرف می شد، ایروینگ یکی از اعضای اکتشاف منابع طبیعی شد تا ارتباطش با بخش دارویی B.S.A.A را پنهان کند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در سال 2009، درست قبل از وارد کردن پالاگا نوع 2و3 به بازار سیاه، ایروینگ آزمایشی نمایشی-عملیاتی راه انداخت تا مطمئن شود محصول رضایت خریدار را جلب خواهد کرد برای همین نوع3 را در میان بومیان "اندیپایا" که در لجنزار نزدیک چاه نفت زندگی می کردند آزاد کرد. او به دروغ گفت که این واکسنی برای بیماری است. در حالی که زنان و بچه ها بلافاصله مردند، مردان اول توانایی تفکر منطقی خود را از دست داده سپس به هیولاهایی با قدرت های بدنی و تمایلات وحشیانه زیادی تبدیل شدند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تست عملیاتی ای برای نوع دو هم در منطقه آزاد کیجوجو که متشکل از سه تست برای ابتلا، جلوگیری و جنگ بود انجام شد. جزییات تست متشکل بود از دادن مقداری غذا به ده نمونه و مشاهده و تحقیق درباره سرعت پخش بیماری. سپس داده ها جمع آوری شد تا بفهمند چه درجه ای از تمایلات وحشیانه نمونه ها قابل کنترل بود و چه مقدار از قابلت های جنگی وقتگیر بود. زمانبندی B.S.A.A برای توجه کردن به تست ها نامناسب بود برای همین ایروینگ استراتژی اش را تغییر داد و نمونه ها را فرستاد تا با آنها بجنگند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در این زمان، طبق اطلاعاتی که از کریس گرفته بودند، B.S.A.A تصمیم گرفت با هدف دستگیری قاچاقچیان تجارت غیرقانونی وارد محله آزاد کیجوجو شود. B.S.A.A انتظار جنگ با BOWها را نداشت برای همین عملیات را به طور معمول شروع کرد. اولین قربانیان گروه ضربت آلفا بودند که توسط افراد مبتلا تا اعماق شهر دنبال شده بودند و پس از آن کشته شدند. سپس تیم دلتا و براوو برای جانشان جنگیدند ولی نمی دانستند که این به این معنی بود که ایروینگ می توانست بیش از اندازه مورد نیازش درباره درگیری حقیقی اطلاعات به دست آورد.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ساخت ویروس اروبروس</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اکسلا جیونه- رییس ترایسل در آفریقا- آنقدر باهوش بود که چند سال از مدرسه را جهشی خوانده و وارد دانشگاه شده و در آنجا به تحصیل مهندسی ژنتیک ادامه تحصیل داد. اکسلای زیرک در هجده سالگی به بخش دارویی ترایسل، جایی که توانایی هایش توسط وسکر شناخته شد، پیوست.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">وسکر اکسلا را قبول کرد و با آزادی اطلاعات سری اش را که از آمبرلا دزدیده بود را با او در میان گذاشت و او را تشویق کرد که از آن برای ساخت محصول سازه- تی ویروس و به دنبال آن تی ورونیکا- استفاده کند. اکسلا با موفقیت ساخت BOWهای ترایسل را با استفاده از تکنولوژی آمبرلا از نو شروع کرد و به طور چشمگیری تجارت سلاح های بیولوژیکی بخش دارویی را بهبود بخشید. اکسلا که یکی از افراد با ارزش کمپانی شده بود از این راه نفوذ خود را بیشتر کرد و در سن بیست سالگی به مقام رییس شعبه آفریقا دست یافت.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مسلما انگیزه اصلی وسکر از دادن این اطلاعات به اکسلا استفاده از ترایسل برای کامل کردن تحقیقاتش روی ویروس اروبروس بود. از دید اکسلا او می خواست آزمایشگاه آفریقای آمبرلا را که برای آزمایش روی ویروس های قدیمی بود را دوباره راه اندازی کند. همان طور که انتظار می رفت، با کمک احساساتی رمانتیکی که او برایش داشت، اکسلا از اعتبارش استفاده کرد تا آزمایشگاه آفریقا را راه اندازی کند و از ایروینگ به عنوان یک بازیچه استفاده کرد تا در بازار سیاه به خرید و فروش BOW بپردازد البته از راه کمک هایی که وسکر با نتایج آزمایشاتش می کرد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اولین ویروس اروبروس که از گلی قدیمی ساخته شده بود ولی نمی شد از آن به صورت طبیعی اش استفاده کرد زیرا زهرش خیلی قوی بود. به دلیل این خصوصیات پیشرفت آزمایش سخت تر از آنچه که انتظار می رفت بود ولی در سال2006 تغیری در نمونه شماره یک دیده شد که حاصلش میانبری بزرگ بود. پادتن ویروس قویی در این نمونه پیدا شده بود که می توانست زهر را ضعیف کند. به این دلیل این میانبر به وجود آمد که نمونه قبلا به تی ویروس مبتلا شده بود و با وجود تزریق واکسن به او هنوز هم بازمانده هایی از ویروس در بدن او باقی مانده بود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">نمونه شماره یک یکی از اعضای سابق S.T.A.R.S، جیل ولنتاین بود. به نظر می آمد او طی توقیف اسپنسر در سال 2006 مرده است ولی وسکر فکر کرد ممکن است او در آزمایشاتش به دردش بخورد به همین دلیل جانش را نجات داد و برای مدتی خیلی طولانی او را در کپسول ضدسرما نگهداشت. این امر باعث شد پادتن ویروسی در بدنش ساخته شود که به طور معجزه آسایی باعث تضعیم ویروس اروبروس شد. وسکر از این امر سرمست شد. ویروس اروبروس ، آخرین کارت برای به تحقق پیوستن رویاهایش کامل شده بود. تنها جیزی که باقیمانده بود عملی کردن نقشه اش بود. وسکر به عنوان قدمی بزرگ برای به ثمر رسیدن "نقشه اروبروس"،  اروبروس را به اکسلا که دیگر نیازی به او نداشت تزریق کرد.<br />
<br />
</span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #e82a1f;" class="mycode_color">موسسه سوم:</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جاسوس مونث</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">همان موقع که لیان برای نجات اشلی دزدیده شده به اروپا رسید، زنی در پشت صحنه کار می کرد، نامش ایدا وانگ بود.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">او یک جاسوس مونث است، کسی که در ویرانی شهر راکون در کنار لیان جنگید و در حال انجام عملیاتی طبق دستوری سری برای دزدیدن جی ویروس از آزمایشگاه زیرزمینی آمبرلا بود. او بلافاصله قبل از نابودی راکون وارد آن شهر شد و در همان جا با لیان آشنا شد و وانمود کرد که فردی غیر نظامی است که دنبال دوست پسرش که از کارکنان آمبرلا بود، می گردد و از آن برای پوشش دزدیدن جی ویروس استفاده کرد. او از لیان برای رسیدن به هدفش استفاده کرد ولی خود را مجذوب صمیمیت ساده دلانه لیان پیدا کرد و پیوندی میان آن دو شکل گرفت.سپس ایدا با موفقیت جی ویروس را به دست آورد.او به شکل تراژدی برای محافظت از لیان زخمی شده بود و در حالی که در شرف مرگ بود، توسط وسکر نجات پیدا کرد.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شش سال بعد، ایدا به خواست وسکر به موسسه سوم پیوست زیر نظر او عملیات جمع آوری اطلاعات زیادی انجام داد.هدف: به دست آوردن یک نمونه از انگل که توسط لوییس در فرقه لوس امیندوس پرورش می یافت. ایدا یک نامه الکترونیکی از که توسط لوییس  به یکی از دوستان دانشگاهی اش برای دستیاری طبی نوشته شده بود را استراق کرد و از این مکاتبات فهمید که او می خواهد به دلایل شخصی از فرقه بیرون آید.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">پس تصمیم گرفت تا به او نزدیک شود و پیشنهاد معامله ای به او دهد؛ اگر او از فرقه انگل کنترل کننده را بدزدد تهت محافظت او در خواهد آمد. به هر حال لیان به صورت کارگاه ایالات متحده ظاهر شد. دقایقی بعد از تجدید دیدارش با لیان، صدای سرد وسکر ضربه پایانی را به او وارد ساخت:«هر شکی را از میان بردار، چیزها را جلوتر نبر» ایدا از این دستور سرد برای کشتن لیان شکه شد.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">نقشه ایدا به طور وحشتناکی اشتباه پیش رفت، با کشته شدن لوییس توسط سدلر، انگل کنترل کننده دوباره به دست فرقه افتاد حتی بدتر، کرازر که به طور مخفیانه بین فرقه و موسسه سوم کار می کرد آن را نبردی سه شاخه ساخت.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">با غلبه بر محدودیت های انسانی اش، هدف کرازر تبدیل شدن به قوی ترین جنگجو بود. کرازر با وجود زخم هایی روی بازوی چپش که دو- سه سال پیش همراه لیان در ماموریت جوایر برداشته بود، خواستار قدرت عظیم ویروس بود. به نام خواست شخصی، آنقدر جلو رفت که حتی مرگی جعلی برای خود ساخت تا به وسکر و موسسه سوم بپیوندد.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در میان آشفتگی، ایدا به دستور وسکر پشت کرد و شروع به انجام عملیات آزادانه در راه هدف خودش کرد. او برای رسیدن به هدفش در بعضی مواقع به لیان کمک می کرد و در مواقع دیگر از او استفاده می کرد، مانند فاجعه راکون در شش سال قبل. لیان، کرازر را که توسط وسکر به عنوان یک قاتل فرستاده شده بود را شکست داد و ایدا با رییس فرقه، سدلر برای پس گرفتن انگل کنترل کننده جنگید سپس سدلر تغییر شکل داد و به صورت واقعی اش به عنوان مبتلا به انگل نشان داد، آنها به طور باشکوهی با او جنگیدند تا شکستش دادند.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">پس از مقابله با سدلر، ایدا انگل را از لیان دزدید و پس از خداحافظی و دقایقی قبل از انفجار جزیره از آنجا فرار کرد. لیان هم به همراه اشلی که از فرقه نجاتش داده بود با موفقیت فرار کردند.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">«من کارهای شیطانی انجام نمی دهم»در لحظه ای که کلماتش بیان شد، نمونه فرعی انگل را به موسسه سوم داد و نمونه اصلی را به موسسه ای دیگر فرستاد، موسسه ای که در واقع به آن تعلق دارد.به بیانی دیگر، او یک جاسوس دوجانبه است و تمام مدت برای یک موسسه جداگانه کار می کرده و پیوستگی اش با وسکر فقط یک نمای ظاهری بود.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">وسکر از خیانت ایدا صدمه بزرگی دید ولی شاید سوپرایز بزرگی برایش نبود. وسکر از راهی دیگر انگل مرده را به دست آورد، تحقیقات خود را شروع کرد و اولین قدم بزرگش برای رسیدن به هدف جدیدش را برداشت.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">وسکر:</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تولد یک گونه جدید انسان</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">«کسانی که از نظر روحی و جسمی برتر هستند باید افراد دیگر را ریاست کنند»این قانون اصلی اسپنسر، رییس آمبرلا است. از زمان کشف ویروس پیشرو، این عقیده منشا قدرتش بود که با ترور دوستانش گسترش یافت.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">هدف اسپنسر «تکامل تحمیلی انسان با استفاده از ویروس» است و هدف کلی اش پایان دادن به گونه کنونی انسان که 200.000-از زمان به وجود آمدن بشریت- دوام آورده، است و جایگزین کردن آن با یک گونه جدید که ساخت خودش است. اگر هدفش باعث به وجود آمدن جهانی ایده آل باشد، تعداد قربانیان احتمالی باعث نگرانی اش نیست. خواه یک یا 100.000زندگی باشد او تا زمان ضروری به کشتن ادامه خواهد داد. ایجاد آمبرلا، ظهور B.O.W، فقط یک پوشش بود تا کسی متوجه رشد ویروس پیشرو نشود؛ برای او، ثروت و شهرت آمبرلا در وحله دوم قرار داشت.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اسپنسر فکر می کند برای این که هدایتگر مرحله بعدی بشریت خواهد بود لایق این است که او را «خدا» خطاب کنند.به هر حال، در پشت پرده این اشتیاق و تصور بزرگ، بدن او در حال پیر و معیوب شدن بود. مردن بدون کامل کردن ماموریتش جزو گزینه ها نبود. او برای این که بدنش سلامتی اش را باز یابد از مردی کمک خواست. نام آن مرد الکس بود، یکی از افراد پروژه وسکر.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">پروژه وسکر:</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به عقیده اسپنسر، افرادی که در جهانی ایده آل زندگی می کنند، باید خود نیز ایده آل باشند و کسانی که قدرت و هوش برتر را توسط سیر تکاملی ویروس پیشرو به دست آورده اند نباید به خدایشان پشت کنند. بنابراین اسپنسر توجهش را جلب تربیت موجودات ماهر ایده آل، برای این دنیای ایده آل کرد و پروژه ای در این زمینه اجرا کرد.این، «پروژه وسکر» است که این پروژه بعد از سرپژوهشگر،وسکر این نام را گرفت که او درگیر جمع آوری تعدادی کودک متولد شده از باهوش ترین افراد دنیا، بزرگ کردن آنها تا زمانی که بدن و مغز های بی عیبی داشته باشند و آموختن تحصیلات ویژه به آنها، شد تا در آخر تمام آنها را در دنیا آزاد کنند. به تمامشان نام وسکر داده شد و به تعداد معینی از آنها که دارای بیشترین استعداد بودند، ویروس اولیه داده شد. اکثر افرادی که محتمل این گزینش شدند تسلیم ویروس شده و مردند ولی تعداد بسیار کمی از آنها زنده ماندند. اینها نمونه شماره 12،الکس و نمونه شماره 13، آلبرت بودند.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الکس پس از پژوهش یکی از اعضای آمبرلا شد و پس از به دست آوردن اعتماد اسپنسر، به طور مخفیانه برای او کار می کرد. از این گذشته، اسپنسر توانایی های مدیریتی و قوای هوشی الکس را بسیار تحسین می کرد و در آزمایش روی بدن خود، او را سرمحقق نامید و داعما با پول، تجهیزات، تدارکات و نمونه های آزمایش او را مجهز می کرد.مهم نیست چه قدر صبر کردند ولی نتیجه مورد نظر هیچ وقت نیامد.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلبرت،« آن یکی وسکر»هم یکی از محققان آمبرلا شد. او حتی از الکس هم ویژگی های انسان نوین بیشتری داشت: یک بلند پرواز مطلق. او از فاجعه عمارت قدرت های فوق انسانی ای به دست آورد. او فکر می کرد«منتخب خداییت» است و رویای خدای نسل جدید شدن را در سر داشت.سپس، زمانی که واقعیاتی درباره اسپنسر که در نقابی پنهان شده بود را فهمید، از بلای پروژه وسکر نجات یافت.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">«خدا...درست است! من جانشینش خواهم شد» آلبرت تصمیم گرفت جای اسپنسر را بگیرد و بدون لحظه ای تامل زندگی او را گرفت.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">پس از مرگ اسپنسر، آلبرت وارد آخرین مرحله پروژه اوروبروس شد. نقشه این بود که ویروس را در بمب های یک هواپیمای بمب افکن بار زند تا وقتی به پایین ترین سطح اتمسفر رسید، آن را در سر تا سر دنیا آزاد کند. تمام بشریت توسط اوروبروس محاکمه شود و تنها افراد منتخب زنده مانند. موجودات بی ارزش با DNA نامرغوب، به سادگی اجرت پیدا کردن میزبانان جدید اوروبروس خواهند شد.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #2ecc40;" class="mycode_color">ویل فارما:</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تاسییات آزمایشگاهی هاروادویل</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">پس از ورشکستگی آمبرلا در سال 2003، ویل فارما به سرعت به یک شرکت عظیم داروسازی تبدیل شد. با پایگاه عملیات خود در شهر هاروادویل، کمپانی زمینی رو به توسعه در دره کوهستان، دور از مناطق مس**** خرید و مرکز کار و آزمایشگاهش را در آنجا ساخت.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آزمایشگاه واقع در وسط این تاسیسات به شکل یک گنبدهوا با سقف مدور که توسط اختلاف فشار هوای داخلی و خارجی نگه داشته می شد. باغی در میان آزمایشگاه بود که به عنوان تفریحگاه محققان از آن استفاده می شد و تمام آزمایشگاه ها رو به آن بودند. در وسط باغ آسانسور بلند و اسکلتیی بود که به سقف می رسید و مانند شاخه های یک درخت، راهروهای کوچکی در اطراف آن واقع شده بودند که برای رفت و آمد محققان از آزمایشگاهی به آزمایشگاه دیگر درست شده بود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به عنوان راهی برای ایمنسازی آزمایشگاه، چهار درجه خطر برای میکروارگانیسم ها در نظر گرفته شده که  در هر بخش مقرر شده بود. هر چه عدد بزرگتر بود، درجه خطر آن بخش هم بیشتر بود. دفاتر و اتاق های جلسه دارای درجه صفر به معنی بدون خطر بودند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">گنبدهوایی آزمایشگاه ها برای توانایی یافتن فوری هرگونه سانحه ممکن در تاسیسات بود. شکی در این نیست که این امر بر پایه درس هایی که از فاجعه نابودی شهر راکون گرفته شده بود، بنا شده است. در مواقع اضطراری در این تاسیسات آزمایشگاهی، بلوک های باغ سقوط می کنند تا اقدام امنیتی دفن عظیم پدیدار شود. تمام بخش ها یکی پس از دیگری به طرف اقدام امنیتی دفن سقوط خواهند کرد و تمام آلاینده ها در 300 متر زیر زمین مهر و موم خواهند شد که یک دفاع بی نقص برای مقابله با آزاد شدن ویروس به خارج را تشکیل می دهد.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">واکسن تی</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">پس از تصمیم گیری برای استفاده از تی به عنوان یک بیوتروریسم، کار برای ساخت واکسن برای جلوگیری از زامبی شدن به طور مخفی توسط ویل فارما شروع شد. در مرکز این تحقیقات سر محقق کمپانی، فردریک دونینگ، محقق سابق آمبرلا قرار داشت. او تی و جی ویروس را دزدید و توانست قبل از انهدام شهر راکون از آنجا فرار کند و با پاک کردن گذشته اش توانست به ویل فارما بپیوندد. در کلامی دیگر، او واکسن را توسط دانشی که از قبل درباره ویروس داشت ساخت.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در ساخت واکسن، او درباره راه اندازی یک تظاهرات برای اثبات کارایی واکسن و جلوگیری از فروش آن جز به صورت ترکیبی از واکسن و ویروس، فکر کرد. در سال 2002 او به عنوان یک فروشنده بازار سیاه با جنرال گراند، کسی که یک گروه تروریست در هند را پشتیبانی می کرد، آشنا شد. او تی ویروس را به جنرال فروخت و یک تروریسم بیولوژیکی راه انداخت.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">پس از فاجعه تراژادی شهر راکون و وحشت حاصل از تی ویروس، ایالات متحده آمریکا از هند درخواست کمک دریافت کرد و تصمیم گرفت واکسن تی را معرفی کند که در آن موقع تهت ساخت توسط ویل فارما بود. با معرفی آن به مناطق همسایه، با موفقیت گسترش ویروس را به کمترین حد رساندند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">از این طریق، ویل فارما اعتماد دولت ایالات متحده را کسب کرد. سپس برای افزایش کمال ویروس، ویل فارما به انجام آزمایشات بالینی در هند ادامه داد زیرا در آنجا کارگران ارزان و ماهر بودند. مدتی بعد، آزمایشات تعدادی تلفات داد ولی دولت ایالات متحده این شکست را تحمل کرد و ویل فارما ساخت واکسن را در سال 2005 به اتمام رساند و فقط منتظر تصویب دولت بود.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ارتباط گرم و نرم</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مدتی این شایعه که سناتور ران دیویس، کسی که نقش بزرگی در جذب تاسیسات آزمایشگاهی ویل فارما به هاروادویل بازی کرده بود، ارتباط گرم و نرمی با کمپانی دارد، به طور گسترده ای پراکنده شده بود. در چندین مناسبت، رسانه ها با توجه به وضعیت او به عنوان مشاور ویژه شرکت در حالی که خود سهامدار بزرگی بود، به تجارتش مشکوک شده بودند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به هر حال، ریشه رابطه گرم و نرم میان دیویس و ویل فارما حتی از آن هم عمیق تر بود. آنها توسط ویروس به هم پیوسته بودند. دیویس یکی از افراد کمیته ویژه بود که در سال 1998 برای منفجر کردن شهر راکون رای گیری کردند و او برای از بین بردن رابطه میان آمبرلا و دولت رای مثبت داد. اگر آمبرلا برچیده می شد، دولت با صنعت پیشرو این دوره یعنی ویل فارما رابطه دوستانه ای برقرار کرد که به سکوتی به معنی موافقت درباره آزمایشات بالینی غیر قانونی ویل فاریما در هند انجامید. بر اساس طرز فکر "بدون رفاه، بدون قربانی" تمام تراژدی ها به عنوان "شر ضروری" در نظر گرفته شده اند.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تراسیو(نجات زمین)</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در موضوع جلب تاسیسات آزمایشگاهی ویل فارما به هاروادویل، سناتور ران دیویس در واشنگتن نفوذ زیادی داشت، پس مقیمان محلی دعوت را قبول کردند. آنها احساس می کردند با جلب تاسیسات به هاروادویل منطقه را احیا خواهند کرد، به همین دلیل نقشه برای جلب کمپانی خیلی زود اجرا شد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در آن زمان ، تنها صدایی که بر ضد آن نقشه بلند شد، گروه ضد دولتی تراسیو بود. تراسیو یک موسسه غیرانتفاعی است که ماموریتش  کمک به قربانیان بیوتروریسم یا ساخت داروهای مربوط به بلایای سلامت است. کلر ردفیلد، کسی که توانست از جزیره راکسفورد زنده بیرون آید، در سال 1998 به این موسسه پیوست.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اکثر فعالیت های معترضانه تراسیو یا به صورت تظاهرات یا در صفحه اصلی اش بود اما در سال 2002 وقتی تصمیم گرفته شد که تاسیسات آزمایشگاهی ساخته شود، فردی ویل فارما را به شدت تهت فشار قرار داد تا اطلاعاتی را در معرض عموم قرار دهد اما سرنوشت ناگوار او این بود که برای جنایت و جلوگیری از کسب و کار، بازداشت شد. آن فرد دکتر کرتیس میلر بود. دلیل فعالیت های معترضانه اش از دست دادن همسر و فرزندش در شهر راکون بود. تراسیو فوری کرتیس را اخراج کرد و ویل فارما انگار که اتفاقی نیفتاده است به ساخت تاسیساتش ادامه داد و 3 سال بعد آن را به اتمام رساند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تظاهرات معترضانه که غالبا بر علیه تراسیو بود ادامه یافت و در صفحه اصلی اش، تراسیو پس از پی بردن به آزمایشات بالینی ویل فارما در هند، آن را متهم کرد و اخطار داد که اگر دولت ایالات متحده ویل فارما را بازجویی نکند از دادگاه جنایی بین المللی درخواست تجدید نظر خواهد کرد. این اتهام باعث شد قیمت سهام ویل فارما به طور چشمگیری سقوط کند و به همین دلیل دولت در تولید واکسن تی بازنگری کرد و ویل فارما مجبور شد تهیه واکسن تی برای تامین انباشت ملی پزشکی را به تعویق بیندازد که تمام این ها از قبل برنامه ریزی شده بودند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">برای گریز از لطمه مخالفت عمومی، سناتور دیویس یه شدت سعی کرد یک کنفرانس بین المللی بهداشتی راه بیندازد. وقتی که داشت از فرودگاه بازدید می کرد یک تروریست مرموز با تهدید با دولت ایالات متحده صحبت کرد و خواست که خود رییس جمهور واقعیات پشت فاجعه شهر راکون را که هفت سال آن را پنهان نگه داشته بودند را آشکار سازد. اگر خواسته اش انجام نمی شد، تی ویروس را در تمام ایالات متحده پخش می کرد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آنها که وضعیت را جدی پنداشته بودند، از کارگاه لیان، کسی که رییس جمهور از زمان حادثه دزدیده شدن اشلی گراهام به او اعتماد کامل داشت، خواست تا در این باره تحقیق کند. حتی باوجود شروع بیوتروریسم در فرودگاه هاروادویل او قبول کرد به همراه کلر تحقیق را انجام دهد. آنها آشکار کردند که کرتیس پشت حادثه بیوتروریسم بوده است.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #d900a7;" class="mycode_color">بیوتروریسم(تروریسم های بیولوژیکی):</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">سازمان مخفی ایالات متحده</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">پس از انهدام شهر راکون، در ماه سبتمبر یک سرویس یادبود برای قربانیان شهری در 100 مایل دورتر برگزار می شود.همچنین کنگره ایالات متحده هنوز دارد روی محلی که زمانی شهر راکون واقع بود تحقیق می کند و افراد متفرقه اجازه ورود به آن محل را ندارند. حتی با وجود گذشت زمان لطمه های احساسی عمیق اند و چتر ویروس به طور طعنه آمیزی یک تراژدی دیگر بر سر جهان آورد که ماشه تخریب آمبرلا را کشید.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">پس از صدور دستور برای قطع عملیات، تعداد زیادی از کارمندان و محققان شروع به درز دادن B.O.W و ویروس های کمپانی به بازار سیاه کردند. مشکل سازانی مانند تروریست ها با عجله سلاح های شیطانی که توسط موسسه آمبرلا ساخته شده بود را خریدند و تمام جهان با حوادث بیوتروریسمی تکان خورد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">حکم اصلی در برخورد با حوادث بیوتروریسمی داشتن قابلیت نشان دادن سریع عکس العمل است و مهم ترین امر دارا بودن تجربه کافی در رزم بر ضد B.O.Wهاست. انگار برای به دست آوردن این، بازماندگان شهر راکون به طور خونینی در سرتاسر جهان برضد بیوتروریسم ایستاده اند. یکی از این افراد شجاع لیان اس.کندی- کسی که در اولین روز کاریش به عنوان پلیس، فاجعه بدنام اتفاق افتاد- است.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">پس از نابودی شهر راکون، لیان به دلیل توانایی هایش به استخدام دولت در آمد. مهارت های عالی زنده ماندنش برای "سازمان مخفی" رییس جمهور لازم بود. کارگاهان تهت دستور مستقیم از کاخ سفید به ماموریت های مخفی فرستاده می شدند و در اداره کردن حوادث بیوتروریسمی که به آسانی توسط افراد غیر مجرب اداره نمی شد، مهارت می یافتند. به کارگاهانی که ماموریت مخصوصی دارند، متصدی هایی داده می شود که به عنوان رابط و پشتیبان برایشان کار می کنند و دستورات از طریق دستگاه های قابل حمل فرستاده می شود. این یک اقدام ویژه برای این است که کسی نفهمد این ماموریت ها طبق دستور مستقیم رییس جمهور اجرا می شوند، حتی اگر کارگاه در ماموریتش شکست بخورد.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">لاس ایلومینادوس:</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">حادثه دزدیده شدن دختر رییس جمهور</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در سال 2004، پس از انجام ماموریت های فراوانی به عنوان کارگاه ایالات متحده، به لیان ماموریت جدیدی داده شد. ماموریت او محافظت از اشلی گراهام، دختر رییس جمهور ایالات متحده بود.پس از تحقیقاتی دقیق درباره پس زمینه،تفکرات و تجربیات لیان، دولت به این نتیجه رسید که او برای محافظت از افراد خیلی مهم(VIP) مناسب است. به هر حال درست بعد از این که لیان تعلیماتش را تمام کرد و درست قبل شروع اولین ماموریتش، اشلی در راه برگشتن از دانشکده اش در شهر ماساچوست، ربوده شد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">معمولا یک گروه بزرگ برای گشتن دنبال او به کار گرفته می شدند ولی برای این که این سوظن وجود داشت که اطلاعات محرمانه داخلی به بیرون درز کند، دولت لیان- کسی که قبلا برای محافظت از اطلاعات محرمانه پشت صفحه اش چک شده بود- را برای این کار انتخاب کرد. طبق گواهی عینی از FBI او فورا شروع به تحقیق در اروپا کرد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">وقتی به روستای کوهستانی رسید، به دشمنی که تا به حال نمونه اش را ندیده بود برخورد کرد؛ گانادو. موجودی که به نظر انسان می رسید ولی انسان نبود و اعمال آنها توسط انگل پالاگا کنترل می شد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">رییس دهکده، بیتروئس مندز گانادوها را کنترل می کرد. او از دستورات عثمان سدلر- سردسته روشن فکران یا همان لاس ایلومینادوس که یکی از بومیان آن منطقه بود- پیروی می کرد. گانادوها مقیمان آن روستا بودند که مدتی قبل توسط سدلر طی مراسم پاک کردن خون به پالاگا آلوده شده بودند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">هدف سدلر کنترل تمام دنیا با نشان دادن قدرت فرقه از طریق "روش های نوآورانه مبلغ" بود. اولین نشانش ایالات متحده بود. او طبق نقشه اش می خواست در آنجا با گستردن فرقه اش میان منشا های کلیدی قدرت مانند کنگره، سازمان عدالت، کابینه دولت، ارتش و موسسات بزرگ، قدرت را به دست آورد.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">خاندان سالازار</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">روستا که به محله گانادوها تبدیل شده بود، زمانی روستایی آرام و پر از شادی که هرساله جشن های کشاورزی و دامداری برپا می کردند، بود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">برای پس زمینه ای برای تمام اینها، برضد لاس ایلومینادوس که می خواستند فرقه بدی را در آنجا گسترش دهند، لردهای خاندان سالازار، خانواده ای فئودال با تاریخچه ای طولانی از سرکوب کردن آنها بودند. در هر صورت سدلر هشتمین لرد سالازار، رامون سالازار را شیفته خود کرد و روستا توسط قدرت فرقه بلعیده شد. سدلر پالاگا را که توسط خانواده سالازار از او گرفته شده بود را پس گرفت و به بیتروئس مندز که توسط خاندان سالازار تبعید شده بود، داد و از او برای مجبور کردن مردم برای انجام مراسم پاکسازی خون استفاده کرد و آنها را به عروسکانی برای خود یعنی گانادو تبدیل کرد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">رامون سالازار این کار خانواده اش که برای صدها سال جلوی فرقه را گرفته بودند جرم می دانست و برای این جرم آنها احساس گناه می کرد. به هر حال جرم اصلی مال خودش بود که پالاگا را به فرقه داد و روستایی که زمانی صلح آمیز بود را به جهنم تبدیل کرد.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">چگونگی درآوردن پالاگا</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">پالاگا که در اروپا کشف شد، به عنوان انگل و به صورت تخم وارد بدن انسان می شود و پس از رشد در بدن، کنترل اعصاب میزبان را به دست می گیرد. تنها راه جلوگیری از تهت کنترل در آمدن اعصاب خارج کردن تخم قبل از شکستن آن است. قبل از شکستنش می توان آن را با وسایل پزشکی خارج نمود ولی از زمانی که رشد آغاز شود درآوردن آن به شدت سخت می شود. قبل از بالغ شدندش می توان با جراحی خارجش کرد که تا به حال این کار انجام نشده و احتمال موفقیت آن خیلی کم است. یک روش موثر دیگر کشتن پالاگا با پرتو افکنی است که این کار چند ریسک دارد. اول؛ به دلیل این که پالاگا در زمانی که هنوز به سیستم عصبی وصل است جدا می شود، این فرایند برای میزبان به شدت دردناک است و احتمال این که هوشیاری اش را از دست دهد زیاد است.دوم؛ اگر پالاگا بالغ شده باشد ممکن است طی لین عمل میزبان نیز کشته شود. اگر بتوان بر این مشکلات غلبه کرد پالاگا به طور کامل از بدن میزبان خارج می شود و میزبان به حالت قبل از ابتلااش باز می گردد.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #0074d9;" class="mycode_color">پالاگا تحول یافته</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">نوعی دیگر از پالاگا وجود دارد که برای استفاده به عنوان سلاح ارتقا یافته است که به آن پالاگای نوع دو می گویند که به طور مخفیانه در بخش پزشکی ترایسل توسعه یافته است. این انگلی ست که فرد مبتلا به آن وابستگی بیشتری پیدا می کند و کنترلش روی میزبان بیشتر است که تمام اینها حاصل اصلاح ژن نسخه اصلی پالاگا که توسط ترایسل از روستای کوهستانی ای در اروپا برداشته شده است. نسخه اصلی پالاگا به صورت تخم وارد بدن می شود و کنترل اعصاب میزبان را طی چند ساعت به دست می آورد ولی چون پالاگا نوع دو به صورت بالغ وارد بدن میزبان می شود اثر به کنترل درآمدن اعصاب بلافاصله قابل مشاهده است.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">روش ورود به بدن از راه دهان است- روشی با اعمال زور که فرد مبتلا به به طور مستقیم آن را با فشار وارد دهان میزبان بعدی می کند- انگل از راه مجرای گوارشی وارد بدن میزبان می شود و خود را به قسمت های اصلی کنترل اعصاب مانند مغز و نخاع می چسباند. تهت کنترل در آوردن اعصاب در حدود ده دقیقه کامل می شود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مانند انگل اصلی، قوه هوش میزبان حتی بعد از ابتلا هم باقی می ماند و قابلیت های فیزیکی میزبان مانند توانایی های او در قبل از ابتلاست ولی یکی از ویژگی های خاص مبتلایان به نوع دو کوشش برای زیاد کردن تعدادشان است. به طور اتفاقی فروشنده های سلاح های بیولوژیکی به مبتلایان این ویروس "ماجینی" می گویند که در زبان محلی به معنی "روح شیطانی" است.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">پس از آخرین عملیات ارزیابی پالاگا نوع دو در ناحیه آزاد کیجوجو واقع در آفریقا، ترایسل شروع به آزمایش برای ارتقا پالاگا کرد تا سربازانی با قدرت های فیزیکی فوق العاده زیاد به دست آورد. نتیجه این آزمایشات پالاگا نوع سه بود که با پیوند زدن پالاگا نژاد غالب و پالاگا نژاد اصلی و چیره شدن تیم تحقیقات بر اشکالاتی که وجود داشت، به دست آمد. مشکل اول درجه پایین بقای آنهاست که کمتر از پالاگاهای معمولی است. مشکل بعدی این است که در ظاهر فیزیکشان تغییر زیادی ایجاد می شود و حتی برخی از نمونه ها تا سه متر رشد می کنند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اگر این مشکلات حل نشود از هدف که استفاده آن به عنوان سلاح بیولوژیکی است، خیلی دور می ماند. به نظر میاید دلیل این شکست این بود که انگل نژاد غالب بیش از حد قوی است ولی به این دلیل که توانایی پرش در برخی نمونه ها خیلی قوی می شود، این مشکل قابل تحمل شده و به عنوان قدمی برای قسمت بعدی تحیقیات تلقی شد.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اروبروس:</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">خصوصیات ویروس اروبروس</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اروبروس ویروسی بی نقص است که بر تمام ضعف های ویروس های قبلی مانند جهش های افراطی و ... غلبه کرده است. پس از ورود ویروس به بدن نمونه،  ویروس DNA آن را شناسایی کرده و در صورتی که جفت مناسبی بود می تواند با کنترلش قدرت فوق بشری ای به آن بدهد در غیر این صورت ویروس نمونه را فرا می گیرد و آن را به هیولایی وحشتناک با بازوهای سیاه تبدیل می کند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">زمانی که اروبروس نمونه را فرا گیرد با احاطه کردن ارگانیسم های نزدیکش رشد می کند. هر موجود زنده ای که ویروس بتواند به آن وارد شود جزو این ارگانیسم است. بدن فرد مبتلا با تخریب و رشد و حمله های بی هدف به هر موجود زنده ای تکثیر می شود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">هدف از توده بازوهای ویروس فراگیر ساخت کیست های ویروسی سیاه آبشش مانند از درون بدن به خارج آن است. این کیست های ویروسی دارای هوشمندی ابتدایی هستند که قابلیت شناسایی ارگانیسم های اطراف خود را دارند. یک کیست ویروسی تنها زیاد زنده نمی ماند و به راحتی کشته می شود ولی توده ای از آنها با جرئت هر ارگانیسم زنده ای را در بر خواهد گرفت.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به دلیل داشتن این خصوصیات تصمیم گرفته شد که از نمونه های انسانی زنده با نهایت احتیاط مراقبت کنند. مقدار غذا مستقیما از روی وزن بدن نمونه کنترل می شود- یک وعده برای وزن های بالای 60کیلوگرم،2 وعده برای وزن های بین 40 و 60 کیلوگرم و ...- حتی کوچکترین اشباه در محاسبات مقدار غذا احتمال مرگ نمونه را به اندازه چشم گیری افزایش می دهد و باعث پدیدار شدن علایمی مانند تعرق، سختی در تنفس، آشفتگی و .. می شود. حتی با مقدار غذای مناسب این امر بسیار مهم است که از نمونه تهت فشار فیزیکی نگهداری شود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به این دلیل که شلیک سلاح ها قدرت کافی برای کشتن آنان را ندارد، بالا بردن دما بیشترین تاثیر را در این امر دارد. به هر حال این امر در صورتی درست است که کیست های ویروسی به حدی کوچک شوند که تمام توده بسوزد.- این کار برای ارگانیسم هایی که به بزرگترین حد خود رسیده اند خیلی دشوار است.- به همین دلیل پروژه اروبروس یک سیستم حمله لیزری با نیروی بسیار زیاد به نام "شانگو" برای وخیم ترین موقعیات ساخته است. شانگو یک سیستم شلیک فوق پیشرفته است که دارای قابلیت زدن هدف با دقت چند ده سانتی متر است که با به دست آوردن اطلاعات دقیق از محل آن است و چون بازشارژ شدن آن زمان زیادی می برد، هدف باید به طور مداوم تعقیب شود.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ملکه سرخ(رد کوئین)</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ملکه سرخ اسم رمز یک A.I دفاعی ساخته شده توسط آمبرلا بود که در ابر رایانه آمبرلا "U.M.F-013" وجود داشت. به طور پیوسته تمام اطلاعات سطح پایین شعبه های کمپانی در تمام جهان را کنترل می کند ولی در مواقع اضطراری به سطح می آید تا از آمبرلا در مقابل صدمات فیزیکی و رایانه ای محافظت کند. موارد اصلی ای که باید از آنها مراقبت کند این ها هستند:1- دارایی ها و ساختمان های مدیریتی آمبرلا. 2- جان کارکنان ارشد آمبرلا. این برنامه می تواند تمام کارهای T-A.L.O.S- یک تایرنت از نوع پیشرفته- را با کار گذاشتن یک تراشه حاوی ملکه سرخ و راه ارتباطی بی سیم در مغز آن کنترل کند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">U.M.F-013 نام سیزدهمین ابر رایانه واقع در آزمایشگاه زیرزمینی شهر راکون است. این کامپیوتر بزرگ دارای فایل های پشتیبانی تمام اطلاعات مربوط به آمبرلا است و به داده های ذخیره شده در آن "آرشیو آمبرلا" می گویند. یه طور تئوری هر کس که به این اطلاعات دسترسی داشته باشد می تواند آمبرلا را احیا کند.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #f551ff;" class="mycode_color">T-A.L.O.S:</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">پروژه T-A.L.O.S</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">وسکر-کسی که رییس نقشه بازسازی تاسیسات تعلیمات سازمان آمبرلا در سال 1998 بود- از مخاطرات بیولوژیکی ای که مارکوس راه انداخته بود به عنوان موقعیت مناسبی برای عملی کردن نقشه اش که ترک آمبرلا بود، استفاده کرد. سرهنگ سرج ویلدامیر خیلی زود به این خیانت پی برد . او "ایوان"- مدلی از تایرنت T-103 با نظارت وسکر خیانت کار بود- را فرستاد ولی وسکر با انفجار تاسیسات تعلیمات ناپدید شد و نتیجه این عمل شکست سرج در اقدام پاکسازی سریع بود. اقدام بعدی سرج به جای دنبال کردن وسکر، صدور حکم ماموریت فوق مخفی ای در آزمایشگاه آرکلی بود. هدف او انتقال "پروژه T-A.L.O.S" به روسیه بود که با تیم تحقیقاتی سلاح بیولوژیکی در آزمایشگاه آرکلی انجام می شد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">هدف این پروژه ساخت"فرآورده" نسل بعدی با ارتقای تایرنت T-002 -که از آن برای اولین بار در حادثه عمارت استفاده شد- بود. برای ارتقای ثبات تایرنت جدید آن را با کامپیوتر کنترل می کردند و برای داشتن توانایی نابود کردن هلی کوپترها مجهز به گلوله افکن و سلاح های سنگین بود. سرج بالاترین الویت را به بازسازی"T-011bodyT-A.L.O.S" داده بود که به عنوان "نگهبان کرت" از آن یاد می شد. این اصلیترین لازمه پروژه T-A.L.O.S بود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">وقتی وسکر درحال جمع آوری داده های رزمی B.O.Wها با استفاده از اعضای گروه S.T.A.R.S بود، سرج تمام داده های آزمایش "U.M.F-013" را جمع آوری کرد و با استفاده از سیستم دفاعی A.I کامپیوتر یا "ملکه سرخ" دسترسی وسکر به سیستم را قطع کرد.  ملکه سرخ نیز به مقر اصلی در روسیه برده شد تا کنترل کامپیوتری T-A.L.O.S فعال شود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آمبرلا در روسیه از یک کمپانی دست نشانده خود استفاده کرد تا با خرید یک کارخانه صنعتی قدیمی آزمایشگاه زیرزمینی خود را بسازد. آن ساختمان جدیدترین سازه آمبرلا بود، آزمایشگاه روسیه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">سپس  پروژه T-A.L.O.S و تامین B.O.Wهای مناطق اطراف برای احیای آمبرلا، از نو شروع شد. بر پایه نمونه هایی که از آزمایشگاه آرکلی به دست آورده بودند و داده های امتحانی کار برای کامل کردن قوی ترین B.O.W جدید به نام T-A.L.O.S به سرعت پیشرفت. به هر حال، مردی با قصد از بین بردن بلند پروازی های سرج در دره برفی پدیدار شد. او وسکر بود، کسی که سازمان حریف را فروخته بود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">وسکر برای انتقام گرفتن و کامل کردن ماموریتش به تنهایی به آزمایشگاه روسیه رفت و به راحتی ایوان های نگهبان را که سرج آزاد کرده بود شکست داد. در جواب، سرج خود را به تی ویروس آلوده کرد و به هیولایی با قدرت باور نکردنی تبدیل شد. به هر حال به طور عجیبی وسکر هم دارای قدرت های مافوق انسانی بود که آن را از تی ویروس نوع تغییر یافته که توسط بیرکین ساخته شده بود، به دست آورده بود. در کلام دیگر، این جنگ درگیری بی نظیری میان دو حریف کاملا همانند بود که در آخر با پیروزی وسکر، رویای سرج که بازسازی آمبرلا بود با مرگش، مرد. "هر قدرتی با قدرت بیشتری مهار شده است." وسکر دستیابی اش به U.M.F-013 و آرشیو آمبرلا را بازیافت و وقتی تمام فایل های پشتیبانی آن را پاک کرد، با پوز خندی گسترده روی صورتش از آزمایشگاه خارج شد.</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">عملیات T-A.L.O.S</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در سال 2003، پس از انهدام شهر راکون، اعضای سابق S.T.A.R.S کریس ردفیلد و جیل ولنتاین به گروه شخصی ضد مخاطرات بیولوژیکی که توسط افراد عادی برای جنگ با بیوتروریسم های دیگر در سرتا سر جهان تاسیس شده بود، پیوستند. بر تضاد یگان سرویس اقدام مقابل مخاطرات بیولوژیکی آمبرلا-U.B.C.S- که ماموریتشان کنترل کردن فاجعه های بیولوژیکی و جمع آوری داده ها بود، ماموریت موسسه اعتصاب در مقابل هر بیوتروریسمی بود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">این یگان ضد مخاطرات بیولوژیکی شخصی گروه کوچکی بود که از افراد گلچین شده ای که برای انجام اینگونه عملیات آموزش دیده بودند تشکیل شده بود ولی با این که گروهی خصوصی و غیرانتفاعی بود، دارای اسلحه و مهمات نظامی برای شکست دادن لشکر دشمن را داشت. در فوریه2003، وقتی کریس و جیل فهمیدند شعبه روسیه آمبرلا دارد یک B.O.W جدید می سازد، رفتند تا در این یگان محلی فعالیت کنند. هر کدام در هلی کوپتری جداگانه به همراه همکاران دیگرشان برای زیر سوال بردن آمبرلا به آنجا حمله کردند. از روی نام B.O.W جدید که در عمیق ترین بخش تاسیسات پیدا کردند این ماموریت را "عملیات T-A.L.O.S" نامیدند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در روز عملیات، درست وقتی کریس و جیل وارد محل شدند یک مخاطره بیولوژیکی درجه 4 روی دادکه بیش از 90% کارکنان و محققان تاسیسات را کشت. نجات یافتگان از اتمسفر مسموم شده کمتر از 2% بودند، موقعت ناگواری بود. زیر ساختمان B.O.W انسان گونه جدید یعنی T-A.L.O.S وجود داشت که مدل ارتقا یافته تایرنت بود که کاملا توسط رایانه کنترل می شد. مانند"مدل تی نمسیس" که مقدار هوشمندی تایرنت دارای انگل نمسیس را افزایش می داد که کاملا با نمونه قبلی متفاوت بود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در مرکز این پروژه سرهنگ سرج ویلدامیر که نماینده انجمن اسپنسر در آمبرلا بود، قرار داشت. ماموریت کریس و جیل کشتن او و صدمه زدن به آمبرلای احیا شده بود ولی به طور جالبی سرج توسط وسکر که همان هدف را داشت، کشته شد و با تمام اطلاعات آمبرلا که در U.M.F-013 بود، فرار کرد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به هر حال، هدف به طور کامل انجام شد. این امر به این دلیل بود که وسکر اطلاعاتی را درز داد که آن داده ها به مدارک کلیدی در محاکمه ای درباره فاجعه شهر راکون در دادگاه تبدیل شد. 5سال بعد از واقعه عمارت، آمبرلا که بزرگترین شرکت دارویی دنیا بود به دلیل شکست در محاکمه سقوط کرد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">پس از رسیدن به هدف اول که از میان برداشتن آمبرلا بود، کریس و جیل بلافاصله حواسشان را معطوف جنگ بعدی خود کردند، اولی با دشمن همه، اسپنسر که بدون هیچ ردی ناپدید شده بود و بعدی با دشمن خود، وسکر.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #2ecc40;" class="mycode_color">ترایسل:</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">راه ترایسل</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ترایسل از سه بخش "حمل و نقل دریایی"،"اکتشاف منابع طبیعی" و "دارویی" تشکیل شده است که حالت قبلی آن "تجارت تراویس"- یک شرکت تجاری دریایی- که توسط توماس تراویس- یک سرمایه دار مهم اروپایی از عصر اکتشافات بزرگ- تاسیس شده بود، است. سود عظیم تجارت تراویس در آسیا باعث ساخت بخش "حمل و نقل دریایی" کنونی شده است.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در اواسط قرن نوزدهم، جوانترین فرزند از هفده فرزند تراویس -هنری تراویس -طبق مدارکی که از "بررسی تاریخ طبیعی" بازمانده است، تجارت تراویس را برای اکتشاف منابع طبیعی به آفریقا برد. سازه منابع زیادی مانند معادن، چاه های نفت و گاز طبیعی در آفریقا پیدا کرد که منشا اصلی بخش "اکتشاف منابع طبیعی" کنونی است.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بخش دارویی در اواسط قرن بیستم ریشه دارد. دوباره طبق "بررسی تاریخ طبیعی" کوشش سختی برای جمع آوری گیاهان، جانوران و حشرات آفریقایی که اجناس دارویی خاص بر پایه آنها ساخته شده اند، به ساخت بخش "دارویی" انجامید.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">با ادغام این سه بخش اصلی در دهه 1960، تجارت تراویس به ترایسل تغییر نام داد که نشان دهنده شرکت چند بخشه است. ترایسل به یک کمپانی در سطح جهانی تبدیل شد. هر بخش به طور مستقل کار می کرد و عملیات خاص خود را انجام می داد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">کمپانی یکی از اعضای اتحادیه دارویی جهانی است و شرکت مورد اعتمادی است که با B.S.A.A همکاری می کند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بخش دارویی ترایسل یکی از حامیان اصلی B.S.A.A است و به آنها کمک مالی می کند و به طور موثری بر مرکز B.S.A.A فشار وارد می کند تا جلوی حوادثی که در محدوده کاری ترایسل نیست را بگیرد.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">سازه تجارت سلاح های بیولوژیکی</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ریکاردو ایروینگ رییس چاه نفت شعبه آفریقا و یکی از اعضای بخش اکتشاف منابع طبیعی بود ولی در عین حال به طور مخفی به عنوان تاجر مرگ نقش موثری در تامین BOWهای بازار سیاه داشت. برای این که عملیات آزمایشی-نمایشی BOWها خارج از آفریقا بود، او یکی از معدود افرادی بود که درباره تجارت سلاح های بیولوژیکی اطلاعات زیادی داشت.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به این دلیل که بیشتر سود در آمده از راه تجارت غیرقانونی از محله آفریقا برای پرداخت هزینه های آزمایش روی سلاح های بیولوژیکی و سازه مصرف می شد، ایروینگ یکی از اعضای اکتشاف منابع طبیعی شد تا ارتباطش با بخش دارویی B.S.A.A را پنهان کند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در سال 2009، درست قبل از وارد کردن پالاگا نوع 2و3 به بازار سیاه، ایروینگ آزمایشی نمایشی-عملیاتی راه انداخت تا مطمئن شود محصول رضایت خریدار را جلب خواهد کرد برای همین نوع3 را در میان بومیان "اندیپایا" که در لجنزار نزدیک چاه نفت زندگی می کردند آزاد کرد. او به دروغ گفت که این واکسنی برای بیماری است. در حالی که زنان و بچه ها بلافاصله مردند، مردان اول توانایی تفکر منطقی خود را از دست داده سپس به هیولاهایی با قدرت های بدنی و تمایلات وحشیانه زیادی تبدیل شدند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تست عملیاتی ای برای نوع دو هم در منطقه آزاد کیجوجو که متشکل از سه تست برای ابتلا، جلوگیری و جنگ بود انجام شد. جزییات تست متشکل بود از دادن مقداری غذا به ده نمونه و مشاهده و تحقیق درباره سرعت پخش بیماری. سپس داده ها جمع آوری شد تا بفهمند چه درجه ای از تمایلات وحشیانه نمونه ها قابل کنترل بود و چه مقدار از قابلت های جنگی وقتگیر بود. زمانبندی B.S.A.A برای توجه کردن به تست ها نامناسب بود برای همین ایروینگ استراتژی اش را تغییر داد و نمونه ها را فرستاد تا با آنها بجنگند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در این زمان، طبق اطلاعاتی که از کریس گرفته بودند، B.S.A.A تصمیم گرفت با هدف دستگیری قاچاقچیان تجارت غیرقانونی وارد محله آزاد کیجوجو شود. B.S.A.A انتظار جنگ با BOWها را نداشت برای همین عملیات را به طور معمول شروع کرد. اولین قربانیان گروه ضربت آلفا بودند که توسط افراد مبتلا تا اعماق شهر دنبال شده بودند و پس از آن کشته شدند. سپس تیم دلتا و براوو برای جانشان جنگیدند ولی نمی دانستند که این به این معنی بود که ایروینگ می توانست بیش از اندازه مورد نیازش درباره درگیری حقیقی اطلاعات به دست آورد.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ساخت ویروس اروبروس</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اکسلا جیونه- رییس ترایسل در آفریقا- آنقدر باهوش بود که چند سال از مدرسه را جهشی خوانده و وارد دانشگاه شده و در آنجا به تحصیل مهندسی ژنتیک ادامه تحصیل داد. اکسلای زیرک در هجده سالگی به بخش دارویی ترایسل، جایی که توانایی هایش توسط وسکر شناخته شد، پیوست.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">وسکر اکسلا را قبول کرد و با آزادی اطلاعات سری اش را که از آمبرلا دزدیده بود را با او در میان گذاشت و او را تشویق کرد که از آن برای ساخت محصول سازه- تی ویروس و به دنبال آن تی ورونیکا- استفاده کند. اکسلا با موفقیت ساخت BOWهای ترایسل را با استفاده از تکنولوژی آمبرلا از نو شروع کرد و به طور چشمگیری تجارت سلاح های بیولوژیکی بخش دارویی را بهبود بخشید. اکسلا که یکی از افراد با ارزش کمپانی شده بود از این راه نفوذ خود را بیشتر کرد و در سن بیست سالگی به مقام رییس شعبه آفریقا دست یافت.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مسلما انگیزه اصلی وسکر از دادن این اطلاعات به اکسلا استفاده از ترایسل برای کامل کردن تحقیقاتش روی ویروس اروبروس بود. از دید اکسلا او می خواست آزمایشگاه آفریقای آمبرلا را که برای آزمایش روی ویروس های قدیمی بود را دوباره راه اندازی کند. همان طور که انتظار می رفت، با کمک احساساتی رمانتیکی که او برایش داشت، اکسلا از اعتبارش استفاده کرد تا آزمایشگاه آفریقا را راه اندازی کند و از ایروینگ به عنوان یک بازیچه استفاده کرد تا در بازار سیاه به خرید و فروش BOW بپردازد البته از راه کمک هایی که وسکر با نتایج آزمایشاتش می کرد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اولین ویروس اروبروس که از گلی قدیمی ساخته شده بود ولی نمی شد از آن به صورت طبیعی اش استفاده کرد زیرا زهرش خیلی قوی بود. به دلیل این خصوصیات پیشرفت آزمایش سخت تر از آنچه که انتظار می رفت بود ولی در سال2006 تغیری در نمونه شماره یک دیده شد که حاصلش میانبری بزرگ بود. پادتن ویروس قویی در این نمونه پیدا شده بود که می توانست زهر را ضعیف کند. به این دلیل این میانبر به وجود آمد که نمونه قبلا به تی ویروس مبتلا شده بود و با وجود تزریق واکسن به او هنوز هم بازمانده هایی از ویروس در بدن او باقی مانده بود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">نمونه شماره یک یکی از اعضای سابق S.T.A.R.S، جیل ولنتاین بود. به نظر می آمد او طی توقیف اسپنسر در سال 2006 مرده است ولی وسکر فکر کرد ممکن است او در آزمایشاتش به دردش بخورد به همین دلیل جانش را نجات داد و برای مدتی خیلی طولانی او را در کپسول ضدسرما نگهداشت. این امر باعث شد پادتن ویروسی در بدنش ساخته شود که به طور معجزه آسایی باعث تضعیم ویروس اروبروس شد. وسکر از این امر سرمست شد. ویروس اروبروس ، آخرین کارت برای به تحقق پیوستن رویاهایش کامل شده بود. تنها جیزی که باقیمانده بود عملی کردن نقشه اش بود. وسکر به عنوان قدمی بزرگ برای به ثمر رسیدن "نقشه اروبروس"،  اروبروس را به اکسلا که دیگر نیازی به او نداشت تزریق کرد.<br />
<br />
</span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[گزارش Jessica]]></title>
			<link>https://re-fan.ir/showthread.php?tid=61</link>
			<pubDate>Fri, 27 May 2022 08:58:13 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://re-fan.ir/member.php?action=profile&uid=1">Umbrella</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://re-fan.ir/showthread.php?tid=61</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اون حادثه در سال 2004 و در ترگريجيا، شهري بزرگ و شناور در کرانه مديترانه اتفاق افتاد. با باريدن ويروس تي-آبيس از يه هواپيماي بي نام روي شهر، تروريست ها اون دريا رو به يه جهنم روي زمين تبديل کردند.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تشکيلات مسئول اين اتفاق خودشونو ولترو ناميده بودن، مانند "گريهاند" بزرگ از "کمدي الهي" دانته.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اينکه اين تشکيلات ناشناس چطور به سلاح هاي بيولوژيکي دست پيدا کردن ... هنوز هم نامعلومه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تنها چيزي که در اون زمان در مورد ولترو معلوم بود، اين بود که يک گروه دانشجوييه که به يک گروه چريکي افراطي تبديل شده.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بنا به گفته خودشون، اين عمل تروريستي يه اعتراض عليه رشد و توسعه بود، ولي آيا اين حقيقت داره؟  ديگه به هيچ عنوان نميشود فهميد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اين حمله عظيم بيوتروريسمي که ديدگاه جهان رو تغيير داد توسط رسانه ها بعنوان وحشت ترگريجيا شهرت پيدا کرد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">نام "ترگريجيا" تا ابد بعنوان مترادفي براي غم و اندوه شناخته خواهد شد.</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">يک سال از آن روز ميگذرد...</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اطلاعاتي از يک موسسه که بي اس اي اي اون را معتبر ميشمرد فاش شد: اطلاعات موثقي درمورد وجود نقشه اي براي يک بيوتروريسم که ممکنه هر روزي شروع بشه و دلايلي مبنا بر احتمال دست داشتن ولترو در اون وجود داره.</span><br />
<br />
<div align="justify"><span style="font-size: medium;" class="mycode_size">باورنکردنيه، طبق گزارشات رسمي، تائيد شد که تمام اعضاي کليدي ولترو در عمليات پاکسازي مخفيگاهشون توسط اف بي سي کشته شدن. ولي در حقيقت، يک استثنا وجود دارد. جک نرمن، رهبر بالفعلشون. گفته ميشه جنازش تا به حال پيدا و تائيد نشده. اين اطلاعات عمومي نشد. جک نرمان که باور ميرود با جذبه و شکوه مطلق خودش ولترو رو رهبري ميکرده... ويدئويي که او براي ادعاي مقصر بودن گذاشته بود استفاده شد تا اون رو به اندازه يه فدايي در ميان افراد افراط گراي خاصي بالا ببره، و حتي امروزه روي وبسايت هاي اشتراک ويدئو موجوده.</span></div>
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در اين مورد ما بايد هرچه زودتر اقدام کنيم. ما اين قدرت رو داريم که درستي و نادرستي اين اطلاعات رو مشخص کنيم. ما نميتونيم اجازه بديم اين تراژدي تکرار بشه.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مامور مصاحبه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مصاحبه شونده: جسيکا شروات.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ضبط شده توسط يک کاراگاه ويژه از اتحاديه جهاني مسايل دارويي.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مصاحبه کننده: لطفا درمورد به عاملاني که در اين ماموريت دست داشتن به من بگو.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جسيکا: اشکالي نداره نهادي صحبت کنم؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مصاحبه کننده: آزادي که از احساساتت هم صحبت کني.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جسيکا: کريس ردفيلد. اون يکي از اعضاي اصليه از وقتي که بي اس اي اي تاسيس شد. اون قابليت هاي استثنايي و مهارت در جنگ تن به تن داره. اون يکي از اعضاي نيروي هوايي ايالات متحده بوده و ميتونه با هواپيما هم پرواز کنه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مصاحبه کننده: آيا تا به حال باهاش هم تيمي بودي؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جسيکا: نه. نه تا اين ماموريت. ولي فکر نميکني اين يه نقش فوق العاده براي منه؟ من هواي اونو دارم، و اون هم هواي منو. "جسيکا، خوبي؟" "آره کريس، خوبم." مثل سکانسي از يه فيلم هاليوودي ميشه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مصاحبه کننده: بگذريم، ميتوني درمورد پيش زمينش به من بگي؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جسيکا: خيلي خب. جنگ کريس با سلاح هاي زيستي در سال 1998 در پي شيوع ويروس تي در آزمايشگاه رشته کوه هاي آرکلي آمبرلا شروع شد که معمولا بعنوان "واقعه عمارت" شناخته ميشه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مصاحبه کننده: متوجه ام. مال زماني هستش که گروه استارز پليس شهر راکون بود. اين يکي از تجربه هاي اون بود که ما بهش علاقه داريم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جسيکا: اون سوپر قهرمان دنياي جديده ... البته بدون نقاب و شنل. اون هميشه بهترين بوده حتي در سهمگين ترين نبرد ها. اون با بالا بردن مهارت جنگيش بالاخره تونست آمبرلا رو سرنگون کنه. سابقه اش جزء برترين هاي بي اس اي اي هستش.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مصاحبه کننده: من واقعا از اون، به عنوان يک عضو جي پي سي متشکرم. اگر که اون دنبال آمبرلا نميرفت وضعيت خيلي بدتر ميشد. به اين دليل خاص بود که جي پي سي سازمان بي اس اي اي رو به وجود آورد و از کريس دعوت کرد تا عضو اين سازمان بشه. آره، ما به يه سازمان احتياج داشتيم که قابليت مبازره با بيوتروريسم را داشته باشه ... به همين اندازه به مسئوليت پذيري يک عضو ماهر.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جسيکا: جيل ولنتاين. جيل ولنتاين يکي از يازده نفر اصليه که مثل کريس از گروه استارز اومد. اون در سلاح هاي سنگين مهارت داره و در نبرد واقعي راحت و خونسرده و حتي ميتونه قفل هاي ساده رو باز کنه. اوه اره، حتي شنيدم که اون ميتونه بمب هم خنثي کنه. صادقانه بگم من يکي از طرفداراي "خوشنامي و مثبت بودن" جيل نيستم اما من فکر ميکنم که مهارت اون قابل تقديره. اين فقط کار هستش، پس هيچ مشکلي با اون نيست. هست؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مصاحبه کننده: مطلقا. مشکلي نيست اگر که نتايج بدست بيان. جيل ولنتاين يکي از معدود بازماندگان "انفجار هسته اي شهر راکون" هستش، درسته؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جسيکا: بله. بعد از واقعه عمارت، جيل توي شهر راکون موند و تحقيقات خودش رو ادامه داد. دو ماه بعد بود که تمام شهر به يه خطر زيستي تبديل شد. با توجه به گزارشات عمومي، "ويروس تي" کاملا از بين رفته، اما براي هيچ کسي خوشايند نبوده که موجوديت سلاح هاي زيستي در اون زمان تو دنيا لو بره. "براي هيچ کسي" شامل دولت هم ميشه. درست بعد از اينکه اون مجبور به فرار از شهر راکون شد دولت با يک موشک به شهر حمله کرد و اون رو نابود کرد، که اسشو گذاشتن "پاکسازي". من مطمئنم که اون هيچ وقت اون منظره رو از ياد نميبره.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مصاحبه کننده: به خاطره اينه که خودتم واقعه مشابهي رو تجربه کردي؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جسيکا: آره. ولي تنها چيزي که من حس کردم احساس عجز و ناتواني بود.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جسيکا: پارکر لوچيني. يک مامور آموزش ديده ي اف بي سي.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مصاحبه کننده: مثل تو، نه؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جسيکا: خوب يا بد، اون يک همکار از اف بي سي بود پس خوب ميشناسمش، اون يک دندست و اصلا گوشش به هيچ منطقي بدهکار نيست ... از اين لحن حرف زدنم عذر ميخوام ولي اون يک آدم کله شقِ عوضيه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مصاحبه کننده: متوجه ام. خب، چرا اون به بي اس اي اي ملحق شد؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جسيکا: پارکر يک سال پيش به بي اس اي اي ملحق شد. فکر کنم دليلش رو ميدونين؛ فاجعه "وحشت تراگريجيا". نميتونست انکار کنه که تصميمي که اونجا گرفته شد براي حفظ وجهه اف بي سي بود،اين اونو به شک انداخت. اون زمان اون سعي کرد اين مشکلاتش رو با الکل حل کنه. در آخر، اون تصميم گرفت که به بي اس اي اي منتقل بشه، تا بتونه عده ي بيشتري از مردم رو نجات بده.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مصاحبه کننده: بله مطمئنا اون يک آدم کله شقِ عوضيه. تقريبا محبت برانگيزه، اما هنوز ...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جسيکا: کيث لوملي و کوئينت کتهام. راحت تره که اين دو تا رو با هم توصيف کني.  </span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مصاحبه کننده: مشکلي نداره اگر بخواي بعنوان يه زوج ازشون حرف بزني.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جسيکا: اهل داخل موندن در مقابل اهل بيرون رفتن. متفکر در مقابل بي فکر. محتاط در مقابل کسي که بي فکر عمل ميکنه. براي درک کردن اونها، هر دو متضادي رو که فکرشو ميکني با هم جفت کن. کوئينت، کسي که در آناليز اطلاعات تخصص داره و از دستگاها سر در مياره، و کيث، کسي که در عملياتهاي ويژه و نبرد تجربه داره. اون دو نفر همشيه نظرات متفاوتي دارن و به نظر مياد دعوا ميکنند اما وقتي که با هم ديگه يک تيم رو تشکيل ميدن تواناييشون کارآمد ترينه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مصاحبه کننده: چه تيم کاملي، کاستي هاي هم ديگه رو جبران ميکنن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جسيکا: کلايو اوبراين، سرپرست بي اس اي اي. اون کنترل مستقيم اين عمليات رو بعهده گرفت. به خاطر همين همه واقعا عصبي بودن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مصاحبه کننده: اين غير عاديه. تا حالا، اون بندرت رهبري رو بعهده گرفته.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جسيکا: اون ترجيح ميده که در پشت صحنه بمونه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مصاحبه کننده: اون هميشه ميخواست بگه "اجازه ندين که دست چپتون بدونه که دست راستتون چيکار مي کنه." "انجيل ماتيو 6:3"  از کتاب مقدس... انگيزه به دنبال شهرت بودن، به خودي خود نادرسته.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جسيکا: اون همش نيست. "عاقل هميشه سکوت مي کنه." او قبلا با سري بالا و قوي راه ميرفت و دستش را رو نميکرد. لباس هاي اون هميشه بهم ريخته و کثيف هستن، اما اون در واقع ساکت و حيله گره.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مصاحبه کننده: اون نمي تونه بي اس اي اي رو رهبري کنه اگه قبلا اين کارو نکرده باشه. اون تنها رئيس اعزام شده بي اس اي اي در طول وحشت ترگريجيا نبود؟ اما من شنيدم که جدال هايي با اف بي سي در مورد راه حل وجود داشته.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جسيکا: هوم. اف بي سي بايد اون جا رو کنترل مي کرد. نظرات اوبراين به عنوان يه ناظر بايد ناديده گرفته بشن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مصاحبه کننده: مي توني در مورد اف بي سي هم صحبت گني؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جسيکا: مرگان لانسديل. مرگان لانسديل، سرپرست آژانس ضد بيوتروريسم ايالات متحده، کميسيون ائتلاف مبارزه با بيوتروريسم ايالات متحده، يا اف بي سي. اون اولين سرپرست اف بي سي بود، و تنها سرپرست اف بي سي که تا حالا ديده شده. به عبارت ديگه قدرت اون توي اف بي سي مطلقه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مصاحبه کننده: ميتوني اونو يه ديکتاتور صدا کني. هيچي تو اف بي سي بدون تائيد اون اتفاق نمي افته، اهميتي نداره چقدر کوچيک باشه. احتمالا يه عالمه اطلاعات هست که فقط اون مي دونه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جسيکا: اما در آخر، اف بي سي بزرگترين سازمان ضد بيوتروريسم جهانه. با کار کردن براي عموم، به تازگي از تهديد بيوتروريسم آگاه شده بود، اون مورد تصويب کنگره براي تقويت عظيم سازمان قرار گرفت. حتي ميشه گفت اين فقط با اراده قوي مرگان لانسديل ممکن بود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جسيکا: ريموند وستر، بازرس اف بي سي. زماني که من و پارکر تو اف بي سي بوديم، اون يه نو آموز بود که تازه استخدام شده بود. هنوزم بعضي وقت ها در مورد اون داستان هايي هست.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مصاحبه کننده: من زياد چيزاي خوبي درباره اون نشنيدم. جستجوهاي موثر، انحصاري و عدم مشارکتي با مجريان قانون محلي. من همينطور شنيدم که اون تو عمليات هاي بي اس اي اي دخالت کرده، و نه فقط يک يا دو بار.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جسيکا: بنظر همينطور ميرسه. من از وقتي که عضو اينجا شدم با اون تماس نداشتم پس از اين بيشتر چيزي در اين باره نمي دونم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مصاحبه کننده: خيلي ممنون. نظرات شما خيلي جالب هستند. اين يه کمک عالي بود و شامل اينم مي شد که شما رو بهتر درک کنيم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جسيکا: خواهش مي کنم. و پاداش من؟ آه بله ... مي تونين در خواست ترک منو که تازگي ارسال کردم تصويب کنيد؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مصاحبه کننده: ...خيلي خب. اما به يه شرط. شما بايد يه کارهايي رو انجام بدين.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جسيکا: اوه، من اينو نمي دونستم که اينجا دبيرستانه. خيلي خب منتظر يه گزارش خوب باشيد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">خيلي خب، بزار شروع کنيم</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">گاهي اوقات، چيز هاي پيش و پا افتاده ميتونن به چيزهاي بزرگي توي دنيا تبديل بشن. شايد بخاطر اينه که سرشت حقيقي انسان پيش و پا افتادس. يک سلاح ويروسي يکي از اين چيزهاي بزرگه.</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ويروس تي اکثر مردم احتمالا اسم "ويروس تي" رو شنيدن.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اين سلاح ويروسي، توسط شرکت عظيم داروسازي سابق، آمبرلا ساخته شده، که در صنعت معروف بود. ويروس تي يک ويژگي خاص داشت و اون هم دوباره نويسي دي ان اي موجوداتي بود که آلوده ميکرد. برجسته ترين مثالش پديده آلوده شدن انسان هاس، که عموما "زامبي" گفته ميشن.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">هدف اصلي پشت ساخت اين ويروس شيطاني توليد "بي او دبليو ها" بوسيله دوباره مرتب کردن دي ان اي با استفاده از ويروس تي، و متعاقبا تسلط صنعت سلاح. هانتر. نمسيس. تايرنت. تابحال، تعداد کلاني از بي او دبليو ها ساخته شدن.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">براي محققا، آرزوهاي روز افزونشون - بگذريم که اين واژه درستي براي استفاده هست يا نه - هيچ حدي نميشناسه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">و حتي امروز، بعد از فروپاشي آمبرلا، تحقيق و ساخت سلاح هاي ويروسي مطمئنا يجايي هنوز ادامه داره.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بعد از اين، يه ويروس که شايسته نسخه تکامل يافته ويروس تي ناميده شدنه متولد شده: تي-آبيس، که توي واقعه وحشت ترگريجيا استفاده شده. تي-آبيس يه سلاح ويروسيه که از يه ويروس جديد بنام "آبيس"، که از تجسس در اعماق دريا کشف شده، و يه نسخه دوباره منظم شده ويروس تي ساخته شده. در حال حاضر، تي-آبيس ويروسيه که هنوز در پوششي از رمز و رازه. من خيلي خوش شانس بودم که فرصت جمع آوري اطلاعات مربوط به يه شيوع منحصر بفرد رو داشتم.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اوز.</span><br />
<div align="justify"><span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اين اسميه که به افراد آلوده به تي-آبيس نسبت ميديم. چکه، معني دقيق کلمه ست. با فکر محققايي که اين اسمو بهش دادن موافقم. اونها مثل جسداي<br />
پف کرده ان. اوز متخصص ظاهر شدن تو جاهاي غير منتظرس. اونها از انعطاف پذيري بدنشون استفاده ميکنن تا توي شکاف ها يا درزها حرکت کنن و طعمشونو تعقيب کنن. الگوي حرکت اونا غير قابل پيش بينيه. اين باور وجود داره که الگوي رفتاريشون ريشه گرفته از ضمير ناخود آگاهشونه، که بخاطر خالي شدنشون از مايعه. تصور ميشه که اين مورد بخاطر سوختن غير معمول مايعات بدن در زمان پخش شدن تي-آبيس در تمام بدنه. اونا گوشت نميخورن، ولي خون قربانياشونو ميخورن تا مايع بدنشون رو تامين کنن. اشخاص آلوده به تي-آبيس و زامبيا در اين مورد اختلاف دارن. اين اندام زالو مانند داخل دهنشون يه زبون تکامل يافته براي مکيدن خونه. اوز، بعد از گرفتن طعمش، با اين زبون طعمشو ميگزه و مايع بدنشون رو ميمکه. در انتهاي زبون صدها دندون کوچيک هست که توانايي حرکت منحصر بفردي رو دارن. اونها پوست طعمشونو با اين دندونا پاره ميکنن تا خون و مايعات بدنشونو بخورن.<br />
</span></div>
<br />
<br />
<div align="justify"><span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اين اسکاجدد هست. يک گونه جهش يافته از يك قرباني آلوده شده. اين در مواقعي رخ مي دهد كه قرباني مقاومت بيشتر از حد معمول در مقابل ويروس داشته باشد. اينطور به نظر ميرسه كه جهش به اين دليل اتفاق ميوفتد كه ويروس در مدت طولاني تري از حد معمول گسترش پيدا كرده. نرخ شيوع يك در هزار است. شانس كمي هم وجود داره. متاسفانه يا شايد خوشبختانه اونها هوشياري ندارن. اونها، مثل يك عروسك كوكي، فقط كلمات بي معني رو بارها و بارها تكرار ميكنن. اونها از استقامت فيزيكي بالايي برخوردارن. ظاهر چاق و متورم اونها از اعضاي مهم بدن در برابر صدمه حفاظت ميكنه.<br />
<br />
داده دوم از افراد آلوده ي جهش يافته: خزنده دريايي، همونطور كه از اسمش مشخصه يك موجود دريايي هست. او در دريا بي رقيب هست. بله. جهش خزنده ي دريايي که حوّا ناميده ميشه در بين بعضي از زنان آلوده كه داراي كروموزوم نوع XX هستند، بيان شده. خزنده دريايي به آرامي به سمت قرباني ها ميخزه و با شش بازويي كه بدليل آثار ويروس رشد پيدا كرده قرباني ها رو به چنگ مياره و از تمام بدنش براي خوردن اونها استفاده ميكنه. وقتي به دام بيوفتي هيچ راه فراري از بازوهاش نيست. خيلي سخت ميشه تشخيص داد كه آيا خزنده دريايي در آب مخفي شده يا نه. اما شايد بشه بوسيله يك بايو اسكنر حضورشون رو تشخيص داد.</span></div>
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اين تمام اطلاعاتي بود كه من تونستم از تي-آبيس بدست بيارم. من فقط تونستم درباره موردهاي آلوده اطلاعات كسب كنم، ولي نتونستم در مورد وجود بي او دبليو هاي تسليحاتي تحقيق كنم. اما با توجه به سوابق تصورش سخت نيست كه تحقيقات و توسعه سلاح هاي بيولوژيكي در حال حاضر در جريانه.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">زمان زيادي نيست که ما با يک بي او دبليو که از دي ان اي موجودات دريايي تشکيل ميشه روبرو شديم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در حال حاضر عملا هيچ داده ي حقيقي درباره مبارزه ويروس تي-آبيس در دسترس نيست. اگر در دسترس قرار بگيرد تحقيقات قطعا به سرعت در حال پيشرفت خواهد بود.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">امضا شده. جسيکا شروات.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مطمئن نيستم كه اين گزارش خوبي شده باشه ... بعداً ارسالش خواهم كرد ... متاسفم، الان ديگه تقريبا وقت ملاقاتمه. بزار يك خستگي در كنم. بسيار خب پس، خدانگهدار.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تا زماني كه اشخاصي هستند كه سعي ميكنن سلاح هاي بيولوژيكي رو بدست بيارن. كار ما تمام نشده. استراحت امروز من تموم شد. منتظر يك چالش ديگه هستم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">فردا اول وقت...<br />
<br />
</span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اون حادثه در سال 2004 و در ترگريجيا، شهري بزرگ و شناور در کرانه مديترانه اتفاق افتاد. با باريدن ويروس تي-آبيس از يه هواپيماي بي نام روي شهر، تروريست ها اون دريا رو به يه جهنم روي زمين تبديل کردند.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تشکيلات مسئول اين اتفاق خودشونو ولترو ناميده بودن، مانند "گريهاند" بزرگ از "کمدي الهي" دانته.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اينکه اين تشکيلات ناشناس چطور به سلاح هاي بيولوژيکي دست پيدا کردن ... هنوز هم نامعلومه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تنها چيزي که در اون زمان در مورد ولترو معلوم بود، اين بود که يک گروه دانشجوييه که به يک گروه چريکي افراطي تبديل شده.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بنا به گفته خودشون، اين عمل تروريستي يه اعتراض عليه رشد و توسعه بود، ولي آيا اين حقيقت داره؟  ديگه به هيچ عنوان نميشود فهميد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اين حمله عظيم بيوتروريسمي که ديدگاه جهان رو تغيير داد توسط رسانه ها بعنوان وحشت ترگريجيا شهرت پيدا کرد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">نام "ترگريجيا" تا ابد بعنوان مترادفي براي غم و اندوه شناخته خواهد شد.</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">يک سال از آن روز ميگذرد...</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اطلاعاتي از يک موسسه که بي اس اي اي اون را معتبر ميشمرد فاش شد: اطلاعات موثقي درمورد وجود نقشه اي براي يک بيوتروريسم که ممکنه هر روزي شروع بشه و دلايلي مبنا بر احتمال دست داشتن ولترو در اون وجود داره.</span><br />
<br />
<div align="justify"><span style="font-size: medium;" class="mycode_size">باورنکردنيه، طبق گزارشات رسمي، تائيد شد که تمام اعضاي کليدي ولترو در عمليات پاکسازي مخفيگاهشون توسط اف بي سي کشته شدن. ولي در حقيقت، يک استثنا وجود دارد. جک نرمن، رهبر بالفعلشون. گفته ميشه جنازش تا به حال پيدا و تائيد نشده. اين اطلاعات عمومي نشد. جک نرمان که باور ميرود با جذبه و شکوه مطلق خودش ولترو رو رهبري ميکرده... ويدئويي که او براي ادعاي مقصر بودن گذاشته بود استفاده شد تا اون رو به اندازه يه فدايي در ميان افراد افراط گراي خاصي بالا ببره، و حتي امروزه روي وبسايت هاي اشتراک ويدئو موجوده.</span></div>
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در اين مورد ما بايد هرچه زودتر اقدام کنيم. ما اين قدرت رو داريم که درستي و نادرستي اين اطلاعات رو مشخص کنيم. ما نميتونيم اجازه بديم اين تراژدي تکرار بشه.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مامور مصاحبه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مصاحبه شونده: جسيکا شروات.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ضبط شده توسط يک کاراگاه ويژه از اتحاديه جهاني مسايل دارويي.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مصاحبه کننده: لطفا درمورد به عاملاني که در اين ماموريت دست داشتن به من بگو.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جسيکا: اشکالي نداره نهادي صحبت کنم؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مصاحبه کننده: آزادي که از احساساتت هم صحبت کني.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جسيکا: کريس ردفيلد. اون يکي از اعضاي اصليه از وقتي که بي اس اي اي تاسيس شد. اون قابليت هاي استثنايي و مهارت در جنگ تن به تن داره. اون يکي از اعضاي نيروي هوايي ايالات متحده بوده و ميتونه با هواپيما هم پرواز کنه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مصاحبه کننده: آيا تا به حال باهاش هم تيمي بودي؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جسيکا: نه. نه تا اين ماموريت. ولي فکر نميکني اين يه نقش فوق العاده براي منه؟ من هواي اونو دارم، و اون هم هواي منو. "جسيکا، خوبي؟" "آره کريس، خوبم." مثل سکانسي از يه فيلم هاليوودي ميشه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مصاحبه کننده: بگذريم، ميتوني درمورد پيش زمينش به من بگي؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جسيکا: خيلي خب. جنگ کريس با سلاح هاي زيستي در سال 1998 در پي شيوع ويروس تي در آزمايشگاه رشته کوه هاي آرکلي آمبرلا شروع شد که معمولا بعنوان "واقعه عمارت" شناخته ميشه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مصاحبه کننده: متوجه ام. مال زماني هستش که گروه استارز پليس شهر راکون بود. اين يکي از تجربه هاي اون بود که ما بهش علاقه داريم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جسيکا: اون سوپر قهرمان دنياي جديده ... البته بدون نقاب و شنل. اون هميشه بهترين بوده حتي در سهمگين ترين نبرد ها. اون با بالا بردن مهارت جنگيش بالاخره تونست آمبرلا رو سرنگون کنه. سابقه اش جزء برترين هاي بي اس اي اي هستش.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مصاحبه کننده: من واقعا از اون، به عنوان يک عضو جي پي سي متشکرم. اگر که اون دنبال آمبرلا نميرفت وضعيت خيلي بدتر ميشد. به اين دليل خاص بود که جي پي سي سازمان بي اس اي اي رو به وجود آورد و از کريس دعوت کرد تا عضو اين سازمان بشه. آره، ما به يه سازمان احتياج داشتيم که قابليت مبازره با بيوتروريسم را داشته باشه ... به همين اندازه به مسئوليت پذيري يک عضو ماهر.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جسيکا: جيل ولنتاين. جيل ولنتاين يکي از يازده نفر اصليه که مثل کريس از گروه استارز اومد. اون در سلاح هاي سنگين مهارت داره و در نبرد واقعي راحت و خونسرده و حتي ميتونه قفل هاي ساده رو باز کنه. اوه اره، حتي شنيدم که اون ميتونه بمب هم خنثي کنه. صادقانه بگم من يکي از طرفداراي "خوشنامي و مثبت بودن" جيل نيستم اما من فکر ميکنم که مهارت اون قابل تقديره. اين فقط کار هستش، پس هيچ مشکلي با اون نيست. هست؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مصاحبه کننده: مطلقا. مشکلي نيست اگر که نتايج بدست بيان. جيل ولنتاين يکي از معدود بازماندگان "انفجار هسته اي شهر راکون" هستش، درسته؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جسيکا: بله. بعد از واقعه عمارت، جيل توي شهر راکون موند و تحقيقات خودش رو ادامه داد. دو ماه بعد بود که تمام شهر به يه خطر زيستي تبديل شد. با توجه به گزارشات عمومي، "ويروس تي" کاملا از بين رفته، اما براي هيچ کسي خوشايند نبوده که موجوديت سلاح هاي زيستي در اون زمان تو دنيا لو بره. "براي هيچ کسي" شامل دولت هم ميشه. درست بعد از اينکه اون مجبور به فرار از شهر راکون شد دولت با يک موشک به شهر حمله کرد و اون رو نابود کرد، که اسشو گذاشتن "پاکسازي". من مطمئنم که اون هيچ وقت اون منظره رو از ياد نميبره.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مصاحبه کننده: به خاطره اينه که خودتم واقعه مشابهي رو تجربه کردي؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جسيکا: آره. ولي تنها چيزي که من حس کردم احساس عجز و ناتواني بود.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جسيکا: پارکر لوچيني. يک مامور آموزش ديده ي اف بي سي.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مصاحبه کننده: مثل تو، نه؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جسيکا: خوب يا بد، اون يک همکار از اف بي سي بود پس خوب ميشناسمش، اون يک دندست و اصلا گوشش به هيچ منطقي بدهکار نيست ... از اين لحن حرف زدنم عذر ميخوام ولي اون يک آدم کله شقِ عوضيه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مصاحبه کننده: متوجه ام. خب، چرا اون به بي اس اي اي ملحق شد؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جسيکا: پارکر يک سال پيش به بي اس اي اي ملحق شد. فکر کنم دليلش رو ميدونين؛ فاجعه "وحشت تراگريجيا". نميتونست انکار کنه که تصميمي که اونجا گرفته شد براي حفظ وجهه اف بي سي بود،اين اونو به شک انداخت. اون زمان اون سعي کرد اين مشکلاتش رو با الکل حل کنه. در آخر، اون تصميم گرفت که به بي اس اي اي منتقل بشه، تا بتونه عده ي بيشتري از مردم رو نجات بده.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مصاحبه کننده: بله مطمئنا اون يک آدم کله شقِ عوضيه. تقريبا محبت برانگيزه، اما هنوز ...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جسيکا: کيث لوملي و کوئينت کتهام. راحت تره که اين دو تا رو با هم توصيف کني.  </span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مصاحبه کننده: مشکلي نداره اگر بخواي بعنوان يه زوج ازشون حرف بزني.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جسيکا: اهل داخل موندن در مقابل اهل بيرون رفتن. متفکر در مقابل بي فکر. محتاط در مقابل کسي که بي فکر عمل ميکنه. براي درک کردن اونها، هر دو متضادي رو که فکرشو ميکني با هم جفت کن. کوئينت، کسي که در آناليز اطلاعات تخصص داره و از دستگاها سر در مياره، و کيث، کسي که در عملياتهاي ويژه و نبرد تجربه داره. اون دو نفر همشيه نظرات متفاوتي دارن و به نظر مياد دعوا ميکنند اما وقتي که با هم ديگه يک تيم رو تشکيل ميدن تواناييشون کارآمد ترينه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مصاحبه کننده: چه تيم کاملي، کاستي هاي هم ديگه رو جبران ميکنن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جسيکا: کلايو اوبراين، سرپرست بي اس اي اي. اون کنترل مستقيم اين عمليات رو بعهده گرفت. به خاطر همين همه واقعا عصبي بودن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مصاحبه کننده: اين غير عاديه. تا حالا، اون بندرت رهبري رو بعهده گرفته.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جسيکا: اون ترجيح ميده که در پشت صحنه بمونه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مصاحبه کننده: اون هميشه ميخواست بگه "اجازه ندين که دست چپتون بدونه که دست راستتون چيکار مي کنه." "انجيل ماتيو 6:3"  از کتاب مقدس... انگيزه به دنبال شهرت بودن، به خودي خود نادرسته.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جسيکا: اون همش نيست. "عاقل هميشه سکوت مي کنه." او قبلا با سري بالا و قوي راه ميرفت و دستش را رو نميکرد. لباس هاي اون هميشه بهم ريخته و کثيف هستن، اما اون در واقع ساکت و حيله گره.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مصاحبه کننده: اون نمي تونه بي اس اي اي رو رهبري کنه اگه قبلا اين کارو نکرده باشه. اون تنها رئيس اعزام شده بي اس اي اي در طول وحشت ترگريجيا نبود؟ اما من شنيدم که جدال هايي با اف بي سي در مورد راه حل وجود داشته.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جسيکا: هوم. اف بي سي بايد اون جا رو کنترل مي کرد. نظرات اوبراين به عنوان يه ناظر بايد ناديده گرفته بشن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مصاحبه کننده: مي توني در مورد اف بي سي هم صحبت گني؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جسيکا: مرگان لانسديل. مرگان لانسديل، سرپرست آژانس ضد بيوتروريسم ايالات متحده، کميسيون ائتلاف مبارزه با بيوتروريسم ايالات متحده، يا اف بي سي. اون اولين سرپرست اف بي سي بود، و تنها سرپرست اف بي سي که تا حالا ديده شده. به عبارت ديگه قدرت اون توي اف بي سي مطلقه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مصاحبه کننده: ميتوني اونو يه ديکتاتور صدا کني. هيچي تو اف بي سي بدون تائيد اون اتفاق نمي افته، اهميتي نداره چقدر کوچيک باشه. احتمالا يه عالمه اطلاعات هست که فقط اون مي دونه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جسيکا: اما در آخر، اف بي سي بزرگترين سازمان ضد بيوتروريسم جهانه. با کار کردن براي عموم، به تازگي از تهديد بيوتروريسم آگاه شده بود، اون مورد تصويب کنگره براي تقويت عظيم سازمان قرار گرفت. حتي ميشه گفت اين فقط با اراده قوي مرگان لانسديل ممکن بود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جسيکا: ريموند وستر، بازرس اف بي سي. زماني که من و پارکر تو اف بي سي بوديم، اون يه نو آموز بود که تازه استخدام شده بود. هنوزم بعضي وقت ها در مورد اون داستان هايي هست.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مصاحبه کننده: من زياد چيزاي خوبي درباره اون نشنيدم. جستجوهاي موثر، انحصاري و عدم مشارکتي با مجريان قانون محلي. من همينطور شنيدم که اون تو عمليات هاي بي اس اي اي دخالت کرده، و نه فقط يک يا دو بار.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جسيکا: بنظر همينطور ميرسه. من از وقتي که عضو اينجا شدم با اون تماس نداشتم پس از اين بيشتر چيزي در اين باره نمي دونم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مصاحبه کننده: خيلي ممنون. نظرات شما خيلي جالب هستند. اين يه کمک عالي بود و شامل اينم مي شد که شما رو بهتر درک کنيم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جسيکا: خواهش مي کنم. و پاداش من؟ آه بله ... مي تونين در خواست ترک منو که تازگي ارسال کردم تصويب کنيد؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مصاحبه کننده: ...خيلي خب. اما به يه شرط. شما بايد يه کارهايي رو انجام بدين.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جسيکا: اوه، من اينو نمي دونستم که اينجا دبيرستانه. خيلي خب منتظر يه گزارش خوب باشيد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">خيلي خب، بزار شروع کنيم</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">گاهي اوقات، چيز هاي پيش و پا افتاده ميتونن به چيزهاي بزرگي توي دنيا تبديل بشن. شايد بخاطر اينه که سرشت حقيقي انسان پيش و پا افتادس. يک سلاح ويروسي يکي از اين چيزهاي بزرگه.</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ويروس تي اکثر مردم احتمالا اسم "ويروس تي" رو شنيدن.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اين سلاح ويروسي، توسط شرکت عظيم داروسازي سابق، آمبرلا ساخته شده، که در صنعت معروف بود. ويروس تي يک ويژگي خاص داشت و اون هم دوباره نويسي دي ان اي موجوداتي بود که آلوده ميکرد. برجسته ترين مثالش پديده آلوده شدن انسان هاس، که عموما "زامبي" گفته ميشن.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">هدف اصلي پشت ساخت اين ويروس شيطاني توليد "بي او دبليو ها" بوسيله دوباره مرتب کردن دي ان اي با استفاده از ويروس تي، و متعاقبا تسلط صنعت سلاح. هانتر. نمسيس. تايرنت. تابحال، تعداد کلاني از بي او دبليو ها ساخته شدن.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">براي محققا، آرزوهاي روز افزونشون - بگذريم که اين واژه درستي براي استفاده هست يا نه - هيچ حدي نميشناسه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">و حتي امروز، بعد از فروپاشي آمبرلا، تحقيق و ساخت سلاح هاي ويروسي مطمئنا يجايي هنوز ادامه داره.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بعد از اين، يه ويروس که شايسته نسخه تکامل يافته ويروس تي ناميده شدنه متولد شده: تي-آبيس، که توي واقعه وحشت ترگريجيا استفاده شده. تي-آبيس يه سلاح ويروسيه که از يه ويروس جديد بنام "آبيس"، که از تجسس در اعماق دريا کشف شده، و يه نسخه دوباره منظم شده ويروس تي ساخته شده. در حال حاضر، تي-آبيس ويروسيه که هنوز در پوششي از رمز و رازه. من خيلي خوش شانس بودم که فرصت جمع آوري اطلاعات مربوط به يه شيوع منحصر بفرد رو داشتم.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اوز.</span><br />
<div align="justify"><span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اين اسميه که به افراد آلوده به تي-آبيس نسبت ميديم. چکه، معني دقيق کلمه ست. با فکر محققايي که اين اسمو بهش دادن موافقم. اونها مثل جسداي<br />
پف کرده ان. اوز متخصص ظاهر شدن تو جاهاي غير منتظرس. اونها از انعطاف پذيري بدنشون استفاده ميکنن تا توي شکاف ها يا درزها حرکت کنن و طعمشونو تعقيب کنن. الگوي حرکت اونا غير قابل پيش بينيه. اين باور وجود داره که الگوي رفتاريشون ريشه گرفته از ضمير ناخود آگاهشونه، که بخاطر خالي شدنشون از مايعه. تصور ميشه که اين مورد بخاطر سوختن غير معمول مايعات بدن در زمان پخش شدن تي-آبيس در تمام بدنه. اونا گوشت نميخورن، ولي خون قربانياشونو ميخورن تا مايع بدنشون رو تامين کنن. اشخاص آلوده به تي-آبيس و زامبيا در اين مورد اختلاف دارن. اين اندام زالو مانند داخل دهنشون يه زبون تکامل يافته براي مکيدن خونه. اوز، بعد از گرفتن طعمش، با اين زبون طعمشو ميگزه و مايع بدنشون رو ميمکه. در انتهاي زبون صدها دندون کوچيک هست که توانايي حرکت منحصر بفردي رو دارن. اونها پوست طعمشونو با اين دندونا پاره ميکنن تا خون و مايعات بدنشونو بخورن.<br />
</span></div>
<br />
<br />
<div align="justify"><span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اين اسکاجدد هست. يک گونه جهش يافته از يك قرباني آلوده شده. اين در مواقعي رخ مي دهد كه قرباني مقاومت بيشتر از حد معمول در مقابل ويروس داشته باشد. اينطور به نظر ميرسه كه جهش به اين دليل اتفاق ميوفتد كه ويروس در مدت طولاني تري از حد معمول گسترش پيدا كرده. نرخ شيوع يك در هزار است. شانس كمي هم وجود داره. متاسفانه يا شايد خوشبختانه اونها هوشياري ندارن. اونها، مثل يك عروسك كوكي، فقط كلمات بي معني رو بارها و بارها تكرار ميكنن. اونها از استقامت فيزيكي بالايي برخوردارن. ظاهر چاق و متورم اونها از اعضاي مهم بدن در برابر صدمه حفاظت ميكنه.<br />
<br />
داده دوم از افراد آلوده ي جهش يافته: خزنده دريايي، همونطور كه از اسمش مشخصه يك موجود دريايي هست. او در دريا بي رقيب هست. بله. جهش خزنده ي دريايي که حوّا ناميده ميشه در بين بعضي از زنان آلوده كه داراي كروموزوم نوع XX هستند، بيان شده. خزنده دريايي به آرامي به سمت قرباني ها ميخزه و با شش بازويي كه بدليل آثار ويروس رشد پيدا كرده قرباني ها رو به چنگ مياره و از تمام بدنش براي خوردن اونها استفاده ميكنه. وقتي به دام بيوفتي هيچ راه فراري از بازوهاش نيست. خيلي سخت ميشه تشخيص داد كه آيا خزنده دريايي در آب مخفي شده يا نه. اما شايد بشه بوسيله يك بايو اسكنر حضورشون رو تشخيص داد.</span></div>
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اين تمام اطلاعاتي بود كه من تونستم از تي-آبيس بدست بيارم. من فقط تونستم درباره موردهاي آلوده اطلاعات كسب كنم، ولي نتونستم در مورد وجود بي او دبليو هاي تسليحاتي تحقيق كنم. اما با توجه به سوابق تصورش سخت نيست كه تحقيقات و توسعه سلاح هاي بيولوژيكي در حال حاضر در جريانه.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">زمان زيادي نيست که ما با يک بي او دبليو که از دي ان اي موجودات دريايي تشکيل ميشه روبرو شديم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در حال حاضر عملا هيچ داده ي حقيقي درباره مبارزه ويروس تي-آبيس در دسترس نيست. اگر در دسترس قرار بگيرد تحقيقات قطعا به سرعت در حال پيشرفت خواهد بود.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">امضا شده. جسيکا شروات.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مطمئن نيستم كه اين گزارش خوبي شده باشه ... بعداً ارسالش خواهم كرد ... متاسفم، الان ديگه تقريبا وقت ملاقاتمه. بزار يك خستگي در كنم. بسيار خب پس، خدانگهدار.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تا زماني كه اشخاصي هستند كه سعي ميكنن سلاح هاي بيولوژيكي رو بدست بيارن. كار ما تمام نشده. استراحت امروز من تموم شد. منتظر يك چالش ديگه هستم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">فردا اول وقت...<br />
<br />
</span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[ترجمه فایل های بازی Resident Evil 6]]></title>
			<link>https://re-fan.ir/showthread.php?tid=60</link>
			<pubDate>Fri, 27 May 2022 08:41:11 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://re-fan.ir/member.php?action=profile&uid=1">Umbrella</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://re-fan.ir/showthread.php?tid=60</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #e82a1f;" class="mycode_color"><span style="font-size: large;" class="mycode_size">ترجمه فایل های بازی رزیدنت اویل 6</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #e82a1f;" class="mycode_color">معامله با ایالات متحده</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">دولت ایالات متحده برای محبوس کردن Sherry Birkin دو دلیل داشت: اول اینکه امید داشتن تا درباره ویروس G باقی مونده در خونش مطالعه کنن، و دوم اینکه قصد داشتن تا از او در برابر Albert Wesker که میخواست یک نمونه از ویروس G رو داشته باشه، محافظت کنن. در سال 2009، نابودی Albert در آفریقا بدست .B.S.A.A منجر به فروپاشی سازمانی شد که Albert براش کار میکرد و در نتیجه Sherry از خطری که از جانب Albert و سازمانش مطرح بود از بین رفت.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">دولت به Sherry این شانس رو داد تا در عوض قبول کار کردن برای دولت، از وضعیت مراقبتی بیرون بیاد. Sherry فهمید که چطور تعداد بیشماری از مردم در سراسر دنیا بخاطر سلاح های زیستی از بین رفتن و تحمل اینکه ببینه بلایی که در کودکی بر سر خودش اومده بود بر سر دیگران هم بیاد رو نداشت و به همین خاطر به آسونی پذیرفت تا بعنوان مامور ویژه تحت نظارت مستقیم Derek C. Simmons کار کنه.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ماموریت اخیر Sherry، پیدا کردن Jake Muller، تتنها فرد شناخته شده زنده ای که پادتن ویروس C رو در بدنش داره، و همراهی کردن و بازگردوندنش به ایالات متحده است.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #e82a1f;" class="mycode_color">سلاح های زیستی (B.O.W.s)</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">سلاح های زیستی؛ یک موجود ارگانیک هست که معمولا بوسیله عفونت ویروسی به سلاح تبدیل شده. این ویروس برای کشتن میزبانش طراحی نشده، بلکه هدف تبدیل میزبان به یک مخلوق مناسب برای شرایط جنگیه. مخلوقات وحشی که در زمان شیوع ویروس T در شهر Raccoon، سال 1998 بوجود اومدن، نمونه ای از سلاح های زیستی بودن.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #e82a1f;" class="mycode_color">Bloodshot</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در حین یک حادثه زیستی، یک گونه بسیار کمیاب از Zombie ها کشف شدن که تقریبا تمام سرشون نابود شده بود. این مخلوق رو با عنوان بی مسمای Bloodshot نامگذاری کردن، بخاطر اینکه تمام بافت های ماهیچه ایش در معرض دید قرار داره. بلعکس Zombie های معمولی، این مخلوق فوق العاده سریع و چالاکه و سرعتی که باهاش حمله میکنه و گوشت رو می بلعه بی نظیره. بنظر میرسه که این تفاوت ها بخاطر به خاطر جهش به وسیله ویروس C حاصل شده باشه.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #e82a1f;" class="mycode_color">Bosawan</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">Bosawan یک ناحیه زاغه نشین واقع در شهر Waiyip (کشور چین) هست که در اطراف خرابه های باقی مونده از یک قلعه ساخته شده. Chris Redfield و تیم Alpha یک .B.O.W با توانایی استتار بسیار توسعه یافته رو تا این منطقعه تعقیب کردن.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در اوایل قرن بیستم، این ناحیه پایگاهی برای عملیات های استعمار طلبانه انگلیسی بود. امپراطوری چین در اون زمان تونست مردم اطراف اون ناحیه رو گرد هم بیاره تا پای انگلیس ها رو از سرزمینشون ببرن. بعد از ترک انگلیس ها، اون منطقه به مرور زمان به یک منطقه بی قانون تبدیل شد. به دلیل نبود رهبری برای کنترل آنها، مردم بدون نقشه و طرحی برای کل شهر شروع به ساختن خانه کردند تا روی هم رفته به وضعیت افتضاح و تو در توی منطقه در حال حاضر رسیدن.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #e82a1f;" class="mycode_color">Barzak</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">Barzak یکی از قربانیان ویروس C هست با این وجود بسیار تغییر یافته ست. Barzak از واژه صربستانی مربوط به واژه "تنداب" مشتق شده.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اون فاقد بینایی و شنوایی است، بنابراین برای شکار طعمه اش به حس جنبشی بر پایه حرکت در آب تکیه میکند. این موجود بدون هیچ هدفی به هر جنبنده ای، چه انسان و چه Zombie، حمله میکنه. با این وجود، اجساد معلق روی آب اون رو جذب نمیکنه.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #e82a1f;" class="mycode_color">انتقام کارلا</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">کارلا رادامز فردی بود که به دلیل آزمایشاتی که درک سیمونز وی را مجبور به تحت آنها رفتن کرده بود به عنوان ایدا وانگ دوباره متولد شد و پس از آن تعلیماتی گرفت. به دلیلی که برای سیمونز نامشخص بود او قسمتی از خودش را در اعماق روانش نگه داشته بود و این بخش از وی باعث شد تمام کارهایی که درک انجام داده بود از میان رود. کارلا به طور مخفیانه سازمان نئو-آمبرلا رو تاسیس کرد تا بتونه ویروس سی رو به کمال برسونه، وسیله ای سودمند برای عملی کردن نقشه اش که بی ثبات کردن این سیاره بود، ایده ای که سیمنز ازش متنفر بود. نقشه وی این بود که موشک هایی که با گازی پر شده بودند را شلیک کرده و با آن مردم را به زامبی تبدیل کرده و BOW نهایی به عنوان Haos را آزاد سازد. نقشه اش برای نابودی چین بدون هیچ مشکلی پیش میرفت ولی او کاری بدون تفکر انجام داد: او با ایدا وانگ حقیقی تماس گرفت و او را هم وارد ماجرا کرد. معلوم نیست که او اینکار را از روی غرور انجام داد که ایدا واقعی از میان رود و  فقط خودش باقی بماند یا اینکه کاری کند ایدا نجاتش دهد.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #e82a1f;" class="mycode_color">فایل دبرا هارپر</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">دبرا هاپر دختر 20 ساله دانشجو و خواهر هلنا هارپر است. بر ضد خواهرش دختر بی دغدغه شادی است. دیدگاه های متفاوت آنها درمورد زندگی باعث به وجود آمدن اختلافاتی میانشان میشود ولی جدا از این مسائل آنها خیلی به هم نزدیکند. زندگی این خواهرها وقتی که سیمونز دبرا را برای استفاده در آزمایشات ویروس سی خانوادشان دزدید دچار آشفتگی شدیدی شد. وقتی که هلنا دوباره خواهرش را دید آن به هم رسیدن شادی که امیدش را داشت روی نداد. دبرا به هیولایی وحشتناک بدون نشانه ای از انسانیتی که زمانی داشت تبدیل شده بود به علاوه اجزای صورتش دارای ظرافتی بود که به زیبایی گذشته اش اشاره میکرد.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">متن زیر یادداشتی از یکی از اعضای خانواده است که اقدامات آنها پس از بردن دبرا را شرح میدهد.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ما دستور داشتیم که تا هلنا رفت دبرا را بکشیم. به هر حال آخر سر هر دوی آنها خواهند مرد، پس این کار فقط روند را سریعتر میکند. ولی حیفه که بکشیمش. نمیتونم به پوست نرم و بدن خوش فرمش فکر نکنم. دقیقا مدلیه که من دوست دارم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اون یکم کتک خورده ولی نمونه خیلی خوبی برای آزمایشمون میشه. فکر کنم همین دور و بر نگهش دارم تا ببینم چه جوری با ویروس سی آلوده میشه.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="color: #e82a1f;" class="mycode_color"><span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">گزارش آزمایش</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #e82a1f;" class="mycode_color">27، June سال 2011</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">5 روز از تهیه سوژه آزمایشی ویروس C گذشته. علائم حیاتی، همه ثابت هستن.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">داوطلب ایده آلی برای چنین آزمایشی وجود نداره، ولی با در نظر گرفتن اینکه 322 سوژه قبلی چطور همه در عرض 24 ساعت مردن، من میگم که این پیشرفت چشمگیریه. او انتخاب خوبی کرده. تنها عقب نشینی موجود اینه که سوژه مورد نظر دست راست خودشو در حین یک حادثه آزمایشگاهی از دست داده، و ویروس C یک نوع ناتوانی از ترمیم و بازسازی اون رو از خودش نشون میده. با این حال سوژه در نقاطی که انتظارشو نداریم از خودش پتانسیل نشون میده و یک سلاح زیستی قدرتمند رو بوجود خواهد آورد. این خیلی خوبه چون اون کاملا از انتخاب شدن برای انجام این آزمایش راضی بود.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">2، July سال 2011</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">سوژه مورد آزمایش حالا با کد Ustanak نامگذاری شده و برحسب قدرت و هوش اولیه، بسیار جلوتر از هر J'avo ای تا به الان بوده. سوژه توانایی عجیبی در ساخت و یا انتخاب سلاح برای حرکت به سمت هدفش از خودش نشون میده.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">خلاصه کلام اینکه سلاح های ویژه ای برای Ustanak در دست ساخت است که یکی از آنها جای دست رفتشو پر میکنه.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">10، December سال 2011</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">سلاح های Ustanak در دست ساخت هستند. در حال حاضر ما یه Vulcan، یه تفنگ ساچمه ای و یه دریل برای مبارزات نزدیک داریم. به نظر ما همین ها هم کافی بود ولی او گفت بهتره یک دست هم برای گرفتن افراد براش ساخته بشه.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من نمیخوام دستوراتش را زیر سوال ببرم ولی تو این فکرم که میخواد کی رو بگیره.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ساخت دست خیلی سخت خواهد بود. ما باید درست انجامش بدیم و یا اینکه اون شبیه چنگک یه بازی آرکید میشه. به هر حال هدف مثل یه عروسک توی جعبه شیشه ای یه جا وای نمیسه.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #e82a1f;" class="mycode_color">ویروس C پیشرفته</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ویروس C پیشرفته با تقویت ویروس C بوسیله خون Jake Muller ساخته میشه. این ویروس پیشرفته، توسط Carla Radames و با گرفتن و استفاده کردن عامل مقام بر علیه آلودگی ویروسی در خون Jake بمنظور طراحی ویروس C قوی تر، طراحی و ساخته شده. وقتی میزبان به ویروس C معمولی آلوده میشه، قبل از اینکه بعنوان یک مخلوق جدید پدیدار بشه، در یک پیله پوشیده میشه. ولی با نسخه پیشرفته ویروس، نه تنها میزبان قدرتمندتر میشه، بلکه نیاز به مرحله پیله پیچ شدن هم از بین میره. میزبان میتونه بطور قطع به شکل جدیدی جهش پیدا کنه بدون اینکه لازم باشه یکپارچگی سلولیش رو از دست بده.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تولید ویروس C پیشرفته، بطور باورنکردنی مشکله و فقط Carla میدونه که چطور با موفقیت این کار رو انجام بده. به همین جهت میزان محدودی از ویروس C پیشرفته شناخته شده.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #e82a1f;" class="mycode_color">کریس و البرت</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">کریس ردفیلد و آلبرت وسکر پدر جیک مولر داستانی دارند که بر میگرده به وقتی که این دو در تیم استارز بودن و با اولین B.O.W جهان در سال 1996 در طی حادثه رو به رو شدن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بعدا معلوم شد اون حادثه توسط آلبرت وسکر طراحی شده بود، کسی که برای آمبرلا کار میکرد. در نتیجه کریس تعدادی</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">از دوستان و همکاران خوبش را از دست داد. کریس تصمیم گرفت جلوی امبرلا را بگیرد و از گسترش B.O.W ها جلو گیری کند که باعث شد در موارد متعدد با البرت درگیر شود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در سال 2009 کریس خودش را در آفریقا و در حال جلوگیری وسکر برای از میان بردن اکثر جمعیت جهان یافت. در میدان جنگ آلبرت خودش را به یک B.O.W جهش یافته تبدیل کرد ولی به لطف کریس و همکارش شوا آلومار کشته شد. خوشبختانه برنامه های نسل کشی جهانی آلبرت محقق نشد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">کریس از احساسات خودش صحبت میکند:</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">کار وسکر را ساختن قطعا یک نقطه عطف بزرگ در زندگی من بود. من متوجه شدم  برای چی دارم میجنگم در عین حال غلبه بر هیولایی مانند اون باعث شد حس کنم به هر چی میخواستم رسیدم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من به هیچ عنوان نمیخوام تو این جنگ تسلیم شم ولی تنهایی هم نمیتونم انجامش بدم. ممکنه که یه زمانی یه شخصی مثل وسکر پیداش بشه ونسل جوان باید مشعل به دست باشه. پس من برمیگردم و در یک تیم کار میکنم و به نسل جوان هرچی که لازم باشه رو یاد میدم.BSAA به اونها احتیاج خواهد داشت.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #e82a1f;" class="mycode_color">پروفایل Ada Wong</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">چیز زیادی در مورد جاسوس بین المللی Ada Wong معلوم نیست. حتی اینکه برای چه کسی کار میکند و نام واقعی او و اهدافش هنوز هم نامعلوم است. چیزی که معلوم است این است که مهم نیست که ماموریت هایش چقدر سخت باشد، او تمام توانایی های ذهنی و بدنی لازم را دارد تا همه آنها را بدون هیچ مانعی به انجام برساند.درحالی که در اخلاقش صبر و بردباری شایان است، با این حال او برای خونسردی و متانتش معروف است.به نظر میرسد برای هدف بخصوصی تلاش میکند و زمانی که به آن برسد دیگر نمیخواهد تا به اطرافیانش خیانت کند.در سال 1998 او به راکون سیتی رفت تا بی سرو صدا نمونه ای از ویروس جی را بدست آورد. در همان زمان بود که او با لیان که ماموری تازه کار بود ملاقات کرد.پس از دنبال وقایع راکون سیتی او با کمک کردن به لیان در ماموریت هایش نیز دیده میشود. اما این کار بیشتر برای تشویق کردن اوست تا لیان نیز به او کمک کند.در حال حاضر Ada پس از اینکه سیمونز با او تماس گرفت، بی سر و صدا سوار یک زیر دریایی شده است. مردی که از زمان واقعه ی راکون سیتی چیزی از او نشنیده بود.Ada در حالی که در زیر دریایی است، ماموریت و رازی را کشف میکند که او را وارد میدان میکند.درباره ی عملیات او هرکسی نظر و حدسی میزند.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #e82a1f;" class="mycode_color">Ada و راکون سیتی</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در سال 1998 آلبرت وسکر، پدر جیک مولر Ada Wong را برای  ماموریتی به راکون سیتی فرستاد تا نمونه ای از ویروس جی ویلیام برکین را که برای خود نگه داشته بود، بدست بیاورد.زمانی که آنت، همسر ویلیام درگیر این ماموریت شد، Ada از لیان استفاده کرد تا ناخواسته به او کمک کند. سپس Ada با نمونه ای از ویروس پیش آلبرت رفت. در سال 2004 آلبرت به Ada دستور داد که به اروپا برود تا نمونه ای از انگل لاس پلاگاس را نیز بدست بیاورد. سپس او دوباره با لیان رو به رو شد و در انتها نمونه ی انگلی را که لیان بدست آورده بود را از او دزدید. اما به هر حال او نمونه را به آلبرت تحویل نداد. آن را برای خودش نگه داشت و رفت. او اهداف خودش را برای نگه داشتن ویروس داشت. او نمیخواست خودش را بازیچه ی نقشه های آلبرت درباره ی تسلط بر جهان کند.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #e82a1f;" class="mycode_color">بازداشتگاه</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ماموران نیو آمبرلا جیک و شری را از ایدونیا میدزدند و آنها را در یک تاسیسات تحقیقاتی در چین زندانی میکنند.خود تاسیسات با یک ملک مجلل احاطه شده که این مسئله باعث پوشاندن فعالیت های شیطانی ای که در خود تاسیسات اتفاق میفتد میشود. ملک با جاوو ها و ماشین های مسلح محافظت میشود که هر کدام از آنها آماده اند تا هر حمله ای در همان لحظه دفع کنند.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #e82a1f;" class="mycode_color">Chris و Leon</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">کریس و لیان برای دو سازمان مختلف کار میکنند و هیچ دلیلی برای رابطه ی این دو وجود ندارد اما یک وجه مشترک که یک اتصال بین ان ها محسوب میشود کلر ردفیلد خواهر کریس ردفیلد است .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بعد از حادثه امارت در سال 1998 کریس مصمم شد که به اروپا برود و شرکت امبرلا را فروپاشد . قبل از رفتن کریس مکان خود را به کلر گفته بود تا اینکه کلر به شهر راکون امد تا او را پیدا کند .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">او در شهر با لیان ملاقات کرد و همراه او با ترس و وحشت هایی که در راهشان بود جنگیدند . کلر در جزیره راکفورد به کریس پیوست . او برادرش را دوست دارد و به او احترام میگذارد و نظرکلر در مورد لیان اینست که او یک دوست قابل اعتماد است .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">با استفاده از کلر بین لیان و کریس یک شناخت دور شکل گرفته بود که باعث میشد قبل از ملاقات یکدیگر را بشناسند . در صورتی که رابطه بین دو سازمان لیان و کریس به شدت محدود است بالاخره این دو همدیگر را ملاقات کردند و وضعیت سخت همدیگر را به خوبی درک میکردند به خصوص هدفی که برای از بین بردن سلاح ها زیست محیطی بود .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">هانیگان جزییات ملاقت کریس و لیان را طی یک گزارش به ادم بنفورد داد .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در زیر گزیده ای از گزارش امده است :</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">عضو ذخیره شده . کلر ردفیلد تقریبا وسیله اشنا شدن این دو در گذشته بوده است. همانند دو نفر از که دور برای هم دست تکان میدهند . نگاه انها شبیه دوستانی بود که تقریبا 10 سال همدیگر را ندیده بودند . مکالمه ی بین ان ها کوتاه بود اما اطمینان دارم که همین مکالمه کوتاه باعث شد که انها سختی هایی که در راه شکست بیو تروریسم کشیده بودند را درک کنند .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من اعتقاد دارم که این نشست گام مهمی در شکستن سد میان دولت ایالات متحده و BSAA بود.</span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #e82a1f;" class="mycode_color"><span style="font-size: large;" class="mycode_size">ترجمه فایل های بازی رزیدنت اویل 6</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #e82a1f;" class="mycode_color">معامله با ایالات متحده</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">دولت ایالات متحده برای محبوس کردن Sherry Birkin دو دلیل داشت: اول اینکه امید داشتن تا درباره ویروس G باقی مونده در خونش مطالعه کنن، و دوم اینکه قصد داشتن تا از او در برابر Albert Wesker که میخواست یک نمونه از ویروس G رو داشته باشه، محافظت کنن. در سال 2009، نابودی Albert در آفریقا بدست .B.S.A.A منجر به فروپاشی سازمانی شد که Albert براش کار میکرد و در نتیجه Sherry از خطری که از جانب Albert و سازمانش مطرح بود از بین رفت.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">دولت به Sherry این شانس رو داد تا در عوض قبول کار کردن برای دولت، از وضعیت مراقبتی بیرون بیاد. Sherry فهمید که چطور تعداد بیشماری از مردم در سراسر دنیا بخاطر سلاح های زیستی از بین رفتن و تحمل اینکه ببینه بلایی که در کودکی بر سر خودش اومده بود بر سر دیگران هم بیاد رو نداشت و به همین خاطر به آسونی پذیرفت تا بعنوان مامور ویژه تحت نظارت مستقیم Derek C. Simmons کار کنه.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ماموریت اخیر Sherry، پیدا کردن Jake Muller، تتنها فرد شناخته شده زنده ای که پادتن ویروس C رو در بدنش داره، و همراهی کردن و بازگردوندنش به ایالات متحده است.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #e82a1f;" class="mycode_color">سلاح های زیستی (B.O.W.s)</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">سلاح های زیستی؛ یک موجود ارگانیک هست که معمولا بوسیله عفونت ویروسی به سلاح تبدیل شده. این ویروس برای کشتن میزبانش طراحی نشده، بلکه هدف تبدیل میزبان به یک مخلوق مناسب برای شرایط جنگیه. مخلوقات وحشی که در زمان شیوع ویروس T در شهر Raccoon، سال 1998 بوجود اومدن، نمونه ای از سلاح های زیستی بودن.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #e82a1f;" class="mycode_color">Bloodshot</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در حین یک حادثه زیستی، یک گونه بسیار کمیاب از Zombie ها کشف شدن که تقریبا تمام سرشون نابود شده بود. این مخلوق رو با عنوان بی مسمای Bloodshot نامگذاری کردن، بخاطر اینکه تمام بافت های ماهیچه ایش در معرض دید قرار داره. بلعکس Zombie های معمولی، این مخلوق فوق العاده سریع و چالاکه و سرعتی که باهاش حمله میکنه و گوشت رو می بلعه بی نظیره. بنظر میرسه که این تفاوت ها بخاطر به خاطر جهش به وسیله ویروس C حاصل شده باشه.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #e82a1f;" class="mycode_color">Bosawan</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">Bosawan یک ناحیه زاغه نشین واقع در شهر Waiyip (کشور چین) هست که در اطراف خرابه های باقی مونده از یک قلعه ساخته شده. Chris Redfield و تیم Alpha یک .B.O.W با توانایی استتار بسیار توسعه یافته رو تا این منطقعه تعقیب کردن.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در اوایل قرن بیستم، این ناحیه پایگاهی برای عملیات های استعمار طلبانه انگلیسی بود. امپراطوری چین در اون زمان تونست مردم اطراف اون ناحیه رو گرد هم بیاره تا پای انگلیس ها رو از سرزمینشون ببرن. بعد از ترک انگلیس ها، اون منطقه به مرور زمان به یک منطقه بی قانون تبدیل شد. به دلیل نبود رهبری برای کنترل آنها، مردم بدون نقشه و طرحی برای کل شهر شروع به ساختن خانه کردند تا روی هم رفته به وضعیت افتضاح و تو در توی منطقه در حال حاضر رسیدن.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #e82a1f;" class="mycode_color">Barzak</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">Barzak یکی از قربانیان ویروس C هست با این وجود بسیار تغییر یافته ست. Barzak از واژه صربستانی مربوط به واژه "تنداب" مشتق شده.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اون فاقد بینایی و شنوایی است، بنابراین برای شکار طعمه اش به حس جنبشی بر پایه حرکت در آب تکیه میکند. این موجود بدون هیچ هدفی به هر جنبنده ای، چه انسان و چه Zombie، حمله میکنه. با این وجود، اجساد معلق روی آب اون رو جذب نمیکنه.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #e82a1f;" class="mycode_color">انتقام کارلا</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">کارلا رادامز فردی بود که به دلیل آزمایشاتی که درک سیمونز وی را مجبور به تحت آنها رفتن کرده بود به عنوان ایدا وانگ دوباره متولد شد و پس از آن تعلیماتی گرفت. به دلیلی که برای سیمونز نامشخص بود او قسمتی از خودش را در اعماق روانش نگه داشته بود و این بخش از وی باعث شد تمام کارهایی که درک انجام داده بود از میان رود. کارلا به طور مخفیانه سازمان نئو-آمبرلا رو تاسیس کرد تا بتونه ویروس سی رو به کمال برسونه، وسیله ای سودمند برای عملی کردن نقشه اش که بی ثبات کردن این سیاره بود، ایده ای که سیمنز ازش متنفر بود. نقشه وی این بود که موشک هایی که با گازی پر شده بودند را شلیک کرده و با آن مردم را به زامبی تبدیل کرده و BOW نهایی به عنوان Haos را آزاد سازد. نقشه اش برای نابودی چین بدون هیچ مشکلی پیش میرفت ولی او کاری بدون تفکر انجام داد: او با ایدا وانگ حقیقی تماس گرفت و او را هم وارد ماجرا کرد. معلوم نیست که او اینکار را از روی غرور انجام داد که ایدا واقعی از میان رود و  فقط خودش باقی بماند یا اینکه کاری کند ایدا نجاتش دهد.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #e82a1f;" class="mycode_color">فایل دبرا هارپر</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">دبرا هاپر دختر 20 ساله دانشجو و خواهر هلنا هارپر است. بر ضد خواهرش دختر بی دغدغه شادی است. دیدگاه های متفاوت آنها درمورد زندگی باعث به وجود آمدن اختلافاتی میانشان میشود ولی جدا از این مسائل آنها خیلی به هم نزدیکند. زندگی این خواهرها وقتی که سیمونز دبرا را برای استفاده در آزمایشات ویروس سی خانوادشان دزدید دچار آشفتگی شدیدی شد. وقتی که هلنا دوباره خواهرش را دید آن به هم رسیدن شادی که امیدش را داشت روی نداد. دبرا به هیولایی وحشتناک بدون نشانه ای از انسانیتی که زمانی داشت تبدیل شده بود به علاوه اجزای صورتش دارای ظرافتی بود که به زیبایی گذشته اش اشاره میکرد.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">متن زیر یادداشتی از یکی از اعضای خانواده است که اقدامات آنها پس از بردن دبرا را شرح میدهد.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ما دستور داشتیم که تا هلنا رفت دبرا را بکشیم. به هر حال آخر سر هر دوی آنها خواهند مرد، پس این کار فقط روند را سریعتر میکند. ولی حیفه که بکشیمش. نمیتونم به پوست نرم و بدن خوش فرمش فکر نکنم. دقیقا مدلیه که من دوست دارم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اون یکم کتک خورده ولی نمونه خیلی خوبی برای آزمایشمون میشه. فکر کنم همین دور و بر نگهش دارم تا ببینم چه جوری با ویروس سی آلوده میشه.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="color: #e82a1f;" class="mycode_color"><span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">گزارش آزمایش</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #e82a1f;" class="mycode_color">27، June سال 2011</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">5 روز از تهیه سوژه آزمایشی ویروس C گذشته. علائم حیاتی، همه ثابت هستن.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">داوطلب ایده آلی برای چنین آزمایشی وجود نداره، ولی با در نظر گرفتن اینکه 322 سوژه قبلی چطور همه در عرض 24 ساعت مردن، من میگم که این پیشرفت چشمگیریه. او انتخاب خوبی کرده. تنها عقب نشینی موجود اینه که سوژه مورد نظر دست راست خودشو در حین یک حادثه آزمایشگاهی از دست داده، و ویروس C یک نوع ناتوانی از ترمیم و بازسازی اون رو از خودش نشون میده. با این حال سوژه در نقاطی که انتظارشو نداریم از خودش پتانسیل نشون میده و یک سلاح زیستی قدرتمند رو بوجود خواهد آورد. این خیلی خوبه چون اون کاملا از انتخاب شدن برای انجام این آزمایش راضی بود.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">2، July سال 2011</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">سوژه مورد آزمایش حالا با کد Ustanak نامگذاری شده و برحسب قدرت و هوش اولیه، بسیار جلوتر از هر J'avo ای تا به الان بوده. سوژه توانایی عجیبی در ساخت و یا انتخاب سلاح برای حرکت به سمت هدفش از خودش نشون میده.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">خلاصه کلام اینکه سلاح های ویژه ای برای Ustanak در دست ساخت است که یکی از آنها جای دست رفتشو پر میکنه.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">10، December سال 2011</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">سلاح های Ustanak در دست ساخت هستند. در حال حاضر ما یه Vulcan، یه تفنگ ساچمه ای و یه دریل برای مبارزات نزدیک داریم. به نظر ما همین ها هم کافی بود ولی او گفت بهتره یک دست هم برای گرفتن افراد براش ساخته بشه.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من نمیخوام دستوراتش را زیر سوال ببرم ولی تو این فکرم که میخواد کی رو بگیره.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ساخت دست خیلی سخت خواهد بود. ما باید درست انجامش بدیم و یا اینکه اون شبیه چنگک یه بازی آرکید میشه. به هر حال هدف مثل یه عروسک توی جعبه شیشه ای یه جا وای نمیسه.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #e82a1f;" class="mycode_color">ویروس C پیشرفته</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ویروس C پیشرفته با تقویت ویروس C بوسیله خون Jake Muller ساخته میشه. این ویروس پیشرفته، توسط Carla Radames و با گرفتن و استفاده کردن عامل مقام بر علیه آلودگی ویروسی در خون Jake بمنظور طراحی ویروس C قوی تر، طراحی و ساخته شده. وقتی میزبان به ویروس C معمولی آلوده میشه، قبل از اینکه بعنوان یک مخلوق جدید پدیدار بشه، در یک پیله پوشیده میشه. ولی با نسخه پیشرفته ویروس، نه تنها میزبان قدرتمندتر میشه، بلکه نیاز به مرحله پیله پیچ شدن هم از بین میره. میزبان میتونه بطور قطع به شکل جدیدی جهش پیدا کنه بدون اینکه لازم باشه یکپارچگی سلولیش رو از دست بده.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تولید ویروس C پیشرفته، بطور باورنکردنی مشکله و فقط Carla میدونه که چطور با موفقیت این کار رو انجام بده. به همین جهت میزان محدودی از ویروس C پیشرفته شناخته شده.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #e82a1f;" class="mycode_color">کریس و البرت</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">کریس ردفیلد و آلبرت وسکر پدر جیک مولر داستانی دارند که بر میگرده به وقتی که این دو در تیم استارز بودن و با اولین B.O.W جهان در سال 1996 در طی حادثه رو به رو شدن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بعدا معلوم شد اون حادثه توسط آلبرت وسکر طراحی شده بود، کسی که برای آمبرلا کار میکرد. در نتیجه کریس تعدادی</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">از دوستان و همکاران خوبش را از دست داد. کریس تصمیم گرفت جلوی امبرلا را بگیرد و از گسترش B.O.W ها جلو گیری کند که باعث شد در موارد متعدد با البرت درگیر شود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در سال 2009 کریس خودش را در آفریقا و در حال جلوگیری وسکر برای از میان بردن اکثر جمعیت جهان یافت. در میدان جنگ آلبرت خودش را به یک B.O.W جهش یافته تبدیل کرد ولی به لطف کریس و همکارش شوا آلومار کشته شد. خوشبختانه برنامه های نسل کشی جهانی آلبرت محقق نشد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">کریس از احساسات خودش صحبت میکند:</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">کار وسکر را ساختن قطعا یک نقطه عطف بزرگ در زندگی من بود. من متوجه شدم  برای چی دارم میجنگم در عین حال غلبه بر هیولایی مانند اون باعث شد حس کنم به هر چی میخواستم رسیدم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من به هیچ عنوان نمیخوام تو این جنگ تسلیم شم ولی تنهایی هم نمیتونم انجامش بدم. ممکنه که یه زمانی یه شخصی مثل وسکر پیداش بشه ونسل جوان باید مشعل به دست باشه. پس من برمیگردم و در یک تیم کار میکنم و به نسل جوان هرچی که لازم باشه رو یاد میدم.BSAA به اونها احتیاج خواهد داشت.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #e82a1f;" class="mycode_color">پروفایل Ada Wong</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">چیز زیادی در مورد جاسوس بین المللی Ada Wong معلوم نیست. حتی اینکه برای چه کسی کار میکند و نام واقعی او و اهدافش هنوز هم نامعلوم است. چیزی که معلوم است این است که مهم نیست که ماموریت هایش چقدر سخت باشد، او تمام توانایی های ذهنی و بدنی لازم را دارد تا همه آنها را بدون هیچ مانعی به انجام برساند.درحالی که در اخلاقش صبر و بردباری شایان است، با این حال او برای خونسردی و متانتش معروف است.به نظر میرسد برای هدف بخصوصی تلاش میکند و زمانی که به آن برسد دیگر نمیخواهد تا به اطرافیانش خیانت کند.در سال 1998 او به راکون سیتی رفت تا بی سرو صدا نمونه ای از ویروس جی را بدست آورد. در همان زمان بود که او با لیان که ماموری تازه کار بود ملاقات کرد.پس از دنبال وقایع راکون سیتی او با کمک کردن به لیان در ماموریت هایش نیز دیده میشود. اما این کار بیشتر برای تشویق کردن اوست تا لیان نیز به او کمک کند.در حال حاضر Ada پس از اینکه سیمونز با او تماس گرفت، بی سر و صدا سوار یک زیر دریایی شده است. مردی که از زمان واقعه ی راکون سیتی چیزی از او نشنیده بود.Ada در حالی که در زیر دریایی است، ماموریت و رازی را کشف میکند که او را وارد میدان میکند.درباره ی عملیات او هرکسی نظر و حدسی میزند.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #e82a1f;" class="mycode_color">Ada و راکون سیتی</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در سال 1998 آلبرت وسکر، پدر جیک مولر Ada Wong را برای  ماموریتی به راکون سیتی فرستاد تا نمونه ای از ویروس جی ویلیام برکین را که برای خود نگه داشته بود، بدست بیاورد.زمانی که آنت، همسر ویلیام درگیر این ماموریت شد، Ada از لیان استفاده کرد تا ناخواسته به او کمک کند. سپس Ada با نمونه ای از ویروس پیش آلبرت رفت. در سال 2004 آلبرت به Ada دستور داد که به اروپا برود تا نمونه ای از انگل لاس پلاگاس را نیز بدست بیاورد. سپس او دوباره با لیان رو به رو شد و در انتها نمونه ی انگلی را که لیان بدست آورده بود را از او دزدید. اما به هر حال او نمونه را به آلبرت تحویل نداد. آن را برای خودش نگه داشت و رفت. او اهداف خودش را برای نگه داشتن ویروس داشت. او نمیخواست خودش را بازیچه ی نقشه های آلبرت درباره ی تسلط بر جهان کند.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #e82a1f;" class="mycode_color">بازداشتگاه</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ماموران نیو آمبرلا جیک و شری را از ایدونیا میدزدند و آنها را در یک تاسیسات تحقیقاتی در چین زندانی میکنند.خود تاسیسات با یک ملک مجلل احاطه شده که این مسئله باعث پوشاندن فعالیت های شیطانی ای که در خود تاسیسات اتفاق میفتد میشود. ملک با جاوو ها و ماشین های مسلح محافظت میشود که هر کدام از آنها آماده اند تا هر حمله ای در همان لحظه دفع کنند.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #e82a1f;" class="mycode_color">Chris و Leon</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">کریس و لیان برای دو سازمان مختلف کار میکنند و هیچ دلیلی برای رابطه ی این دو وجود ندارد اما یک وجه مشترک که یک اتصال بین ان ها محسوب میشود کلر ردفیلد خواهر کریس ردفیلد است .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بعد از حادثه امارت در سال 1998 کریس مصمم شد که به اروپا برود و شرکت امبرلا را فروپاشد . قبل از رفتن کریس مکان خود را به کلر گفته بود تا اینکه کلر به شهر راکون امد تا او را پیدا کند .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">او در شهر با لیان ملاقات کرد و همراه او با ترس و وحشت هایی که در راهشان بود جنگیدند . کلر در جزیره راکفورد به کریس پیوست . او برادرش را دوست دارد و به او احترام میگذارد و نظرکلر در مورد لیان اینست که او یک دوست قابل اعتماد است .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">با استفاده از کلر بین لیان و کریس یک شناخت دور شکل گرفته بود که باعث میشد قبل از ملاقات یکدیگر را بشناسند . در صورتی که رابطه بین دو سازمان لیان و کریس به شدت محدود است بالاخره این دو همدیگر را ملاقات کردند و وضعیت سخت همدیگر را به خوبی درک میکردند به خصوص هدفی که برای از بین بردن سلاح ها زیست محیطی بود .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">هانیگان جزییات ملاقت کریس و لیان را طی یک گزارش به ادم بنفورد داد .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در زیر گزیده ای از گزارش امده است :</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">عضو ذخیره شده . کلر ردفیلد تقریبا وسیله اشنا شدن این دو در گذشته بوده است. همانند دو نفر از که دور برای هم دست تکان میدهند . نگاه انها شبیه دوستانی بود که تقریبا 10 سال همدیگر را ندیده بودند . مکالمه ی بین ان ها کوتاه بود اما اطمینان دارم که همین مکالمه کوتاه باعث شد که انها سختی هایی که در راه شکست بیو تروریسم کشیده بودند را درک کنند .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من اعتقاد دارم که این نشست گام مهمی در شکستن سد میان دولت ایالات متحده و BSAA بود.</span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[اسلحه Samurai Edge]]></title>
			<link>https://re-fan.ir/showthread.php?tid=59</link>
			<pubDate>Fri, 27 May 2022 08:32:34 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://re-fan.ir/member.php?action=profile&uid=1">Umbrella</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://re-fan.ir/showthread.php?tid=59</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #1e92f7;" class="mycode_color">تولد شرایط:</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">April1996</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">از زمان تاسیس کمپانی آمبرلا، شهر راکون دارد رشد سریع غیرقابل تعمیقی می کند. در نتیجه به طور پیش بینی نشده ای تعدادی تروریسم و انواع مختلف جنایت اتفاق افتاده است.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">سازمان پلیس شهر راکون، نمی تواند موقعیت را اداره کند و با هدف«خدمت...تاکتیک ویژه...نجات»پاسخ داده است و گروه S.T.A.R.S(سرویس خدمت و تاکتیک های ویژه) را مستقر کرده که در حال استخدام افراد خبره از حوزه های مختلف است. در این مورد از کارمند سابق گروه S.W.A.T(تاکتیک و سلاح های ویژه) پلیس سانفرانسیسکو برای کار به عنوان مربی دعوت شده است. در حال حاضر او سلاح های سفارشی فروشی "کندو" در حومه شهر را اداره می کند.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">December1996</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">وقتی که ضوابط قرار داد کندو به عنوان مربی فسخ شد، او تصمیم گرفت به سانفرانسیسکو برگردد تا دوباره اسلحه ساز شود ولی از طرف سازمان پلیس شهر راکون از او درخواست شد تا برای اعضای گروه S.T.A.R.S سلاح سفارشی بسازد. او در خواست را قبول کرد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شرایط تولید به شرح زیر است:</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">1-استفاده از مهمات...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">معمولا در سازمان های اجرای قانون، از مهمات9mmx19mmاستفاده می شود به علاوه مهم ترین سنجش، سنجش ذخیره و تدارکات مهمات است، بعضی اوقات گلوله SMG احتیاج به قدرت و ماندگاری بیشتری دارد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">2- تعداد فشنگ...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در هر خشاب باید 13گلوله یا بیشتر جا گیرد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">3-دید...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">دوام انواع ثابت باید برای نشانه گیری سریع ساخته شود. در زد و خورد های نزدیک با استفاده از مدل های 3نقطه گذاری شود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">4-دقت...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">درجه دقت باید 5سانتی متر در 23 متر باشد. به علاوه، تمام تیر های شلیک شده باید دقت مساوی داشته باشد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">5-عمل کرد...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در عوض تیر اندازی در موقعیت های مختلف، کار کرد ماشه باید عمل دوطرفه باشد. به علاوه یکی باید توانایی کار کرد از چپ به راست و امنیت لازم است.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">6-وزن...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">وزن باید برای حمل در ماموریت های رزمی و طولانی مدت پیش بینی شود و وزن سلاح بدون مهمات باید هزار گرم یا کمتر باشد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اسلحه ساز های کمی در دنیا وجود دارند که بتوانند سلاحی با این مشخصات را در حالی که فقط قسمت های اصلی در بازار موجود است بسازند،اکثرا تمام قسمت هایی که با هم مخلوط شده اند درست کار نمی کنند. در حالی که در نشست، شرایط کا به وضوح در قرارداد ذکر شده است.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">چنین فردی جو کندو است. کسی که شوق چالش را بیشتر از پریشانی ای که توسط سخت گیری شرایط به وجود می آید، به یاد دارد.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #1e92f7;" class="mycode_color">Februrary1998</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">سه مورد اسلحه روی میز براین،رییس پلیس راکون، ردیف شده اند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اولی مورد سفارشی آلومنیومی کندو، مسلما دستور و ساخته شده توسط جو. دومی یک مورد پلاستیکی با آرم آمبرلا روی آن است. سومی هم مانند مورد سفارشی آلومینیومی کندو است.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">برادر کوچک تر جو، رابرت کندو، یک اسلحه فروشی در شهر راکون باز کرد که تدارکات برای سلاح های سفارشی را هم داشت.رابرت داستان آخرین پرونده دوستش بری را شنیده بود و جدیدترین سلاح سفارشی اش را تمام کرده بود ولی کاملا از سلاح اصلی متمایز بود که تبدیل به چالشی اساسی برای جو کندو و شرکت آمبرلا شد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">گروهS.T.A.R.S برای آزمون محاکمه انتخاب شدند. کریس ردفیلد برای تکنیک های درجه یک تیراندازی اش انتخاب شده بود. او در مسابقات تیراندازی مقامات زیادی آورده است ولی در مبارزه های واقعی تجربه زیادی ندارد. برای این آزمایش فردی مناسب تر از او نبود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اول؛ تست دقت با استفاده از مهمات مختلف انجام شد و نتیجه 1.8cmهر 25 متر بود.مطابقت از بیشتر از چهل هزار شلیک از تیراندازی واقعی. تست مقاوت در برابر زنگ زدگی و سقوط نیز انجام شد که کندو در تمام آنها امتیاز بالایی به دست آورد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">حتی در حالی که عمل کردش برای استفاده در میدان واقعی کافی بود ولی یک درخواست برای افزایش طول تضریس جلو و گسترش گیره غلاف داده شد.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">March1998</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">نتایج آزمون محاکمه دریافت شد و بهبود کندو سفارشی فاز دو برای چهار نفر(کریس ردفیلد، جیل ولنتاین، بری برتون و آلبرت وسکر) مورد استفاده قرار گرفت.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">June1998</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تست های شخصی اعضا کامل شد و با نتایج رضایت بخش تصمیم به اتخاذ مقررات گرفته شد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">نتیجه نهایی دارای علامت S.T.A.R.Sروی دسته، نام گروه و نام کندو و یک فرد ژاپنی با شمشیر که کندو آن را "لبه سامورایی" نامید، روی غلاف بود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">این مدل برای هشت نفر دیگر هم آماده شد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اخیرا یک مورد فرد گم شده و سگ های هیولا وار مکررا دیده و به روزنامه محلی گزارش داده می شد.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #1e92f7;" class="mycode_color">اسلحه سامورایی اج(تیغ سامورایی) مدل استاندارد(Samurai Edge Standard Model)</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">قسمت لغزنده و کشویی قسمت اصلی مدل استاندارد سامورایی اج(اسلحه تیغ سامورایی) است،به منظور کاهش قدرت اصطکاک گلوله،قسمت قفل کشویی گشاد طراحی شده است،قسمت کشویی لغزنده تصویب شد.دو مکان در دندانه های بغل آن حک شده است،جلو و عقب.،نشان های S.T.A.R.S و SAMURAI EDGE در میان این حکاکی نمایان هستند.برای ساخت سطوح اسلحه نیز،قالبی از آلیاژ آلومینیم ساخته شده است،قسمت کشویی فولادی خاکستری رنگ،همرا با یک نوار لوله ای استنسیل که ترکیب این دو رنگی تیره روشن را بوجود می آورد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شکل یکپارچه,تیز و لوله ای،که گلوله ای را شلیک می کند که قسمت کشویی یا را باز نگه می دارد،دقیقا این اسلحه ها شبیه تیغ سامورایی کرده است.انگشت شست سمت راست برای خارج کردن خشاب خالی استفاده می شود،خشاب خالی ای که بر زمین می افتد و با دست چپ اسلحه دوباره پر میشود.وقتی انگشت شست حرکت میکند قسمت لغزنده آزاد می شود.مسلح کردن به صورت ویژه بدون تغییر دادن محل اتکا،و با عقب کشیدن اهرم متوقف کننده قسمت لغزنده انجام پذیر است.رویت سریع به واسطه نشانه عقب امکانپذیر شده است،که به صورت 3-نقطه قرار داده شده است و امکان شلیک های دقیق تر را بخاطر گسترش فاصله بین نشانه جلو و عقب بوجود می آورد.بعلاوه،تلفیقی از زیبایی و کاربرد به طور اعجاب انگیزی به کار برده شده است با استفاده از دسته سفارشی دو قطعه که لرزش ناشی از شلیک را جذب می کند،و لرزش به میزان اندکی به فرد شلیک کننده منتقل می شود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">برای اثبات مالکیت،یک نشان طلایی S.T.A.R.S در وسط دسته قرار گرفته شده است.مدل استاندارد سامورایی اج جدیدترین اسلحه پایه تصویب شده برای گروه S.T.A.R.S است.اسلحه کمری نیمه اتوماتیک M92F به طور حرفه ای توسط جو کندو ساخته شد،که یک اسلحه تقویت شده معادل اسلحه مدل مسابقه ای F1 بود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">M92F مخصوص S.T.A.R.S.اسلحه دارای یک قفل 2 مرحله ای امنیتی برای جلوگیری از مورد استفاده قرار گرفتن توسط مجرمین برای دزدی بود.این اسلحه کمری اتوماتیک همراه با یک برآمدگی کشویی(گلن کدن) مخصوص برای جلوگیری از گیر کردن اسلحه طراحی شده بود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به هرحال،حتی بعد از ثبت شدن اسلحه،نمونه سفارشی بر پایه سبک و مدل های منحصر به فرد بنا به تقاضای چهار عضو(جیل،کریس،بری،وسکر) بوجود آمدند.هشت عضو دیگر نیز نمونه ابتدایی(مدل استاندارد) را دریافت کردند،که ربکا چمبرز عضو تیم براوو از آن استفاده میکند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">وجود سامورایی ادج به واسطه مورد استفاده قرار گرفتن توسط این هشت عضو به اثبات رسیده است.چرا وجود مدل استاندارد یک راز است؟بلافاصله بعد از آن که تصویب به ثبت رسید حادثه عمارت رخ داد،به همین خاطر حتی اثبات موجودیت(اسلحه) کار دشواریه.ساخته شدن و شرایط سخت به طور همزمان اتفاق افتاده و سرنوشت مدل استاندارد سامورایی اج نا مشخص  بود.همانطور که اعضای S.T.A.R.S قدم به راهی پر از خظر گذاشتند،آیا چرخش مرگبار شمشیر برای مقابله با دشمنان کافی و کارآمد خواهد بود؟</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #1e92f7;" class="mycode_color">Barry </span></span>اسلحه هایی که قدرتمند هستند و کالیبر بالایی دارند را ترجیه میدهد ، در نتیجه گلوله های قدرتمند .40 S&amp;W به جای 9mmx19mm برای استفاده در اسلحه اش انتخاب شده است .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">علاوه بر این ، یک درخواست سفارشی برای سخت تر شدن مقاومت در برابر گلوله های ''P+'' که مورد استفاده قرار میگیرند داده شده است .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به منظور تخلیه گلوله ، 4 حفره از لوله ی اسلحه باز میماند و جبرانکننده ی بزرگ اسلحه ، با استفاده از تثبیت کننده آن را به حالت اول باز میگرداند .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در قسمت پایینی تثبیت کننده یک اهن ریلی قرار دارد که میتوان با استفاده از ان اضافاتی همچون چراغ قوه و لیزر را به اسلحه افزود .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تنظیمات طوری انجام گرفته اند که خشاب اسلحه بزرگتر شده و بتواند گلوله های .40 S&amp;W را در خود جای دهد.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #e82a1f;" class="mycode_color">مدل آلبرت وسکر</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلبرت وسکر مردی با دو چهره است، رهبر گروه S.T.A.R.S و مأمور مخفی شرکت Umbrella. او حسابگر است و اقدام پنهانی ماهرانه را به جای مبارزۀ مستقیم ترجیح میدهد،و یک اسلحه بر حسب عادت از Joe Kendo در خواست کرد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">قاب و چهارچوبش از آلومینیوم با دوام و فولاد ممتاز به همراه تنظیماتی برای ریل نصب شده ، چشم لیزری و  چراغ قوه ساخته شده است.ادغام همه در یک طرح شامل تغییرات لوکس منحصر به فرد مانند چک کننده از نوع حلقوی و مربع شکل ، محافظ ماشه ، و دنبالۀ ساخته شده از پوست سگ آبی و دستۀ نقره ای رنگ میشود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدا خفه کنی درشت با قابلیت جدا کردن از روی اسلحه که صدا را به اندازه کافی قطع میکند ؛ میشود با یک حرکت آن را روی قاب اسلحه نصب کرد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">این نوع صدا خفه کن مستقیماً در لولۀ اسلحه نصب میشود ، امّا دقت را  بد تر نمیکند، زیرا در لگد های کوتاه تر اسلحه،توقفی به کار نمیرود.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #1e92f7;" class="mycode_color">کریس ردفیلد</span></span> یکی از اعضای تیم آلفای استارز و رتبه دار اول تیراندازی است.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">سفارش اسلحه درخواستی برای برنده مسابقات تیراندازی سخت است و به بیشترین دقت و عملکرد نیاز دارد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تماشای نتیجه ی کار زیباست..یک پلیت نقره ای و یک اسلاید متوسط که موجب دقت در کشیدن ماشه میشود (برای دقت کامل و تحت هر شرایطی)</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">برای دستیابی به دقت بیشتر، اسلاید با یک فولاد سخت جایگزین شده است وبرای جلوگیری در تغییر ابعاد از "پایان آبی"استفاده شده. به عبارتی دیگر سطح پولادی بایک ماده شیمیایی مایع برای پیش گیری از اکسایش پوشانده شده است که باعث میشه که درحین برخوردبا دشمن برگرده.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بعلاوه برای شکست نور بیرونی از ضد درخشش استفاده شده است تا دشمن نتواند اسلحه را ببیند.</span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #1e92f7;" class="mycode_color">تولد شرایط:</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">April1996</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">از زمان تاسیس کمپانی آمبرلا، شهر راکون دارد رشد سریع غیرقابل تعمیقی می کند. در نتیجه به طور پیش بینی نشده ای تعدادی تروریسم و انواع مختلف جنایت اتفاق افتاده است.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">سازمان پلیس شهر راکون، نمی تواند موقعیت را اداره کند و با هدف«خدمت...تاکتیک ویژه...نجات»پاسخ داده است و گروه S.T.A.R.S(سرویس خدمت و تاکتیک های ویژه) را مستقر کرده که در حال استخدام افراد خبره از حوزه های مختلف است. در این مورد از کارمند سابق گروه S.W.A.T(تاکتیک و سلاح های ویژه) پلیس سانفرانسیسکو برای کار به عنوان مربی دعوت شده است. در حال حاضر او سلاح های سفارشی فروشی "کندو" در حومه شهر را اداره می کند.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">December1996</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">وقتی که ضوابط قرار داد کندو به عنوان مربی فسخ شد، او تصمیم گرفت به سانفرانسیسکو برگردد تا دوباره اسلحه ساز شود ولی از طرف سازمان پلیس شهر راکون از او درخواست شد تا برای اعضای گروه S.T.A.R.S سلاح سفارشی بسازد. او در خواست را قبول کرد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شرایط تولید به شرح زیر است:</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">1-استفاده از مهمات...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">معمولا در سازمان های اجرای قانون، از مهمات9mmx19mmاستفاده می شود به علاوه مهم ترین سنجش، سنجش ذخیره و تدارکات مهمات است، بعضی اوقات گلوله SMG احتیاج به قدرت و ماندگاری بیشتری دارد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">2- تعداد فشنگ...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در هر خشاب باید 13گلوله یا بیشتر جا گیرد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">3-دید...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">دوام انواع ثابت باید برای نشانه گیری سریع ساخته شود. در زد و خورد های نزدیک با استفاده از مدل های 3نقطه گذاری شود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">4-دقت...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">درجه دقت باید 5سانتی متر در 23 متر باشد. به علاوه، تمام تیر های شلیک شده باید دقت مساوی داشته باشد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">5-عمل کرد...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در عوض تیر اندازی در موقعیت های مختلف، کار کرد ماشه باید عمل دوطرفه باشد. به علاوه یکی باید توانایی کار کرد از چپ به راست و امنیت لازم است.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">6-وزن...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">وزن باید برای حمل در ماموریت های رزمی و طولانی مدت پیش بینی شود و وزن سلاح بدون مهمات باید هزار گرم یا کمتر باشد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اسلحه ساز های کمی در دنیا وجود دارند که بتوانند سلاحی با این مشخصات را در حالی که فقط قسمت های اصلی در بازار موجود است بسازند،اکثرا تمام قسمت هایی که با هم مخلوط شده اند درست کار نمی کنند. در حالی که در نشست، شرایط کا به وضوح در قرارداد ذکر شده است.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">چنین فردی جو کندو است. کسی که شوق چالش را بیشتر از پریشانی ای که توسط سخت گیری شرایط به وجود می آید، به یاد دارد.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #1e92f7;" class="mycode_color">Februrary1998</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">سه مورد اسلحه روی میز براین،رییس پلیس راکون، ردیف شده اند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اولی مورد سفارشی آلومنیومی کندو، مسلما دستور و ساخته شده توسط جو. دومی یک مورد پلاستیکی با آرم آمبرلا روی آن است. سومی هم مانند مورد سفارشی آلومینیومی کندو است.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">برادر کوچک تر جو، رابرت کندو، یک اسلحه فروشی در شهر راکون باز کرد که تدارکات برای سلاح های سفارشی را هم داشت.رابرت داستان آخرین پرونده دوستش بری را شنیده بود و جدیدترین سلاح سفارشی اش را تمام کرده بود ولی کاملا از سلاح اصلی متمایز بود که تبدیل به چالشی اساسی برای جو کندو و شرکت آمبرلا شد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">گروهS.T.A.R.S برای آزمون محاکمه انتخاب شدند. کریس ردفیلد برای تکنیک های درجه یک تیراندازی اش انتخاب شده بود. او در مسابقات تیراندازی مقامات زیادی آورده است ولی در مبارزه های واقعی تجربه زیادی ندارد. برای این آزمایش فردی مناسب تر از او نبود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اول؛ تست دقت با استفاده از مهمات مختلف انجام شد و نتیجه 1.8cmهر 25 متر بود.مطابقت از بیشتر از چهل هزار شلیک از تیراندازی واقعی. تست مقاوت در برابر زنگ زدگی و سقوط نیز انجام شد که کندو در تمام آنها امتیاز بالایی به دست آورد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">حتی در حالی که عمل کردش برای استفاده در میدان واقعی کافی بود ولی یک درخواست برای افزایش طول تضریس جلو و گسترش گیره غلاف داده شد.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">March1998</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">نتایج آزمون محاکمه دریافت شد و بهبود کندو سفارشی فاز دو برای چهار نفر(کریس ردفیلد، جیل ولنتاین، بری برتون و آلبرت وسکر) مورد استفاده قرار گرفت.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">June1998</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تست های شخصی اعضا کامل شد و با نتایج رضایت بخش تصمیم به اتخاذ مقررات گرفته شد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">نتیجه نهایی دارای علامت S.T.A.R.Sروی دسته، نام گروه و نام کندو و یک فرد ژاپنی با شمشیر که کندو آن را "لبه سامورایی" نامید، روی غلاف بود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">این مدل برای هشت نفر دیگر هم آماده شد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اخیرا یک مورد فرد گم شده و سگ های هیولا وار مکررا دیده و به روزنامه محلی گزارش داده می شد.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #1e92f7;" class="mycode_color">اسلحه سامورایی اج(تیغ سامورایی) مدل استاندارد(Samurai Edge Standard Model)</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">قسمت لغزنده و کشویی قسمت اصلی مدل استاندارد سامورایی اج(اسلحه تیغ سامورایی) است،به منظور کاهش قدرت اصطکاک گلوله،قسمت قفل کشویی گشاد طراحی شده است،قسمت کشویی لغزنده تصویب شد.دو مکان در دندانه های بغل آن حک شده است،جلو و عقب.،نشان های S.T.A.R.S و SAMURAI EDGE در میان این حکاکی نمایان هستند.برای ساخت سطوح اسلحه نیز،قالبی از آلیاژ آلومینیم ساخته شده است،قسمت کشویی فولادی خاکستری رنگ،همرا با یک نوار لوله ای استنسیل که ترکیب این دو رنگی تیره روشن را بوجود می آورد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شکل یکپارچه,تیز و لوله ای،که گلوله ای را شلیک می کند که قسمت کشویی یا را باز نگه می دارد،دقیقا این اسلحه ها شبیه تیغ سامورایی کرده است.انگشت شست سمت راست برای خارج کردن خشاب خالی استفاده می شود،خشاب خالی ای که بر زمین می افتد و با دست چپ اسلحه دوباره پر میشود.وقتی انگشت شست حرکت میکند قسمت لغزنده آزاد می شود.مسلح کردن به صورت ویژه بدون تغییر دادن محل اتکا،و با عقب کشیدن اهرم متوقف کننده قسمت لغزنده انجام پذیر است.رویت سریع به واسطه نشانه عقب امکانپذیر شده است،که به صورت 3-نقطه قرار داده شده است و امکان شلیک های دقیق تر را بخاطر گسترش فاصله بین نشانه جلو و عقب بوجود می آورد.بعلاوه،تلفیقی از زیبایی و کاربرد به طور اعجاب انگیزی به کار برده شده است با استفاده از دسته سفارشی دو قطعه که لرزش ناشی از شلیک را جذب می کند،و لرزش به میزان اندکی به فرد شلیک کننده منتقل می شود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">برای اثبات مالکیت،یک نشان طلایی S.T.A.R.S در وسط دسته قرار گرفته شده است.مدل استاندارد سامورایی اج جدیدترین اسلحه پایه تصویب شده برای گروه S.T.A.R.S است.اسلحه کمری نیمه اتوماتیک M92F به طور حرفه ای توسط جو کندو ساخته شد،که یک اسلحه تقویت شده معادل اسلحه مدل مسابقه ای F1 بود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">M92F مخصوص S.T.A.R.S.اسلحه دارای یک قفل 2 مرحله ای امنیتی برای جلوگیری از مورد استفاده قرار گرفتن توسط مجرمین برای دزدی بود.این اسلحه کمری اتوماتیک همراه با یک برآمدگی کشویی(گلن کدن) مخصوص برای جلوگیری از گیر کردن اسلحه طراحی شده بود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به هرحال،حتی بعد از ثبت شدن اسلحه،نمونه سفارشی بر پایه سبک و مدل های منحصر به فرد بنا به تقاضای چهار عضو(جیل،کریس،بری،وسکر) بوجود آمدند.هشت عضو دیگر نیز نمونه ابتدایی(مدل استاندارد) را دریافت کردند،که ربکا چمبرز عضو تیم براوو از آن استفاده میکند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">وجود سامورایی ادج به واسطه مورد استفاده قرار گرفتن توسط این هشت عضو به اثبات رسیده است.چرا وجود مدل استاندارد یک راز است؟بلافاصله بعد از آن که تصویب به ثبت رسید حادثه عمارت رخ داد،به همین خاطر حتی اثبات موجودیت(اسلحه) کار دشواریه.ساخته شدن و شرایط سخت به طور همزمان اتفاق افتاده و سرنوشت مدل استاندارد سامورایی اج نا مشخص  بود.همانطور که اعضای S.T.A.R.S قدم به راهی پر از خظر گذاشتند،آیا چرخش مرگبار شمشیر برای مقابله با دشمنان کافی و کارآمد خواهد بود؟</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #1e92f7;" class="mycode_color">Barry </span></span>اسلحه هایی که قدرتمند هستند و کالیبر بالایی دارند را ترجیه میدهد ، در نتیجه گلوله های قدرتمند .40 S&amp;W به جای 9mmx19mm برای استفاده در اسلحه اش انتخاب شده است .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">علاوه بر این ، یک درخواست سفارشی برای سخت تر شدن مقاومت در برابر گلوله های ''P+'' که مورد استفاده قرار میگیرند داده شده است .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به منظور تخلیه گلوله ، 4 حفره از لوله ی اسلحه باز میماند و جبرانکننده ی بزرگ اسلحه ، با استفاده از تثبیت کننده آن را به حالت اول باز میگرداند .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در قسمت پایینی تثبیت کننده یک اهن ریلی قرار دارد که میتوان با استفاده از ان اضافاتی همچون چراغ قوه و لیزر را به اسلحه افزود .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تنظیمات طوری انجام گرفته اند که خشاب اسلحه بزرگتر شده و بتواند گلوله های .40 S&amp;W را در خود جای دهد.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #e82a1f;" class="mycode_color">مدل آلبرت وسکر</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلبرت وسکر مردی با دو چهره است، رهبر گروه S.T.A.R.S و مأمور مخفی شرکت Umbrella. او حسابگر است و اقدام پنهانی ماهرانه را به جای مبارزۀ مستقیم ترجیح میدهد،و یک اسلحه بر حسب عادت از Joe Kendo در خواست کرد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">قاب و چهارچوبش از آلومینیوم با دوام و فولاد ممتاز به همراه تنظیماتی برای ریل نصب شده ، چشم لیزری و  چراغ قوه ساخته شده است.ادغام همه در یک طرح شامل تغییرات لوکس منحصر به فرد مانند چک کننده از نوع حلقوی و مربع شکل ، محافظ ماشه ، و دنبالۀ ساخته شده از پوست سگ آبی و دستۀ نقره ای رنگ میشود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدا خفه کنی درشت با قابلیت جدا کردن از روی اسلحه که صدا را به اندازه کافی قطع میکند ؛ میشود با یک حرکت آن را روی قاب اسلحه نصب کرد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">این نوع صدا خفه کن مستقیماً در لولۀ اسلحه نصب میشود ، امّا دقت را  بد تر نمیکند، زیرا در لگد های کوتاه تر اسلحه،توقفی به کار نمیرود.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #1e92f7;" class="mycode_color">کریس ردفیلد</span></span> یکی از اعضای تیم آلفای استارز و رتبه دار اول تیراندازی است.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">سفارش اسلحه درخواستی برای برنده مسابقات تیراندازی سخت است و به بیشترین دقت و عملکرد نیاز دارد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تماشای نتیجه ی کار زیباست..یک پلیت نقره ای و یک اسلاید متوسط که موجب دقت در کشیدن ماشه میشود (برای دقت کامل و تحت هر شرایطی)</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">برای دستیابی به دقت بیشتر، اسلاید با یک فولاد سخت جایگزین شده است وبرای جلوگیری در تغییر ابعاد از "پایان آبی"استفاده شده. به عبارتی دیگر سطح پولادی بایک ماده شیمیایی مایع برای پیش گیری از اکسایش پوشانده شده است که باعث میشه که درحین برخوردبا دشمن برگرده.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بعلاوه برای شکست نور بیرونی از ضد درخشش استفاده شده است تا دشمن نتواند اسلحه را ببیند.</span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[BIOHAZARD DRAMA ALBUMS (فارسی)]]></title>
			<link>https://re-fan.ir/showthread.php?tid=58</link>
			<pubDate>Fri, 27 May 2022 08:01:15 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://re-fan.ir/member.php?action=profile&uid=1">Umbrella</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://re-fan.ir/showthread.php?tid=58</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در سال 1999، شبکه رادیویی ای در فرانسه شروع به پخش درام هایی در رابطه با رزیدنت ایول کرد. داستان این درامها کاملا فرعی محصوب شده ولی شنیدن/خواندن آنها خالی از لطف نیست.</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #1e92f7;" class="mycode_color">آلبوم درام بایوهازارد 2 – شری، فراری کوچک</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بخش اول - دو دختر</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">1. گشایش</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">راوی:  در سال 1998، در یکی از شهرهای غربی آمریکا یعنی شهر راکون، حادثه ای رخ داد. ویروس تی که توسط آمبرلا – یک شرکت بین المللی دارویی – ساخته شده بود، افراد مبتلا شده را به زامبی و تمام شهر را به مکانی مرگبار تبدیل کرد. شکه شده از این حادثه و برای مخفی نگه داشتن حقیقت، آمبرلا و دولت ایالات متحده شهر راکون را قرنطینه و سپس از میان بردنش.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">و دو روز بعد:</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">2.خانه مگ، حیاط (شب)</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">خانه مگ (18 ساله) بر روی تپه واقع شده است. صدای بخار می آید. مگ در حیاط ایستاده و به آسمان نگاه میکند. صدای تلویزیون به خوبی شنیده میشود، ناگاه قطع میشود و پدربزرگ مگ، جیم (75 ساله) از خانه خارج شده و شروع به صحبت میکند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جیم: مگ، کجایی؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: من اینجام پدربزرگ، توی حیاط.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جیم در را باز کرده و از خانه خارج میشود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جیم: خوب، اینجا چی کار میکنی؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: به آسمون نگاه کن، کاملا قرمزه. انگار هنوز داره میسوزه. شهر راکون.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جیم: به نظر میرسه با یه آتشسوزی از بین رفته باشه، غیرقابل باوره...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: رادیو گفت که انفجار یک پمپ بنزین باعث شده کل شهر آتش بگیره. اونا حتی یه ارتش رو به اونجا فرستادن و یه حفاظ دور شهر کشیدن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جیم: به نظر وحشتناک میاد... خوب مگ حالا برو تو وگرنه سرما میخوری.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">هر دوی آنها وارد خونه میشن ولی مگ از لای بوته ها صدایی میشنوه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: اون چی بود؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جیم: هان؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: من یه صدایی شنیدم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">دوباره صدا شنیده میشه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: کی اونجاست؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">از لای بوته ها دخترکی بیرون میاد، اسمش شری (12 ساله) است.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جیم : (با تعجب) اون یه دختره! کوچولو همه جات گلی و زخمی شده.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: از کجا اومدی؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری : (با ترس) لطفا... کمکم کنید..</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری گریه کنان خودش را به آغوش مگ میندازه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جیم: دقیقا چه اتفاقی داره میوفته؟ حالا هر چی.. مگ ببرش توی خونه و براش شکلات داغ درست کن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: باشه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ به سمت در میره.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: دختر کوچولو گریه نکن، پدربزرگم ازت مراقبت میکنه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">گریه شری بند میاد و جیم اونو به داخل خونه میبره.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">3. همان خانه، اتاق نشیمن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای تاب خوردن پاندول ساعت تاب میاد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جیم: خوب بشین اینجا.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ آب جوش رو توی لیوان میریزه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: بیا، شکلات داغ، فقط به خودت برس.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جیم: فکر کنم دست کم باید بهمون بگی که کی هستی. اسمت چیه؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری: شری...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جیم: خوب شری، از کجا اومدی؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری: شهر راکون...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جیم: شهر راکون؟! همونجایی که توسط آتیش خراب شد؟ تو از اون جهنم سوزان فرار کردی؟ جدی میگی؟!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری: آتیش؟ نه. دلیل خراب شدن شهر راکون آتیش نیست.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تا حرف شری تموم شد، شیشه ها توسط شلیک میشکنن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جیم: وایـــــــــــــــــــــــــــی!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: هـــــــــــــــــــی!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای شکستن وسایل خانه توسط گلوله شنیده میشه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: چه اتفاقی داره میوفته؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جیم: یکی داره از بیرون شیک میکنه! مگ برو پایین! خم شو!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: بابابزرگ!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جیم: م... مگ...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جیم میوفته، اون کشته شده.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: بابابزرگ!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شلیک ها بیشتر و بیشتر میشن</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری: مگ!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: بدو! از این طرف!</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">4.همان خانه، در پشتی</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری و مگ درحال دویدن از آنجا خارج میشوند، همچنان صدای شلیک میاید.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: برو توی ماشین، زود باش!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اونا به سمت ماشین میدوند، در را باز کرده و واردش میشوند.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">5. داخل ماشین</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای موتور ماشین شنیده میشود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ : (با صدای بلند) دقیقا چه اتفاقی داره میوفته؟! چرا اتفاق بری من افتاد؟ چرا؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آن دو صدای بالگردی را شنیدند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: اون یه هلیکوپتره!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مسلسل درون هلیکوپتر شروع به شلیک میکند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: وایـــــــی!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ کنترل ماشین رو از دست میده و اون شروع به سر خوردن روی جاده میکنه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: چی؟! چرا اونا یه هلیکوپتر رو برای کشتن ما فرستادن؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری: مگ!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ماشین از جاده خارج شده، از سراشیبیی پایین رفته و کنار رودخانه می ایسته.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ و شری: وایــــــــــــــــی!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">فریاد دختران برای مدتی ادامه پیدا میکنه.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">6.کناره پایین رود</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای آب رود میاید. شری کنار رود افتاده، بیدار میشه و میبینه که مگ کنارش ـه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری: مگ.. بیدار شو، مگ.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ : (بیدار میشه) من.. من کجام؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری: پایین رودخونه</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: پس جامون امنه.. چقدر سرده.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اونا بلند میشن و راه میوفتن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: به هر حال بیا بریم یه کسی رو پیدا کنیم که کمکمون کنه.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">7. در جنگل</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای باد و واق واق سگها میاد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: من نمیفهمم... چرا پدربزرگم رو کشتن... این چجوری اتفاق افتاد...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری: مگ..</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: شری ممکنه همه اینا به خاطر تو اتفاق افتاده باشه؟ میدونی درست بعد از ورود تو به خونمون بهمون حمله کردن، تو چیزی در این مورد میدونی؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری جوابی نمیده.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: خوب یادمه که گفتی شهر راکون توسط آتش از بین نرفته، پس چی از بین بردتش؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری کمی تردید میکنه</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری: چرا میپرسی؟ (مکث) اگه بگم هم باور نمیکنی.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: فقط بهم بگو.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری: (کمی فکر میکنه.) مقصر زامبی ها بودن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: زامبی ها؟!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری: همه مردم اونجا تبدیل به زامبی شده بودن، این دلیل انهدام شهر راکونه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: نه، غیر ممکنه که زامبی ها وجود داشته باشن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری: این حقیقت داره! من با یه دختری به اسم کلر از اونجا فرار کردم، یه سری افراد ترسناک هم دنبالمون میکردن. بعد از کلر جدا شدم و به خونه شما رسیدم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: پس اون افراد ترسناک پدربزرگ من رو کشتن؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری: نمیدونم...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: خوب (نفس عمیقی میکشه) حتما باید یه خواب باشه، زامبی ها و آدم های ترسناک، منم وقتی بچه بودم از این خوابا میدیدم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری: نه من اینارو خواب ندیدم!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: آره میدونم، بیا بریم... هی، چی شده؟ چرا اونجا وایستادی؟ بیا بریم خنگول، لب و لوچت رو آویزون نکن، بیا بریم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">8.گذرگاه کوه (شب)</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای جغدی شنیده میشه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: بالاخره... به جاده رسیدیم. ایول! یه خونه!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">دخترا به سمت در خونه میدون.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: شب بخیر!! ببخشید! کسی خونه هست؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در به آرومی باز میشه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: قفل نیستش. ببخشید... کسی هستش؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">دخترا وارد میشن، صدای پاندول ساعت میاد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: عجیبه، چراغ روشنه ولی چرا کسی خونه نیست؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ناگهان باد پنجره رو باز کرده و پرنده ای وارد میشه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری: وایـــــــــــی!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: شری نترس. بیا بریم، باید همه اتاق هارو بگردیم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای باز شدن در.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: اینجام کسی نیست.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در بعدی رو باز میکنه</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: اینجا هم... وای، اینجا یه چیزی ـه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای ریختن مایعی بر روی زمین شنیده میشه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: یه چیزی داره از روی تخت و میز روی زمین میریزه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری : (با ترس) مگ...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اونا نزدیکتر میشن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: وایـــــــــی! خون.. این خون ـه! روی دیوار، تخت، همه جا خونی شده!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری: نـــــــــه!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری از اتاق فرار میکنه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: شری، صبر کن!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ دنبالش میره</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">9.بیرون خانه</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">دخترا از خونه بیرون میرن که ناگهان:</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن: همونجا وایستید!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای پر کردن ریفیل میاد. مردی جلوی اونا ظاهر میشه. اون کلانتر محلی، الن (35ساله) است.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن: شما کی هستید؟ اینجا چی کار میکنین؟ ... نترسید، من کلانتر استن وایل هستم. اسمم الن ـه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: کلانتر؟! خداروشکر.. کلانتر، کلی رد خون توی اون خونه هست.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن: چی؟!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن میدوه توی خونه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری: (با نگرانی) مگ..</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: عیبی نداره، دیگه کلانتر اینجاس</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن از خونه خارج میشه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن: دقیقا رد خون ـه، مطمئنم اینجا یه پیرمرد به اسم رابرت تنها زندگی میکنه. در اصل، تازگیها موارد عجیبی اینجا در حال اتفاق افتادنه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ناگهان مگ شروع به گریستن میکنه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن: چی شده؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: پدر.. پدربزرگم هم...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن: چی؟</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">10. خونه مگ (شب)</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای جغدی شنیده میشه. پاترول الن ترمز ناگهانیی میکنه و الن، مگ و شری ازش خارج میشن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن: پس این خونته.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: آره</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن: باشه. بیاید اول به صحنه یه نگاهی بندازیم، پدربزرگت اینجا مرده، درسته؟</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">11. اتاق نشیمن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای پاهای الن و مگ میاد</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن: این دیگه زیادی ـه. انگار اینجارو یه طوفان تکونش داده. همه پنجره ها شکستن، روی دیوارا جای گلوله ـس. خوب کجا به پدربزرگت شلیک شد؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: آره.. یادمه که بقل اون میز بود..</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای برخورد چیزی به تخت شنیده میشه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن: این میز؟ اینجا چیزی نیست...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: چی؟!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ به سمت الن میدوه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: غیرممکنه، من مطمئنم که همینجا افتاده بود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن: به خونی که روی تخت ریخته نگاه کن. شکی در اینکه اینجا مرده نیست.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: پس جنازش کجاست؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن: هممم... شری گفت که افراد ترسناکی دنبالش میکردن، احتمالا اونا جنازه رو بردن جایی که کاراهای شیطانیشون پنهان بمونه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: چطور ممکنه... کلانتر، شما حرف شری رو باور میکنید؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن: ولی این حقیقت داره که توی استن وایل افراد زیادی میگن که زامبی هارو دیدن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: چی؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">باد شدیدی میوزه و باعث میشه پنجره ها تق تق کنن. صدای زوزه سگ ها از دور دست شنیده میشه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: (با ترس) کلانتر.. این حقیقت داره؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن: مسلما من به وجود زامبی ها باور ندارم... ولی برای مطمئن شدن باید شهر راکون رو بررسی کنیم.اینکه چه کسی شری رو دنبال میکنه، آیا واقعا شهر راکون به وسیله آتشسوزی از بین رفته یا نه... به هر حال شما دو تارو به دفترم میبرم، اونجا امنه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن و مگ خانه رو ترک میکنن.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #1e92f7;" class="mycode_color">آلبوم درام بایوهازارد 2 – شری، فراری کوچک</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بخش دوم - باز هم شهر راکون</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">1. داروخانه، استن وایل</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای پخش کننده موسیقی رادیویی میاید:</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">DJ: صبح بخیر، امروز روز خیلی خوبی هستش. حالا وقت کاره، بیاید با یکم آهنگ شروع کنیم!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آهنگ راک پخش میشه و صدای حضار هم شنیده میشه. با صدای زنگوله ای در باز شده و لوئیس وارد میشه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">لوئیس: صبح بخیر رئیس.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صاحب مغازه: لوئیس چی شده امروز انقدر زود اومدی؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">لوئیس: هی، بیا فعلا درمورد بهش حرف نزنیم. من یکم بیکن ترد میخوام. راستی، آسپیرین داریم؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صاحب مغازه: چی شده مرد؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">لوئیس: کم خوابی. گاومون جدیدا بی قرار شده.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">میهمان الف: تو هم این مشکل رو داری؟ منم همینطور. سگ هنری هم هر شب بی هیچ دلیلی واق واق میکنه. اون سگه زنجیرش رو پاره کرد و فرار کرد، نمیدونم کجا رفته.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صاحب مغازه: فقط حیوونا نیستن که عجیب غریب شدن. من رفته بودم خونه استیو که چیزایی که سفارش داده بود رو بهش بدم. به نظر میومد داره شام درست میکنه، کتری هم میجوشید ولی خودش نبود. کلانتر الن همه جا دنبالش گشت، ولی هنوز هم معلوم نیست کجا رفته.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">کارمند مغازه: فکر کنم همه چیز تقصیر آشوب شهر راکون باشه. بفرمایید، این هم آسپرین و آبتون.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای گذاشتن لیوان بر روی میز.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">لوئیس: ممنون. ولی فکر نمیکنید جریان آتش سوزی راکون یکم عجیبه؟ یعنی آتش میتونه یه شهر بزرگ رو خراب کنه؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در باز شده و فینچ وارد میشه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">کارمند مغازه: سلام فینچ، چه خبر؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">فینچ: چی شده؟ شما ها نمیخواین کار کنین؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صاحب مغازه: همه نگرانن شهردار. اتفاقای عجیبی داره میوفته.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">میهمان الف: آهان آره، همکار الن داشت میگفت که کلانتر دیشب یه دختره رو به دفترش برد. اون یکی از کسایی هست که از شهر راکون زنده بیرون اومدن، اینو میدونستین؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">فینچ: نه، از شهر راکون؟</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">2. دفتر کلانتر، استن وایل</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای پاترولی میاد که داره با خط پلیس ارتباط بر قرار میکنه. در باز میشه و فینچ وارد میشه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">فینچ: صبح بخیر کلانتر، گای.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن: شهردارد</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">گای: صبح بخیر آقای فینچ</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">فینچ: شنیدم یه دختری که از شهر راکون فرار کرده الان تحت حمایت شماست، اون کجاست؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">گای: توی اتاق ـه، هنوز خوابیده.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن: کاری باهاش دارید؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">فینچ: نه، ولی فکر کنم در مواردی به این مهمی اول باید با من صحبت کنی، درسته کلانتر؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن: هان؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">فینچ: با بقیه کاری ندارم ولی من شهردار اینجام و این حق رو دارم هر اتفاقی که توی این شهر میوفته رو بدونم، دقیقا همه چیز، متوجه ـی؟ باید بگم که یه غریبه از یه جای دیگه منو گیج میکنه. میبینمت.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">فینچ میره</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">گای: اون دیگه چی بود؟ چه بی ادب! ولی کلانتر، کار درسته هستش که همچین مواردی رو گزارش نکنیم؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن: چی؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">گای: ببین، همونطور که شری گفت شهر راکون توسط آتش از بین نرفته، بلکه تمام مردمش تبدیل به زامبی شدن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن: خوب تو فکر میکنی اونا حرفمون درمورد به زامبی هارو باور میکنن؟ میدونی تنها خواسته شهردار اینه که آمبرلا یه کارخونه توی این شهر بزنه. اون به حرف ما گوش نمیده.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">گای: راست میگی، اگه واقعا اینجا سرمایه گزاری بشه پول خوبی به جیب میزنه</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در اتاق باز میشه و مگ و شری از اون خارج میشن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: صبح بخیر کلانتر</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن: اوه، پس بیدار شدین. راحت خوابیدین؟ روی میز اتاق بقلی سوپ داغ گذاشتیم. اگه میخواید برید بخورید.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">گای: تضمینی بر خوش مزه بودنش نیست، امروز کلانتر غذا پخته.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن: ای حرومزاده (میخنده) درسته، شما باید یه مدتی توی این شهر بمونید.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: هان؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن: تا وقتی که نفهمیدیم موضوع از چه قراره نمیخوام شماها از اینجا برید.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: هممم.. من مادر پدر ندارم، فقط میخواستم برم تورنتو که عموم رو پیدا کنم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن: باشه بهشون زنگ میزنم. شری تو چی؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری: هان؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن: کسی که مراقبت باشه، یه فامیل مثلا عمو...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری: ... من هیچ فامیلی ندارم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">گای: اوه... ظاهرا به یه مشکل برخوردیم... من شنیدم که مادر پدر تو یه جوری توی تراژدی شهر راکون گرفتار شدن و جفتشون همونجا مردن... ولی...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن: هی گای!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری بغض کرده.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">گای: من.. من معذرت میخوام، رو حرفم فکر نکرده بودم...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری: عیبی نداره. مادر پدر من توی شهر راکون مردن ولی فقط گرفتار نشدن...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری توضیح بیشتری نمیده.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری: ببخشید، همش تقصیر منه، خیلی معذرت میخوام...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شروع به گریه میکنه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: چی داری میگی شری؟ یعنی چی که تقصیر تو هستش؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن: ... میدونم چی میگی، عیبی نداره شری، حالا گریه نکن باشه؟ برید سوپتون رو بخورید.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: شری بیا بریم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">دخترا از اتاق خارج میشن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">گای: ببخشید کلانتر، حرفی که زدم مناسب نبود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن: اون دختر کوچولو یه رازی داره که نمیتونه به کسی بگه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">گای: راز؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن: شاید درمورد به مادر و پدرش باشه.. به هر حال فکر کنم باید یه سر برم شهر راکون. تو همینجا بمون و مراقب شری باش. من میخوام یه بار دیگه با مگ برم خونشون.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">3. بزرگراه</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای پاترول الن شنیده میشه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: کلانتر نگاه کن، یه عالمه ماشین نظامی داره به طرف شهر راکون میره.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن: و هلیکوپتر.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: اوه، ایست بازرسی.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">پاترول ترمز میکنه. صدای ارتباط رادیویی برقرار کردن سربازان با همدیگه شنیده میشه، همینطور صدای چکمه های آنان، ماشین ها و پره بالگرد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">سرباز: جاده بسته شده، دور بزن!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن: من کلانتر استون وایل هستم. باید همین الان به شهر راکون برم. موضوع مهمی هستش. لطفا بزارید رد شیم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">سرباز: نمیشه قربان. کسی نمیتونه عبور کنه، این یه دستوره. هی تو! دور بزن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">سرباز میدوه و میره.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن: لعنتی</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ماشین رو روشن کرده و دور میزنه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: میبینی؟ این یه حادثه عادی نیست. واقعا لازمه که نیروهای نظامی رو برای یه آتش سوزی بفرستن؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن: خوب مگ، ممکنه موضوع سنگینی باشه، تند نرو.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن پاترولش رو توی جاده خاکی میندازه و میره.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: وایـــــــــی!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن: سفت بشین!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ماشین توی جاده خاکی پیش میره و مگ جیغ میزنه، یکم بعد دوباره به جاده برمیگردن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: آسمون کاملا قرمز شده! شهر راکون داره میسوزه!</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">4. شهر راکون</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای انفجار و سپس ریختن آجر بر روی زمین میاد. پاترول سرعتش رو کم کرده و بعد می ایسته. مگ و الن ازش خارج میشن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن: خدای من. شهر عین جهنم شده. تاحالا آتش سوزیی به وحشتناکی این ندیده بودم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: کلانتر اون چیه؟! یه سری آدم اونجان که مثل فضانوردا لباس پوشیدن!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن: (با تعجب) کارمندای جلوگیری از بیماری واگیردار ارتش!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: جلوگیری از بیماری واگیردار؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن: نیروی ویژه ای که با سلاح های بیولوژیکی و شیمیایی سرو کار داره.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: چرا همچین نیرویی باید اینجا باشه؟!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">یکسری هلیکوپتر دیگه از بالاسرشون پرواز میکنه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن: نیگا کن، یه سری دیگه هم دارن میان. اون سربازارو ببین که دارن از بین طنابا میان، اونا شعله افکن دستشونه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای راه رفتن سربازا.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">سرباز: "ببر سیاه" صحبت میکنه. ما توی موقعیت هستیم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مرکز ارتش: میتونید عملیات رو شروع کنید ولی مراقب ویروس تی باشید.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">با شعله افکن ها ساختمانی رو آتش میزنن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: اونا دارن ساختمونای سالم رو آتش میزنن، چرا؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن: اونا یه چیزی درمورد به ویروس تی گفتن، اون دقیقا چیه..</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: وای کلانتر نگاه کن! چن نفر دارن از ساختمون میان بیرون، یک.. دو... سه.. چهار.. پنج نفر!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای پا میاد</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: (با ترس) اون... اون صورت.. گوشتش فاسد شده... پوستش داره کنده میشه!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن: اون مرده چشم نداره!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">حال شعله افکن ها برروی آن موجودات باز شده و آنها را از میان میبرند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: مردم دارن میسوزن!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اون "مردم" در حالی که بدنشان کاملا سوخته همچنان ناله میکنند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: این ظلمه. چرا؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن: نه، اونا آدم نیستن! اونا... اونا زامبین.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: زامبی؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن: همونطور که شری گفت. دلیل از بین رفتن شهر راکون زامبی ها هستن نه آتشسوزی.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: چطور ممکنه همچین چیزی شده باشه؟!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن: سوار ماشین شو!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اونا سوار میشن. بالگردی میاد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: این همون هلیکوپتری هست که دیروز بهمون حمله کرد!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن: یه آرمی روی بدنشه... آرم آمبرلاس!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اسلحه روی هلیکوپتر شروع به شلیک کردن میکنه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن: اوه!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: وایـــــــــــــی!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای ترمز شنیده میشه. اسحله هنوز شلیک میکنه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن: گرفتم! باید همین کارو کنیم!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ماشین به طور مارپیچی پیش میره تا گلوله ها بهش نخورن. ناگاه به درخت بزرگی اصابت میکنه و آتش میگیره.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن: مگ برو توی جنگل!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: کلانتر!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن: فقط برو! برات یکم زمان میخرم!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای شلیک پیستول میاد. مگ به سختی نفس میکشه.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">5. دفتر فینچ</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای زنگ تلفن</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">فینچ: سلام، فینچ هستم. بله، اون دختره که دفعه پیش درمورد بهش بهت گفتم چی شد؟ چی؟ پس قطعا این همون دختری هست که پدرش... میدونم اونطوری بوده، چقدر خوب شد که باهات تماس گرفتم. بله، در اولین فرصت اون دختر رو بهت تحویل میدم.. متوجهم، الان آماده میشم. امیدوارم شرکت محترم شما برنامه سرمایه گزاری در شهر مارو درنظر بگیرن، خیلی ممنون، بعدا میبینمتون.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تلفن رو قطع میکنه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">فینچ: حالا بهتر شد. وقتی اون دختر رو به کمپانی آمبرلا بدم اونا به استون وایل من میان و توش سرمایه گزاری میکنن. هاهاهاهاها...</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">6.دفتر کلانتر (شب)</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">باید میاد و پنجره هارو به هم میکوبه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">گای: شری باد داره خیلی شدید میشه، بیا اینجا و شیر داغ بخور.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری: (با نگرانی) خیلی وقته رفتن، من نگران مگم</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">گای: اون چیزیش نمیشه، کلانتر الن باهاشه. مطمئن باش اون مرد قوی تر از چیزی ـه که نشون میده. نمیدونم چرا مردی مثل اون خودش رو توی شهری به این کوچیکی نگه داشته. اون باید افسر پلیس یه شهر بزرگ میشد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">باد شدیدتر میشه و پنجره ها محکمتر به هم کوبیده میشن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری: مگ.. کلانتر...</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای راه رفتن مگ روی چمن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: گم شدم... من کجام...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">سگای وحشی بانگ میزنن. مگ میلرزه. ناگاه صدای تکون خوردن بوته ای رو میشنوه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: کی اونجاس؟ کلانتر الن؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای ترسناکی از توی تاریکی شنیده میشه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: (با ترس) کی اونجاس...؟ تو کی هستی...؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای ناله ها بیشتر میشه، چیزی به مگ نزدیک میشه، و بالاخره اونا جلوی مگ ظاهر میشن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: صورتشون.. گوشت فاسد شده... زامبی ها! نــــــــــــــــه!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ میدوه و صدای ناله از همه طرف شنیده میشه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: اینوری نه! اینجا... اونجا، اونا همه جا هستن! نه! نزدیکتر نیاید، ازم دور شو! وایــــــــــی!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای فریاد مگ اونقدر بلنده که ناله زامبی ها در آن گم میشن</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #1e92f7;" class="mycode_color">آلبوم درام بایوهازارد 2 – شری، فراری کوچک</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بخش سوم- شری شیطون</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">2-جنگل،شب</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بسیاری از زامبیها ناله میکنن،صدا رفته رفته نزدیکتر میشه...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: نه...نیا...از من دور شو...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ به سنگی لگد میزنه و درحالی که عقب نشینی میکنه،میخواد اونو ازبالای صخره بندازه پایین</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: نه... اون یه صخره ی جانبیه،من هیچ جایی برای رفتن ندارم...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">زامبیها دارن نزدیک و نزدیک تر میشن...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آه!!!!!!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">همون لحظه یه گلوله از یه تفنگ خارج میشه و یه زامبی میوفته زمین...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری(از فاصله ی دور): مــــــــــگ!!!!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">گای: مــــــگ!!!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری و گای دارن به سمت مگ میدون...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ:شری؟؟گای؟؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">با این حال،زامبیها هنوزم متوقف نمیشن!!!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: آه!!!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">گای: بگیر که اومد هیولا...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای تیر اندازی اسلحه...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">گای: شری،مگ عجله کنین.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">گای درحالی که خیلی تند میدوید،بازم با اسلحش تیر اندازی میکرد... صدای ناله ی زامبیها به تدریج ضعیف تر میشد،که در نهایت با زق زق کردن تموم شد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">سه تاشونم وایستادن و شرو کردن به نفس نفس زدن...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: تو... تو جونمو نجات دادی.ممنونم گای.منکه اصلا فکر نمیکردم تو بدونی من اینجام.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">گای:حرفشم نزن من فک میکنم تو باید از شری تشکر کنی،اون اصرار داشت که بیایم اینجا و دنبال تو بگردیم،چون مدت زیادی بود که تو اونجارو ترک کرده بودی.ما ماشین گشت کلانتر رو تو ورودی جنگل دیدیم و بعد تو رو پیدا کردیم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: ممنونم شری... ازت خیلی ممنونم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری:من... من فقط نمیخوام ببینم که مردم به خاطر من میمیرن،همش تقصیر منه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: تقصیر توئه؟تو داری چی میگی شری؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری: مـــگ!!! درحالی که زده زیر گریه و خودش رو در آغوش مگ انداخته)</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ناگهان صدای قدم های یه نفر شنیده میشه که داره نزدیکتر و نزدیکتر میشه...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">گای: کی اونجاست؟؟؟ کلانتره،کلانتر آلنه!!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: خدارو شکر... خیلی خوشحالم که میبینم سالمی مگ.من صدای گلوله شنیدم،به همین خاطرم اومدم اینجا تا چک کنم.به هر قیمتی که شده ما باید سریعا به شهر برگردیم.گای ماشینت کو؟؟؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">گای: بیرون جنگل پارکش کردم.خیلی دور نیست.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: خیلی خب.باید خیلی زود به شهرستان برسیم.باید برای پشتیبان گیری به ساختمان بخش کلانتری بریم.زامبیا همه جای جنگل هستن.حالا همگی به سمت "استون وایل"حرکت میکنیم</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">گای: بله قربان.دریافت شد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">3-دفتر کلانتر،شب</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شهروندان بی قرارند و احساس نگرانی میکنند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: همتون آروم شین!به من گوش کنین.یه جنگل این دور و برا هست که توش پر زامبیه... من از همه میخوام که یه انتخابی کنن.:یا اسلحه هاتنو بردارین و بجنگین و یا این شهرو تسلیم کنین و فرار کنین.کدومو انتخاب میکنین؟؟؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شهروند1: میخوای زادگاهمو ول کنم؟؟؟تو... شوخیت گرفته؟؟من که میخوام بجنگم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شهروند2: داری چی میگی؟خودت میدونی که شهر راکون به وسیله ی اون موجودات خراب شد.ما نمیتونیم تو این جنگ پیروز شیم.فقط یه انتخاب داریم اونم فراره...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">فینچ: کلانتر تو چی میخوای؟کارخونه های آمبرلا رو اینجا میسازن و شهر خیلی زود آباد میشه و شماها خودتو به خاطر همچین چیز احمقانه ای به وحشت میندازین؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: ولی درواقع این ویروس "تی" آمبرلاست که میتونه اونارو به زامبی تبدیل کنه...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">فینچ:</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">درمورد اون موضوع فقط من از آمبرلا یه چیزایی شنیدم.به هرحال،تولید و توسعه ی ویروس:تی:مقصود کمپانی نبود.اون کار شخصی یکی از پژوهشگرانش بود..</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: به وسیله ی یکی از پژوهشگراش؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">فینچ: اون پژوهشگر الان مرده،تعداد افرادی که حقیقت رو میدونن خیلی کمه.آمبرلا گفته اگه اون دختره شری رو به اونا تسلیم کنیم بهمون کمک میکنن و ازمون درمقابل اون موجودات محافظت میکنن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: چی؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری: (درحالی که خبلی ترسیده):مـــگ...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">فینچ: اسم اون پژوهشگرایی که اون ویروس وحشتناک رو خلق کردن،پدر و مادر تو "ویلیام بیرکین"و"آنت بیرکین" هستش.درسته شری؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جمعیت: چــــــــــی؟کلانتر این حقیقت داره؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">4-بزرگراه،شب</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای یه ماشین درحال حرکت،گای داره رانندگی میکنه...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">گای: لعنتی... نمیتونم چیزی رو توی جاده ببینم.من از رانندگی در تاریکی متنفرم.()گای درحالی که به ساعتش نگاه میکنه):مث اینکه غیر ممکنه تا سه ساعت به دفتر استانداری برسیم.عالیه... این دیگه چیه؟؟؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به طور ناگهانی ماشین می ایسته و در باز میشه......</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای جیرجیر کردن و زق زق کردن،چندتا جغد سر و صدا راه انداختن...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">گای: یه چیز سیاه بزرگ توی جادست...چیه؟....</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای قدم ها و جیرجیر کردن هزاران موش...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">گای: اونا فقط تعداد زیادی موشن که جاده رو مسدود کردن... چه اتفاقی داره میوفته؟؟؟؟......</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ناگهان صدای شاخه درختی از پشتش میاد...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">گای: کی اونجاست؟؟؟؟؟؟؟؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اتاق کار کلانتر،شب</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">فینچ: البته تسلیم کردن دختر کوچیکی مثل شری به اونا یکم غیرقابل قبوله.به هرحال،شاید این دختر یه چیزایی درمورد اونی که همه چیز رو از پشت صحنه کنترل میکنن میدونه.خیلی خب شریٰتو گفتی که با یه دختری به اسم کلر از راکون سیتی فرار کردی،پس الان اون کجاست؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری چیزی نگفت...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">فینچ:جوابمو بده.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری درحالی که ترسیده: نه کلر کار اشتباهی نکرده.سبب همه ی اینا پدر و مادر منن.من خیلی متاسفم...(و بعد شروع به گریه کرد.)</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">فینچ: خب حالا همه چیز روشن شد!!!!. این دختر،بچه ی دو فرد پلیده.اون باید به آمبرلا تحویل داده بشه...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جمعیت: موافقیم... دورش کنین...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مردم به طرف شری حرکت میکنن...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری: مگ من خیلی میترسم...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ درحالی که عصبانیه: صبر کنین... شماها میتونین بعد از اینکار اسم خودتون رو آدم بزارید؟!... احساس شرم نمیکنین؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جمعیت دوباره آرام شدند...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: یه بچه ی پلید؟؟والدین او کارهای وحشتناکی کردن،وشماهم به خاطر همین این دخترو سرزنش میکنین؟این دختر کوچولو همه چیزو در مورد اون کارای بدی که والدینش کردن میدونه... و اونم از این رنج میبره... حالا همتون عقب بایستین.ازش فاصله بگیرین...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">فینچ: دخترخانم سخنرانی خوبی بود.ولی ملت،من فکر نمیکنم که یه بیگانه باید تو این موضوع دخالت کنه.اینجا "استون وایل"ست و این موضوع به خودمون مربوطه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جماعت: بله.این موضوع به خودمون مربوط میشه.دختره رو بدین به ما...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">یه لحظه بعد صدای شلیک گلوله...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: همتون بس کنین!من دختره رو به هیشکی نمیدم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جماعت: کلانتر چی میگی؟؟؟؟ توهم طرف اونایی؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">فینچ: حرف زدن دیگه بسه.دختره رو بگیرین</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">دوباره چندتا از ساکنان شهر به طرف شری دویدند...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: بسه.همین حالا عقب بایستین...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">کلانتر آلن اسلحه اش رو به طرف ممردم میگیره...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: مگ،شری زود برین توی دفترم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">5-دفتر کلانتر آلن،شب</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ،شری و آلن میرن توی اتاق...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در رو میبندن و صدای تق تق محکم در دوباره میاد...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جماعت: کلانتر،درو باز کن.شری رو بده به ما...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: مگ یه لطفی بهم بکن.اون میز رو بزار جلوی در.شری توهم همه ی پنجره هارو ببند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای حرکت میز و بسته شدن پنجره ها... بعد سرو صدای مردمی که داشتن درو میکوبیدن کمتر و کمتر میشه...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: الان همه جا آرومه.فکر میکنین دست برداشتن؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: اصلا فکر نمیکنم دست برداشته باشن...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">6-بزرگراه،شب</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای غر غر یه جانور...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">گای: یه سگ... شکمش پارست... ارگان هاش فاسد شدن... دنده هاش دیده میشن...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">حالا صدای غرغر از طرفهای دیگه هم میاد...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">گای: اوناهم اینجان... نه نیاین... نــــــــــــه...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بــنــگــ،بــنــگــ،بــنــگــ.بعد یکی از سگای زامبی به گای حمله میکنه و اونو گاز میگیره...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">گای: آآآآآآآآآآآآآآآآآآه</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای گای درهمه جای جنگل منعکس میشه...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">7-دفتر کلانتر،شب</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای حرکت عقربه ی ساعت و صدای ریختن قهوه در فنجان...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ:قهوه لطفا کلانتر (مکث) ممنون</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: شری چی؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: اون الان خوابیده.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">کلانتر: خیلی خوبه.راستش مگ،تو منو غافلگیر کردی!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: چرا؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: "احساس شرم.".من اصلا فکر نمیکردم که تو شجاعت داشته باشی این حرفارو درمقابل اون مردم دیوونه بزنی...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: (خندان):خواهش میکنم کلانتر،خجالتم میدی.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: نه... تو عالی هستی... خیلی خوبه</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: منو شری تقریبا مشابه همیم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: چرا؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: پدر من یه مشروب خوار بود.همیشه من و مادرم و کتک میزد... وقتی 10سالم بود،مادرم نتونست رفتار وحشیانشو تحمل کنه و ازش جدا شد.منو تو اون خونه تنها گذاشت... بعد از اون خشونت پدرم نسبت به من خیلی بیشتر شد.. اون عوض رفتن مامانمو از من درمی آورد...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: مگ...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: ولی پدرم سال بعد توی یه تصادف جونشو از دست داد...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: پس اونا خونونده ی تو هستن...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ:حتی الانم از والدینم متنفرم.همیشه وقتی فکر میکردم که من خون یکسان با اونا دارم،احساس نگرانی میکردم که شاید منم وقتی بزرگ شدم،یه شخصی مثل اونا میشم.من واقعا از اون اتفاق نگران بودم...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: مگ...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: اما هرچی باشه اونا پدر و مادر منن.من واقعا میخوام برم نیو یورک و مادرمو ببینم... ولی...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: دیگه بسه... از این بیشتر چیزی نگو...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">8-خانه ی فینچ،بررسی</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">باد شروع به وزیدن میکنه... باصدای وحشتناک سگ های وحشی...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تلفن داره زنگ میزنه...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الو،شهردار فینچ هستم،بله من واقعا درمورد اون موضوع متاسفم.واقعیت اینه که کلانترنمیزاره اون دخترو بیارم.اون هنوز توی دستای ما نیست... چی؟دیگه نمیخواد شری رو بیاریم پیش شما؟ الو... الو...</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">از اون طرف یه نفر تلفن رو قطع میکنه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">فینچ: چه اتفاقی داره میوفته؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای غریبه ای از بیرون میاد...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">فینچ: اون دیگه چی بود؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای قدم ها و بازشدن در اتاق...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">فینچ: کی اونجاست؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای ناله و قدم ها نزدیک تر میشه...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">فینچ: چی... اینا دیگه چه زهرمارین؟به من نزدیک نشین... آآآآه.......</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">زامبیها بهش حمله میکنن و شروع میکنن بخورنش.صدای "کمک کنید" فینچ همه جارو برمیداره و آواز شب رو سوراخ میکنه...</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #1e92f7;" class="mycode_color">آلبوم درام بایوهازارد 2 – شری، فراری کوچک</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری،زنده بمون!</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">2-دفتر کلانتر،صبح</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">پرنده ها دارن آواز میخونن...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: (درحالی که بدنشو کش میده):مثل اینکه ما برای دیدن صبح در امان موندیم.مــگ...(با یه لبخند تلخ):اون روی کاناپه خوابیده؟عالیه،تعجب نکردم،اون خیلی خسته است...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای ماشینای روشن و کلاکسون از بیرون میاد...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: کلانتر!!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: صبح بخیر مگ.خوب خوابیدی؟تو همینجا بمون من یه نگاهی به بیرون بندازم.مردم،همشون دارن میرن.چی شده؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن به طرف در میره و اونو باز میکنه.بعد صدای ماشینا بلندتر شنیده میشه...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: چه اتفاقی داره میوفته؟چرا برای رفتن اینقدر عجله میکنین؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">همون لحظه،کلاغ های بیشماری روی شهر پرواز میکنن،غار غار میکنن...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: این دیگه چه زهرماریه؟این همه کلاغ..اوووو.! اونا دارن به ماشینا حمله میکنن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مرد اول: ازم دور شو...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ماشین از کنترل خارج میشه و صدمه میبینه و منفجر میشه...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: لعنتی.اون دوتا ماشین داغون شدن...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای ناله و پاهای لغزان شنیده میشه...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: اههه!!! زامبیها،خیلی زیادن...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ناگهان یه ماشین جلوی آلن می ایسته...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مرد دوم: کلانتر،ما باید از اینجا بریم.کار این شهر دیگه تمومه،دسته ی زامبیها دارن میان اینجا</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مرده دیگه حرف نمیزنه و ماشین رو روشن میکنه و دور میشه...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: مـــگ،شــــری...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">زامبیا به طرف دفتر حرکت میکنن...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای ناله و صدای قدمهای اون زامبیها...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">3-دفتر کلانتر،صبح</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">زامبیها به ناله کردن ادامه میدن و به در ضربه میزنند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">پنجره ها شکستن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری: آآآآآآآآآآآآه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: پنجره ها... اونا دارن میان تو...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: حرومزاده...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">زامبیا بیرون پنجره با یه شاتگان گلوله میزنن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای شکستن در میاد...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: کلانتر،جلوی در!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: بگیر که اومد...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شاتگان به تیراندازی ادامه میده...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: بی فایدست!گلوله ها نمیتونن جلوی همشونو بگیرن!خیلی خوب،ما باید بریم بالای پشت بوم و بعد هرچه سریعتر به طرف ماشین بدوییم.!مگ،خیلی زود با میز جلوی پنجره رو بگیر!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">4-پشت بام دفتر کلانتر</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن،مگ و شری دارن سعی میکنن برن بالای پشت بوم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: شری بیا اینجا.دستمو بگیر!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای وزش باد.و صدای ناله ی زامبیها در پایین آنهابلندتر میشه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری: نگاه کنین!زامبیها شهرو فتح کردن.اونا همه جا هستن!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: این...شبیه یه جهنم واقعیه.. ما دیگه نمیتونیم از پشت بوم پایین بریم وگرنه ما قبل از اینکه به ماشین برسیم،بهمون حمله میکنن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: ما باید چیکار کنیم؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: ما میتونیم از روی پشت بوم خونه ها بریم،تو کارخونه ی چوبسازی فینچ یه کامیون قدیمی هست،ما میتونیم به وسیله ی اون از اینجا فرار کنیم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">همون لحظه چندتا هلیکوپتر اومدند...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: اون چیه؟!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: هلیکوپترهای نیروی هوایی.اونا اومدن تا بهمون کمک کنن... هـــــــــی ما اینجاییم!!!!!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: کمـــــــــــــــــــک!!! اینجـــــا!!!!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">یه لحظه بعد،هلیکوپترها بمبهای آتشزارو روی شهر ریختند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بمبها روی زمین منفجر میشن و تموم شهر شروع به سوختن میکنه...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: اونا بمبهای آتشزا رو روی شهر ریختن،چرا این کارو کردن؟؟؟!!!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای ناله ی زامبیها که دارن توی آتیش جهنم میسوزن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: اونا قصد دارن این شهر رو نابود کنن؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: کلانتر، آتش داره میاد!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: مـــــــــــگ،بدو! بپر پائین.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">سه تاشونم میپرن روی زمین...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تموم شهر داره میسوزه و منفجر میشه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: چرا...شهر ما؟؟؟؟؟؟ "آستون وایل" از بین رفت.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">همون لحظه چندتا هلیکوپتر دیگه میان.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: نگاه کنین! اونا کارگرای پیشگیری از بیماریهای واگیردار هستن.اونا دارن با طناب پایین میان،مثل همونایی هستن که توی راکون سیتی دیدیم!!!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری: مگ...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: اونا تپانچه دارن، قصد دارن چیکار کنن؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صداهای دیگه ای هم وجود داره.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مرد سوم: کمک! به ما کمک کنید.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">زن اول: لطفا کمک کنید.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">همون لحظه،کارگرا با اسلحه هاشون تیراندازی میکنند...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مرد سوم: آآآآآآآآآآه</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">زن اول: آآآآه</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: اونا دارن بازمانده هارو میکشن.نیروها نمیخوان موضوع عمومی بشه؟!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری: مگ اونا مارو هم میکشن؟!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: من اجازه نمیدم که این اتفاق بیوفته.زود باشین بریم کارخونه..</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">5-کارگاه چوبسازی،بیرون</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ:کارخونه اینه.اون دروازه ی بزرگ قفله.نمیتونیم بریم تو...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: از روی نرده میریم..زود باشین.بایستین روی شونه هام.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ و شری از اون دیوار بالا رفتن و داخل شدن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: شماها خوبین؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">زامبی ها دارن نزدیک میشن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری: زامبیها دارن میان کلانتر.عجله کن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: اول تو برو مگ.کامیون توی گاراژه!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: کلانتر!!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">دخترا دوتاشونم دارن میدون.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">کارخانه ی چوبسازی،گاراژ</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای قدمهای مگ و شری...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: اینجاست،پیداش کردیم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">دوتاشونم فورا سوار کامیون میشن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: عالیه،سویچ روشه.خوش شانسیم.بیا کلانتر عجله کن...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">همون لحظه تعداد زیادی کامیونهای نظامی به اونجا میان و نگه میدارن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: کامیون های نظامی خیلی زیادن.سربازها دارن از کامیون پیاده میشن،اونا دقیقا میخوان چیکار کنن؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای پریدن سربازها از کامیونها... یکی پس از دیگری...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای عجیب نفس نفس زدن بیشتر میشه...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: اونایی که ماسک زدن،کین؟مثل اینکه ماسک ضدگازه!!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری: من قبلا هم اونا رو توی شهر راکون دیدم.آمبرلاست.حتما دارن دنبال ما میگردن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: دارن میان!! بروپایین،زیر صندلی!!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صداهای عجیب نفس نفس زدن... ماسک زنها دارن نزدیکتر میشن...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری: مگ!!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: لعنتی...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">پس از مدتی،صدای نفس نفس زدن ماسک زنها قطع میشه...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: مثل اینکه رفتن... حالا در امانیم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ناگهان در کامیون باز شد،و ماسک زن حالا داره جلوی دوتا دوخترها نفس نفس میزنه...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری: آآآآآآآآآه،مگ کمکم کن!!!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای نفس نفس زدن...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: داری چیکار میکنی؟بزار اون بره،ولش کن بزار بره!!!!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بـنگ،مرد ماسک زن گلوله میخوره!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: مگ،شری شماها خوبین؟!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای پاهای آلن...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: کلانتر!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: اونا به خاطر شری اینجان؟؟؟ ظاهرا اونا دیگه به فینچ احتیاج ندارن!!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ماسک زن های بیشتری دارن میان،اونا دارن تیراندازی میکنن...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: آآآآه!!!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: سوار کامیون شین!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بعد از یه لحظه صدای فلزی ای شنیده میشه...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: نارنجـــــــــــــــــــــــــــک!!!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">انفجار...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ و شری: آآآآآآآآآه!!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: شما دوتا خوبین؟!لعنتی،کامیون خراب شده،باید بدویم...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">سه تاشونم به دور از کامیون میدون!</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">7-شهر</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای پاهای اومدن این سه تا...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای ناله ی هزاران زامبی...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: زامبیهای زیادی هستن...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: لعنتی!ما محاصره شدیم،باید بریم به  حیاط نگهداری چوب ها،اونجا حوضچه های چوبی هستن و میتونم از اونجا به رودخونه برسیم!</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">8-حیاط نگهداری چوب</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای شرشر آب.صدای قدم ها...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: اونجا! زودباشین.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای حرکت صفحات چوبی...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری: اکثر الوارها روی حوضچه ها شناورن!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: اونا از رودخونه میان و اینجا جمع میشن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: کلانتر نگاه کن! اگه ما از الوارها به عنوان قایق استفاده کنیم،اونوقت سه تامونم میتونیم روش سوارشیم!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: نه!من اینجا میمونم!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: چـــــــی؟چرا!؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: به مچ دستم نگاه کن! افرادی که زامبی ها اونارو گاز میگیرن،به زودی اوناهم به یکی از زامبیها تبدیل میشن.اینطور نیست شری؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: نه! راس میگه شری؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری: کلانتر...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: نگران من نباشین! مهم نیس چه اتفاقی میخواد بیفته.من تا آخر عمرم میجنگم.شما باید همین الان از اینجا برین.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری: نه!نـــــــــه...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: نه! کلانتر خواهش میکنم توهم با ما بیا!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: مگ...شری... این دفعه...این دفعه نمیخوام یه بازنده باشم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: هان؟!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: 7سال پیش توی نیویورک من پلیس بودم... یه شب ما دستور گرفتیم که چندتا گانگسترو دستگیر کنیم.ما داشتیم یکی از اونارو دنبال میکردیم،ولی من درنهایت اونو کشتم...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: کلانتر...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: همون لحظه خواستم اشتباهمو به مافوقم اعتراف کنم ولی همکارام یه چیز دیگه میگفتن.اینکه وقتی ما رسیدیم اونجا،اون پسر مرده بود.و بعد اینو توی گزارش نامه نوشتن و تحویل دادن...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: من در این مورد چیزی نگفتم،من فقط قبولش کردم.. خواستم واقعیتو به اونا بگم ولی اگه این کارو میکردم،به افسرای همکارم و به این سازمان"پلیس" خیانت کرده بودم.من شجاعت انجام این کارو نداشتم،خیلی میترسیدم...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای سوختن شهر از دور به گوش میرسه...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: از اون به بعد،من به شدت احساس گناه میکردم.به همین خاطرهم به این شهر کوچیک اومدم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">زامبیها دارن نزدیک میشن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای هلیکوپترها...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: من هرگز دولت و آمبرلا رو به خاطر انجام دادن چنین کارای بی رحمانه ای نمیبخشم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: کلانتر...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: شهر ما از بین رفت و مردم بیگناه هلاک شدن.حتی یه دختر کوچولو هربار تعقیب میشد.همه ی این کارا فقط به خاطر اینه که اشتباهای خودشونو از مردم بپوشونن.من با اونا میجنگم...تا زمانی که تو این دنیا زندگی میکنم...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">زامبی ها دارن نزدیکتر میشن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">سروصدای هلیکوپترها...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: برین! ازعوض من از شری محافظت کن.فقط برین...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">دوتاشونم پریدن توی آب و یه تیکه چوب گیرآوردن...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری: آآآآآه!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: مقاومت کن شری!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">چوبهای شناور شروع به حرکت میکنن...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ناله ی زامبی ها،سروصدای هلیکوپترها،نفس نفس زدن ماسک زن ها...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: با خوشی و خرمی زندگی کنین...مگ،شری...خیلی خب،بیاین بینم هیولاهای آمبرلا.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای تیراندازی...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مسلسل های زیر هلیکوپترها شروع به تیراندازی میکنن...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: آآآآآآآآآه!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای به زمین افتادن...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: لعنتی!الان وقتش نیست،نمیتونم الان بمیرم... بیاین حرومزاده ها... بهتون یکمی بنزین به عنوان هدیه میدم... د بیاین د</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ریختن بنزین...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای نفس نفس زدن...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: آره،خودشه.هیولاهای لعنتی،برای این آماده این؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای جرقه زدن فندک...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: با اون هیولاهایی که خودت خلق کردی برو جهنم...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بنزین ها دارن میسوزن... انفجــــــــــار...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: مگ!شری! آآآآآآآآآآآآه!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">فریاد زامبیها و اعضای نیروهای ویژه ای که دارن میسوزن،توی آسمون منعکس میشه.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">9-رودخانه</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: آه!!! اونجا یه شعله ی بزرگ الو کرده.اون حوضچه ی چوبیه.!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری: کلانتر آلن مرده؟(شری میزنه زیر گریه)</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: گریه نکن شری،کلانتر به خاطر ما تا آخرش با اونا جنگید.ما باید زنده بمونیم!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری: مگ...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: قوی باش شری!به خاطر کلانتر آلن و همه ی اون مردمی که سعی کردن ازت محافظت کنن،هیچوقت امیدتو از دست نده!!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری: مگ...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: زنده بمون شری،با قدرت زنده بمون و زندگی کن!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری: مگ...مگ!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">درحین گریه،شری خودشو به آغوش مگ میندازه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: بیا بریم کانادا،میتونیم بریم به خونه ی عموم.بعد از اینکه اونجا مستقر شدیم،میتونیم بریم پیش اون دختره"کلر".بهت قول میدم که اونو پیداش میکنیم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری: آره!!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در مدت کوتاهی،کل منطقه آروم میشه،ولی سکوت با شرشر آب شکسته میشه</span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در سال 1999، شبکه رادیویی ای در فرانسه شروع به پخش درام هایی در رابطه با رزیدنت ایول کرد. داستان این درامها کاملا فرعی محصوب شده ولی شنیدن/خواندن آنها خالی از لطف نیست.</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #1e92f7;" class="mycode_color">آلبوم درام بایوهازارد 2 – شری، فراری کوچک</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بخش اول - دو دختر</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">1. گشایش</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">راوی:  در سال 1998، در یکی از شهرهای غربی آمریکا یعنی شهر راکون، حادثه ای رخ داد. ویروس تی که توسط آمبرلا – یک شرکت بین المللی دارویی – ساخته شده بود، افراد مبتلا شده را به زامبی و تمام شهر را به مکانی مرگبار تبدیل کرد. شکه شده از این حادثه و برای مخفی نگه داشتن حقیقت، آمبرلا و دولت ایالات متحده شهر راکون را قرنطینه و سپس از میان بردنش.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">و دو روز بعد:</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">2.خانه مگ، حیاط (شب)</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">خانه مگ (18 ساله) بر روی تپه واقع شده است. صدای بخار می آید. مگ در حیاط ایستاده و به آسمان نگاه میکند. صدای تلویزیون به خوبی شنیده میشود، ناگاه قطع میشود و پدربزرگ مگ، جیم (75 ساله) از خانه خارج شده و شروع به صحبت میکند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جیم: مگ، کجایی؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: من اینجام پدربزرگ، توی حیاط.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جیم در را باز کرده و از خانه خارج میشود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جیم: خوب، اینجا چی کار میکنی؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: به آسمون نگاه کن، کاملا قرمزه. انگار هنوز داره میسوزه. شهر راکون.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جیم: به نظر میرسه با یه آتشسوزی از بین رفته باشه، غیرقابل باوره...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: رادیو گفت که انفجار یک پمپ بنزین باعث شده کل شهر آتش بگیره. اونا حتی یه ارتش رو به اونجا فرستادن و یه حفاظ دور شهر کشیدن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جیم: به نظر وحشتناک میاد... خوب مگ حالا برو تو وگرنه سرما میخوری.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">هر دوی آنها وارد خونه میشن ولی مگ از لای بوته ها صدایی میشنوه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: اون چی بود؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جیم: هان؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: من یه صدایی شنیدم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">دوباره صدا شنیده میشه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: کی اونجاست؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">از لای بوته ها دخترکی بیرون میاد، اسمش شری (12 ساله) است.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جیم : (با تعجب) اون یه دختره! کوچولو همه جات گلی و زخمی شده.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: از کجا اومدی؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری : (با ترس) لطفا... کمکم کنید..</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری گریه کنان خودش را به آغوش مگ میندازه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جیم: دقیقا چه اتفاقی داره میوفته؟ حالا هر چی.. مگ ببرش توی خونه و براش شکلات داغ درست کن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: باشه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ به سمت در میره.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: دختر کوچولو گریه نکن، پدربزرگم ازت مراقبت میکنه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">گریه شری بند میاد و جیم اونو به داخل خونه میبره.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">3. همان خانه، اتاق نشیمن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای تاب خوردن پاندول ساعت تاب میاد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جیم: خوب بشین اینجا.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ آب جوش رو توی لیوان میریزه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: بیا، شکلات داغ، فقط به خودت برس.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جیم: فکر کنم دست کم باید بهمون بگی که کی هستی. اسمت چیه؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری: شری...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جیم: خوب شری، از کجا اومدی؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری: شهر راکون...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جیم: شهر راکون؟! همونجایی که توسط آتیش خراب شد؟ تو از اون جهنم سوزان فرار کردی؟ جدی میگی؟!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری: آتیش؟ نه. دلیل خراب شدن شهر راکون آتیش نیست.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تا حرف شری تموم شد، شیشه ها توسط شلیک میشکنن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جیم: وایـــــــــــــــــــــــــــی!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: هـــــــــــــــــــی!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای شکستن وسایل خانه توسط گلوله شنیده میشه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: چه اتفاقی داره میوفته؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جیم: یکی داره از بیرون شیک میکنه! مگ برو پایین! خم شو!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: بابابزرگ!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جیم: م... مگ...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جیم میوفته، اون کشته شده.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: بابابزرگ!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شلیک ها بیشتر و بیشتر میشن</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری: مگ!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: بدو! از این طرف!</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">4.همان خانه، در پشتی</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری و مگ درحال دویدن از آنجا خارج میشوند، همچنان صدای شلیک میاید.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: برو توی ماشین، زود باش!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اونا به سمت ماشین میدوند، در را باز کرده و واردش میشوند.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">5. داخل ماشین</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای موتور ماشین شنیده میشود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ : (با صدای بلند) دقیقا چه اتفاقی داره میوفته؟! چرا اتفاق بری من افتاد؟ چرا؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آن دو صدای بالگردی را شنیدند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: اون یه هلیکوپتره!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مسلسل درون هلیکوپتر شروع به شلیک میکند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: وایـــــــی!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ کنترل ماشین رو از دست میده و اون شروع به سر خوردن روی جاده میکنه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: چی؟! چرا اونا یه هلیکوپتر رو برای کشتن ما فرستادن؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری: مگ!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ماشین از جاده خارج شده، از سراشیبیی پایین رفته و کنار رودخانه می ایسته.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ و شری: وایــــــــــــــــی!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">فریاد دختران برای مدتی ادامه پیدا میکنه.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">6.کناره پایین رود</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای آب رود میاید. شری کنار رود افتاده، بیدار میشه و میبینه که مگ کنارش ـه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری: مگ.. بیدار شو، مگ.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ : (بیدار میشه) من.. من کجام؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری: پایین رودخونه</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: پس جامون امنه.. چقدر سرده.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اونا بلند میشن و راه میوفتن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: به هر حال بیا بریم یه کسی رو پیدا کنیم که کمکمون کنه.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">7. در جنگل</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای باد و واق واق سگها میاد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: من نمیفهمم... چرا پدربزرگم رو کشتن... این چجوری اتفاق افتاد...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری: مگ..</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: شری ممکنه همه اینا به خاطر تو اتفاق افتاده باشه؟ میدونی درست بعد از ورود تو به خونمون بهمون حمله کردن، تو چیزی در این مورد میدونی؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری جوابی نمیده.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: خوب یادمه که گفتی شهر راکون توسط آتش از بین نرفته، پس چی از بین بردتش؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری کمی تردید میکنه</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری: چرا میپرسی؟ (مکث) اگه بگم هم باور نمیکنی.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: فقط بهم بگو.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری: (کمی فکر میکنه.) مقصر زامبی ها بودن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: زامبی ها؟!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری: همه مردم اونجا تبدیل به زامبی شده بودن، این دلیل انهدام شهر راکونه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: نه، غیر ممکنه که زامبی ها وجود داشته باشن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری: این حقیقت داره! من با یه دختری به اسم کلر از اونجا فرار کردم، یه سری افراد ترسناک هم دنبالمون میکردن. بعد از کلر جدا شدم و به خونه شما رسیدم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: پس اون افراد ترسناک پدربزرگ من رو کشتن؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری: نمیدونم...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: خوب (نفس عمیقی میکشه) حتما باید یه خواب باشه، زامبی ها و آدم های ترسناک، منم وقتی بچه بودم از این خوابا میدیدم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری: نه من اینارو خواب ندیدم!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: آره میدونم، بیا بریم... هی، چی شده؟ چرا اونجا وایستادی؟ بیا بریم خنگول، لب و لوچت رو آویزون نکن، بیا بریم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">8.گذرگاه کوه (شب)</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای جغدی شنیده میشه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: بالاخره... به جاده رسیدیم. ایول! یه خونه!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">دخترا به سمت در خونه میدون.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: شب بخیر!! ببخشید! کسی خونه هست؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در به آرومی باز میشه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: قفل نیستش. ببخشید... کسی هستش؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">دخترا وارد میشن، صدای پاندول ساعت میاد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: عجیبه، چراغ روشنه ولی چرا کسی خونه نیست؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ناگهان باد پنجره رو باز کرده و پرنده ای وارد میشه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری: وایـــــــــــی!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: شری نترس. بیا بریم، باید همه اتاق هارو بگردیم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای باز شدن در.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: اینجام کسی نیست.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در بعدی رو باز میکنه</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: اینجا هم... وای، اینجا یه چیزی ـه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای ریختن مایعی بر روی زمین شنیده میشه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: یه چیزی داره از روی تخت و میز روی زمین میریزه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری : (با ترس) مگ...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اونا نزدیکتر میشن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: وایـــــــــی! خون.. این خون ـه! روی دیوار، تخت، همه جا خونی شده!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری: نـــــــــه!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری از اتاق فرار میکنه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: شری، صبر کن!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ دنبالش میره</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">9.بیرون خانه</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">دخترا از خونه بیرون میرن که ناگهان:</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن: همونجا وایستید!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای پر کردن ریفیل میاد. مردی جلوی اونا ظاهر میشه. اون کلانتر محلی، الن (35ساله) است.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن: شما کی هستید؟ اینجا چی کار میکنین؟ ... نترسید، من کلانتر استن وایل هستم. اسمم الن ـه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: کلانتر؟! خداروشکر.. کلانتر، کلی رد خون توی اون خونه هست.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن: چی؟!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن میدوه توی خونه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری: (با نگرانی) مگ..</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: عیبی نداره، دیگه کلانتر اینجاس</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن از خونه خارج میشه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن: دقیقا رد خون ـه، مطمئنم اینجا یه پیرمرد به اسم رابرت تنها زندگی میکنه. در اصل، تازگیها موارد عجیبی اینجا در حال اتفاق افتادنه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ناگهان مگ شروع به گریستن میکنه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن: چی شده؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: پدر.. پدربزرگم هم...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن: چی؟</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">10. خونه مگ (شب)</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای جغدی شنیده میشه. پاترول الن ترمز ناگهانیی میکنه و الن، مگ و شری ازش خارج میشن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن: پس این خونته.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: آره</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن: باشه. بیاید اول به صحنه یه نگاهی بندازیم، پدربزرگت اینجا مرده، درسته؟</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">11. اتاق نشیمن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای پاهای الن و مگ میاد</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن: این دیگه زیادی ـه. انگار اینجارو یه طوفان تکونش داده. همه پنجره ها شکستن، روی دیوارا جای گلوله ـس. خوب کجا به پدربزرگت شلیک شد؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: آره.. یادمه که بقل اون میز بود..</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای برخورد چیزی به تخت شنیده میشه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن: این میز؟ اینجا چیزی نیست...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: چی؟!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ به سمت الن میدوه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: غیرممکنه، من مطمئنم که همینجا افتاده بود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن: به خونی که روی تخت ریخته نگاه کن. شکی در اینکه اینجا مرده نیست.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: پس جنازش کجاست؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن: هممم... شری گفت که افراد ترسناکی دنبالش میکردن، احتمالا اونا جنازه رو بردن جایی که کاراهای شیطانیشون پنهان بمونه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: چطور ممکنه... کلانتر، شما حرف شری رو باور میکنید؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن: ولی این حقیقت داره که توی استن وایل افراد زیادی میگن که زامبی هارو دیدن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: چی؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">باد شدیدی میوزه و باعث میشه پنجره ها تق تق کنن. صدای زوزه سگ ها از دور دست شنیده میشه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: (با ترس) کلانتر.. این حقیقت داره؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن: مسلما من به وجود زامبی ها باور ندارم... ولی برای مطمئن شدن باید شهر راکون رو بررسی کنیم.اینکه چه کسی شری رو دنبال میکنه، آیا واقعا شهر راکون به وسیله آتشسوزی از بین رفته یا نه... به هر حال شما دو تارو به دفترم میبرم، اونجا امنه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن و مگ خانه رو ترک میکنن.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #1e92f7;" class="mycode_color">آلبوم درام بایوهازارد 2 – شری، فراری کوچک</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بخش دوم - باز هم شهر راکون</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">1. داروخانه، استن وایل</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای پخش کننده موسیقی رادیویی میاید:</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">DJ: صبح بخیر، امروز روز خیلی خوبی هستش. حالا وقت کاره، بیاید با یکم آهنگ شروع کنیم!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آهنگ راک پخش میشه و صدای حضار هم شنیده میشه. با صدای زنگوله ای در باز شده و لوئیس وارد میشه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">لوئیس: صبح بخیر رئیس.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صاحب مغازه: لوئیس چی شده امروز انقدر زود اومدی؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">لوئیس: هی، بیا فعلا درمورد بهش حرف نزنیم. من یکم بیکن ترد میخوام. راستی، آسپیرین داریم؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صاحب مغازه: چی شده مرد؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">لوئیس: کم خوابی. گاومون جدیدا بی قرار شده.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">میهمان الف: تو هم این مشکل رو داری؟ منم همینطور. سگ هنری هم هر شب بی هیچ دلیلی واق واق میکنه. اون سگه زنجیرش رو پاره کرد و فرار کرد، نمیدونم کجا رفته.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صاحب مغازه: فقط حیوونا نیستن که عجیب غریب شدن. من رفته بودم خونه استیو که چیزایی که سفارش داده بود رو بهش بدم. به نظر میومد داره شام درست میکنه، کتری هم میجوشید ولی خودش نبود. کلانتر الن همه جا دنبالش گشت، ولی هنوز هم معلوم نیست کجا رفته.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">کارمند مغازه: فکر کنم همه چیز تقصیر آشوب شهر راکون باشه. بفرمایید، این هم آسپرین و آبتون.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای گذاشتن لیوان بر روی میز.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">لوئیس: ممنون. ولی فکر نمیکنید جریان آتش سوزی راکون یکم عجیبه؟ یعنی آتش میتونه یه شهر بزرگ رو خراب کنه؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در باز شده و فینچ وارد میشه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">کارمند مغازه: سلام فینچ، چه خبر؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">فینچ: چی شده؟ شما ها نمیخواین کار کنین؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صاحب مغازه: همه نگرانن شهردار. اتفاقای عجیبی داره میوفته.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">میهمان الف: آهان آره، همکار الن داشت میگفت که کلانتر دیشب یه دختره رو به دفترش برد. اون یکی از کسایی هست که از شهر راکون زنده بیرون اومدن، اینو میدونستین؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">فینچ: نه، از شهر راکون؟</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">2. دفتر کلانتر، استن وایل</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای پاترولی میاد که داره با خط پلیس ارتباط بر قرار میکنه. در باز میشه و فینچ وارد میشه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">فینچ: صبح بخیر کلانتر، گای.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن: شهردارد</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">گای: صبح بخیر آقای فینچ</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">فینچ: شنیدم یه دختری که از شهر راکون فرار کرده الان تحت حمایت شماست، اون کجاست؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">گای: توی اتاق ـه، هنوز خوابیده.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن: کاری باهاش دارید؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">فینچ: نه، ولی فکر کنم در مواردی به این مهمی اول باید با من صحبت کنی، درسته کلانتر؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن: هان؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">فینچ: با بقیه کاری ندارم ولی من شهردار اینجام و این حق رو دارم هر اتفاقی که توی این شهر میوفته رو بدونم، دقیقا همه چیز، متوجه ـی؟ باید بگم که یه غریبه از یه جای دیگه منو گیج میکنه. میبینمت.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">فینچ میره</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">گای: اون دیگه چی بود؟ چه بی ادب! ولی کلانتر، کار درسته هستش که همچین مواردی رو گزارش نکنیم؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن: چی؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">گای: ببین، همونطور که شری گفت شهر راکون توسط آتش از بین نرفته، بلکه تمام مردمش تبدیل به زامبی شدن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن: خوب تو فکر میکنی اونا حرفمون درمورد به زامبی هارو باور میکنن؟ میدونی تنها خواسته شهردار اینه که آمبرلا یه کارخونه توی این شهر بزنه. اون به حرف ما گوش نمیده.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">گای: راست میگی، اگه واقعا اینجا سرمایه گزاری بشه پول خوبی به جیب میزنه</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در اتاق باز میشه و مگ و شری از اون خارج میشن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: صبح بخیر کلانتر</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن: اوه، پس بیدار شدین. راحت خوابیدین؟ روی میز اتاق بقلی سوپ داغ گذاشتیم. اگه میخواید برید بخورید.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">گای: تضمینی بر خوش مزه بودنش نیست، امروز کلانتر غذا پخته.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن: ای حرومزاده (میخنده) درسته، شما باید یه مدتی توی این شهر بمونید.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: هان؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن: تا وقتی که نفهمیدیم موضوع از چه قراره نمیخوام شماها از اینجا برید.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: هممم.. من مادر پدر ندارم، فقط میخواستم برم تورنتو که عموم رو پیدا کنم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن: باشه بهشون زنگ میزنم. شری تو چی؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری: هان؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن: کسی که مراقبت باشه، یه فامیل مثلا عمو...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری: ... من هیچ فامیلی ندارم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">گای: اوه... ظاهرا به یه مشکل برخوردیم... من شنیدم که مادر پدر تو یه جوری توی تراژدی شهر راکون گرفتار شدن و جفتشون همونجا مردن... ولی...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن: هی گای!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری بغض کرده.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">گای: من.. من معذرت میخوام، رو حرفم فکر نکرده بودم...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری: عیبی نداره. مادر پدر من توی شهر راکون مردن ولی فقط گرفتار نشدن...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری توضیح بیشتری نمیده.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری: ببخشید، همش تقصیر منه، خیلی معذرت میخوام...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شروع به گریه میکنه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: چی داری میگی شری؟ یعنی چی که تقصیر تو هستش؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن: ... میدونم چی میگی، عیبی نداره شری، حالا گریه نکن باشه؟ برید سوپتون رو بخورید.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: شری بیا بریم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">دخترا از اتاق خارج میشن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">گای: ببخشید کلانتر، حرفی که زدم مناسب نبود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن: اون دختر کوچولو یه رازی داره که نمیتونه به کسی بگه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">گای: راز؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن: شاید درمورد به مادر و پدرش باشه.. به هر حال فکر کنم باید یه سر برم شهر راکون. تو همینجا بمون و مراقب شری باش. من میخوام یه بار دیگه با مگ برم خونشون.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">3. بزرگراه</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای پاترول الن شنیده میشه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: کلانتر نگاه کن، یه عالمه ماشین نظامی داره به طرف شهر راکون میره.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن: و هلیکوپتر.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: اوه، ایست بازرسی.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">پاترول ترمز میکنه. صدای ارتباط رادیویی برقرار کردن سربازان با همدیگه شنیده میشه، همینطور صدای چکمه های آنان، ماشین ها و پره بالگرد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">سرباز: جاده بسته شده، دور بزن!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن: من کلانتر استون وایل هستم. باید همین الان به شهر راکون برم. موضوع مهمی هستش. لطفا بزارید رد شیم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">سرباز: نمیشه قربان. کسی نمیتونه عبور کنه، این یه دستوره. هی تو! دور بزن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">سرباز میدوه و میره.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن: لعنتی</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ماشین رو روشن کرده و دور میزنه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: میبینی؟ این یه حادثه عادی نیست. واقعا لازمه که نیروهای نظامی رو برای یه آتش سوزی بفرستن؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن: خوب مگ، ممکنه موضوع سنگینی باشه، تند نرو.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن پاترولش رو توی جاده خاکی میندازه و میره.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: وایـــــــــی!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن: سفت بشین!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ماشین توی جاده خاکی پیش میره و مگ جیغ میزنه، یکم بعد دوباره به جاده برمیگردن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: آسمون کاملا قرمز شده! شهر راکون داره میسوزه!</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">4. شهر راکون</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای انفجار و سپس ریختن آجر بر روی زمین میاد. پاترول سرعتش رو کم کرده و بعد می ایسته. مگ و الن ازش خارج میشن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن: خدای من. شهر عین جهنم شده. تاحالا آتش سوزیی به وحشتناکی این ندیده بودم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: کلانتر اون چیه؟! یه سری آدم اونجان که مثل فضانوردا لباس پوشیدن!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن: (با تعجب) کارمندای جلوگیری از بیماری واگیردار ارتش!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: جلوگیری از بیماری واگیردار؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن: نیروی ویژه ای که با سلاح های بیولوژیکی و شیمیایی سرو کار داره.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: چرا همچین نیرویی باید اینجا باشه؟!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">یکسری هلیکوپتر دیگه از بالاسرشون پرواز میکنه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن: نیگا کن، یه سری دیگه هم دارن میان. اون سربازارو ببین که دارن از بین طنابا میان، اونا شعله افکن دستشونه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای راه رفتن سربازا.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">سرباز: "ببر سیاه" صحبت میکنه. ما توی موقعیت هستیم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مرکز ارتش: میتونید عملیات رو شروع کنید ولی مراقب ویروس تی باشید.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">با شعله افکن ها ساختمانی رو آتش میزنن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: اونا دارن ساختمونای سالم رو آتش میزنن، چرا؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن: اونا یه چیزی درمورد به ویروس تی گفتن، اون دقیقا چیه..</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: وای کلانتر نگاه کن! چن نفر دارن از ساختمون میان بیرون، یک.. دو... سه.. چهار.. پنج نفر!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای پا میاد</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: (با ترس) اون... اون صورت.. گوشتش فاسد شده... پوستش داره کنده میشه!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن: اون مرده چشم نداره!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">حال شعله افکن ها برروی آن موجودات باز شده و آنها را از میان میبرند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: مردم دارن میسوزن!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اون "مردم" در حالی که بدنشان کاملا سوخته همچنان ناله میکنند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: این ظلمه. چرا؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن: نه، اونا آدم نیستن! اونا... اونا زامبین.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: زامبی؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن: همونطور که شری گفت. دلیل از بین رفتن شهر راکون زامبی ها هستن نه آتشسوزی.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: چطور ممکنه همچین چیزی شده باشه؟!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن: سوار ماشین شو!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اونا سوار میشن. بالگردی میاد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: این همون هلیکوپتری هست که دیروز بهمون حمله کرد!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن: یه آرمی روی بدنشه... آرم آمبرلاس!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اسلحه روی هلیکوپتر شروع به شلیک کردن میکنه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن: اوه!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: وایـــــــــــــی!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای ترمز شنیده میشه. اسحله هنوز شلیک میکنه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن: گرفتم! باید همین کارو کنیم!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ماشین به طور مارپیچی پیش میره تا گلوله ها بهش نخورن. ناگاه به درخت بزرگی اصابت میکنه و آتش میگیره.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن: مگ برو توی جنگل!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: کلانتر!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الن: فقط برو! برات یکم زمان میخرم!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای شلیک پیستول میاد. مگ به سختی نفس میکشه.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">5. دفتر فینچ</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای زنگ تلفن</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">فینچ: سلام، فینچ هستم. بله، اون دختره که دفعه پیش درمورد بهش بهت گفتم چی شد؟ چی؟ پس قطعا این همون دختری هست که پدرش... میدونم اونطوری بوده، چقدر خوب شد که باهات تماس گرفتم. بله، در اولین فرصت اون دختر رو بهت تحویل میدم.. متوجهم، الان آماده میشم. امیدوارم شرکت محترم شما برنامه سرمایه گزاری در شهر مارو درنظر بگیرن، خیلی ممنون، بعدا میبینمتون.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تلفن رو قطع میکنه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">فینچ: حالا بهتر شد. وقتی اون دختر رو به کمپانی آمبرلا بدم اونا به استون وایل من میان و توش سرمایه گزاری میکنن. هاهاهاهاها...</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">6.دفتر کلانتر (شب)</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">باید میاد و پنجره هارو به هم میکوبه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">گای: شری باد داره خیلی شدید میشه، بیا اینجا و شیر داغ بخور.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری: (با نگرانی) خیلی وقته رفتن، من نگران مگم</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">گای: اون چیزیش نمیشه، کلانتر الن باهاشه. مطمئن باش اون مرد قوی تر از چیزی ـه که نشون میده. نمیدونم چرا مردی مثل اون خودش رو توی شهری به این کوچیکی نگه داشته. اون باید افسر پلیس یه شهر بزرگ میشد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">باد شدیدتر میشه و پنجره ها محکمتر به هم کوبیده میشن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری: مگ.. کلانتر...</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای راه رفتن مگ روی چمن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: گم شدم... من کجام...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">سگای وحشی بانگ میزنن. مگ میلرزه. ناگاه صدای تکون خوردن بوته ای رو میشنوه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: کی اونجاس؟ کلانتر الن؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای ترسناکی از توی تاریکی شنیده میشه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: (با ترس) کی اونجاس...؟ تو کی هستی...؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای ناله ها بیشتر میشه، چیزی به مگ نزدیک میشه، و بالاخره اونا جلوی مگ ظاهر میشن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: صورتشون.. گوشت فاسد شده... زامبی ها! نــــــــــــــــه!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ میدوه و صدای ناله از همه طرف شنیده میشه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: اینوری نه! اینجا... اونجا، اونا همه جا هستن! نه! نزدیکتر نیاید، ازم دور شو! وایــــــــــی!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای فریاد مگ اونقدر بلنده که ناله زامبی ها در آن گم میشن</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #1e92f7;" class="mycode_color">آلبوم درام بایوهازارد 2 – شری، فراری کوچک</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بخش سوم- شری شیطون</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">2-جنگل،شب</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بسیاری از زامبیها ناله میکنن،صدا رفته رفته نزدیکتر میشه...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: نه...نیا...از من دور شو...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ به سنگی لگد میزنه و درحالی که عقب نشینی میکنه،میخواد اونو ازبالای صخره بندازه پایین</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: نه... اون یه صخره ی جانبیه،من هیچ جایی برای رفتن ندارم...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">زامبیها دارن نزدیک و نزدیک تر میشن...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آه!!!!!!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">همون لحظه یه گلوله از یه تفنگ خارج میشه و یه زامبی میوفته زمین...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری(از فاصله ی دور): مــــــــــگ!!!!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">گای: مــــــگ!!!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری و گای دارن به سمت مگ میدون...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ:شری؟؟گای؟؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">با این حال،زامبیها هنوزم متوقف نمیشن!!!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: آه!!!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">گای: بگیر که اومد هیولا...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای تیر اندازی اسلحه...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">گای: شری،مگ عجله کنین.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">گای درحالی که خیلی تند میدوید،بازم با اسلحش تیر اندازی میکرد... صدای ناله ی زامبیها به تدریج ضعیف تر میشد،که در نهایت با زق زق کردن تموم شد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">سه تاشونم وایستادن و شرو کردن به نفس نفس زدن...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: تو... تو جونمو نجات دادی.ممنونم گای.منکه اصلا فکر نمیکردم تو بدونی من اینجام.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">گای:حرفشم نزن من فک میکنم تو باید از شری تشکر کنی،اون اصرار داشت که بیایم اینجا و دنبال تو بگردیم،چون مدت زیادی بود که تو اونجارو ترک کرده بودی.ما ماشین گشت کلانتر رو تو ورودی جنگل دیدیم و بعد تو رو پیدا کردیم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: ممنونم شری... ازت خیلی ممنونم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری:من... من فقط نمیخوام ببینم که مردم به خاطر من میمیرن،همش تقصیر منه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: تقصیر توئه؟تو داری چی میگی شری؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری: مـــگ!!! درحالی که زده زیر گریه و خودش رو در آغوش مگ انداخته)</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ناگهان صدای قدم های یه نفر شنیده میشه که داره نزدیکتر و نزدیکتر میشه...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">گای: کی اونجاست؟؟؟ کلانتره،کلانتر آلنه!!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: خدارو شکر... خیلی خوشحالم که میبینم سالمی مگ.من صدای گلوله شنیدم،به همین خاطرم اومدم اینجا تا چک کنم.به هر قیمتی که شده ما باید سریعا به شهر برگردیم.گای ماشینت کو؟؟؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">گای: بیرون جنگل پارکش کردم.خیلی دور نیست.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: خیلی خب.باید خیلی زود به شهرستان برسیم.باید برای پشتیبان گیری به ساختمان بخش کلانتری بریم.زامبیا همه جای جنگل هستن.حالا همگی به سمت "استون وایل"حرکت میکنیم</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">گای: بله قربان.دریافت شد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">3-دفتر کلانتر،شب</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شهروندان بی قرارند و احساس نگرانی میکنند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: همتون آروم شین!به من گوش کنین.یه جنگل این دور و برا هست که توش پر زامبیه... من از همه میخوام که یه انتخابی کنن.:یا اسلحه هاتنو بردارین و بجنگین و یا این شهرو تسلیم کنین و فرار کنین.کدومو انتخاب میکنین؟؟؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شهروند1: میخوای زادگاهمو ول کنم؟؟؟تو... شوخیت گرفته؟؟من که میخوام بجنگم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شهروند2: داری چی میگی؟خودت میدونی که شهر راکون به وسیله ی اون موجودات خراب شد.ما نمیتونیم تو این جنگ پیروز شیم.فقط یه انتخاب داریم اونم فراره...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">فینچ: کلانتر تو چی میخوای؟کارخونه های آمبرلا رو اینجا میسازن و شهر خیلی زود آباد میشه و شماها خودتو به خاطر همچین چیز احمقانه ای به وحشت میندازین؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: ولی درواقع این ویروس "تی" آمبرلاست که میتونه اونارو به زامبی تبدیل کنه...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">فینچ:</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">درمورد اون موضوع فقط من از آمبرلا یه چیزایی شنیدم.به هرحال،تولید و توسعه ی ویروس:تی:مقصود کمپانی نبود.اون کار شخصی یکی از پژوهشگرانش بود..</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: به وسیله ی یکی از پژوهشگراش؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">فینچ: اون پژوهشگر الان مرده،تعداد افرادی که حقیقت رو میدونن خیلی کمه.آمبرلا گفته اگه اون دختره شری رو به اونا تسلیم کنیم بهمون کمک میکنن و ازمون درمقابل اون موجودات محافظت میکنن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: چی؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری: (درحالی که خبلی ترسیده):مـــگ...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">فینچ: اسم اون پژوهشگرایی که اون ویروس وحشتناک رو خلق کردن،پدر و مادر تو "ویلیام بیرکین"و"آنت بیرکین" هستش.درسته شری؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جمعیت: چــــــــــی؟کلانتر این حقیقت داره؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">4-بزرگراه،شب</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای یه ماشین درحال حرکت،گای داره رانندگی میکنه...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">گای: لعنتی... نمیتونم چیزی رو توی جاده ببینم.من از رانندگی در تاریکی متنفرم.()گای درحالی که به ساعتش نگاه میکنه):مث اینکه غیر ممکنه تا سه ساعت به دفتر استانداری برسیم.عالیه... این دیگه چیه؟؟؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به طور ناگهانی ماشین می ایسته و در باز میشه......</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای جیرجیر کردن و زق زق کردن،چندتا جغد سر و صدا راه انداختن...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">گای: یه چیز سیاه بزرگ توی جادست...چیه؟....</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای قدم ها و جیرجیر کردن هزاران موش...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">گای: اونا فقط تعداد زیادی موشن که جاده رو مسدود کردن... چه اتفاقی داره میوفته؟؟؟؟......</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ناگهان صدای شاخه درختی از پشتش میاد...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">گای: کی اونجاست؟؟؟؟؟؟؟؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اتاق کار کلانتر،شب</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">فینچ: البته تسلیم کردن دختر کوچیکی مثل شری به اونا یکم غیرقابل قبوله.به هرحال،شاید این دختر یه چیزایی درمورد اونی که همه چیز رو از پشت صحنه کنترل میکنن میدونه.خیلی خب شریٰتو گفتی که با یه دختری به اسم کلر از راکون سیتی فرار کردی،پس الان اون کجاست؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری چیزی نگفت...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">فینچ:جوابمو بده.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری درحالی که ترسیده: نه کلر کار اشتباهی نکرده.سبب همه ی اینا پدر و مادر منن.من خیلی متاسفم...(و بعد شروع به گریه کرد.)</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">فینچ: خب حالا همه چیز روشن شد!!!!. این دختر،بچه ی دو فرد پلیده.اون باید به آمبرلا تحویل داده بشه...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جمعیت: موافقیم... دورش کنین...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مردم به طرف شری حرکت میکنن...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری: مگ من خیلی میترسم...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ درحالی که عصبانیه: صبر کنین... شماها میتونین بعد از اینکار اسم خودتون رو آدم بزارید؟!... احساس شرم نمیکنین؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جمعیت دوباره آرام شدند...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: یه بچه ی پلید؟؟والدین او کارهای وحشتناکی کردن،وشماهم به خاطر همین این دخترو سرزنش میکنین؟این دختر کوچولو همه چیزو در مورد اون کارای بدی که والدینش کردن میدونه... و اونم از این رنج میبره... حالا همتون عقب بایستین.ازش فاصله بگیرین...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">فینچ: دخترخانم سخنرانی خوبی بود.ولی ملت،من فکر نمیکنم که یه بیگانه باید تو این موضوع دخالت کنه.اینجا "استون وایل"ست و این موضوع به خودمون مربوطه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جماعت: بله.این موضوع به خودمون مربوط میشه.دختره رو بدین به ما...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">یه لحظه بعد صدای شلیک گلوله...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: همتون بس کنین!من دختره رو به هیشکی نمیدم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جماعت: کلانتر چی میگی؟؟؟؟ توهم طرف اونایی؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">فینچ: حرف زدن دیگه بسه.دختره رو بگیرین</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">دوباره چندتا از ساکنان شهر به طرف شری دویدند...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: بسه.همین حالا عقب بایستین...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">کلانتر آلن اسلحه اش رو به طرف ممردم میگیره...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: مگ،شری زود برین توی دفترم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">5-دفتر کلانتر آلن،شب</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ،شری و آلن میرن توی اتاق...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در رو میبندن و صدای تق تق محکم در دوباره میاد...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جماعت: کلانتر،درو باز کن.شری رو بده به ما...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: مگ یه لطفی بهم بکن.اون میز رو بزار جلوی در.شری توهم همه ی پنجره هارو ببند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای حرکت میز و بسته شدن پنجره ها... بعد سرو صدای مردمی که داشتن درو میکوبیدن کمتر و کمتر میشه...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: الان همه جا آرومه.فکر میکنین دست برداشتن؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: اصلا فکر نمیکنم دست برداشته باشن...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">6-بزرگراه،شب</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای غر غر یه جانور...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">گای: یه سگ... شکمش پارست... ارگان هاش فاسد شدن... دنده هاش دیده میشن...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">حالا صدای غرغر از طرفهای دیگه هم میاد...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">گای: اوناهم اینجان... نه نیاین... نــــــــــــه...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بــنــگــ،بــنــگــ،بــنــگــ.بعد یکی از سگای زامبی به گای حمله میکنه و اونو گاز میگیره...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">گای: آآآآآآآآآآآآآآآآآآه</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای گای درهمه جای جنگل منعکس میشه...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">7-دفتر کلانتر،شب</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای حرکت عقربه ی ساعت و صدای ریختن قهوه در فنجان...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ:قهوه لطفا کلانتر (مکث) ممنون</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: شری چی؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: اون الان خوابیده.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">کلانتر: خیلی خوبه.راستش مگ،تو منو غافلگیر کردی!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: چرا؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: "احساس شرم.".من اصلا فکر نمیکردم که تو شجاعت داشته باشی این حرفارو درمقابل اون مردم دیوونه بزنی...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: (خندان):خواهش میکنم کلانتر،خجالتم میدی.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: نه... تو عالی هستی... خیلی خوبه</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: منو شری تقریبا مشابه همیم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: چرا؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: پدر من یه مشروب خوار بود.همیشه من و مادرم و کتک میزد... وقتی 10سالم بود،مادرم نتونست رفتار وحشیانشو تحمل کنه و ازش جدا شد.منو تو اون خونه تنها گذاشت... بعد از اون خشونت پدرم نسبت به من خیلی بیشتر شد.. اون عوض رفتن مامانمو از من درمی آورد...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: مگ...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: ولی پدرم سال بعد توی یه تصادف جونشو از دست داد...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: پس اونا خونونده ی تو هستن...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ:حتی الانم از والدینم متنفرم.همیشه وقتی فکر میکردم که من خون یکسان با اونا دارم،احساس نگرانی میکردم که شاید منم وقتی بزرگ شدم،یه شخصی مثل اونا میشم.من واقعا از اون اتفاق نگران بودم...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: مگ...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: اما هرچی باشه اونا پدر و مادر منن.من واقعا میخوام برم نیو یورک و مادرمو ببینم... ولی...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: دیگه بسه... از این بیشتر چیزی نگو...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">8-خانه ی فینچ،بررسی</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">باد شروع به وزیدن میکنه... باصدای وحشتناک سگ های وحشی...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تلفن داره زنگ میزنه...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الو،شهردار فینچ هستم،بله من واقعا درمورد اون موضوع متاسفم.واقعیت اینه که کلانترنمیزاره اون دخترو بیارم.اون هنوز توی دستای ما نیست... چی؟دیگه نمیخواد شری رو بیاریم پیش شما؟ الو... الو...</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">از اون طرف یه نفر تلفن رو قطع میکنه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">فینچ: چه اتفاقی داره میوفته؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای غریبه ای از بیرون میاد...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">فینچ: اون دیگه چی بود؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای قدم ها و بازشدن در اتاق...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">فینچ: کی اونجاست؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای ناله و قدم ها نزدیک تر میشه...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">فینچ: چی... اینا دیگه چه زهرمارین؟به من نزدیک نشین... آآآآه.......</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">زامبیها بهش حمله میکنن و شروع میکنن بخورنش.صدای "کمک کنید" فینچ همه جارو برمیداره و آواز شب رو سوراخ میکنه...</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #1e92f7;" class="mycode_color">آلبوم درام بایوهازارد 2 – شری، فراری کوچک</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری،زنده بمون!</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">2-دفتر کلانتر،صبح</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">پرنده ها دارن آواز میخونن...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: (درحالی که بدنشو کش میده):مثل اینکه ما برای دیدن صبح در امان موندیم.مــگ...(با یه لبخند تلخ):اون روی کاناپه خوابیده؟عالیه،تعجب نکردم،اون خیلی خسته است...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای ماشینای روشن و کلاکسون از بیرون میاد...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: کلانتر!!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: صبح بخیر مگ.خوب خوابیدی؟تو همینجا بمون من یه نگاهی به بیرون بندازم.مردم،همشون دارن میرن.چی شده؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن به طرف در میره و اونو باز میکنه.بعد صدای ماشینا بلندتر شنیده میشه...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: چه اتفاقی داره میوفته؟چرا برای رفتن اینقدر عجله میکنین؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">همون لحظه،کلاغ های بیشماری روی شهر پرواز میکنن،غار غار میکنن...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: این دیگه چه زهرماریه؟این همه کلاغ..اوووو.! اونا دارن به ماشینا حمله میکنن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مرد اول: ازم دور شو...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ماشین از کنترل خارج میشه و صدمه میبینه و منفجر میشه...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: لعنتی.اون دوتا ماشین داغون شدن...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای ناله و پاهای لغزان شنیده میشه...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: اههه!!! زامبیها،خیلی زیادن...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ناگهان یه ماشین جلوی آلن می ایسته...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مرد دوم: کلانتر،ما باید از اینجا بریم.کار این شهر دیگه تمومه،دسته ی زامبیها دارن میان اینجا</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مرده دیگه حرف نمیزنه و ماشین رو روشن میکنه و دور میشه...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: مـــگ،شــــری...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">زامبیا به طرف دفتر حرکت میکنن...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای ناله و صدای قدمهای اون زامبیها...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">3-دفتر کلانتر،صبح</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">زامبیها به ناله کردن ادامه میدن و به در ضربه میزنند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">پنجره ها شکستن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری: آآآآآآآآآآآآه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: پنجره ها... اونا دارن میان تو...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: حرومزاده...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">زامبیا بیرون پنجره با یه شاتگان گلوله میزنن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای شکستن در میاد...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: کلانتر،جلوی در!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: بگیر که اومد...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شاتگان به تیراندازی ادامه میده...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: بی فایدست!گلوله ها نمیتونن جلوی همشونو بگیرن!خیلی خوب،ما باید بریم بالای پشت بوم و بعد هرچه سریعتر به طرف ماشین بدوییم.!مگ،خیلی زود با میز جلوی پنجره رو بگیر!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">4-پشت بام دفتر کلانتر</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن،مگ و شری دارن سعی میکنن برن بالای پشت بوم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: شری بیا اینجا.دستمو بگیر!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای وزش باد.و صدای ناله ی زامبیها در پایین آنهابلندتر میشه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری: نگاه کنین!زامبیها شهرو فتح کردن.اونا همه جا هستن!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: این...شبیه یه جهنم واقعیه.. ما دیگه نمیتونیم از پشت بوم پایین بریم وگرنه ما قبل از اینکه به ماشین برسیم،بهمون حمله میکنن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: ما باید چیکار کنیم؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: ما میتونیم از روی پشت بوم خونه ها بریم،تو کارخونه ی چوبسازی فینچ یه کامیون قدیمی هست،ما میتونیم به وسیله ی اون از اینجا فرار کنیم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">همون لحظه چندتا هلیکوپتر اومدند...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: اون چیه؟!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: هلیکوپترهای نیروی هوایی.اونا اومدن تا بهمون کمک کنن... هـــــــــی ما اینجاییم!!!!!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: کمـــــــــــــــــــک!!! اینجـــــا!!!!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">یه لحظه بعد،هلیکوپترها بمبهای آتشزارو روی شهر ریختند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بمبها روی زمین منفجر میشن و تموم شهر شروع به سوختن میکنه...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: اونا بمبهای آتشزا رو روی شهر ریختن،چرا این کارو کردن؟؟؟!!!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای ناله ی زامبیها که دارن توی آتیش جهنم میسوزن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: اونا قصد دارن این شهر رو نابود کنن؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: کلانتر، آتش داره میاد!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: مـــــــــــگ،بدو! بپر پائین.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">سه تاشونم میپرن روی زمین...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تموم شهر داره میسوزه و منفجر میشه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: چرا...شهر ما؟؟؟؟؟؟ "آستون وایل" از بین رفت.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">همون لحظه چندتا هلیکوپتر دیگه میان.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: نگاه کنین! اونا کارگرای پیشگیری از بیماریهای واگیردار هستن.اونا دارن با طناب پایین میان،مثل همونایی هستن که توی راکون سیتی دیدیم!!!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری: مگ...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: اونا تپانچه دارن، قصد دارن چیکار کنن؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صداهای دیگه ای هم وجود داره.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مرد سوم: کمک! به ما کمک کنید.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">زن اول: لطفا کمک کنید.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">همون لحظه،کارگرا با اسلحه هاشون تیراندازی میکنند...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مرد سوم: آآآآآآآآآآه</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">زن اول: آآآآه</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: اونا دارن بازمانده هارو میکشن.نیروها نمیخوان موضوع عمومی بشه؟!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری: مگ اونا مارو هم میکشن؟!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: من اجازه نمیدم که این اتفاق بیوفته.زود باشین بریم کارخونه..</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">5-کارگاه چوبسازی،بیرون</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ:کارخونه اینه.اون دروازه ی بزرگ قفله.نمیتونیم بریم تو...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: از روی نرده میریم..زود باشین.بایستین روی شونه هام.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ و شری از اون دیوار بالا رفتن و داخل شدن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: شماها خوبین؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">زامبی ها دارن نزدیک میشن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری: زامبیها دارن میان کلانتر.عجله کن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: اول تو برو مگ.کامیون توی گاراژه!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: کلانتر!!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">دخترا دوتاشونم دارن میدون.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">کارخانه ی چوبسازی،گاراژ</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای قدمهای مگ و شری...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: اینجاست،پیداش کردیم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">دوتاشونم فورا سوار کامیون میشن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: عالیه،سویچ روشه.خوش شانسیم.بیا کلانتر عجله کن...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">همون لحظه تعداد زیادی کامیونهای نظامی به اونجا میان و نگه میدارن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: کامیون های نظامی خیلی زیادن.سربازها دارن از کامیون پیاده میشن،اونا دقیقا میخوان چیکار کنن؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای پریدن سربازها از کامیونها... یکی پس از دیگری...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای عجیب نفس نفس زدن بیشتر میشه...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: اونایی که ماسک زدن،کین؟مثل اینکه ماسک ضدگازه!!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری: من قبلا هم اونا رو توی شهر راکون دیدم.آمبرلاست.حتما دارن دنبال ما میگردن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: دارن میان!! بروپایین،زیر صندلی!!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صداهای عجیب نفس نفس زدن... ماسک زنها دارن نزدیکتر میشن...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری: مگ!!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: لعنتی...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">پس از مدتی،صدای نفس نفس زدن ماسک زنها قطع میشه...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: مثل اینکه رفتن... حالا در امانیم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ناگهان در کامیون باز شد،و ماسک زن حالا داره جلوی دوتا دوخترها نفس نفس میزنه...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری: آآآآآآآآآه،مگ کمکم کن!!!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای نفس نفس زدن...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: داری چیکار میکنی؟بزار اون بره،ولش کن بزار بره!!!!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بـنگ،مرد ماسک زن گلوله میخوره!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: مگ،شری شماها خوبین؟!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای پاهای آلن...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: کلانتر!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: اونا به خاطر شری اینجان؟؟؟ ظاهرا اونا دیگه به فینچ احتیاج ندارن!!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ماسک زن های بیشتری دارن میان،اونا دارن تیراندازی میکنن...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: آآآآه!!!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: سوار کامیون شین!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بعد از یه لحظه صدای فلزی ای شنیده میشه...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: نارنجـــــــــــــــــــــــــــک!!!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">انفجار...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ و شری: آآآآآآآآآه!!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: شما دوتا خوبین؟!لعنتی،کامیون خراب شده،باید بدویم...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">سه تاشونم به دور از کامیون میدون!</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">7-شهر</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای پاهای اومدن این سه تا...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای ناله ی هزاران زامبی...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: زامبیهای زیادی هستن...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: لعنتی!ما محاصره شدیم،باید بریم به  حیاط نگهداری چوب ها،اونجا حوضچه های چوبی هستن و میتونم از اونجا به رودخونه برسیم!</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">8-حیاط نگهداری چوب</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای شرشر آب.صدای قدم ها...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: اونجا! زودباشین.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای حرکت صفحات چوبی...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری: اکثر الوارها روی حوضچه ها شناورن!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: اونا از رودخونه میان و اینجا جمع میشن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: کلانتر نگاه کن! اگه ما از الوارها به عنوان قایق استفاده کنیم،اونوقت سه تامونم میتونیم روش سوارشیم!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: نه!من اینجا میمونم!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: چـــــــی؟چرا!؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: به مچ دستم نگاه کن! افرادی که زامبی ها اونارو گاز میگیرن،به زودی اوناهم به یکی از زامبیها تبدیل میشن.اینطور نیست شری؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: نه! راس میگه شری؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری: کلانتر...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: نگران من نباشین! مهم نیس چه اتفاقی میخواد بیفته.من تا آخر عمرم میجنگم.شما باید همین الان از اینجا برین.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری: نه!نـــــــــه...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: نه! کلانتر خواهش میکنم توهم با ما بیا!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: مگ...شری... این دفعه...این دفعه نمیخوام یه بازنده باشم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: هان؟!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: 7سال پیش توی نیویورک من پلیس بودم... یه شب ما دستور گرفتیم که چندتا گانگسترو دستگیر کنیم.ما داشتیم یکی از اونارو دنبال میکردیم،ولی من درنهایت اونو کشتم...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: کلانتر...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: همون لحظه خواستم اشتباهمو به مافوقم اعتراف کنم ولی همکارام یه چیز دیگه میگفتن.اینکه وقتی ما رسیدیم اونجا،اون پسر مرده بود.و بعد اینو توی گزارش نامه نوشتن و تحویل دادن...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: من در این مورد چیزی نگفتم،من فقط قبولش کردم.. خواستم واقعیتو به اونا بگم ولی اگه این کارو میکردم،به افسرای همکارم و به این سازمان"پلیس" خیانت کرده بودم.من شجاعت انجام این کارو نداشتم،خیلی میترسیدم...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای سوختن شهر از دور به گوش میرسه...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: از اون به بعد،من به شدت احساس گناه میکردم.به همین خاطرهم به این شهر کوچیک اومدم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">زامبیها دارن نزدیک میشن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای هلیکوپترها...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: من هرگز دولت و آمبرلا رو به خاطر انجام دادن چنین کارای بی رحمانه ای نمیبخشم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: کلانتر...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: شهر ما از بین رفت و مردم بیگناه هلاک شدن.حتی یه دختر کوچولو هربار تعقیب میشد.همه ی این کارا فقط به خاطر اینه که اشتباهای خودشونو از مردم بپوشونن.من با اونا میجنگم...تا زمانی که تو این دنیا زندگی میکنم...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">زامبی ها دارن نزدیکتر میشن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">سروصدای هلیکوپترها...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: برین! ازعوض من از شری محافظت کن.فقط برین...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">دوتاشونم پریدن توی آب و یه تیکه چوب گیرآوردن...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری: آآآآآه!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: مقاومت کن شری!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">چوبهای شناور شروع به حرکت میکنن...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ناله ی زامبی ها،سروصدای هلیکوپترها،نفس نفس زدن ماسک زن ها...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: با خوشی و خرمی زندگی کنین...مگ،شری...خیلی خب،بیاین بینم هیولاهای آمبرلا.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای تیراندازی...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مسلسل های زیر هلیکوپترها شروع به تیراندازی میکنن...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: آآآآآآآآآه!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای به زمین افتادن...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: لعنتی!الان وقتش نیست،نمیتونم الان بمیرم... بیاین حرومزاده ها... بهتون یکمی بنزین به عنوان هدیه میدم... د بیاین د</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ریختن بنزین...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای نفس نفس زدن...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: آره،خودشه.هیولاهای لعنتی،برای این آماده این؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صدای جرقه زدن فندک...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: با اون هیولاهایی که خودت خلق کردی برو جهنم...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بنزین ها دارن میسوزن... انفجــــــــــار...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلن: مگ!شری! آآآآآآآآآآآآه!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">فریاد زامبیها و اعضای نیروهای ویژه ای که دارن میسوزن،توی آسمون منعکس میشه.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">9-رودخانه</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: آه!!! اونجا یه شعله ی بزرگ الو کرده.اون حوضچه ی چوبیه.!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری: کلانتر آلن مرده؟(شری میزنه زیر گریه)</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: گریه نکن شری،کلانتر به خاطر ما تا آخرش با اونا جنگید.ما باید زنده بمونیم!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری: مگ...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: قوی باش شری!به خاطر کلانتر آلن و همه ی اون مردمی که سعی کردن ازت محافظت کنن،هیچوقت امیدتو از دست نده!!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری: مگ...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: زنده بمون شری،با قدرت زنده بمون و زندگی کن!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری: مگ...مگ!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">درحین گریه،شری خودشو به آغوش مگ میندازه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگ: بیا بریم کانادا،میتونیم بریم به خونه ی عموم.بعد از اینکه اونجا مستقر شدیم،میتونیم بریم پیش اون دختره"کلر".بهت قول میدم که اونو پیداش میکنیم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شری: آره!!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در مدت کوتاهی،کل منطقه آروم میشه،ولی سکوت با شرشر آب شکسته میشه</span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[یادداشت های ترور (Trevor's Notes)]]></title>
			<link>https://re-fan.ir/showthread.php?tid=57</link>
			<pubDate>Fri, 27 May 2022 07:47:33 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://re-fan.ir/member.php?action=profile&uid=1">Umbrella</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://re-fan.ir/showthread.php?tid=57</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">این فایل ها قرار بود در بازی رزیدنت ایول 1، در جاهای مختلف عمارت یافت شوند و علاوه بر راهنمایی برای انجام معماهای سخت بازی، درمورد به اینکه چرا در جای جای عمارت تله های مختلفی گذاشته شده بود اطلاعات خوبی به بازیباز میدهند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">یک ماه قبل از انتشار بازی، شینجی میکامی به دلیل اینکه بازی به دو سناریو مجزا تقسیم شد، به دلیل اینکه زمان کافی برای بازنویسی این فایل ها برای داشتن تناسب کافی با این سناریوها نداشت، تصمیم به حذف آنها از بازی گرفت.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ترتیب قرار گیری آنها در بازی نشان دهنده مسیر فرار ترور از عمارت را نشان میداد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مدتی بعد این فایل ها بازنویسی شده و در کتاب "داستان حقیقی پشت بایوهازارد" منتشر شدند ولی به دلیل اینکه با داستان بازی تناقض داشتند جزو داستان اصلی بازی محصوب نمیشوند. در زمان انتشار بازی "رزیدنت ایول ریمیک" این یادداشت ها دوباره بازنویسی شده و تحت عنوان "خاطرات ترور" منتشر شدند و این سری از فایلها جزو داستان اصلی قرار گرفتند.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در زیر ورژن اصلی این فایلها (آنهایی که قرار بود در رزیدنت 1 قرار بگیرند) قرار دارند و میتوانید مطالعه کنید.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<span style="color: #1e92f7;" class="mycode_color"><span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">دعوتنامه مکتوب</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">دوست عزیزم، جرج ترور؛</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تنها با تلاش و صمیمیت تو این عمارت زیبا توانست ساخته شود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من سه ماه است که به اینجا نقل مکان کرده ام و اینجا بسیار فوق العاده است.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">با بانگ شکارچیان، با طلوع آفتاب ملاقات میکنم. همراه با زوزه گرگها، با سقوط شب آشنا میشوم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به هر حال هنوز چیزی هست که اینجا جایش خالی است.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به همین دلیل، ای دوست من میخواهم لطفی در حقم بکنی. آیا مایلی به این عمارت بیایی؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">البته خانواده ات را هم همراه خود بیار.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">میتوانی به این موضوع به چشم دیدار با یک دوست نگاه کنی و با دلی شاد به اینجا بیایی.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من میهمانی ای برایت ترتیب میدهم و منتظر حضور تو هستم. مطمئنم که از این میهمانی خوشت خواهد آمد.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">با احترام،</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آزول ای. اسپنسر.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">9 اکتبر 1967</span><br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #1e92f7;" class="mycode_color">نامه تشکر</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">لرد اسپنسر گرامی؛</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">دریافت دعوتنامه ات برای آمدن من و خانواده ام به عمارت بسیار خوشحالم کرد؛ نمیدانم چگونه از تو تشکر کنم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">درواقع خودم هم قصد داشتم به عمارت سری بزنم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">و دعوتت را قبول میکنم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در حیاط زیبا با آبنماها و حوضهای فوق العاده اش، دو تا از فواره ها هستند که نام بخصوصی دارند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اگر میخواهی این فواره را ببینی چیزی به تو میگویم که باید آن را به یاد داشته باشی، خواهشا "کتاب قرمز" و "کتاب آبی" را با خود ببر.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">متاسفانه من کارهای ناتمامی دارم که اول باید به آنها رسیدگی کنم، به همین دلیل همسر و دخترم را زودتر به آنجا میفرستم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">لطفا از آنها مراقبت کن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">خیلی متشکرم</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جرج ترور</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">3 نوامبر 1967</span><br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #1e92f7;" class="mycode_color">نامه ای از طرف همسر ترور</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در این سفر مسرت بخش، خبرهای بدی به دستم رسیده. من ناراحتم، و این به دلیل بیماری عمه اما عزیزمان است.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">عمه اما در نزدیکی این عمارت زندگی میکند، به همین دلیل من و لیزا تصمیم گرفتیم به او سری بزنیم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">واقعا خیلی حرف شد؛ مدت زیادی از آخرین باری که تعطیلات را باهم میگذراندیم گذشته است.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ولی نگران نباش، ظرف 2-3 روز بازمیگردیم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">همسرت؛</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جسیکا ترور</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">12 نوامبر 1967</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">پ.ن</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به لطف آقای اسپنسر، ما میتوانیم از پیانو عمارت استفاده کنیم. لیزا از این امر بسیار خوشحال شد و گفت که میخواهد بتهون بنوازد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ولی او به یاد نمیاورد که دفتر نت مهمش را کجا گذاشته.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اون دقیقا کجاست...؟</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #1e92f7;" class="mycode_color">یادداشت ترور 1</span></span></span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ساعت 6 عصر بود که کارم را تمام کردم. ارباب اسپنسر به عمارت رسید و ما به افتخار تجدید دیدار، نوشیدیم. در اتاق غذاخوری روشن و بزرگ مقدار زیادی غذای خوشمزه روی میز بود. الهه داشت ما را نگاه میکرد و به نظر حسودی اش شده بود. ولی فکر نمیکنم اینجا کارش را تمام کنیم. من یک هدیه ی کوچک به این دختر خارق العاده دادم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">با این همه...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ساعت در سکوت تیک تاک میکند و باعث می شود حس کنم کاملا تنها هستم. خانواده ام یکم قبل به اینجا رسیدند. همسرم پیغامی برایم گذاشت که به من بگوید عمه ام مریض است و آنها به ملاقاتش رفته اند. پس بنابراین فکر کتم باید تا بازگشت آنها اینجا منتظر بمانم. علی رغم این حداقل من می توانم از نوشیدنی ها و غذا های خوشمزه و از کارهای هنری فوق العاده در این عمارت لذت ببرم. آنها به من کمک می کنند تا احساس تنهایی ام را از بین ببرم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جورج ترور</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #1e92f7;" class="mycode_color">یاداشت ترور 2</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">14 نوامبر 1967</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">امروز آقای اسپنسر به من گفت که میخواهد اطراف عمارت را نشانم دهد. او تمام درها را به رویم میگشود و آن اتاق های شگفت انگیز یکی پس از دیگری از جلوی چشمم عبور میکردند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">این عمارت به نظر تجملی میرسد ولی در عین حال کریستالی از دانش و عیده های ناب است. به نظر من فقط کارگشایی همانند او لایق چنین عمارتی است.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در یکی از اتاق ها تعداد زیادی حیوان خشک شده قرار دارد، چشمان آنها عجیب است، نور مرموزی از خود ساطع میکنند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در آن اتاق من تعدادی شوالیه های زره پوش از قرون وسطا دیدم و فرمانده آنها یک قدم جلوتر از بقیه ایستاده. آنها خیلی ساکت کنار اتاق ایستاده اند و به نظر میرسد از چیزی محافظت میکنند...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آقای اسپنسر با افتخار گفت: "آیا اینها خارق العاده نیستند؟ چند سال پیش، من شروع به ساخت سازه ای دیگر به عنوان مرکز آموزش و تعمیرات شرکت کردم. از آن موقع ایده ای به عنوان استفاده از آن سازه به همراه این عمارت را در سر دارم. در مدت کوتاهی، نه تنها کارکنان شرکت، بلکه هر مهمانی از کجای دنیا را میتوانیم به عمارت بپذیریم!"</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آن صحنه را تصور کردم، این عمارت پر از بازدیدکننده.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مردم همانند من در این ساختمان راه میروند و از زیبایی و شیکی اش متعجب میشوند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">و فکر میکنم این بار باید برای داشتن سهمی در این ساختمان شگفت انگیز به خودم افتخار کنم.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #1e92f7;" class="mycode_color">یادداشت ترور 3</span></span></span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">15 ام نوامبر , سال 1967</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">خانواده ام برنگشتند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">دیگر وقتش بود و باید به اینجا بر می گشتند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آیا عمه حالش بدتر شده است؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بدون داشتن انتخاب دیگری ، من به یک اتاق دور در سمت راست طبقه ی اول رفتم و شروع به خواندن کتاب ها کردم تا کمی وقت کشی کنم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بعضی از چیز های مرموز این عمارت در این کتاب ها ثبت شده اند. ولی اصلا آنها را نمیتوانم بفهمم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جورج ترور</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">17 نوامبر , سال 1967</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در نیمه شب، وقتی از جلوی اتاق مطالعه ی آقای اسپنسر می گذشتم، شنیدم که چند نفر راجع به چیزی حرف میزدند. من نزدیک در رفتم و کمی آن را باز کردم و 3 مرد که کت سفید پوشیده بودند را دیدم که آرام با آقای اسپنسر حرف میزدند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">" تجارت بزرگ جدید... تبلیغات بالا... مرحله ی مقدماتی تحقیق...واقعا فقط بیو... پس... به تحقیقات طولانی مدت نیاز هست..."</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من شنیدم که اینطوری حرف می زدند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">کنجکاوی ام باعث شد که با بی دقتی کمی جلوتر به سمت در بروم و آن را فشار دهم. صدایی شنیده شد، یکی از آن مردان متوجه شد و به سمت اینجا آمد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آن مرد، که موهای قرمز داشت، مرا دید و در آن لحظه بسیار شگفت زده شد. به هر حال او بلافاصله نگاهش را به سمتی دیگر برگرداند، انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده بود.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جورج ترور</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #1e92f7;" class="mycode_color">یادداشت ترور 4</span></span></span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">20 نوامبر سال 1967</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">یک اتاق بزرگ پر از نقاشی در طبقه ی اول، جایی که اتفاقی در بین نقاشی ها گشت میزدم وقتی به طور ناگهانی یک مرد مو قرمز با کت سفید به من نزدیک شد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">چه می توانست باشد؟ بوی ضد عفونی کمی که از بدنش می آمد؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">او گفت : " چیزی هست که می خواهم از تو بپرسم... تو دقیقا در مورد خانواده ات چه می دانی؟ "</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">" خانواده ام؟! تو چیزی می دانی؟! "</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آن مرد حالت مرا دید و با مقامات زیر لب حرف زد. " تو واقعا هیچ چیز نمیدانی... مثل یک بچه ی کوچک... "</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من مرد را تکان دادم، صدایم را بالا بردم، و تقاضا کردم که بدانم کجا هستند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اما در همان لحظه صدای چیزی را شنیدم که پشت سرم پیچ و تاب می خورد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">" چیزی اینجاست..."</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مرد مو قرمز دیگر در آن مورد هر چه پرسیدم هیچ چیز نگفت.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جورج ترور</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #1e92f7;" class="mycode_color">یادداشت ترور 5</span></span></span><br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">23 نوامبر، 1967</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">خدمتکاران با عجله زمینی را که در راه طبقه اول است را امروز صبحِ زود شستند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تنها اتاقی در این عمارت که من در آن چیزی نمی گذارم...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در ابتدا به چیزی هیچ شکی نداشتم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تا اینکه از آن اتاق گذشتم و به اتاق پذیرایی رفتم...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">هیچ چیز. هیچ اثری از شاتگان روی دیوار نبود!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آن شاتگانی که اینجا بود کجاست؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اسپنسر، که نزدیک بود، پاسخ داد :</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">" اوه، آن را میگویی. آن نابود شد. مثل آن که فیلی از روی آن رد شده باشد، میدانی. هنوز هم شکل اصلی اش را تا اندازه ای حفظ کرده است، متفاوت از یک حیوان. اوه خب من یک یدک از آن نگه داری می کنم تا بتواند جایگزینش شود. "</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من تا جایی که میتوانستم به سرعت به اتاق قبلی بازگشتم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">چیزی شبیه یک لکه ی سیاه روی زمین بود. و موی قرمز</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">نمیتوانستم نلرزم...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آن شاتگان جابجا شده بود، مطمئنا...</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جورج ترور</span><br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #1e92f7;" class="mycode_color">یادداشت ترور 6</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">26 نوامبر 1967</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من گیر افتاده ام. تا الان 3 روز شده است.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">روزی که آن اتاق خالی را دیدم سعی کردم از این عمارت فرار کنم. اعتماد زیادی به این که خانواده ام در خانه عمه جایشان امن است داشتم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ولی دیگر خیلی دیر شده بود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">همان موقع که از عمارت خارج شدم مردانی با کت قرمز احاطه ام کردند و کمی مرا زدند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">و برای مدتی هشیاری ام را از دست دادم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">"برات متاسفم، فقط برای مسائل امنیتی بود"</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">"آن مردان بدجنسند. از میان تمام مردم، آنها سعی میکنند از طراح این عمارت سواستفاده کنند... ولی من در آینده به درد جمع آوری اطلاعات میخورم."</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">چه مساله امنیتیی؟ برای طراحی کردن این عمارت؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">وقتی متوجه اش شدم در اتاقی زیرزمینی دراز کشیده بودم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در اتاقی نیمه روشن و تمام بدنم خارش عجیبی دارد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">احساس میکنم انگار فردی دارد قلقلکم میدهد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">خودم را بلند کردم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">چلک، چلک، چیزی از بدنم پایین ریخت.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اون... تکون میخوره!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">عنکبوت! تعداد زیادی عنکبوت در حال تکان خوردن روی من رو زمین هستند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">عنکبوت هایی به اندازه کف دستم در این اتاق سرد...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من عقب رفتم و ناخودآگاه تعدادی از آنها را له کردم. همان موقع آنها به من حمله ور شدند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به سمت در دویدم ولی قفل بود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">عنکبوت ها یکی پس از دیگری شروع به بالا رفتن از من کردند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من با یادآوری ساختار آن در توانستم بازش کنم و بیرون روم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">از آن موقع درحال پرسه زدن در زیرزمین عمارت هستم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اینجا حشرات عجیب و حیوانات زیادی هستند. اما حرکت آنها آهسته و ساده است و من به نوعی توانستم زنده بمانم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جرج ترور</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #1e92f7;" class="mycode_color">یادداشت ترور 7</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جسیکا،لیزا...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">چرا ! چرا ! من نمیخواهم در یک مکان ملالت انگیز مثل این بمیرم...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آیا تقصیر من بود که این عمارت را برحسب دستورات ویژه اش ساختم؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">یا این مجازات از طرف خداوند است به دلیل تلاش برای فرار ، بدون دانستن این که آن ها را شاید جاگذاشته باشم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تفاوتی ندارد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">این غیر عادی است.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بوی ضدعفونی کننده زیرزمین را پر میکند و به نظر میرسد که یک ماشین جدید آورده شده بود...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">راز لعنتیی چه میتواند باشد؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آیا این مکان هنوز به عنوان مرکز خلق مجدد استفاده میشود!؟</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جرج ترور</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #1e92f7;" class="mycode_color">یادداشت ترور 8</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">December 5, 1967</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">... و الان، من به طور غیر منتظره پام را داخل اتاق تنگ و تاریک گذاشتم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">با هر قدمی که بر میدارم، خطر تشدید میشود. من به آرامی و با احتیاط در اطراف راه میروم. بعد ، در وسط وسط اتاق ، من به چیز سختی برخورد میکنم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">این چیست؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من شعله ی فندک را روشن کردم، نامه هایی که آنجا بودند اندک اندک نمایان شدند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">این ...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">چی! لعنتی ! اون مرد فکر تمام زوایای (پیشامد) ممکن را کرد !</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اما این کنایه آمیز هست. من هنوز زنده ام.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگر اینکه چیزی که انتظار میرد امروز اتفاق بیافتد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اما این همان چیز است ، "نور خورشید دیگر نمیتواند در حال بالا رفتن دیده شود."</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">این عینا به جایی تبدیل شده است که من خواهم مرد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">...نه، اینطور نیست، من باید زنده بمانم، من تا الان دوام آورده ام.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من هنوز زنده ام...من زنده خواهم ماند.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جرج ترور</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #1e92f7;" class="mycode_color">آخرین یادداشت</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من شکست خوردم. چطور اون، اسپنسر، میتوانست از این موضوع خبر داشته باشد؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">یک چیز عظیم و قدرتمند می آید...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">با اینکه قرار بود وسیله مخفیی باشد که فقط من از وجود آن خبر دارم...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به سوی کشور، خودم و ....</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">هشیاری من در حال ازمیان رفتن است.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">داشت یادم میرفت. نه فقط یکی... بلکه وسیله ای بسیار مشابه آن مورد نیاز است.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آه، کمی، فقط اگر کمی بیشتر دوام میاوردم میتوانستم به فواره با دو نام برسم...</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جرج ترور</span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">این فایل ها قرار بود در بازی رزیدنت ایول 1، در جاهای مختلف عمارت یافت شوند و علاوه بر راهنمایی برای انجام معماهای سخت بازی، درمورد به اینکه چرا در جای جای عمارت تله های مختلفی گذاشته شده بود اطلاعات خوبی به بازیباز میدهند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">یک ماه قبل از انتشار بازی، شینجی میکامی به دلیل اینکه بازی به دو سناریو مجزا تقسیم شد، به دلیل اینکه زمان کافی برای بازنویسی این فایل ها برای داشتن تناسب کافی با این سناریوها نداشت، تصمیم به حذف آنها از بازی گرفت.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ترتیب قرار گیری آنها در بازی نشان دهنده مسیر فرار ترور از عمارت را نشان میداد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مدتی بعد این فایل ها بازنویسی شده و در کتاب "داستان حقیقی پشت بایوهازارد" منتشر شدند ولی به دلیل اینکه با داستان بازی تناقض داشتند جزو داستان اصلی بازی محصوب نمیشوند. در زمان انتشار بازی "رزیدنت ایول ریمیک" این یادداشت ها دوباره بازنویسی شده و تحت عنوان "خاطرات ترور" منتشر شدند و این سری از فایلها جزو داستان اصلی قرار گرفتند.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در زیر ورژن اصلی این فایلها (آنهایی که قرار بود در رزیدنت 1 قرار بگیرند) قرار دارند و میتوانید مطالعه کنید.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<span style="color: #1e92f7;" class="mycode_color"><span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">دعوتنامه مکتوب</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">دوست عزیزم، جرج ترور؛</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تنها با تلاش و صمیمیت تو این عمارت زیبا توانست ساخته شود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من سه ماه است که به اینجا نقل مکان کرده ام و اینجا بسیار فوق العاده است.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">با بانگ شکارچیان، با طلوع آفتاب ملاقات میکنم. همراه با زوزه گرگها، با سقوط شب آشنا میشوم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به هر حال هنوز چیزی هست که اینجا جایش خالی است.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به همین دلیل، ای دوست من میخواهم لطفی در حقم بکنی. آیا مایلی به این عمارت بیایی؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">البته خانواده ات را هم همراه خود بیار.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">میتوانی به این موضوع به چشم دیدار با یک دوست نگاه کنی و با دلی شاد به اینجا بیایی.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من میهمانی ای برایت ترتیب میدهم و منتظر حضور تو هستم. مطمئنم که از این میهمانی خوشت خواهد آمد.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">با احترام،</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آزول ای. اسپنسر.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">9 اکتبر 1967</span><br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #1e92f7;" class="mycode_color">نامه تشکر</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">لرد اسپنسر گرامی؛</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">دریافت دعوتنامه ات برای آمدن من و خانواده ام به عمارت بسیار خوشحالم کرد؛ نمیدانم چگونه از تو تشکر کنم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">درواقع خودم هم قصد داشتم به عمارت سری بزنم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">و دعوتت را قبول میکنم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در حیاط زیبا با آبنماها و حوضهای فوق العاده اش، دو تا از فواره ها هستند که نام بخصوصی دارند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اگر میخواهی این فواره را ببینی چیزی به تو میگویم که باید آن را به یاد داشته باشی، خواهشا "کتاب قرمز" و "کتاب آبی" را با خود ببر.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">متاسفانه من کارهای ناتمامی دارم که اول باید به آنها رسیدگی کنم، به همین دلیل همسر و دخترم را زودتر به آنجا میفرستم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">لطفا از آنها مراقبت کن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">خیلی متشکرم</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جرج ترور</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">3 نوامبر 1967</span><br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #1e92f7;" class="mycode_color">نامه ای از طرف همسر ترور</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در این سفر مسرت بخش، خبرهای بدی به دستم رسیده. من ناراحتم، و این به دلیل بیماری عمه اما عزیزمان است.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">عمه اما در نزدیکی این عمارت زندگی میکند، به همین دلیل من و لیزا تصمیم گرفتیم به او سری بزنیم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">واقعا خیلی حرف شد؛ مدت زیادی از آخرین باری که تعطیلات را باهم میگذراندیم گذشته است.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ولی نگران نباش، ظرف 2-3 روز بازمیگردیم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">همسرت؛</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جسیکا ترور</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">12 نوامبر 1967</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">پ.ن</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به لطف آقای اسپنسر، ما میتوانیم از پیانو عمارت استفاده کنیم. لیزا از این امر بسیار خوشحال شد و گفت که میخواهد بتهون بنوازد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ولی او به یاد نمیاورد که دفتر نت مهمش را کجا گذاشته.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اون دقیقا کجاست...؟</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #1e92f7;" class="mycode_color">یادداشت ترور 1</span></span></span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ساعت 6 عصر بود که کارم را تمام کردم. ارباب اسپنسر به عمارت رسید و ما به افتخار تجدید دیدار، نوشیدیم. در اتاق غذاخوری روشن و بزرگ مقدار زیادی غذای خوشمزه روی میز بود. الهه داشت ما را نگاه میکرد و به نظر حسودی اش شده بود. ولی فکر نمیکنم اینجا کارش را تمام کنیم. من یک هدیه ی کوچک به این دختر خارق العاده دادم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">با این همه...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ساعت در سکوت تیک تاک میکند و باعث می شود حس کنم کاملا تنها هستم. خانواده ام یکم قبل به اینجا رسیدند. همسرم پیغامی برایم گذاشت که به من بگوید عمه ام مریض است و آنها به ملاقاتش رفته اند. پس بنابراین فکر کتم باید تا بازگشت آنها اینجا منتظر بمانم. علی رغم این حداقل من می توانم از نوشیدنی ها و غذا های خوشمزه و از کارهای هنری فوق العاده در این عمارت لذت ببرم. آنها به من کمک می کنند تا احساس تنهایی ام را از بین ببرم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جورج ترور</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #1e92f7;" class="mycode_color">یاداشت ترور 2</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">14 نوامبر 1967</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">امروز آقای اسپنسر به من گفت که میخواهد اطراف عمارت را نشانم دهد. او تمام درها را به رویم میگشود و آن اتاق های شگفت انگیز یکی پس از دیگری از جلوی چشمم عبور میکردند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">این عمارت به نظر تجملی میرسد ولی در عین حال کریستالی از دانش و عیده های ناب است. به نظر من فقط کارگشایی همانند او لایق چنین عمارتی است.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در یکی از اتاق ها تعداد زیادی حیوان خشک شده قرار دارد، چشمان آنها عجیب است، نور مرموزی از خود ساطع میکنند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در آن اتاق من تعدادی شوالیه های زره پوش از قرون وسطا دیدم و فرمانده آنها یک قدم جلوتر از بقیه ایستاده. آنها خیلی ساکت کنار اتاق ایستاده اند و به نظر میرسد از چیزی محافظت میکنند...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آقای اسپنسر با افتخار گفت: "آیا اینها خارق العاده نیستند؟ چند سال پیش، من شروع به ساخت سازه ای دیگر به عنوان مرکز آموزش و تعمیرات شرکت کردم. از آن موقع ایده ای به عنوان استفاده از آن سازه به همراه این عمارت را در سر دارم. در مدت کوتاهی، نه تنها کارکنان شرکت، بلکه هر مهمانی از کجای دنیا را میتوانیم به عمارت بپذیریم!"</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آن صحنه را تصور کردم، این عمارت پر از بازدیدکننده.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مردم همانند من در این ساختمان راه میروند و از زیبایی و شیکی اش متعجب میشوند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">و فکر میکنم این بار باید برای داشتن سهمی در این ساختمان شگفت انگیز به خودم افتخار کنم.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #1e92f7;" class="mycode_color">یادداشت ترور 3</span></span></span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">15 ام نوامبر , سال 1967</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">خانواده ام برنگشتند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">دیگر وقتش بود و باید به اینجا بر می گشتند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آیا عمه حالش بدتر شده است؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بدون داشتن انتخاب دیگری ، من به یک اتاق دور در سمت راست طبقه ی اول رفتم و شروع به خواندن کتاب ها کردم تا کمی وقت کشی کنم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بعضی از چیز های مرموز این عمارت در این کتاب ها ثبت شده اند. ولی اصلا آنها را نمیتوانم بفهمم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جورج ترور</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">17 نوامبر , سال 1967</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در نیمه شب، وقتی از جلوی اتاق مطالعه ی آقای اسپنسر می گذشتم، شنیدم که چند نفر راجع به چیزی حرف میزدند. من نزدیک در رفتم و کمی آن را باز کردم و 3 مرد که کت سفید پوشیده بودند را دیدم که آرام با آقای اسپنسر حرف میزدند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">" تجارت بزرگ جدید... تبلیغات بالا... مرحله ی مقدماتی تحقیق...واقعا فقط بیو... پس... به تحقیقات طولانی مدت نیاز هست..."</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من شنیدم که اینطوری حرف می زدند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">کنجکاوی ام باعث شد که با بی دقتی کمی جلوتر به سمت در بروم و آن را فشار دهم. صدایی شنیده شد، یکی از آن مردان متوجه شد و به سمت اینجا آمد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آن مرد، که موهای قرمز داشت، مرا دید و در آن لحظه بسیار شگفت زده شد. به هر حال او بلافاصله نگاهش را به سمتی دیگر برگرداند، انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده بود.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جورج ترور</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #1e92f7;" class="mycode_color">یادداشت ترور 4</span></span></span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">20 نوامبر سال 1967</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">یک اتاق بزرگ پر از نقاشی در طبقه ی اول، جایی که اتفاقی در بین نقاشی ها گشت میزدم وقتی به طور ناگهانی یک مرد مو قرمز با کت سفید به من نزدیک شد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">چه می توانست باشد؟ بوی ضد عفونی کمی که از بدنش می آمد؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">او گفت : " چیزی هست که می خواهم از تو بپرسم... تو دقیقا در مورد خانواده ات چه می دانی؟ "</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">" خانواده ام؟! تو چیزی می دانی؟! "</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آن مرد حالت مرا دید و با مقامات زیر لب حرف زد. " تو واقعا هیچ چیز نمیدانی... مثل یک بچه ی کوچک... "</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من مرد را تکان دادم، صدایم را بالا بردم، و تقاضا کردم که بدانم کجا هستند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اما در همان لحظه صدای چیزی را شنیدم که پشت سرم پیچ و تاب می خورد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">" چیزی اینجاست..."</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مرد مو قرمز دیگر در آن مورد هر چه پرسیدم هیچ چیز نگفت.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جورج ترور</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #1e92f7;" class="mycode_color">یادداشت ترور 5</span></span></span><br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">23 نوامبر، 1967</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">خدمتکاران با عجله زمینی را که در راه طبقه اول است را امروز صبحِ زود شستند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تنها اتاقی در این عمارت که من در آن چیزی نمی گذارم...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در ابتدا به چیزی هیچ شکی نداشتم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تا اینکه از آن اتاق گذشتم و به اتاق پذیرایی رفتم...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">هیچ چیز. هیچ اثری از شاتگان روی دیوار نبود!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آن شاتگانی که اینجا بود کجاست؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اسپنسر، که نزدیک بود، پاسخ داد :</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">" اوه، آن را میگویی. آن نابود شد. مثل آن که فیلی از روی آن رد شده باشد، میدانی. هنوز هم شکل اصلی اش را تا اندازه ای حفظ کرده است، متفاوت از یک حیوان. اوه خب من یک یدک از آن نگه داری می کنم تا بتواند جایگزینش شود. "</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من تا جایی که میتوانستم به سرعت به اتاق قبلی بازگشتم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">چیزی شبیه یک لکه ی سیاه روی زمین بود. و موی قرمز</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">نمیتوانستم نلرزم...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آن شاتگان جابجا شده بود، مطمئنا...</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جورج ترور</span><br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #1e92f7;" class="mycode_color">یادداشت ترور 6</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">26 نوامبر 1967</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من گیر افتاده ام. تا الان 3 روز شده است.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">روزی که آن اتاق خالی را دیدم سعی کردم از این عمارت فرار کنم. اعتماد زیادی به این که خانواده ام در خانه عمه جایشان امن است داشتم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ولی دیگر خیلی دیر شده بود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">همان موقع که از عمارت خارج شدم مردانی با کت قرمز احاطه ام کردند و کمی مرا زدند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">و برای مدتی هشیاری ام را از دست دادم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">"برات متاسفم، فقط برای مسائل امنیتی بود"</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">"آن مردان بدجنسند. از میان تمام مردم، آنها سعی میکنند از طراح این عمارت سواستفاده کنند... ولی من در آینده به درد جمع آوری اطلاعات میخورم."</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">چه مساله امنیتیی؟ برای طراحی کردن این عمارت؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">وقتی متوجه اش شدم در اتاقی زیرزمینی دراز کشیده بودم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در اتاقی نیمه روشن و تمام بدنم خارش عجیبی دارد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">احساس میکنم انگار فردی دارد قلقلکم میدهد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">خودم را بلند کردم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">چلک، چلک، چیزی از بدنم پایین ریخت.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اون... تکون میخوره!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">عنکبوت! تعداد زیادی عنکبوت در حال تکان خوردن روی من رو زمین هستند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">عنکبوت هایی به اندازه کف دستم در این اتاق سرد...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من عقب رفتم و ناخودآگاه تعدادی از آنها را له کردم. همان موقع آنها به من حمله ور شدند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به سمت در دویدم ولی قفل بود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">عنکبوت ها یکی پس از دیگری شروع به بالا رفتن از من کردند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من با یادآوری ساختار آن در توانستم بازش کنم و بیرون روم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">از آن موقع درحال پرسه زدن در زیرزمین عمارت هستم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اینجا حشرات عجیب و حیوانات زیادی هستند. اما حرکت آنها آهسته و ساده است و من به نوعی توانستم زنده بمانم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جرج ترور</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #1e92f7;" class="mycode_color">یادداشت ترور 7</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جسیکا،لیزا...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">چرا ! چرا ! من نمیخواهم در یک مکان ملالت انگیز مثل این بمیرم...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آیا تقصیر من بود که این عمارت را برحسب دستورات ویژه اش ساختم؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">یا این مجازات از طرف خداوند است به دلیل تلاش برای فرار ، بدون دانستن این که آن ها را شاید جاگذاشته باشم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تفاوتی ندارد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">این غیر عادی است.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بوی ضدعفونی کننده زیرزمین را پر میکند و به نظر میرسد که یک ماشین جدید آورده شده بود...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">راز لعنتیی چه میتواند باشد؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آیا این مکان هنوز به عنوان مرکز خلق مجدد استفاده میشود!؟</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جرج ترور</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #1e92f7;" class="mycode_color">یادداشت ترور 8</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">December 5, 1967</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">... و الان، من به طور غیر منتظره پام را داخل اتاق تنگ و تاریک گذاشتم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">با هر قدمی که بر میدارم، خطر تشدید میشود. من به آرامی و با احتیاط در اطراف راه میروم. بعد ، در وسط وسط اتاق ، من به چیز سختی برخورد میکنم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">این چیست؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من شعله ی فندک را روشن کردم، نامه هایی که آنجا بودند اندک اندک نمایان شدند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">این ...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">چی! لعنتی ! اون مرد فکر تمام زوایای (پیشامد) ممکن را کرد !</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اما این کنایه آمیز هست. من هنوز زنده ام.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مگر اینکه چیزی که انتظار میرد امروز اتفاق بیافتد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اما این همان چیز است ، "نور خورشید دیگر نمیتواند در حال بالا رفتن دیده شود."</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">این عینا به جایی تبدیل شده است که من خواهم مرد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">...نه، اینطور نیست، من باید زنده بمانم، من تا الان دوام آورده ام.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من هنوز زنده ام...من زنده خواهم ماند.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جرج ترور</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #1e92f7;" class="mycode_color">آخرین یادداشت</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من شکست خوردم. چطور اون، اسپنسر، میتوانست از این موضوع خبر داشته باشد؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">یک چیز عظیم و قدرتمند می آید...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">با اینکه قرار بود وسیله مخفیی باشد که فقط من از وجود آن خبر دارم...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به سوی کشور، خودم و ....</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">هشیاری من در حال ازمیان رفتن است.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">داشت یادم میرفت. نه فقط یکی... بلکه وسیله ای بسیار مشابه آن مورد نیاز است.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آه، کمی، فقط اگر کمی بیشتر دوام میاوردم میتوانستم به فواره با دو نام برسم...</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جرج ترور</span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[ترجمه گزارشات Resident Evil The DarkSide Chronicles]]></title>
			<link>https://re-fan.ir/showthread.php?tid=56</link>
			<pubDate>Fri, 27 May 2022 07:39:32 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://re-fan.ir/member.php?action=profile&uid=1">Umbrella</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://re-fan.ir/showthread.php?tid=56</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در این قسمت ترجمه ی گزارشات <span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #e82a1f;" class="mycode_color">Resident Evil The DarkSide Chronicles</span></span> به مرور قرار میگیره. این گزارشات در قالب یک دفترچه هست که شامل 21 صفحه میشه. این دفترچه شامل گزارشات، معرفي شخصيت ها، دشمنان و رئيس هاي بازی و وقايع تاريخچه <a href="https://re-fan.ir/" target="_blank" rel="noopener" class="mycode_url">Resident Evil</a> هست.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #1e92f7;" class="mycode_color">« سر آغاز »</span></span></span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صفحه 1</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">حال من صحبت خواهم کرد...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">از خاطرات وحشتناکم خواهم گفت...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">که در گوشه ای از ذهنم هستند...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من حقیقت های پشت پرده را فاش خواهم کرد...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ویروس به پخش شدن ادامه می دهد...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در حالی که تغییر شکل می دهد و قویتر و قویتر می شود...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تا وقتی که کاملا نابود شود...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تا وقتی که زمانش فرا برسد...</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #1e92f7;" class="mycode_color">مراحل (صفحه 2 )</span></span></span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">خاطره یک شهر گمشده ( 1998 )</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شهر راکون، یک شهر نیمه غربی در آمریکا که با یک جنگل بزرگ احاطه شده و به شدت تحت تاثیر شرکت دارویی بزرگ آمبرلاست. بطور معمول شهری آرام با جاذبه توریستی کم است. گفته می شود که اتفاقات عجیبی در آنجا افتاد، و 2 ماه از آن موقع می گذرد.</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بازی فراموشی ( 1998 )</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">3 ماه پس از حادثه ی غم انگیز راکون سیتی، کلر دنبال برادرش کریس می گردد که در آزمایشگاه های آمبرلا در پاریس ناپدید شد. با این حال، کلر دستگیر شد و به یک جزیره دور در جنوب فرستاده شد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در آنجا یک زندان بزرگ بود که توسط آلفردِ دیکتاتور اداره می شد. آن زندان در جزیره راکفـــورت بود که توسط اقیانوسی احاطه شده بود.</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">عملیــات هاویـــر ( 2002 )</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">پس از حادثه ی راکون سیتی هیچ گونه گزارشی از B.O.W ها ( سلاح های بیو زیستی) دریافت نشده بود. شرکت دارویی آمبرلا که مسئول شیوع ویروس تی بود هم واقعا منحل شده بود و تمام دنیا تقریبا داشت آن حادثه ی غم انگیز را فراموش می کرد. در این میان، یکی از محققان سابق آمبرلا از زندان به یک کشور کوچک جنوبی آمریکایی فرار کرد و گزارش داده شد که او با مردی به نام " هاویــر هیــدالگو " در ارتباط است.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #1e92f7;" class="mycode_color">شخصیت ها ( صفحه 3 )</span></span></span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">Leon S.Kennedy ( عملیــات هاویــر ) :</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">1. پوست ، مو و چشم ها : رنگ پوست روشن ، موها قهوه ای پر رنگ ، چشم ها آبی .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">2. اسلحه ماتیــلدا .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">3. چاقـــو : روی بازوی چپــش مجهز شده .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">4. کمربنــد : با جیب هایی در پشتش و در کنار مجهز شده تا کارایی را افزایش دهد .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">5. پیراهن : از الیاف خاصی درست شده. رنگ : سیاه .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">6. جلیقــه : نوعی کمربند که به پشتش بسته شده .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">7. شلوار : شلوار پوششی ، دارای جیب .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">8. چکمــه ها : چکمــه های جنگی .</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #1e92f7;" class="mycode_color">شخصیت ها ( صفحه ی 4 )</span></span></span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">Leon S.Kennedy ( خاطــراتِ شهرِ گمشــده ) :</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">1. پوست ، مو و چشم ها : رنگ پوست روشن ، موها قهوه ای پر رنگ ، چشم ها آبی .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">2. اسلحه ماتیــلدا .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">3. چاقـــو : روی بند جلوییِ کتـفِ او مجهز شده .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">4. جلیقه ی تاکتیکیِ زرهی : با بشقاب های سرامیکی در قسمت قفــسه سـینه و لاسـتیک های محافظِ نصب شده در کناره ی شانه ها .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">5. کمربند : از چــپ به راســت به گلوله مجهز شده است .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">6. شلوار : دارای جلد چرمی برای قرار دادن اسلحه دستی در آن .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">7. چکمه : چکمه های جنــگی .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">8. نشان : اداره پلیــس شهرِ راکــون .</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #1e92f7;" class="mycode_color">شخصیت ها ( صفحه ی 5 )</span></span></span><br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">Claire Redfield ( بازیِ فراموشی )</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">1. پوست ، مو و چشم ها : رنگ پوست روشن ، موهای دُم اســبی با رنگِ قرمز قهوه ای ، رنگِ چشم آبی .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">2. اسلحه : کلتِ دستی .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">3. زیر پیراهن : تهیه شده از نوعی فیبرِ خاص ، کشیده شده تا نزدیکیِ ناف ، به رنگِ سیاه .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">4. ژاکت : جنس چرمی و نشانی در سمتِ چپ ، استفاده از هنرهای لوگویی در پشتِ ژاکت .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">5. شلوار : چرمی و دارایِ پارگیِ سرِ زانوها که ممکن است باعثِ صدمه دیدن شود .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">6. چکمه : ساخته شده از چرمِ براق ، طراحیِ غربی .</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #1e92f7;" class="mycode_color">شخصیت ها ( صفحه ی 6 )</span></span></span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">Claire Redfield (خاطراتِ یک شهرِ گمشده )</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">1. پوست ، مو و چشم ها : رنگ پوست روشن ، موهای دُم اســبی با رنگِ قرمز قهوه ای ، رنگِ چشم آبی .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">2. اسلحه : کلتِ دستی .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">3. چاقو : بر روی شانه های او مجهز شده است .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">4. کوله پشتی : یک کوله پشتیِ چرمی .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">5. زیر پیراهن : یک تاپِ سیاه .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">6. شلوارِ چسبان : شلوارِ سیاه .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">7. شلوارک : شلوارکِ جین .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">8. چکمه : چکمه های گاوچرانی .</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #1e92f7;" class="mycode_color">شخصیت ها ( صفحه ی 7 )</span></span></span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">Steve Burnside ( بازیِ فراموشی )</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">1. پوست ، مو و چشم ها : رنگ پوست روشن ، موهای حنــایی ، چشم های سبــز .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">2. اسلحه ی دستی .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">3. یقه : یقه ی فلزی با دستگاه ردیابیِ زندانی ها .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">4. دستبند ( نگهدرانده ) : دستبندی از جنس چرمی ، به نظر می رسد که آن را به سرقت برده است .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">5. کمربند : کمربندی با سگَکِ نقره ای .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">6. تی شرت : یک تی شرتِ زردِ کهنه .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">7. ژاکت : ژاکتِ جین با یک عددِ وصل شده روی آن : 0267</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">8. شلوار : شلوارِ جینِ پوششی همراه با جیب های جانبی .</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #1e92f7;" class="mycode_color">شخصیت ها ( صفحه ی 8 )</span></span></span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">Jack Krauser ( عملیات هاویر )</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">1. پوست ، مو و چشم ها : پوست کمی تیره ، موهای بِلُند ، چشم های آبی .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">2. اسلحه : کلتِ دستی .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">3. قطعه ی گوش : قطعه ی گوش که بر روی گوش چپ او قرار دارد .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">4. جلیقه : تاکتیکی با جیب و محافظ .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">5. ساعت : ساعتی مچی روی مچ دست چپ او .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">6. تی شرت : پیراهنِ قرمزِ تیره .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">7. شلوار : شلوارِ پوششی .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">8. چکمه : چکمه های جنگی.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #1e92f7;" class="mycode_color">شخصیت ها ( صفحه ی 9 )</span></span></span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">Manuela Hidalgo ( عملیات هاویر )</span><br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">1. پوست ، مو و چشم ها : پوسـت و مـوی تیره ، چشم های سبز .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">2. دستبند : دستبند پلاتینی با طراحیِ مار .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">3. پانسمان : پوشش داده شده با یک سری بانداژ .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">4. لباس : لباسِ آغشته به خون با کمربندی در اطرافِ کمر آن .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">5. النگو : النگوی پلاتینی با طرح مار در مچ پایِ چپِ او .</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #1e92f7;" class="mycode_color">دشمنان ( صفحه ی 10 )</span></span></span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">Javier Zombie ( زامبیِ هاویر )</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در قسمتِ خطوطِ ساحلی با آن مواجه میشوند .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">Dam Worker Zombie ( کارگرِ سد )</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">کسی که موقع آلودگیِ ویروس T مشغول به کار بود .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">Villager Zombie ( زامبیِ روستایی )</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">فردی روستایی که در خطوط ساحلی موردِ حمله قرار گرفت و تبدیل به زامبی شد .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">Villager Zombie : Female ( زامبیِ روستایی : مونث )</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">زنی روستایی که در خطوطِ ساحل موردِ حمله قرار گرفت و تبدیل به زامبی شد .</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #1e92f7;" class="mycode_color">دشمنان ( صفحه ی 11 )</span></span></span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">Worker Zombie ( زامبیِ کارگر )</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">کارگرانِ استخدام شده در پایگاهِ قطبِ جنوب ، اِبتدا آلوده و سپس تبدیل به زامبی شدند .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">Guard Zombie ( زامبیِ محافظ )</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">سپاهِ وفادار به Ashford ها ، تبدیل به زامبی شدند .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">Prisoner Zombie ( زامبیِ زندانی )</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">زندانیانِ حبس شده در جزیره راکفورت ، آلوده و سپس تبدیل به زامبی شدند .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">Trainee Zombie ( زامبیِ کارآموز )</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">نیروهای ویژه ی سابقِ آمبرلا ، آلوده و تبدیل به زامبی شدند .</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #1e92f7;" class="mycode_color">شخصیت ها ( صفحه ی 12 )</span></span></span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">Police Zombie ( زامبیِ پلیس )</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">نیروی پلیسِ محلی در شهرِ راکون ، آلوده و تبدیل به زامبی شدند .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">Researcher Zombie  ( زامبیِ محقق )</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">محققانی که برای آمبرلا کار میکردند ، آلوده و تبدیل به زامبی شدند .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">Suit Zombie ( زامبیِ کت شلواری )</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شهروندانِ شهرِ راکون که با ویروس T آلوده شده و توسط جوندگان به زامبی تبدیل شدند .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">Town Zombie ( زامبیِ شهر )</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شهروندانِ شهرِ راکون که با ویروس T آلوده شده و توسط جوندگان به زامبی تبدیل شدند .</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #1e92f7;" class="mycode_color">دشمنان ( صفحه ی 13 )</span></span></span><br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">Anubis</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">B.O.W ــه هاویــر ، قادر به حمله کردن با حرکاتِ سریع ، میتواند با سرعتِ چشمگیری بجـَهَد و پَرِش کند .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">Bandersnatch</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">نوعِ جدیدی از B.O.W ها که نمونه ی اولیه ی آن بر روی انسان بوده است ، با چسباندنِ دست راست دراز و غیر عادی اش به اشیا حرکت می کند که به او اجازه می دهد مسافت زیادی را طی کند .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">Aligator</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تمساحی کودک که قبل از اینکه به فاضلاب های شهر افتاده و آلوده شود به عنوان یک حیوان خانگی از آن نگهداری میشد ، بعد از مبتلا شدن به ویروس T بر اثرِ تاثیرات آلودگی ویروس تا حدِ زیادی رشد کرد و ارتفاع آن به 10 متر رسید ، او در منطقه دفعِ زباله ها زندگی می کند ، جایی که یافتنِ غذا برای او آسان تر است .</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #1e92f7;" class="mycode_color">دشمنان ( صفحه ی 14 )</span></span></span><br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">First Form G ( فرمِ اولِ ویروسِ جی )</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">یک انسانِ آلوده به ویروسِ G که به این شکل درآمده است که او هنوز هم برخی از ویژگی هایِ انسانی را داراست .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">Second Form G ( فرمِ دومِ ویروسِ جی )</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جهش های او باعثِ عریض تر شدن استخوان ها و ساختار پوست شده است، با یک مغزِ جدید در سرِ جدیدش .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">Tyrant T-103 ( تایرانت 103- T )</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در نگاه اول او شبیه انسان ها به نظر میرسد ، اما او به اندازه ای قوی است که اگر از ارتفاع های بلند سقوط کند زنده میماند ، او را نمیتوان به راحتی و با سلاح های گرم از پا درآورد .</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #1e92f7;" class="mycode_color">تاریخچه Resident Evil ( صفحه 15 )</span></span></span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">سال 1960</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مایکل وارن برق کشی شهر را شروع میکند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">پنجمین عضو خانواده، یعنی اِدوارد آشفورد، ماموریتی را در پیش میگیرد تا ویروس مادر را پیدا کند.</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">سال 1962</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ازول اسپنسر از طراحی به نام جورج ترور میخواهد که عمارتی را در محوطه ی بیرون شهر طراحی و بنا کند.</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">نوامبر 1967</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">کار ساخت عمارت و تجهیزات آزمایشگاهی در کوه های آرکلی به پایان میرسد. اسپنسر و جیمز مارکوس و اِدوارد آشفورد کشف میکنند که ویروس مادر با DNA ی یک موجود زنده باز ترکیب میشود.</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">دسامبر 1967</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جورج در عمارت می میرد.</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">سال 1968</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ساخت اتوبوس برقی راکون سیتی در اروپا آغاز میشود و اتوبوس های برقی شروع به کار میکنند. در مقابل آمبرلا به عنوان شرکت دارویی برای اهداف واقعی اش تاسیس میشود.</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جولای 1968</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اِدوارد به ویروس مادر مبتلا میشود و می میرد. الکساندر به عنوان سرپرست خانواده آشفورد بر او پیروز می شود.</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آگوست 1968</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تاسیسات آموزشی آمبرلا در کوه های آرکلی تاسیس میشوند و جیمز مارکوس اولین مدیر این تاسیسات میشود.</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">فوریه 1969</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الکساندر نقشه میکشد که تاسیساتی را در قطب جنوب بنا کند. او مخفیانه نقشه میکشد تا یک آزمایشگاه زیرزمینی در آنجا برای هدفش که پروژه ی مخفی کد ورونیکاست، بنا کند.</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">نوامبر 1969</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ساخت پایگاه و آزمایشگاه در قطب جنوب به پایان میرسد.</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">سال 1971</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">نتیجه پروژه " کد ورونیکا " موفقیت آمیز است. دو قلو ها یعنی " آلفرد " و " الکسیا " متولد میشوند.</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">سال 1977</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">البرت وسکر و ویلیام برکین به تاسیسات آموزشی به عنوان مدیرانی که تحت نظر جیمز مارکوس بودند ملحق شدند.</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ژانویه 1978</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مارکوس در توسعه ی ویروس تی موفق میشود.</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جولای 1978</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تاسیسات آموزشی بسته میشود. وسکر و ویلیام ویروس تی را به کوه های ارکلی می آورند تا تحقیقاتش را ادامه دهند. این در حالیست که مارکوس هم تحقیقات خودش را ادامه می دهد.</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جولای 1981</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ویلیام زمانی که الکسیا 10 ساله است او را رقیب خود میبیند، الکسیا از یک دانشگاه معروف بعنوان بهترینِ کلاسش فارغ التحصیل میشود. پس از آن او سر محقق پایگاه قطب جنوب میشود.</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">سال 1982</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الکسیا به پدرش الکساندر، ویروس تی ورونیکا را تزریق میکند، اما آزمایش با شکست روبرو میشود. گزارش میشود که الکساندر تحت شرایط مرموزی مرده است.</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آپریل 1982</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلفرد در 12 سالگی هفتمین سرپرست خانواده آشفورد میشود.</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">دسامبر 1983</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">وسکر شروع به بررسی دومین افشای ویروس تی ورونیکا میکند و به مسیری که اسپنسر میخواهد آمبرلا را ببرد شک می کند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الکسیا ویروس تی ورونیکا را به خود تزریق میکند و وارد یک محفظه ی بسیار سرد و منجمد و خوابی به مدت 15 سال میشود. در مورد او نیز گزارش داده میشود که بخاطر ابتلا به یک ویروس مرده است.</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">سال 1987</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مایکل وارن شهردار میشود.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #1e92f7;" class="mycode_color">تاریخچه Resident Evil ( صفحه 16 )</span></span></span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">سال 1988</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">وسکر طبق دستور اسپنسر ، مارکوس را به قتل می رساند ، ویلیام هم تحقیقات خود را برای خلقِ B.O.W ــه نهایی یعنی تایرنت با استفاده از ویروسِ T آغاز می کند .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">سال 1991</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آمبرلا شروع به ساختِ آزمایشگاهِ بزرگِ زیرزمینی در زیرِ شهرِ راکون کرد .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">پروژه نمیسیس در ششمین تاسیساتِ اروپا آغاز میشود .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اسپنسر به نقشه ی ویروس جیِ برکین نزدیک شده و کار روی آن بلافاصله آغاز میشود .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">سال 1993</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ویلیام به آزمایشگاهِ زیرزمینیِ شهرِ راکون انتقال می یابد و مواقفتنامه ی محرمانه ای را با Brian Irons امضا می کند .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلفرد از دانشگاهِی در انگلستان فارغ التحصیل میشود و به عنوان مدیرِ عامل در شعبه قطب جنوب مشغولِ کار میشود .</span><br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">دسامبر 1993</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ساخت یک تاسیسات آموزشی برای جوخه های ضدِ B.O.W به اتمام رسید .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">سال 1994</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جان از آزمایشگاهِ شیکاگو می آید تا به عنوان سر محقق، جانشینِ ویلیام در کوه های آرکلی شود .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلفرد یک عمارت خصوصی و یک زندان در جزیره راکفـــورت می سازد .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">سال 1996</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">S.T.A.R.S ، تیمِ ویژه ی پلیسِ شهر راکون به رهبریِ وسکر تاسیس می شود .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">هانک ( که بعد ها برای عضویت در نیروهای ویژه ی آمبرلا راهی میشود ) در حال آموزش دیدن در جزیره ی راکفــورت است .</span><br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مــه سال 1998</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مقدارِ زیادی زباله در محلِ دفعِ زباله های کارخانه ی آمبرلا ریخته شده ، مقداری از این زباله ها  قبل از اینکه دفع شوند به بیرون ریخته میشوند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">حادثه بزرگی از ویروسِ تی در نزدیکی عمارت ارکلی روی می دهد ،آزمایشگاهی که آنجاست رها میشود .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">همزادِ مارکوس در تاسیساتِ آموزشی ظاهر میشود .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اولین قربانی ظاهر میشود که توسطِ Ceberus کشته شده است ، بدنِ زنی که نزدیکِ 20 سال سن دارد ، تکه تکه شده پیدا میشود .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جولای 1998</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">گزارش شده است که تعدادی از مردم در نزدیک عمارت گم شده اند. شهر تیم براوو استارز را برای بررسی میفرستد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">دو تیم متفاوت فرستاده می شوند تا تاسیسات آموزشی بگردند. گروه اول توسط B.O.W هایی که آنجا کمین کرده بودند ، نابود میشوند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تیم براوو استارز تاسیسات آموزشی را سریعا میگردد و تاسیسات نابود می شود. تیم آلفای استارز فرستاده میشود تا دنبال تیم گمشده ی براوو بگردد. در حادثه عمارت هویت واقعی وسکر برای کاپیتانِ تیمِ براوو ، اوریکو مارتینی فاش میشود ، وسکر او را میکشد .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">وسکر درست قبل از اینکه آزمایشگاه نابود شود از آنجا فرار میکند .</span><br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آگوست 1998</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">عضوِ سابقِ استارز، کریس ردفیلد ، در موردِ ویروسِ جی مطلع میشود و به اروپا میرود تا در موردِ آمبرلا تحقیق و بررسی کند .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">سپتامبر 1998</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ویروس توسط موش های آلوده به ویروس در راکون سیتی پخش میشود. اعلام میشود که شهر آلوده شده و این در حالیست که آدم خواری بیشتر و بیشتر می شود. بیرکین کار خود را روی ویروس جی به اتمام می رساند .</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #1e92f7;" class="mycode_color">خاطرات یک شهر گمشده ( صفحه ی 17 و 18 )</span></span></span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در سال 1998، راکون سیتی، یک شهر نیمه غربی در ایالات متحده بود. یک مکان آرام که توسط یک جنگل بزرگ احاطه شده بود و توسط یک شرکت دارویی بزرگ به نام آمبرلا نیز حمایت می شد. یک حادثه ی عجیب حدود دو ماه قبل اتفاق افتاد. زمانی که یک ویروس سرایت کننده در شهر پخش شد و ساکنین شهر را به زامبی تبدیل کرد.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">کلر ردفیلد به تازگی به شهر رسیده بود و دنبال برادرش کریس می گشت. لیان اس کندی که یک پلیس تازه کار در R.P.D بود، هم در روز اول خدمتش به آنجا رسید.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ماموریت آنها، این بود که از این حادثه ی غم انگیز فرار کنند...</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #1e92f7;" class="mycode_color">بازیِ فراموشی ( صفحه ی 19 و 20 )</span></span></span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بعد از گذشت سه ماه از حادثه ی غم انگیز راکون سیتی، کلر به تاسیسات آمبرلا در اروپا نفوذ می کند تا دنبال برادرش کریس بگردد. اما او دستگیر می شود و به یک جزیره ی مخفی فرستاده می شود. این جزیره با یک زندان بزرگ مجهز شده و توسط آلفرد آشفورد اداره می شود. محل دقیق جزیره ی راکفورت نامشخص است.<br />
<br />
</span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در این قسمت ترجمه ی گزارشات <span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #e82a1f;" class="mycode_color">Resident Evil The DarkSide Chronicles</span></span> به مرور قرار میگیره. این گزارشات در قالب یک دفترچه هست که شامل 21 صفحه میشه. این دفترچه شامل گزارشات، معرفي شخصيت ها، دشمنان و رئيس هاي بازی و وقايع تاريخچه <a href="https://re-fan.ir/" target="_blank" rel="noopener" class="mycode_url">Resident Evil</a> هست.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #1e92f7;" class="mycode_color">« سر آغاز »</span></span></span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صفحه 1</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">حال من صحبت خواهم کرد...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">از خاطرات وحشتناکم خواهم گفت...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">که در گوشه ای از ذهنم هستند...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من حقیقت های پشت پرده را فاش خواهم کرد...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ویروس به پخش شدن ادامه می دهد...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در حالی که تغییر شکل می دهد و قویتر و قویتر می شود...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تا وقتی که کاملا نابود شود...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تا وقتی که زمانش فرا برسد...</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #1e92f7;" class="mycode_color">مراحل (صفحه 2 )</span></span></span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">خاطره یک شهر گمشده ( 1998 )</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شهر راکون، یک شهر نیمه غربی در آمریکا که با یک جنگل بزرگ احاطه شده و به شدت تحت تاثیر شرکت دارویی بزرگ آمبرلاست. بطور معمول شهری آرام با جاذبه توریستی کم است. گفته می شود که اتفاقات عجیبی در آنجا افتاد، و 2 ماه از آن موقع می گذرد.</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بازی فراموشی ( 1998 )</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">3 ماه پس از حادثه ی غم انگیز راکون سیتی، کلر دنبال برادرش کریس می گردد که در آزمایشگاه های آمبرلا در پاریس ناپدید شد. با این حال، کلر دستگیر شد و به یک جزیره دور در جنوب فرستاده شد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در آنجا یک زندان بزرگ بود که توسط آلفردِ دیکتاتور اداره می شد. آن زندان در جزیره راکفـــورت بود که توسط اقیانوسی احاطه شده بود.</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">عملیــات هاویـــر ( 2002 )</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">پس از حادثه ی راکون سیتی هیچ گونه گزارشی از B.O.W ها ( سلاح های بیو زیستی) دریافت نشده بود. شرکت دارویی آمبرلا که مسئول شیوع ویروس تی بود هم واقعا منحل شده بود و تمام دنیا تقریبا داشت آن حادثه ی غم انگیز را فراموش می کرد. در این میان، یکی از محققان سابق آمبرلا از زندان به یک کشور کوچک جنوبی آمریکایی فرار کرد و گزارش داده شد که او با مردی به نام " هاویــر هیــدالگو " در ارتباط است.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #1e92f7;" class="mycode_color">شخصیت ها ( صفحه 3 )</span></span></span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">Leon S.Kennedy ( عملیــات هاویــر ) :</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">1. پوست ، مو و چشم ها : رنگ پوست روشن ، موها قهوه ای پر رنگ ، چشم ها آبی .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">2. اسلحه ماتیــلدا .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">3. چاقـــو : روی بازوی چپــش مجهز شده .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">4. کمربنــد : با جیب هایی در پشتش و در کنار مجهز شده تا کارایی را افزایش دهد .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">5. پیراهن : از الیاف خاصی درست شده. رنگ : سیاه .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">6. جلیقــه : نوعی کمربند که به پشتش بسته شده .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">7. شلوار : شلوار پوششی ، دارای جیب .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">8. چکمــه ها : چکمــه های جنگی .</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #1e92f7;" class="mycode_color">شخصیت ها ( صفحه ی 4 )</span></span></span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">Leon S.Kennedy ( خاطــراتِ شهرِ گمشــده ) :</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">1. پوست ، مو و چشم ها : رنگ پوست روشن ، موها قهوه ای پر رنگ ، چشم ها آبی .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">2. اسلحه ماتیــلدا .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">3. چاقـــو : روی بند جلوییِ کتـفِ او مجهز شده .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">4. جلیقه ی تاکتیکیِ زرهی : با بشقاب های سرامیکی در قسمت قفــسه سـینه و لاسـتیک های محافظِ نصب شده در کناره ی شانه ها .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">5. کمربند : از چــپ به راســت به گلوله مجهز شده است .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">6. شلوار : دارای جلد چرمی برای قرار دادن اسلحه دستی در آن .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">7. چکمه : چکمه های جنــگی .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">8. نشان : اداره پلیــس شهرِ راکــون .</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #1e92f7;" class="mycode_color">شخصیت ها ( صفحه ی 5 )</span></span></span><br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">Claire Redfield ( بازیِ فراموشی )</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">1. پوست ، مو و چشم ها : رنگ پوست روشن ، موهای دُم اســبی با رنگِ قرمز قهوه ای ، رنگِ چشم آبی .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">2. اسلحه : کلتِ دستی .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">3. زیر پیراهن : تهیه شده از نوعی فیبرِ خاص ، کشیده شده تا نزدیکیِ ناف ، به رنگِ سیاه .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">4. ژاکت : جنس چرمی و نشانی در سمتِ چپ ، استفاده از هنرهای لوگویی در پشتِ ژاکت .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">5. شلوار : چرمی و دارایِ پارگیِ سرِ زانوها که ممکن است باعثِ صدمه دیدن شود .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">6. چکمه : ساخته شده از چرمِ براق ، طراحیِ غربی .</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #1e92f7;" class="mycode_color">شخصیت ها ( صفحه ی 6 )</span></span></span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">Claire Redfield (خاطراتِ یک شهرِ گمشده )</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">1. پوست ، مو و چشم ها : رنگ پوست روشن ، موهای دُم اســبی با رنگِ قرمز قهوه ای ، رنگِ چشم آبی .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">2. اسلحه : کلتِ دستی .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">3. چاقو : بر روی شانه های او مجهز شده است .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">4. کوله پشتی : یک کوله پشتیِ چرمی .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">5. زیر پیراهن : یک تاپِ سیاه .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">6. شلوارِ چسبان : شلوارِ سیاه .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">7. شلوارک : شلوارکِ جین .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">8. چکمه : چکمه های گاوچرانی .</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #1e92f7;" class="mycode_color">شخصیت ها ( صفحه ی 7 )</span></span></span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">Steve Burnside ( بازیِ فراموشی )</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">1. پوست ، مو و چشم ها : رنگ پوست روشن ، موهای حنــایی ، چشم های سبــز .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">2. اسلحه ی دستی .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">3. یقه : یقه ی فلزی با دستگاه ردیابیِ زندانی ها .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">4. دستبند ( نگهدرانده ) : دستبندی از جنس چرمی ، به نظر می رسد که آن را به سرقت برده است .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">5. کمربند : کمربندی با سگَکِ نقره ای .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">6. تی شرت : یک تی شرتِ زردِ کهنه .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">7. ژاکت : ژاکتِ جین با یک عددِ وصل شده روی آن : 0267</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">8. شلوار : شلوارِ جینِ پوششی همراه با جیب های جانبی .</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #1e92f7;" class="mycode_color">شخصیت ها ( صفحه ی 8 )</span></span></span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">Jack Krauser ( عملیات هاویر )</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">1. پوست ، مو و چشم ها : پوست کمی تیره ، موهای بِلُند ، چشم های آبی .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">2. اسلحه : کلتِ دستی .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">3. قطعه ی گوش : قطعه ی گوش که بر روی گوش چپ او قرار دارد .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">4. جلیقه : تاکتیکی با جیب و محافظ .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">5. ساعت : ساعتی مچی روی مچ دست چپ او .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">6. تی شرت : پیراهنِ قرمزِ تیره .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">7. شلوار : شلوارِ پوششی .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">8. چکمه : چکمه های جنگی.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #1e92f7;" class="mycode_color">شخصیت ها ( صفحه ی 9 )</span></span></span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">Manuela Hidalgo ( عملیات هاویر )</span><br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">1. پوست ، مو و چشم ها : پوسـت و مـوی تیره ، چشم های سبز .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">2. دستبند : دستبند پلاتینی با طراحیِ مار .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">3. پانسمان : پوشش داده شده با یک سری بانداژ .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">4. لباس : لباسِ آغشته به خون با کمربندی در اطرافِ کمر آن .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">5. النگو : النگوی پلاتینی با طرح مار در مچ پایِ چپِ او .</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #1e92f7;" class="mycode_color">دشمنان ( صفحه ی 10 )</span></span></span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">Javier Zombie ( زامبیِ هاویر )</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در قسمتِ خطوطِ ساحلی با آن مواجه میشوند .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">Dam Worker Zombie ( کارگرِ سد )</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">کسی که موقع آلودگیِ ویروس T مشغول به کار بود .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">Villager Zombie ( زامبیِ روستایی )</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">فردی روستایی که در خطوط ساحلی موردِ حمله قرار گرفت و تبدیل به زامبی شد .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">Villager Zombie : Female ( زامبیِ روستایی : مونث )</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">زنی روستایی که در خطوطِ ساحل موردِ حمله قرار گرفت و تبدیل به زامبی شد .</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #1e92f7;" class="mycode_color">دشمنان ( صفحه ی 11 )</span></span></span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">Worker Zombie ( زامبیِ کارگر )</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">کارگرانِ استخدام شده در پایگاهِ قطبِ جنوب ، اِبتدا آلوده و سپس تبدیل به زامبی شدند .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">Guard Zombie ( زامبیِ محافظ )</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">سپاهِ وفادار به Ashford ها ، تبدیل به زامبی شدند .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">Prisoner Zombie ( زامبیِ زندانی )</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">زندانیانِ حبس شده در جزیره راکفورت ، آلوده و سپس تبدیل به زامبی شدند .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">Trainee Zombie ( زامبیِ کارآموز )</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">نیروهای ویژه ی سابقِ آمبرلا ، آلوده و تبدیل به زامبی شدند .</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #1e92f7;" class="mycode_color">شخصیت ها ( صفحه ی 12 )</span></span></span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">Police Zombie ( زامبیِ پلیس )</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">نیروی پلیسِ محلی در شهرِ راکون ، آلوده و تبدیل به زامبی شدند .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">Researcher Zombie  ( زامبیِ محقق )</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">محققانی که برای آمبرلا کار میکردند ، آلوده و تبدیل به زامبی شدند .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">Suit Zombie ( زامبیِ کت شلواری )</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شهروندانِ شهرِ راکون که با ویروس T آلوده شده و توسط جوندگان به زامبی تبدیل شدند .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">Town Zombie ( زامبیِ شهر )</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شهروندانِ شهرِ راکون که با ویروس T آلوده شده و توسط جوندگان به زامبی تبدیل شدند .</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #1e92f7;" class="mycode_color">دشمنان ( صفحه ی 13 )</span></span></span><br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">Anubis</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">B.O.W ــه هاویــر ، قادر به حمله کردن با حرکاتِ سریع ، میتواند با سرعتِ چشمگیری بجـَهَد و پَرِش کند .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">Bandersnatch</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">نوعِ جدیدی از B.O.W ها که نمونه ی اولیه ی آن بر روی انسان بوده است ، با چسباندنِ دست راست دراز و غیر عادی اش به اشیا حرکت می کند که به او اجازه می دهد مسافت زیادی را طی کند .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">Aligator</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تمساحی کودک که قبل از اینکه به فاضلاب های شهر افتاده و آلوده شود به عنوان یک حیوان خانگی از آن نگهداری میشد ، بعد از مبتلا شدن به ویروس T بر اثرِ تاثیرات آلودگی ویروس تا حدِ زیادی رشد کرد و ارتفاع آن به 10 متر رسید ، او در منطقه دفعِ زباله ها زندگی می کند ، جایی که یافتنِ غذا برای او آسان تر است .</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #1e92f7;" class="mycode_color">دشمنان ( صفحه ی 14 )</span></span></span><br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">First Form G ( فرمِ اولِ ویروسِ جی )</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">یک انسانِ آلوده به ویروسِ G که به این شکل درآمده است که او هنوز هم برخی از ویژگی هایِ انسانی را داراست .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">Second Form G ( فرمِ دومِ ویروسِ جی )</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جهش های او باعثِ عریض تر شدن استخوان ها و ساختار پوست شده است، با یک مغزِ جدید در سرِ جدیدش .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">Tyrant T-103 ( تایرانت 103- T )</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در نگاه اول او شبیه انسان ها به نظر میرسد ، اما او به اندازه ای قوی است که اگر از ارتفاع های بلند سقوط کند زنده میماند ، او را نمیتوان به راحتی و با سلاح های گرم از پا درآورد .</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #1e92f7;" class="mycode_color">تاریخچه Resident Evil ( صفحه 15 )</span></span></span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">سال 1960</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مایکل وارن برق کشی شهر را شروع میکند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">پنجمین عضو خانواده، یعنی اِدوارد آشفورد، ماموریتی را در پیش میگیرد تا ویروس مادر را پیدا کند.</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">سال 1962</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ازول اسپنسر از طراحی به نام جورج ترور میخواهد که عمارتی را در محوطه ی بیرون شهر طراحی و بنا کند.</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">نوامبر 1967</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">کار ساخت عمارت و تجهیزات آزمایشگاهی در کوه های آرکلی به پایان میرسد. اسپنسر و جیمز مارکوس و اِدوارد آشفورد کشف میکنند که ویروس مادر با DNA ی یک موجود زنده باز ترکیب میشود.</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">دسامبر 1967</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جورج در عمارت می میرد.</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">سال 1968</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ساخت اتوبوس برقی راکون سیتی در اروپا آغاز میشود و اتوبوس های برقی شروع به کار میکنند. در مقابل آمبرلا به عنوان شرکت دارویی برای اهداف واقعی اش تاسیس میشود.</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جولای 1968</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اِدوارد به ویروس مادر مبتلا میشود و می میرد. الکساندر به عنوان سرپرست خانواده آشفورد بر او پیروز می شود.</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آگوست 1968</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تاسیسات آموزشی آمبرلا در کوه های آرکلی تاسیس میشوند و جیمز مارکوس اولین مدیر این تاسیسات میشود.</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">فوریه 1969</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الکساندر نقشه میکشد که تاسیساتی را در قطب جنوب بنا کند. او مخفیانه نقشه میکشد تا یک آزمایشگاه زیرزمینی در آنجا برای هدفش که پروژه ی مخفی کد ورونیکاست، بنا کند.</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">نوامبر 1969</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ساخت پایگاه و آزمایشگاه در قطب جنوب به پایان میرسد.</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">سال 1971</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">نتیجه پروژه " کد ورونیکا " موفقیت آمیز است. دو قلو ها یعنی " آلفرد " و " الکسیا " متولد میشوند.</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">سال 1977</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">البرت وسکر و ویلیام برکین به تاسیسات آموزشی به عنوان مدیرانی که تحت نظر جیمز مارکوس بودند ملحق شدند.</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ژانویه 1978</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مارکوس در توسعه ی ویروس تی موفق میشود.</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جولای 1978</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تاسیسات آموزشی بسته میشود. وسکر و ویلیام ویروس تی را به کوه های ارکلی می آورند تا تحقیقاتش را ادامه دهند. این در حالیست که مارکوس هم تحقیقات خودش را ادامه می دهد.</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جولای 1981</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ویلیام زمانی که الکسیا 10 ساله است او را رقیب خود میبیند، الکسیا از یک دانشگاه معروف بعنوان بهترینِ کلاسش فارغ التحصیل میشود. پس از آن او سر محقق پایگاه قطب جنوب میشود.</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">سال 1982</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الکسیا به پدرش الکساندر، ویروس تی ورونیکا را تزریق میکند، اما آزمایش با شکست روبرو میشود. گزارش میشود که الکساندر تحت شرایط مرموزی مرده است.</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آپریل 1982</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلفرد در 12 سالگی هفتمین سرپرست خانواده آشفورد میشود.</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">دسامبر 1983</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">وسکر شروع به بررسی دومین افشای ویروس تی ورونیکا میکند و به مسیری که اسپنسر میخواهد آمبرلا را ببرد شک می کند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الکسیا ویروس تی ورونیکا را به خود تزریق میکند و وارد یک محفظه ی بسیار سرد و منجمد و خوابی به مدت 15 سال میشود. در مورد او نیز گزارش داده میشود که بخاطر ابتلا به یک ویروس مرده است.</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">سال 1987</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مایکل وارن شهردار میشود.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #1e92f7;" class="mycode_color">تاریخچه Resident Evil ( صفحه 16 )</span></span></span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">سال 1988</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">وسکر طبق دستور اسپنسر ، مارکوس را به قتل می رساند ، ویلیام هم تحقیقات خود را برای خلقِ B.O.W ــه نهایی یعنی تایرنت با استفاده از ویروسِ T آغاز می کند .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">سال 1991</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آمبرلا شروع به ساختِ آزمایشگاهِ بزرگِ زیرزمینی در زیرِ شهرِ راکون کرد .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">پروژه نمیسیس در ششمین تاسیساتِ اروپا آغاز میشود .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اسپنسر به نقشه ی ویروس جیِ برکین نزدیک شده و کار روی آن بلافاصله آغاز میشود .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">سال 1993</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ویلیام به آزمایشگاهِ زیرزمینیِ شهرِ راکون انتقال می یابد و مواقفتنامه ی محرمانه ای را با Brian Irons امضا می کند .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلفرد از دانشگاهِی در انگلستان فارغ التحصیل میشود و به عنوان مدیرِ عامل در شعبه قطب جنوب مشغولِ کار میشود .</span><br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">دسامبر 1993</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ساخت یک تاسیسات آموزشی برای جوخه های ضدِ B.O.W به اتمام رسید .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">سال 1994</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جان از آزمایشگاهِ شیکاگو می آید تا به عنوان سر محقق، جانشینِ ویلیام در کوه های آرکلی شود .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلفرد یک عمارت خصوصی و یک زندان در جزیره راکفـــورت می سازد .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">سال 1996</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">S.T.A.R.S ، تیمِ ویژه ی پلیسِ شهر راکون به رهبریِ وسکر تاسیس می شود .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">هانک ( که بعد ها برای عضویت در نیروهای ویژه ی آمبرلا راهی میشود ) در حال آموزش دیدن در جزیره ی راکفــورت است .</span><br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مــه سال 1998</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مقدارِ زیادی زباله در محلِ دفعِ زباله های کارخانه ی آمبرلا ریخته شده ، مقداری از این زباله ها  قبل از اینکه دفع شوند به بیرون ریخته میشوند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">حادثه بزرگی از ویروسِ تی در نزدیکی عمارت ارکلی روی می دهد ،آزمایشگاهی که آنجاست رها میشود .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">همزادِ مارکوس در تاسیساتِ آموزشی ظاهر میشود .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اولین قربانی ظاهر میشود که توسطِ Ceberus کشته شده است ، بدنِ زنی که نزدیکِ 20 سال سن دارد ، تکه تکه شده پیدا میشود .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جولای 1998</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">گزارش شده است که تعدادی از مردم در نزدیک عمارت گم شده اند. شهر تیم براوو استارز را برای بررسی میفرستد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">دو تیم متفاوت فرستاده می شوند تا تاسیسات آموزشی بگردند. گروه اول توسط B.O.W هایی که آنجا کمین کرده بودند ، نابود میشوند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تیم براوو استارز تاسیسات آموزشی را سریعا میگردد و تاسیسات نابود می شود. تیم آلفای استارز فرستاده میشود تا دنبال تیم گمشده ی براوو بگردد. در حادثه عمارت هویت واقعی وسکر برای کاپیتانِ تیمِ براوو ، اوریکو مارتینی فاش میشود ، وسکر او را میکشد .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">وسکر درست قبل از اینکه آزمایشگاه نابود شود از آنجا فرار میکند .</span><br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آگوست 1998</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">عضوِ سابقِ استارز، کریس ردفیلد ، در موردِ ویروسِ جی مطلع میشود و به اروپا میرود تا در موردِ آمبرلا تحقیق و بررسی کند .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">سپتامبر 1998</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ویروس توسط موش های آلوده به ویروس در راکون سیتی پخش میشود. اعلام میشود که شهر آلوده شده و این در حالیست که آدم خواری بیشتر و بیشتر می شود. بیرکین کار خود را روی ویروس جی به اتمام می رساند .</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #1e92f7;" class="mycode_color">خاطرات یک شهر گمشده ( صفحه ی 17 و 18 )</span></span></span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در سال 1998، راکون سیتی، یک شهر نیمه غربی در ایالات متحده بود. یک مکان آرام که توسط یک جنگل بزرگ احاطه شده بود و توسط یک شرکت دارویی بزرگ به نام آمبرلا نیز حمایت می شد. یک حادثه ی عجیب حدود دو ماه قبل اتفاق افتاد. زمانی که یک ویروس سرایت کننده در شهر پخش شد و ساکنین شهر را به زامبی تبدیل کرد.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">کلر ردفیلد به تازگی به شهر رسیده بود و دنبال برادرش کریس می گشت. لیان اس کندی که یک پلیس تازه کار در R.P.D بود، هم در روز اول خدمتش به آنجا رسید.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ماموریت آنها، این بود که از این حادثه ی غم انگیز فرار کنند...</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #1e92f7;" class="mycode_color">بازیِ فراموشی ( صفحه ی 19 و 20 )</span></span></span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بعد از گذشت سه ماه از حادثه ی غم انگیز راکون سیتی، کلر به تاسیسات آمبرلا در اروپا نفوذ می کند تا دنبال برادرش کریس بگردد. اما او دستگیر می شود و به یک جزیره ی مخفی فرستاده می شود. این جزیره با یک زندان بزرگ مجهز شده و توسط آلفرد آشفورد اداره می شود. محل دقیق جزیره ی راکفورت نامشخص است.<br />
<br />
</span>]]></content:encoded>
		</item>
	</channel>
</rss>