<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
	<channel>
		<title><![CDATA[انجمن تخصصی رزیدنت اویل - مقالات اختصاصي رزیدنت اویل]]></title>
		<link>https://re-fan.ir/</link>
		<description><![CDATA[انجمن تخصصی رزیدنت اویل - https://re-fan.ir]]></description>
		<pubDate>Fri, 23 Oct 2026 13:43:28 +0000</pubDate>
		<generator>MyBB</generator>
		<item>
			<title><![CDATA[چه میشد اگر آمبرلا همه چیز را خراب نمی کرد؟]]></title>
			<link>https://re-fan.ir/showthread.php?tid=305</link>
			<pubDate>Fri, 22 Sep 2023 00:48:09 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://re-fan.ir/member.php?action=profile&uid=61">MATRIX</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://re-fan.ir/showthread.php?tid=305</guid>
			<description><![CDATA[سلام مجدد خدمت دوستان !<br />
<br />
توی این مقاله می پردازیم به اینکه اگر آمبرلا همه چیز را خراب نمی کرد چه میشد ؟<br />
<br />
خب اگر آمبرلا همه چیز را خراب نمی کرد تمامی موارد زیر به وجود هم نمی آمدند:<br />
<br />
<ol type="1" class="mycode_list"><li>دوقلو های ورونیکا<br />
</li>
<li>ویروس تی <br />
</li>
<li>ویروس جی<br />
</li>
<li>حادثه عمارت <br />
</li>
<li>نابودی راکون <br />
</li>
<li>جاودانگی و احتمالا خود آلبرت وسکر<br />
</li>
<li>وجود نداشتن تایرنت و تمامی B.O.W ها <br />
</li>
</ol>
در این صورت تیم استارز باقی می موند و لیان روز اول کارش را خیلی معمولی شروع می کرد و احتمالا بعد ها به تیم استارز می پیوست و برای خودش تبدیل به نیرو و ماموری حرفه ای می شد!<br />
کریس و جیل احتمالا ازدواج می کردند و آلبرت وسکر نیز با کمک هوش خودش خواهرش یعنی الکس را درمان می کرد. آلبرت احتمالا به عنوان پدرخوانده شری برکین انتخاب می شد. لیان در طی یک ماموریت با ایدا وانگ اشنا می شد و احتمالا ایدا خود نیز تبدیل به یه مامور مخصوص در یک کشور خارج از آمریکا می شد. بیلی کوئین احتمالا به زندان می افتاد و بعد اعدام میشد و یا به خدمت سربازی بر می گشت و از صفر شروع می کرد. ربکا بعد ها ترفیع درجه می گرفت و به عنوان یه پزشک و پرستار ارشد در یه بیمارستان ارتشی کار می کرد. کلر پس از فارغ التحصیلی از دانشگاه احتمالا به ارتش همانند کریس می پیوست و یا تبدیل به یک مهندس موتور می شد و یا تبدیل به یک خبرنگار و یا یه مامور از طرف تراسیو. کارلا رادامز به وجود نمی آمد و درک سیمنز هم دست به جنایات نمیزد. جیک پس از دستگیری به پیش پدرش یعنی البرت فرستاده می شد و هلنا هارپر هم به محافظ رئیس جمهور بودن هم ادامه می داد. اسپنسر پس از مرگ شرکت را به آلبرت واگذار می کرد و البرت و الکس با هم کل دنیا را با کمک دارو و امکانات تامین می کردند، از طرفی شرکت کانکشنز نابود و اولین هم به وجود نمی آمد در نتیجه ایتن و میا سالها با هم زندگی می کردند و صاحب رز می شدند و خانواده بیکر هم سالم می موند.<br />
سدلر بدون کمک کراوزر نمی توانست اشلی را بدزدد و اگر هم می توانست تیم استارز او را نجات می دادند و احتمالا البرت رهبر تیم می بود. میراندا دیگر نمی توانست ایوا را زنده کند و دست اخر می باخت و یا توسط استارز آن هم با تلفات زیاد نابود می شد. احتمال داشت کریس و یا جیل بمیرند که وسکر و کلر را از درون نابود می کرد. لیان سفر خود را برای پیدا کردن ایدا اغاز می کرد و ایدا به سبب عشقش به لیان خود را بازنشسته می کرد. بری برتون همراه خانواده اش به زندگی خود ادامه می دادند. هانک به عنوان یه نیروی خاص از ارتش در نظر گرفته می شد و لقب یه مزدور نمی شد. تیم استارز پس از نجات اشلی تبدیل به یه تیم بین المللی می شد.<br />
<br />
نظر شما چیست؟ آیا چنین چیزی را قبول می کردید ؟؟؟]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[سلام مجدد خدمت دوستان !<br />
<br />
توی این مقاله می پردازیم به اینکه اگر آمبرلا همه چیز را خراب نمی کرد چه میشد ؟<br />
<br />
خب اگر آمبرلا همه چیز را خراب نمی کرد تمامی موارد زیر به وجود هم نمی آمدند:<br />
<br />
<ol type="1" class="mycode_list"><li>دوقلو های ورونیکا<br />
</li>
<li>ویروس تی <br />
</li>
<li>ویروس جی<br />
</li>
<li>حادثه عمارت <br />
</li>
<li>نابودی راکون <br />
</li>
<li>جاودانگی و احتمالا خود آلبرت وسکر<br />
</li>
<li>وجود نداشتن تایرنت و تمامی B.O.W ها <br />
</li>
</ol>
در این صورت تیم استارز باقی می موند و لیان روز اول کارش را خیلی معمولی شروع می کرد و احتمالا بعد ها به تیم استارز می پیوست و برای خودش تبدیل به نیرو و ماموری حرفه ای می شد!<br />
کریس و جیل احتمالا ازدواج می کردند و آلبرت وسکر نیز با کمک هوش خودش خواهرش یعنی الکس را درمان می کرد. آلبرت احتمالا به عنوان پدرخوانده شری برکین انتخاب می شد. لیان در طی یک ماموریت با ایدا وانگ اشنا می شد و احتمالا ایدا خود نیز تبدیل به یه مامور مخصوص در یک کشور خارج از آمریکا می شد. بیلی کوئین احتمالا به زندان می افتاد و بعد اعدام میشد و یا به خدمت سربازی بر می گشت و از صفر شروع می کرد. ربکا بعد ها ترفیع درجه می گرفت و به عنوان یه پزشک و پرستار ارشد در یه بیمارستان ارتشی کار می کرد. کلر پس از فارغ التحصیلی از دانشگاه احتمالا به ارتش همانند کریس می پیوست و یا تبدیل به یک مهندس موتور می شد و یا تبدیل به یک خبرنگار و یا یه مامور از طرف تراسیو. کارلا رادامز به وجود نمی آمد و درک سیمنز هم دست به جنایات نمیزد. جیک پس از دستگیری به پیش پدرش یعنی البرت فرستاده می شد و هلنا هارپر هم به محافظ رئیس جمهور بودن هم ادامه می داد. اسپنسر پس از مرگ شرکت را به آلبرت واگذار می کرد و البرت و الکس با هم کل دنیا را با کمک دارو و امکانات تامین می کردند، از طرفی شرکت کانکشنز نابود و اولین هم به وجود نمی آمد در نتیجه ایتن و میا سالها با هم زندگی می کردند و صاحب رز می شدند و خانواده بیکر هم سالم می موند.<br />
سدلر بدون کمک کراوزر نمی توانست اشلی را بدزدد و اگر هم می توانست تیم استارز او را نجات می دادند و احتمالا البرت رهبر تیم می بود. میراندا دیگر نمی توانست ایوا را زنده کند و دست اخر می باخت و یا توسط استارز آن هم با تلفات زیاد نابود می شد. احتمال داشت کریس و یا جیل بمیرند که وسکر و کلر را از درون نابود می کرد. لیان سفر خود را برای پیدا کردن ایدا اغاز می کرد و ایدا به سبب عشقش به لیان خود را بازنشسته می کرد. بری برتون همراه خانواده اش به زندگی خود ادامه می دادند. هانک به عنوان یه نیروی خاص از ارتش در نظر گرفته می شد و لقب یه مزدور نمی شد. تیم استارز پس از نجات اشلی تبدیل به یه تیم بین المللی می شد.<br />
<br />
نظر شما چیست؟ آیا چنین چیزی را قبول می کردید ؟؟؟]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[رزیدنت ایول : کلیشه یا پیشرفت]]></title>
			<link>https://re-fan.ir/showthread.php?tid=303</link>
			<pubDate>Thu, 21 Sep 2023 22:34:13 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://re-fan.ir/member.php?action=profile&uid=61">MATRIX</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://re-fan.ir/showthread.php?tid=303</guid>
			<description><![CDATA[سلام دوستان عزیز، امروزه در صنعت گیم و بازی ها ما شاهد تغییرات گسترده ای در طراحی یک بازی به خصوص در بخش داستان بودیم.<br />
برخی از این تغییرات خوب و برخی بد بودند مانند بازی رزیدنت ایول 4 ریمیک که دچار تغییرات داستانی کم ولی تاثیرگذار شده بود که بسیار بازی را لذت بخش تر از نسخه اورجینال که در سال 2005 منتشر شده بود می کرد. ولی از طرفی حذف شدن برخی از محتوا نظیر باس فایت u-3 و یا بخش عبور از لیزر ها مقدار کمی لطمه به بازی از نظر برخی از منتقدان وارد کرد.<br />
اما موضوع این مقاله درباره داستان نویسی کلیشه ای اما در مقیاس ها و بستر های دیگر است که کپکام از سال 2000 تا به امروز به خورد طرفداران رزیدنت ایول داده است! و آن هم چیزی نیست جز نابودی عمارت اسپنسر و شهر راکون اما این بار در مقیاس ها و اشکال دیگر.<br />
پیش از عرضه رزیدنت ایول کد ورونیکا تمامی طرفداران انتظار های زیادی از بازی جدید و بازی های آینده سری داشتند اما کپکام با استفاده از یک فرمول اشتباه و هب کار گیری روش های قدیمی این مجموعه را با فاکتور گیری و حساب نکردن چند نسخه حداقل تا قسمت دوم بازی رولیشن جلو برد و آن هم استفاده از سیستم خود تخریبی مکان های مختلف در بازی مانند جزیره در ایول 4 بود. <br />
دومین کلیشه مربوط به نابودی مکان ها و یا تخریب سطوح بیشتری از آنها می شود مانند عمارت بیکر ها، روستا بازی ویلیج و یا قلعه دیمترس! <br />
این فرمول موجب شده بود که بازی ها کمی تکراری برای بازیکنان شوند. قالب کلی بازی ها اینگونه است: به هر روشی یک ویروس آزاد و یا مورد استفاده قرار گیرد و نصف و یا حتی 85 درصد جمعیت یک منطقه را تبدیل به B.O.W. کند و در همین لحظه قهرمان داستان ما که می تواند یک پلیس، سرباز، موتور سوار و حتی یک جاسوس یا پدر باشد وارد می شود، نقش یک ارتش تک نفره را بازی می کند و دنیا را با یک کلت و شاتگان نجات می دهد و یا درآخر از یک اسلحه قدرتمند استفاده می کند.<br />
ولی آیا همه ی این گفته ها و اشارات کل داستان است؟ خیر !<br />
زیرا که کپکام با استفاده از برخی ترفند ها نظیر مرموز نگه داشتن صورت ایتن و یا اضافه کردن اطلاعات جدید درباره برخی از راز ها تلاش می کند تا مجموعه را زنده نگه دارد و به پیشرفت برساند و به جرئت می توان گفت که تا الان موفق بود.<br />
اضافه کردن یک شخصیت جدید، بینش هایی از آینده، ظاهر نشدن شخصیت هایی که تنها یک بار در بازی ها حضور داشتند و اشاره به مسائلی نظیر جادو و نفرین همه و همه تا امروز رزیدنت ایول را زنده نگه داشته و موجب گسترش آن شده است.<br />
پس می توان گفت با وجود این همه کلیشه های نامرئی که کمتر کسی متوجه آن می شود این مجموعه همیشه توانسته موفقیت و ارزشمند بودن خود را ثابت کند و چه بسا با استفاده از همین کلیشه ها پیشرفت خود را میسر کند.<br />
<br />
نظر شما درباره این فرمول کپکام چیست؟]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[سلام دوستان عزیز، امروزه در صنعت گیم و بازی ها ما شاهد تغییرات گسترده ای در طراحی یک بازی به خصوص در بخش داستان بودیم.<br />
برخی از این تغییرات خوب و برخی بد بودند مانند بازی رزیدنت ایول 4 ریمیک که دچار تغییرات داستانی کم ولی تاثیرگذار شده بود که بسیار بازی را لذت بخش تر از نسخه اورجینال که در سال 2005 منتشر شده بود می کرد. ولی از طرفی حذف شدن برخی از محتوا نظیر باس فایت u-3 و یا بخش عبور از لیزر ها مقدار کمی لطمه به بازی از نظر برخی از منتقدان وارد کرد.<br />
اما موضوع این مقاله درباره داستان نویسی کلیشه ای اما در مقیاس ها و بستر های دیگر است که کپکام از سال 2000 تا به امروز به خورد طرفداران رزیدنت ایول داده است! و آن هم چیزی نیست جز نابودی عمارت اسپنسر و شهر راکون اما این بار در مقیاس ها و اشکال دیگر.<br />
پیش از عرضه رزیدنت ایول کد ورونیکا تمامی طرفداران انتظار های زیادی از بازی جدید و بازی های آینده سری داشتند اما کپکام با استفاده از یک فرمول اشتباه و هب کار گیری روش های قدیمی این مجموعه را با فاکتور گیری و حساب نکردن چند نسخه حداقل تا قسمت دوم بازی رولیشن جلو برد و آن هم استفاده از سیستم خود تخریبی مکان های مختلف در بازی مانند جزیره در ایول 4 بود. <br />
دومین کلیشه مربوط به نابودی مکان ها و یا تخریب سطوح بیشتری از آنها می شود مانند عمارت بیکر ها، روستا بازی ویلیج و یا قلعه دیمترس! <br />
این فرمول موجب شده بود که بازی ها کمی تکراری برای بازیکنان شوند. قالب کلی بازی ها اینگونه است: به هر روشی یک ویروس آزاد و یا مورد استفاده قرار گیرد و نصف و یا حتی 85 درصد جمعیت یک منطقه را تبدیل به B.O.W. کند و در همین لحظه قهرمان داستان ما که می تواند یک پلیس، سرباز، موتور سوار و حتی یک جاسوس یا پدر باشد وارد می شود، نقش یک ارتش تک نفره را بازی می کند و دنیا را با یک کلت و شاتگان نجات می دهد و یا درآخر از یک اسلحه قدرتمند استفاده می کند.<br />
ولی آیا همه ی این گفته ها و اشارات کل داستان است؟ خیر !<br />
زیرا که کپکام با استفاده از برخی ترفند ها نظیر مرموز نگه داشتن صورت ایتن و یا اضافه کردن اطلاعات جدید درباره برخی از راز ها تلاش می کند تا مجموعه را زنده نگه دارد و به پیشرفت برساند و به جرئت می توان گفت که تا الان موفق بود.<br />
اضافه کردن یک شخصیت جدید، بینش هایی از آینده، ظاهر نشدن شخصیت هایی که تنها یک بار در بازی ها حضور داشتند و اشاره به مسائلی نظیر جادو و نفرین همه و همه تا امروز رزیدنت ایول را زنده نگه داشته و موجب گسترش آن شده است.<br />
پس می توان گفت با وجود این همه کلیشه های نامرئی که کمتر کسی متوجه آن می شود این مجموعه همیشه توانسته موفقیت و ارزشمند بودن خود را ثابت کند و چه بسا با استفاده از همین کلیشه ها پیشرفت خود را میسر کند.<br />
<br />
نظر شما درباره این فرمول کپکام چیست؟]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[ترجمه فایل های Lost in Nightmares]]></title>
			<link>https://re-fan.ir/showthread.php?tid=68</link>
			<pubDate>Fri, 27 May 2022 09:15:36 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://re-fan.ir/member.php?action=profile&uid=1">Umbrella</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://re-fan.ir/showthread.php?tid=68</guid>
			<description><![CDATA[<span style="color: #ff4136;" class="mycode_color"><span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">خاطرات پاتریک و اوزول ای اسپنسر</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">خاطرات پاتریک 1</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مدتی بعد ان طور که به نظر من میاد رئیس (عمارت ) اسپنسر داشت بهبود پیدا میکرد.اما سرنوشت و تقدیر همیشه مهربان نیست.و در حال حاضر اواوقات روزانه خود به مطالعاتش در مورد هدفی که در سر دارد محدود کرده است.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">سالها می گذرد از زمانیکه او را دیده ام وعده های غذایی خود رو در سالن غذا خوری صرف میکند.من تلاش میکنم وعده غذائی مورد علاقه او رو تهیه کنم.و آ«را(موقعی که)در حال مطالعه هست برای او فراهم کنم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">متاسفانه او توانایی خوردن هرچیزی رو ندارد مگر غذاهای آبکی مثل سوپ.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من زمانی در تاریخ این خانواده(اسپنسر) به یاد نمی وارم که وضعیت کنونی اش تا این حد ناراحت کننده باشد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">نسلهای زمانی قبل ساختمان اسپنسر تنها پیوندی بود که اشخاص طراز اول اروپائی رو بهم مرتبط میکرد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ولی الان  تنها یه  ساختمان گچی هست که به جایی برای محافظت از یه مردی منزوی و زیردستهای مقیمش تبدیل شده.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">از زمان پدر پدر بزگ او این خانواده من بودند که در خدمتخانواده اسپنسر بوده ان.این وضعیت رو به زوال حتی در نسلهای قبلی هم غیر قابل تصور بود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من از روی علاقه باطنی ام روزهای جوانی خودم رو به خاططر دارم. ولی الان انگار یه عمر زندگی در گذشته بنظر میرسد.تقریبا 50 سال پیش پدرم سر پیشخدمت خانواده  او بود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در آن زمان من ( یعنی پاتریک) در حال یاد گیری وظایف خودم برای جلب نظر و رضایت او بودم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">همیشه یه سری کارهای روزمرهو سختی وجود داشت که منو مجبور میکرد برای اجرای انها در اطراف برج در حال دویدن باشم.من به خاطر میاورم که چگونه لرد آشفورد دیگر اشراف زاده از یه خانواده اسم ورسم دار و یکی از هم شاگردی های استاد اسپنسر یعنی دکتر مارکوس این ویلا رو جهت پناه گرفتن از گرمای تابستان پیدا کرده بودند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من و پدرم آن ها رو همراهی کردیم و نهایت تلاش خودمان برای پی بردن به هدف آنها بکار بردیم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">احتمالا چون کم سن و سال ترین فرد آنجا بودم انها سر به سر من میگذشتند و با من مثل یکی از افراد خودشون رفتار نمیکردن.اولین بار که لرد آشفورد به من مشروب داد رو بخاطر دارم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در طبقه دوم سالن غذا خوری پشت مجسمه های سنگی  منظم شده(بصورت سربازان صف منظم) بود.هرگز اون رایحه خوش ی که موقع باز شدن بطری به مشامم رسید رو از یاد نمیبرم.اما الان این اوقات خوش به خاطراتم پیوسته اند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">لرد آشفورد و دکتر مارکوس و البته پدرم (همون سر پیشخدمت)الان همه مرده اند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">فعلا در انجا فقط رئیس اسپنسر اقامت میکند و من ازین میترسم که دوران زندگی اش داوم چندانی پیدا نکند.علاوه بر خاندان برجسته اش کارها و خدماتی که خانواده من برای ایشان کردن هم از بین میرود.ولی من باید منتظر این امر اجتناب ناپذیر باشم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: 1pt;" class="mycode_size">پاتریک شخصی بود که پیشخدمت وفا دار اوزول اسپنسر بود.او مدت طورلانی از بزرگسالی خود رو صرف مراقبت و خدمت به اوزول اسپنسر کرده بود.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">خاطرات پاتریک 2</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من نمیتونم فکرم رو از فریادهای ناگهانی آن افراد بی گناهی که در طبقه زیرین زندانی بودن رو رها کنم.من ویروس رو بنا به دستور رئیس اسپنسردر هفته قبلی بین آن ها پخش کردم.آنها قبلا هرچی بودند الان دیگه انسان نیستن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من بدستور رئیس اسپنسر در انجام چندین آزمایش همدستی کرده بودم.(مجبور بودم)نمدانم پیشخدمت ساده ای مثل من که تحصیلات مدرسه هم ندارد به چه کار این آزمایش میومده.ولی با این حال من باید به خودم افتخار کنم که رئیس در این عمل به این مهمی به من اعتماد کرده.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">او معمولا هیچ چیزی بجز تحقیر و سوئ ظن نسبت به اطرافیان خود نداشت(ولی من برای چنین نبودم) به هر حال من نمیتونم به او کمک کنم چون بین حسی که الان دارم  و حسی که باید داشته باشم تفاوت هست.با این یاری رساندن من  احساس شادی و شانس برای همدستی با  رئیس با هر راهی که ممکنه هستم .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">از سوی دیگه احساس میکنم اگر با انجام هر آزمایش ذره ای از جانم رو از دست بدهم بازم پای این همکاری هستم.تنها راهی که میتوانم توانائی روحی و ذهنی خودم رو حفظ کنم استراحت گرفتن و یا تلاش برای اینکه خودم رو بی احساس نشون بدم هستم .در هر کدام از این حالته بهتره که کاری به رئیسم نداشته باشم.(ازش چیزی نخو.ام )</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تنها چیزی که بدست میاروم اعتبار و ارزش  پیش رئیس هست.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">خانواده من نسلها خدمتکار وفادار  واسه خانواده اسپنسر بودن.من در انجام وظایف خودم خیانت نمیکنم . به رئیس خود خدمت خواهم کرد  تا به هدفش برسد.من زندگیم رو برای خدمت به او صرف کرده ام و بنا براین هیچ راه بازگشتی  واسه من وجود نداره.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">وقت اون رسیده که نتایج نمونه ها رو بررسی کنم و وضعیت جاری اون رو به رئیس اسپنسر گزارش کنم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من وظایفم رو به نحو پسندیده انجام خواهم داد.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">خاطرات پاتریک 3</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من بیشتر دوران زندگی بزرگسالیم رو در خدمت رئیس اسپنسر بوده ام. با این حال دیر به اقدامات مرموز او پی بردم. به عنوان مثال او هر جانب احتیاط ممکن رو جهت پنهان سازی جای تقریبی اش از دنیای بیرون انجام میدهد.(یعنی خودش رو از دید مردم پنهان میکند).</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">برای چه نمیدانم.بعد از ان یه روز او از من در خواست کرد که یک مرد خاص رو پیدا کنم و اور را از مکان تقریبی رئیس آگاه سازم. نمیدانم چرا بعد یه مدت به ارتباط طولانی مدت با ان مرد رفت .شاید هم میخواست بداند کسی هست بتواند پیدایش کند؟مردی که او دنبالش بود  البرت وسکر هست .نامی که مدت زمانی طو لانی هست که چیزی در مورد ان نشنیده ام.  من فقط یکبار او رو دیده ام و آن هم  بیشتر از 10 سال پیش بود.من شرمنده ام که این در خواست اسپنسر رو قبول کردم در حالیکه نمیتوانم چهره اش رو به خاطر بیاورم.در حالیکه به عنوان سر پیشخدمت این وظیفه من هست که چهره مردم رو به خاطر بسپارم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">دلیل  این امر ان هست که من  احساس کرده ام او چشمانی سرد - بی احساس دارد که کاملا بر سایر ویژگی های چهره اش  سایه افکنده ان .به هر روش من تلاش کرده ام که این اطلاعات رو بدست وسکر برسانم .بدون اینکه او بفهمد این خواسته خود اسپنسر هست.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من از یه فرد جسوری خبر دارم که در ازادی دریافت مزدی معین میتواند این اطلاعات رو  به بیرون درز دهد. او کسی هست  از اینکه مورد توبیخ و تنبیه قرار  گیرد ترسی ندارد.انچه اهمیت دارد این موضوع هست که او در حال  کار برای یه زن جاسوس هست که بطور منظم با وسکر  سرو کار دارد.من به این مرد (که اسمش دقیقا یادم نیست یا رابرت بود یا ریکاردو)بیشتر از اینکه مستحق باشم پرادخت کردم.من حد اقل اطلاعات لازم رو برای تحقق خواسته های رئیس اسپنسر پرداختم.از روی وظیفه شناسی تمام  دستورات اسپنسر رو در یک نامه نوشتم.در این لحظه بود که اتفاقات مرموز تر  شدن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">رئیس خودش بهم اجازه داد که بروم.دلیل انرا نمیدانم. من از او دلیل انرا پرسیدم- تنها زمانی که ازش یه سوال پرسیدم - اما او در جواب تنها سکوت کرد!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من الان نمیدانم چه اتفاقی میفتد.من احساس گم گشتگی میکنم.تمام ان چیزهایی که میشناختم از بین رفته هست.من کل زندگی ام رو وقف خدمت به اسپنسر کردم. و حالا حساب و کتاب کارهام به زور بسته شده .آن هم بدون هیچ دلیل مشخصی.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تنها افرادی که باقی می مانند ان ننگهبانان غیر قابل اعتماد و افراد زندانی هستند.من به توانایی های اون نگهبانان برای برآورده  کردن خواسته های اسپنسر شک دارم.آیا این میتواند بدین معنی باشد که  او قصد مزدن دارد؟ نه . او از این ادما نیست.او قصد ندارد کارهایش رو ناتمام ترک کند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">لابد رئیس اسپنسر کارهایی  سختری دارد که از  عهده من و درک انها توسط من خارج هست.به هر حال من تنها میتوانم از خواسته های او اطاعت کنم واز انجا بیرون بروم.من تا آخر وفادار خواهم ماند حتی اگر (این وفاداریم) باعث شکستن قلبم شود.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">لیست افراد مورد آزمایش</span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">1-Hans</span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">2-Felicia</span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">3-Marco</span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">4-Jonah</span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">5-Irma</span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">6-Ken</span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">7-Laura</span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">8-William</span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">9-Hiro</span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">10-Derek</span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">11-Miles</span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">12-Alex</span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">13-Albert</span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">سوژه های مورد آزمایش به 13 نفر محدود شده هست که در بالا لیست شده اند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">(مترجم: همون طور که میبینین بعضی از افراد بالا مونث هستند یعنی در بین افراد پروژه کودکان وسکر همه مذکر نبوده اند. به نظر شما الکس زن هست یا مرد؟ به نظر من نمیتوان نظر قطعی داد .)</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در خاطرات اوزول اسپنسر  اطلاعات مختصر و مفیدی از الکس  وسکر بدست میاورید.بدلیل اینکه جملات اسپنسر پیچیده و رمز گونه هستند به ساده ترین شکل مینویسم:</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">خاطرات اوزول ای اسپنسر</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من اوزول ای اسپنسر هستم. موسس آمبرلا و نیز مدیر اجرائی آن.بدین وسیله علنا خودم رو به عنوان خدا  و فرمانروای همه مردم  اعلام میکنم.هرکسی باید در برابر من خضوع و فرمانبرداری داشته باشد. همانطور که مردمی در برابر خدایان دروغین زمان باستان تعظیم و سر خضوع داشتند.این سرنوشت من هست.اما من هنوز خدا نیستم (منظورش از کلمه خدا فرمانروا بودن و گرفتن اختیار جهان هست نه خدایی به معنی آفریننده) من نمیتوانم خودم رو از انسانیت ضعیف خودم جدا کنم.بدن من در اثر این بیماری لعنتی در حال ضعیف شدن هست.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بیماری در اثر کهولت سن و پیری بر بدنم دچار شده.چین و چروکهایی  مثل خارهایی که در دره های عمیق در اثر وزش باد خرد شده اند در صورت من نقش بسته اند. و اعضای بدن من همانند شاخه های نازک و پژمرده درخت مرده  رو به پیری و نابودی میروند</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">پیری من رو حتی از راه رفتن هم محروم کرده.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تنها شانس من (برای جاودانگی و زنده ماندن) اینه که واسه رسیدن به هدف خدا شدن در تلاش باشم و با این بیماری که بر بدنم عارض شده بجنگم.من معتقدم  ارزش زندگی  رو کسی که از مرگ نجات یابد درک میکند.افراد ضعیفی که از مرگ میترسند با حرفای کوتاه و پند آموز ترسشان رو توجیه میکنن.این افراد نمیتوانند درک کنند که زندگی  برای انهایی ارزش دارد که از مرگ هراسی ندارند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">یه فرد نادان علاقه دارد که تفکرات فضل فروشانه خود رو به انهای که طرفدارش نیستند عمومیت دهد.من بالاخره این تعبیر مسخره امیز در مورد خودم رو از بین خواهم برد.و به خودم یک فرمانروائی بی عیب و نقص  که بر کل انسانها حاکم هست عطا میکنم.من به آنها یه شکل جدید از زندگی با  مجموعه احکام خواهم داد که زندگیشان تابع خواست من  باشد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">افرادی که زنده ماندند(وقتی من خدا شدم)کلید زندگی جاودان رو دارد.ویروس ساخته شده توسط آمبرلا کلید جاودانگی هست.این ویروس تلومر های پیری رو از بین میبرد تا عمل تقسیم سلولی جدید انجام شود.حتما در جائی از انجام این پروسه این کلید جاودانگی وجود دارد.اگر این پروسه توانست با موفقیت انجام شود آنوقت این کلید جاودانگی مال من میشود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من توانائی و قابلیت (خدا شدن و جاودانگی) رو دارم. من این حقیقت رو میدانم که جاه طلبی های من به وسیله  الکس اتفاق می افتد. (یعنی  فقط الکس میتونه خواسته منو انجام بده) منبیشتر سرمایه و افرادم رو در نتیجه ورشکستگی آمبرلا از دست دادم. اما من هنوز الکس رو دارم. کسی که بهترین و با ارزش ترین انهاو آخرین بازمانده از پروژه بچه های من(بچه های وسکر) هست(الکس)</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من میدانم کسی که میتواند بیماری من رو علاج کند و نقش من رو در سروری و رئیس افراد بشری حفظ کند  الکس هست.الکس این راه رو طی میکند (تا من رو به هدفم برساند).</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">خاطرات اوزول ای اسپنسر 2</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من هر کاری که انجام میدادم زیر نظر الکس و خواسته های اون بود. هوش و خلاقیت الکس از مردم عادی که دوروبرش بودند خیلی بیشتر بود.ما منتظر یه زمان مناسب برای جمع کردن مواد لازم هستیم.و الکس عملیات لازم رو به آرامی پیش میبرد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بیشتر بچه ها در یه حدی از هوش ثابت ماندند ( هوش ذاتی آنها دیگر فراتر  تست نمیشد) اما الکس اینطور نبود.تا حالا کسی رو  شاهد نبودم که اینقدر ماهر باشد و استعدادهای متمایز با دیگران در او بسادگی مشاهده شود.بیشتر از این نمیتونم خوشحال باشم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الکس بالاترین کیفیت نمایش هوش رو نسبت به بقیه به نمایش گذاشت.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من برای الکس و سایر محققان هر چیزی که مورد نیاز انها بود تهیه کردم.: بودجه نامحدود -آخرین تجهیزات آزمایشگاهی-مواد تحقیقاتی و یه منبع  بی پایان افراد مورد آزمایش.تنها چیزی که کم داشتیم زمان کافی (برای انجام ؟آزمایشات) بود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آنها تحقیقات خود رو در یه جزیره دور افتاده واقع در دریاهای جنوب در یه ساختمان نظامی متروکه در نزدیکی دیاری انجام میدادند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الکس قبلا با گروهی از افراد محققق و مواد تحقیقاتی و صدها مورد آزمایشی به آ«جا رفته است.من با اشتیاق منتظر خبرهای خوب از نتایج تحقیقات انها بودم .در عوض یه ماه دیرتر (از موعد) فقط یه تماس تلفنی از آنها دریافت کردم که از من درخواست نمونه های آزمایشی بیشتری  کرده بودند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">چطور ممکن بود که در عرض یه ماه صدها نمونه از آزمایشی رو هدر داده نابود کرده باشند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">داشتم نگران میشدم. الکس تلاش میکرد منو امیدوار کنه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">(الکس خطاب به اوزول اسپنسر): " تو از اینکه میشنوی همه آزمایشها به آرامی در حال انجام شدن هست باید خوشحال باشی."</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بنابراین من  (اوزول اسپنسر) انتظارم رو ادامه دادم.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="color: #ff4136;" class="mycode_color"><span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">خاطرات اوزول ای اسپنسر 3</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">منتظر ماندم و ماندم.و هنوز هم حتی یه کلمه خبری از جزیره بدستم نرسیده.تقریبا یکسالی هست که آنها به جزیره رفته اند.(و در این مدت) من هزاران هزار  نمونه آزمایشگاهی و نیرو  برای محققان فرستاده ام.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به محض اینکه الکس یه نسخه پیشرفته و بهبود یافته ویروس رو ساخت تیم او آنرا به  گروه دیگری از نمونه های آزمایشی تقسیم کرد.متاسفانه آنها وقت کافی برای مطالعه روی ویروس قبل از تست کردن آن نداشتن</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اگرچه به نظر نمیاد  (نتایج مطلوب تست ویروس)شدنی باشد  اما آنها برای اینکه  چگونگی واکنش نمونه های آزمایشی  به ویروس رو مشاهد کنن به آزمایشات  خود دست زدند..من گمان میکنم همه اینها رو از قبل پیش بینی کرده بودم.تلاش الکس سود بیشتری  ندارد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من دیگه دارم بی صبر و نا امید میشم .وضعیت من خیلی وخیم شده.کهولت سن نه تنها بدن منو پیر و فرسوده کرده بلکه به اعضای داخلی بدنم هم رحم نکرده و آنها رو از کار انداخته.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الان بدن من توسط دستگاه های برقی کوچک (با فرایندهای شیمیای)که به بدنم متصل اند زنده مانده(بدون این دستگاه نمیتونه دووم بیاره)</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">گذر زمان (برای فرد پیر ناتوانی مثل من)یه دشمن بیرحم هست.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به هر حال من روی تو حساب میکنم الکس!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تو تنها کسی هستی که میتونی کلید زندگی جاویدان(ویروس)را بدست بیاری!</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">خاطرات اوزول ای اسپنسر 4</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">سر انجام گزارشی از موفقیت رسید! آزمایش ها به نتیجه موفقیت آمیز دست یافتند!فقط همین خبر خوش باعث شد موجی از انرژی در رگ های من جاری شود.احساس میکنم دوباره جوان و سرحال شدم.شام شب گذشته واسه من خوشمزه بود.شراب گواراتر شده بود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ساقی من پاتریک واقعا آشپز توانائی هست.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">متاسفانه این این شادی دوام چندانی پیدا نکرد.الکس ناپدید شده بود.البته من نگرانی ام کتره اگه این تنها گزارش از جزیره باشد(اما چنین نبود)و دیگر محققان و افراد مورد آزمایش نیز در آنجا ناپدید شده بودند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مهمتر از همه تمام مواد آزمایشی از جمله ویروس نهائی که رویای خدا شدن من رو برآورده میکرد نیز ناپدید شده بود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به من خیانت شده!من دوباره باعث شدم بهم خیانت بشه!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من باید از اشتباهاتی که با البرت داشتم یاد میگرفتم.در حال حاضر زندگی من در لبه تیغ چاقو ایستاده.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تنها شخصی که در حال حاضر میتوانم به او اعتماد داشته باشم ساقی وفادار من پاتریک هست .</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">او(پاتریک) تنها امید من برای پیدا کردن مکان ویروس هست.تا بلکه این بیماری مزمن که منبدن من رو ضعیف ساخته رو علاج کنه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ولی آیا من زمان کافی دارم؟(یعنی اجل بهم مهلت میده ؟ <img src="https://re-fan.ir/images/smilies/yahoo/big-grin.gif" alt="Big-grin" title="Big-grin" class="smilie smilie_54" />)</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">این سوالی هست که بدجور ذهن من رو پریشان کرده.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">و تنها خدا شدن هست که میتواند به سوال من جواب بدهد.</span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="color: #ff4136;" class="mycode_color"><span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">خاطرات پاتریک و اوزول ای اسپنسر</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">خاطرات پاتریک 1</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مدتی بعد ان طور که به نظر من میاد رئیس (عمارت ) اسپنسر داشت بهبود پیدا میکرد.اما سرنوشت و تقدیر همیشه مهربان نیست.و در حال حاضر اواوقات روزانه خود به مطالعاتش در مورد هدفی که در سر دارد محدود کرده است.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">سالها می گذرد از زمانیکه او را دیده ام وعده های غذایی خود رو در سالن غذا خوری صرف میکند.من تلاش میکنم وعده غذائی مورد علاقه او رو تهیه کنم.و آ«را(موقعی که)در حال مطالعه هست برای او فراهم کنم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">متاسفانه او توانایی خوردن هرچیزی رو ندارد مگر غذاهای آبکی مثل سوپ.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من زمانی در تاریخ این خانواده(اسپنسر) به یاد نمی وارم که وضعیت کنونی اش تا این حد ناراحت کننده باشد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">نسلهای زمانی قبل ساختمان اسپنسر تنها پیوندی بود که اشخاص طراز اول اروپائی رو بهم مرتبط میکرد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ولی الان  تنها یه  ساختمان گچی هست که به جایی برای محافظت از یه مردی منزوی و زیردستهای مقیمش تبدیل شده.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">از زمان پدر پدر بزگ او این خانواده من بودند که در خدمتخانواده اسپنسر بوده ان.این وضعیت رو به زوال حتی در نسلهای قبلی هم غیر قابل تصور بود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من از روی علاقه باطنی ام روزهای جوانی خودم رو به خاططر دارم. ولی الان انگار یه عمر زندگی در گذشته بنظر میرسد.تقریبا 50 سال پیش پدرم سر پیشخدمت خانواده  او بود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در آن زمان من ( یعنی پاتریک) در حال یاد گیری وظایف خودم برای جلب نظر و رضایت او بودم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">همیشه یه سری کارهای روزمرهو سختی وجود داشت که منو مجبور میکرد برای اجرای انها در اطراف برج در حال دویدن باشم.من به خاطر میاورم که چگونه لرد آشفورد دیگر اشراف زاده از یه خانواده اسم ورسم دار و یکی از هم شاگردی های استاد اسپنسر یعنی دکتر مارکوس این ویلا رو جهت پناه گرفتن از گرمای تابستان پیدا کرده بودند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من و پدرم آن ها رو همراهی کردیم و نهایت تلاش خودمان برای پی بردن به هدف آنها بکار بردیم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">احتمالا چون کم سن و سال ترین فرد آنجا بودم انها سر به سر من میگذشتند و با من مثل یکی از افراد خودشون رفتار نمیکردن.اولین بار که لرد آشفورد به من مشروب داد رو بخاطر دارم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در طبقه دوم سالن غذا خوری پشت مجسمه های سنگی  منظم شده(بصورت سربازان صف منظم) بود.هرگز اون رایحه خوش ی که موقع باز شدن بطری به مشامم رسید رو از یاد نمیبرم.اما الان این اوقات خوش به خاطراتم پیوسته اند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">لرد آشفورد و دکتر مارکوس و البته پدرم (همون سر پیشخدمت)الان همه مرده اند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">فعلا در انجا فقط رئیس اسپنسر اقامت میکند و من ازین میترسم که دوران زندگی اش داوم چندانی پیدا نکند.علاوه بر خاندان برجسته اش کارها و خدماتی که خانواده من برای ایشان کردن هم از بین میرود.ولی من باید منتظر این امر اجتناب ناپذیر باشم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: 1pt;" class="mycode_size">پاتریک شخصی بود که پیشخدمت وفا دار اوزول اسپنسر بود.او مدت طورلانی از بزرگسالی خود رو صرف مراقبت و خدمت به اوزول اسپنسر کرده بود.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">خاطرات پاتریک 2</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من نمیتونم فکرم رو از فریادهای ناگهانی آن افراد بی گناهی که در طبقه زیرین زندانی بودن رو رها کنم.من ویروس رو بنا به دستور رئیس اسپنسردر هفته قبلی بین آن ها پخش کردم.آنها قبلا هرچی بودند الان دیگه انسان نیستن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من بدستور رئیس اسپنسر در انجام چندین آزمایش همدستی کرده بودم.(مجبور بودم)نمدانم پیشخدمت ساده ای مثل من که تحصیلات مدرسه هم ندارد به چه کار این آزمایش میومده.ولی با این حال من باید به خودم افتخار کنم که رئیس در این عمل به این مهمی به من اعتماد کرده.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">او معمولا هیچ چیزی بجز تحقیر و سوئ ظن نسبت به اطرافیان خود نداشت(ولی من برای چنین نبودم) به هر حال من نمیتونم به او کمک کنم چون بین حسی که الان دارم  و حسی که باید داشته باشم تفاوت هست.با این یاری رساندن من  احساس شادی و شانس برای همدستی با  رئیس با هر راهی که ممکنه هستم .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">از سوی دیگه احساس میکنم اگر با انجام هر آزمایش ذره ای از جانم رو از دست بدهم بازم پای این همکاری هستم.تنها راهی که میتوانم توانائی روحی و ذهنی خودم رو حفظ کنم استراحت گرفتن و یا تلاش برای اینکه خودم رو بی احساس نشون بدم هستم .در هر کدام از این حالته بهتره که کاری به رئیسم نداشته باشم.(ازش چیزی نخو.ام )</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تنها چیزی که بدست میاروم اعتبار و ارزش  پیش رئیس هست.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">خانواده من نسلها خدمتکار وفادار  واسه خانواده اسپنسر بودن.من در انجام وظایف خودم خیانت نمیکنم . به رئیس خود خدمت خواهم کرد  تا به هدفش برسد.من زندگیم رو برای خدمت به او صرف کرده ام و بنا براین هیچ راه بازگشتی  واسه من وجود نداره.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">وقت اون رسیده که نتایج نمونه ها رو بررسی کنم و وضعیت جاری اون رو به رئیس اسپنسر گزارش کنم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من وظایفم رو به نحو پسندیده انجام خواهم داد.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">خاطرات پاتریک 3</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من بیشتر دوران زندگی بزرگسالیم رو در خدمت رئیس اسپنسر بوده ام. با این حال دیر به اقدامات مرموز او پی بردم. به عنوان مثال او هر جانب احتیاط ممکن رو جهت پنهان سازی جای تقریبی اش از دنیای بیرون انجام میدهد.(یعنی خودش رو از دید مردم پنهان میکند).</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">برای چه نمیدانم.بعد از ان یه روز او از من در خواست کرد که یک مرد خاص رو پیدا کنم و اور را از مکان تقریبی رئیس آگاه سازم. نمیدانم چرا بعد یه مدت به ارتباط طولانی مدت با ان مرد رفت .شاید هم میخواست بداند کسی هست بتواند پیدایش کند؟مردی که او دنبالش بود  البرت وسکر هست .نامی که مدت زمانی طو لانی هست که چیزی در مورد ان نشنیده ام.  من فقط یکبار او رو دیده ام و آن هم  بیشتر از 10 سال پیش بود.من شرمنده ام که این در خواست اسپنسر رو قبول کردم در حالیکه نمیتوانم چهره اش رو به خاطر بیاورم.در حالیکه به عنوان سر پیشخدمت این وظیفه من هست که چهره مردم رو به خاطر بسپارم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">دلیل  این امر ان هست که من  احساس کرده ام او چشمانی سرد - بی احساس دارد که کاملا بر سایر ویژگی های چهره اش  سایه افکنده ان .به هر روش من تلاش کرده ام که این اطلاعات رو بدست وسکر برسانم .بدون اینکه او بفهمد این خواسته خود اسپنسر هست.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من از یه فرد جسوری خبر دارم که در ازادی دریافت مزدی معین میتواند این اطلاعات رو  به بیرون درز دهد. او کسی هست  از اینکه مورد توبیخ و تنبیه قرار  گیرد ترسی ندارد.انچه اهمیت دارد این موضوع هست که او در حال  کار برای یه زن جاسوس هست که بطور منظم با وسکر  سرو کار دارد.من به این مرد (که اسمش دقیقا یادم نیست یا رابرت بود یا ریکاردو)بیشتر از اینکه مستحق باشم پرادخت کردم.من حد اقل اطلاعات لازم رو برای تحقق خواسته های رئیس اسپنسر پرداختم.از روی وظیفه شناسی تمام  دستورات اسپنسر رو در یک نامه نوشتم.در این لحظه بود که اتفاقات مرموز تر  شدن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">رئیس خودش بهم اجازه داد که بروم.دلیل انرا نمیدانم. من از او دلیل انرا پرسیدم- تنها زمانی که ازش یه سوال پرسیدم - اما او در جواب تنها سکوت کرد!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من الان نمیدانم چه اتفاقی میفتد.من احساس گم گشتگی میکنم.تمام ان چیزهایی که میشناختم از بین رفته هست.من کل زندگی ام رو وقف خدمت به اسپنسر کردم. و حالا حساب و کتاب کارهام به زور بسته شده .آن هم بدون هیچ دلیل مشخصی.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تنها افرادی که باقی می مانند ان ننگهبانان غیر قابل اعتماد و افراد زندانی هستند.من به توانایی های اون نگهبانان برای برآورده  کردن خواسته های اسپنسر شک دارم.آیا این میتواند بدین معنی باشد که  او قصد مزدن دارد؟ نه . او از این ادما نیست.او قصد ندارد کارهایش رو ناتمام ترک کند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">لابد رئیس اسپنسر کارهایی  سختری دارد که از  عهده من و درک انها توسط من خارج هست.به هر حال من تنها میتوانم از خواسته های او اطاعت کنم واز انجا بیرون بروم.من تا آخر وفادار خواهم ماند حتی اگر (این وفاداریم) باعث شکستن قلبم شود.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">لیست افراد مورد آزمایش</span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">1-Hans</span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">2-Felicia</span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">3-Marco</span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">4-Jonah</span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">5-Irma</span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">6-Ken</span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">7-Laura</span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">8-William</span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">9-Hiro</span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">10-Derek</span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">11-Miles</span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">12-Alex</span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">13-Albert</span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">سوژه های مورد آزمایش به 13 نفر محدود شده هست که در بالا لیست شده اند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">(مترجم: همون طور که میبینین بعضی از افراد بالا مونث هستند یعنی در بین افراد پروژه کودکان وسکر همه مذکر نبوده اند. به نظر شما الکس زن هست یا مرد؟ به نظر من نمیتوان نظر قطعی داد .)</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در خاطرات اوزول اسپنسر  اطلاعات مختصر و مفیدی از الکس  وسکر بدست میاورید.بدلیل اینکه جملات اسپنسر پیچیده و رمز گونه هستند به ساده ترین شکل مینویسم:</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">خاطرات اوزول ای اسپنسر</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من اوزول ای اسپنسر هستم. موسس آمبرلا و نیز مدیر اجرائی آن.بدین وسیله علنا خودم رو به عنوان خدا  و فرمانروای همه مردم  اعلام میکنم.هرکسی باید در برابر من خضوع و فرمانبرداری داشته باشد. همانطور که مردمی در برابر خدایان دروغین زمان باستان تعظیم و سر خضوع داشتند.این سرنوشت من هست.اما من هنوز خدا نیستم (منظورش از کلمه خدا فرمانروا بودن و گرفتن اختیار جهان هست نه خدایی به معنی آفریننده) من نمیتوانم خودم رو از انسانیت ضعیف خودم جدا کنم.بدن من در اثر این بیماری لعنتی در حال ضعیف شدن هست.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بیماری در اثر کهولت سن و پیری بر بدنم دچار شده.چین و چروکهایی  مثل خارهایی که در دره های عمیق در اثر وزش باد خرد شده اند در صورت من نقش بسته اند. و اعضای بدن من همانند شاخه های نازک و پژمرده درخت مرده  رو به پیری و نابودی میروند</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">پیری من رو حتی از راه رفتن هم محروم کرده.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تنها شانس من (برای جاودانگی و زنده ماندن) اینه که واسه رسیدن به هدف خدا شدن در تلاش باشم و با این بیماری که بر بدنم عارض شده بجنگم.من معتقدم  ارزش زندگی  رو کسی که از مرگ نجات یابد درک میکند.افراد ضعیفی که از مرگ میترسند با حرفای کوتاه و پند آموز ترسشان رو توجیه میکنن.این افراد نمیتوانند درک کنند که زندگی  برای انهایی ارزش دارد که از مرگ هراسی ندارند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">یه فرد نادان علاقه دارد که تفکرات فضل فروشانه خود رو به انهای که طرفدارش نیستند عمومیت دهد.من بالاخره این تعبیر مسخره امیز در مورد خودم رو از بین خواهم برد.و به خودم یک فرمانروائی بی عیب و نقص  که بر کل انسانها حاکم هست عطا میکنم.من به آنها یه شکل جدید از زندگی با  مجموعه احکام خواهم داد که زندگیشان تابع خواست من  باشد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">افرادی که زنده ماندند(وقتی من خدا شدم)کلید زندگی جاودان رو دارد.ویروس ساخته شده توسط آمبرلا کلید جاودانگی هست.این ویروس تلومر های پیری رو از بین میبرد تا عمل تقسیم سلولی جدید انجام شود.حتما در جائی از انجام این پروسه این کلید جاودانگی وجود دارد.اگر این پروسه توانست با موفقیت انجام شود آنوقت این کلید جاودانگی مال من میشود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من توانائی و قابلیت (خدا شدن و جاودانگی) رو دارم. من این حقیقت رو میدانم که جاه طلبی های من به وسیله  الکس اتفاق می افتد. (یعنی  فقط الکس میتونه خواسته منو انجام بده) منبیشتر سرمایه و افرادم رو در نتیجه ورشکستگی آمبرلا از دست دادم. اما من هنوز الکس رو دارم. کسی که بهترین و با ارزش ترین انهاو آخرین بازمانده از پروژه بچه های من(بچه های وسکر) هست(الکس)</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من میدانم کسی که میتواند بیماری من رو علاج کند و نقش من رو در سروری و رئیس افراد بشری حفظ کند  الکس هست.الکس این راه رو طی میکند (تا من رو به هدفم برساند).</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">خاطرات اوزول ای اسپنسر 2</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من هر کاری که انجام میدادم زیر نظر الکس و خواسته های اون بود. هوش و خلاقیت الکس از مردم عادی که دوروبرش بودند خیلی بیشتر بود.ما منتظر یه زمان مناسب برای جمع کردن مواد لازم هستیم.و الکس عملیات لازم رو به آرامی پیش میبرد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بیشتر بچه ها در یه حدی از هوش ثابت ماندند ( هوش ذاتی آنها دیگر فراتر  تست نمیشد) اما الکس اینطور نبود.تا حالا کسی رو  شاهد نبودم که اینقدر ماهر باشد و استعدادهای متمایز با دیگران در او بسادگی مشاهده شود.بیشتر از این نمیتونم خوشحال باشم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الکس بالاترین کیفیت نمایش هوش رو نسبت به بقیه به نمایش گذاشت.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من برای الکس و سایر محققان هر چیزی که مورد نیاز انها بود تهیه کردم.: بودجه نامحدود -آخرین تجهیزات آزمایشگاهی-مواد تحقیقاتی و یه منبع  بی پایان افراد مورد آزمایش.تنها چیزی که کم داشتیم زمان کافی (برای انجام ؟آزمایشات) بود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آنها تحقیقات خود رو در یه جزیره دور افتاده واقع در دریاهای جنوب در یه ساختمان نظامی متروکه در نزدیکی دیاری انجام میدادند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الکس قبلا با گروهی از افراد محققق و مواد تحقیقاتی و صدها مورد آزمایشی به آ«جا رفته است.من با اشتیاق منتظر خبرهای خوب از نتایج تحقیقات انها بودم .در عوض یه ماه دیرتر (از موعد) فقط یه تماس تلفنی از آنها دریافت کردم که از من درخواست نمونه های آزمایشی بیشتری  کرده بودند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">چطور ممکن بود که در عرض یه ماه صدها نمونه از آزمایشی رو هدر داده نابود کرده باشند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">داشتم نگران میشدم. الکس تلاش میکرد منو امیدوار کنه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">(الکس خطاب به اوزول اسپنسر): " تو از اینکه میشنوی همه آزمایشها به آرامی در حال انجام شدن هست باید خوشحال باشی."</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بنابراین من  (اوزول اسپنسر) انتظارم رو ادامه دادم.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="color: #ff4136;" class="mycode_color"><span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">خاطرات اوزول ای اسپنسر 3</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">منتظر ماندم و ماندم.و هنوز هم حتی یه کلمه خبری از جزیره بدستم نرسیده.تقریبا یکسالی هست که آنها به جزیره رفته اند.(و در این مدت) من هزاران هزار  نمونه آزمایشگاهی و نیرو  برای محققان فرستاده ام.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به محض اینکه الکس یه نسخه پیشرفته و بهبود یافته ویروس رو ساخت تیم او آنرا به  گروه دیگری از نمونه های آزمایشی تقسیم کرد.متاسفانه آنها وقت کافی برای مطالعه روی ویروس قبل از تست کردن آن نداشتن</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اگرچه به نظر نمیاد  (نتایج مطلوب تست ویروس)شدنی باشد  اما آنها برای اینکه  چگونگی واکنش نمونه های آزمایشی  به ویروس رو مشاهد کنن به آزمایشات  خود دست زدند..من گمان میکنم همه اینها رو از قبل پیش بینی کرده بودم.تلاش الکس سود بیشتری  ندارد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من دیگه دارم بی صبر و نا امید میشم .وضعیت من خیلی وخیم شده.کهولت سن نه تنها بدن منو پیر و فرسوده کرده بلکه به اعضای داخلی بدنم هم رحم نکرده و آنها رو از کار انداخته.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الان بدن من توسط دستگاه های برقی کوچک (با فرایندهای شیمیای)که به بدنم متصل اند زنده مانده(بدون این دستگاه نمیتونه دووم بیاره)</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">گذر زمان (برای فرد پیر ناتوانی مثل من)یه دشمن بیرحم هست.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به هر حال من روی تو حساب میکنم الکس!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تو تنها کسی هستی که میتونی کلید زندگی جاویدان(ویروس)را بدست بیاری!</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">خاطرات اوزول ای اسپنسر 4</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">سر انجام گزارشی از موفقیت رسید! آزمایش ها به نتیجه موفقیت آمیز دست یافتند!فقط همین خبر خوش باعث شد موجی از انرژی در رگ های من جاری شود.احساس میکنم دوباره جوان و سرحال شدم.شام شب گذشته واسه من خوشمزه بود.شراب گواراتر شده بود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ساقی من پاتریک واقعا آشپز توانائی هست.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">متاسفانه این این شادی دوام چندانی پیدا نکرد.الکس ناپدید شده بود.البته من نگرانی ام کتره اگه این تنها گزارش از جزیره باشد(اما چنین نبود)و دیگر محققان و افراد مورد آزمایش نیز در آنجا ناپدید شده بودند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مهمتر از همه تمام مواد آزمایشی از جمله ویروس نهائی که رویای خدا شدن من رو برآورده میکرد نیز ناپدید شده بود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به من خیانت شده!من دوباره باعث شدم بهم خیانت بشه!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من باید از اشتباهاتی که با البرت داشتم یاد میگرفتم.در حال حاضر زندگی من در لبه تیغ چاقو ایستاده.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تنها شخصی که در حال حاضر میتوانم به او اعتماد داشته باشم ساقی وفادار من پاتریک هست .</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">او(پاتریک) تنها امید من برای پیدا کردن مکان ویروس هست.تا بلکه این بیماری مزمن که منبدن من رو ضعیف ساخته رو علاج کنه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ولی آیا من زمان کافی دارم؟(یعنی اجل بهم مهلت میده ؟ <img src="https://re-fan.ir/images/smilies/yahoo/big-grin.gif" alt="Big-grin" title="Big-grin" class="smilie smilie_54" />)</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">این سوالی هست که بدجور ذهن من رو پریشان کرده.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">و تنها خدا شدن هست که میتواند به سوال من جواب بدهد.</span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[خاطرات پیشخدمت]]></title>
			<link>https://re-fan.ir/showthread.php?tid=67</link>
			<pubDate>Fri, 27 May 2022 09:12:10 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://re-fan.ir/member.php?action=profile&uid=1">Umbrella</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://re-fan.ir/showthread.php?tid=67</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مدتی به نظر می آمد که ارباب اسپنسر دارد سلامتی اش را باز می یابد ولی سرنوشت آن قدر مهربان نیست و در این روز های اخیر او خود را در اتاق مطالعه حبس کرده است. سال ها از زمانی که سر میز غذا می خورد گذشته است. من سعی می کنم غذاهایی را که دوست دارد برایش آمده کنم و هر روز آن را به اتاق مطالعه می برم. متاسفانه او توانایی خوردن چیزی جز سوپ و مایعات دیگر را ندارد.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">نمی توانم زمانی را در تاریخچه این خاندان به یاد آورم که وضعیت به وخیمی الان باشد. در نسل های گذشته، عمارت اسپنسر پیوندی میان بهترین اشخاص اروپا بود ولی حالا فقط یک ساختمان گچی است که از مردی که در انزوای واقعی به سر می برد و بقیه مقیمانش محافظت می کند.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">خانواده من از زمان پدر پدربزرگ او در خدمت خاندان اسپنسر بودند. این افت سریع موقعیت حتی در نسل قبلی هم غیر قابل تصور بود.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من روزهای جوانی ام را به یاد می آورم ولی حالا آن موقع به نظر یک عمر می آید. تقریبا 50 سال پیش پدرم سرپیشخدمت خانه بود و من در حال یادگیری وظایفم برای خوشنودی اش بودم. همیشه در عمارت کارها یا پیغام رسانی هایی بود که باعث می شد تمام مدت در حال دویدن باشم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به یاد دارم که چگونه لرد اشفورد، یکی از نجیبزادگان خانواده ای داستانی و دکتر مارکوس، یکی از هم مدرسه ای های ارباب اسپنسر،از گرمای تابستان به این عمارت پناه برده بودند. من آنها را همراهی می کردم و تمام تلاشم را می کردم تا کارهایی را که از من می خواستند را انجام دهم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شاید برای این که از همه جوان تر بودم، سر به سرم می گذاشتند و بیشتر اوقات با من مثل بقیه رفتار نمی کردند. زمانی را که لرد اشفورد برای اولین بار به من مشروب داد را به یاد دارم. در طبقه دوم غذا خوری، کنار مجسمه سنگی درون اتاق بود. هیچ وقت بوی شیرینی را که وقتی در بتری را باز کرد به مشامم رسید را از یاد نمی برم ولی حالا فقط خاطرات آن روز های گرامی برایم مانده است.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ولی حالا لرد اشفورد، دکتر مارکوس و البته پدرم مرده اند. فقط ارباب اسپنسر مانده است و می ترسم روز های زیادی برایش باقی نمانده باشد.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">وقتی ارباب اسپنسر بمیرد، علاوه بر خاندان برجسته اش، کارهایی که خانواده من برایشان انجام دادند هم از بین می رود.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ولی الان من فقط می توانم منتظر امر اجتناب ناپذیر باشم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">نمی توانم فریاهای آن افرادی که در در زیرزمین زندانی شده بودند را از ذهنم بیرون کنم، هفته قبل ویروس را به همه آنها تزریق کرد، زیر دستور ارباب اسپنسر.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آنها هر چه که باشند، دیگر انسان نیستند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من طبق دستور ارباب اسپنسر در یکسری از آزمایش ها به او کمک کردم. نمی دانم پیشخدمتی مثل من که تحصیلات مدرسه ای هم ندارد در این آزمایش ها به چه دردی می خورد ولی باید به خودم افتخار کنم که ارباب در کاری به این مهمی به من اعتماد کرده.او اصولا چیزی جز بی اعتمادی یا تحقیر برای اطرافیانش ندارد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به هر حال من نمی توانم به این کمکی کنم، بین حساسی که فکر می کنم باید داشته باشم و احساسی که دارم فاصله زیادی وجود دارد.از طرفی، خیلی خوش حالم که این شانس را دارم که به ارباب در هر راهی کمک کنم، از طرف دیگر، احساس می کنم با هر آزمایش، قسمتی از روحم را از دست می دهم. تنها راهی که با استفاده از آن قوای ذهنی ام را از دست نداده ام، وقت استراحت گرفتن است یا با سعی بر این که خود را خالی از احساسات نگه دارم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در هر موقعیتی، باید فقط کارم را انجام دهم و چیزی از ارباب نپرسم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">وظیفه و شرافت، این ها تنها چیزی هایی هستند که به دست می آورم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">برای نسل ها، خانواده من صادقانه برای خاندان اسپنسر کار کرده اند، من به وظایفم خیانت نخواهم کرد و تا آخر به ارباب اسپنسر خدمت خواهم کرد. زندگی ام را به خدمت به او اختصاص داده ام و در این راه برگشتی نیست.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الان وقت چک کردن نمونه ها و گزارش وضعیت فعلی آن به ارباب اسپنسر است.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من وظایفم را صادقانه انجام خواهم داد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من بیشتر زندگی بزرگسالی ام را در خدمت ارباب اسپنسر بودم.به تازگی، رفتار او مرموز شده است. برای مثال او تمام اقدامات احتیاطی ممکن را انجام داده تا مکانش از دنیای بیرون مخفی بماند. برای چه، نمی دانم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">روزی از من خواست مردی شاخص را پیدا کنم و او را از مکان ارباب باخبر سازم. نمی دانم چرا او این همه کار را انجام می داد تا با این فرد صحبت کند ولی شاید می خواست بداند آیا کسی می تواند پیدایش کند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مرد مورد نظر آقای آلبرت وسکر است، نامی که مدت هاست درباره اش چیزی نشنیده ام. فقط یک بار او را دیده ام و آن بیش از 10سال پیش بود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">از این که اعتراف کنم چهره اش را به یاد نمی آورم خجالت می کشم زیرا به عنوان سرپیشخدمت وظیفه من است که افراد را به یاد داشته باشم. احتمالا برای چشمانش-آن چشمان سرد و بی احساس که بقیه صورتش را زیر سایه ی برد. به هر حال، من باید تلاش می کردم این اطلاعات را به دست وسکر برسانم، بدون این که او بفهمد این خواسته خود ارباب اسپنسر است.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من یک فردی بی وجدان را می شناسم که می تواند برای قیمت مناسب این اطلاعات را پخش کند. او از آن دسته افراد است که اهمیت نمی دهد دارد با چه کسی صحبت می کند. چیزی که باعث می شود این فرد مهم باشد این است که برای یک زن جاسوس کار می کند که او با وسکر معامله های منظمی دارد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به این مرد( نامش را دقیقا به یادم رفته است، رابرت یا ریکاردو) بیشتر از آن چه که لیاقتش را داشت پرداخت کردم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">کمترین اطلاعات آشکار لازمی که خواسته ی ارباب اسپنسر را برآورده می کرد را به او دادم. من با وظیفه شناسی تمام اطلاعاتی که ارباب اسپنسر از من خواسته بود را در نامه آوردم. در این نقطه بود که وضعیت مرموز تر شد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ارباب، او مرا رها کرد، ولی نمی دانم چرا. دلیلش را از او پرسیدم-تنها دفعه ای که از او چیزی می پرسیدم- ولی او با سکوت جوابم را داد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">نمی دانم باید چه کار کنم.، با احساس از دست رفتگی پر شده ام، تمام چیزهایی که تا به حال می دانستم از بین رفته است. تمام زندگی ام را به خدمت خانواده اسپنسر اختصاص داده بودم و حالا آن کتاب به زور بسته شده است، بی هیچ دلیل مشخصی.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تنها کسانی که باقی ماندند آن نگبانان غیر قابل اعتماد و افراد زندانی شده، بودند. من واقعا به توانایی آن نگهبانان برای برآورده کردن تمام نیازهای ارباب اسپنسر شک داشتم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آیا ممکن است او بخواهد بمیرد؟ نه! او از این دسته افراد نیست. او نمی خواهد تمام کارهایش را در این موقعیت ناتمام رها کند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">حتما ارباب اسپنسر برنامه های بزرگی دارد که از قابلیت فراگیری من خارج است.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به هر حال، من فقط می توانم از خواسته های او پیروی کنم و از آنجا بروم. من تا آخر وفادار خواهم ماند، حتی اگر این کار باعث شکستن قلبم شود.</span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مدتی به نظر می آمد که ارباب اسپنسر دارد سلامتی اش را باز می یابد ولی سرنوشت آن قدر مهربان نیست و در این روز های اخیر او خود را در اتاق مطالعه حبس کرده است. سال ها از زمانی که سر میز غذا می خورد گذشته است. من سعی می کنم غذاهایی را که دوست دارد برایش آمده کنم و هر روز آن را به اتاق مطالعه می برم. متاسفانه او توانایی خوردن چیزی جز سوپ و مایعات دیگر را ندارد.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">نمی توانم زمانی را در تاریخچه این خاندان به یاد آورم که وضعیت به وخیمی الان باشد. در نسل های گذشته، عمارت اسپنسر پیوندی میان بهترین اشخاص اروپا بود ولی حالا فقط یک ساختمان گچی است که از مردی که در انزوای واقعی به سر می برد و بقیه مقیمانش محافظت می کند.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">خانواده من از زمان پدر پدربزرگ او در خدمت خاندان اسپنسر بودند. این افت سریع موقعیت حتی در نسل قبلی هم غیر قابل تصور بود.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من روزهای جوانی ام را به یاد می آورم ولی حالا آن موقع به نظر یک عمر می آید. تقریبا 50 سال پیش پدرم سرپیشخدمت خانه بود و من در حال یادگیری وظایفم برای خوشنودی اش بودم. همیشه در عمارت کارها یا پیغام رسانی هایی بود که باعث می شد تمام مدت در حال دویدن باشم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به یاد دارم که چگونه لرد اشفورد، یکی از نجیبزادگان خانواده ای داستانی و دکتر مارکوس، یکی از هم مدرسه ای های ارباب اسپنسر،از گرمای تابستان به این عمارت پناه برده بودند. من آنها را همراهی می کردم و تمام تلاشم را می کردم تا کارهایی را که از من می خواستند را انجام دهم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شاید برای این که از همه جوان تر بودم، سر به سرم می گذاشتند و بیشتر اوقات با من مثل بقیه رفتار نمی کردند. زمانی را که لرد اشفورد برای اولین بار به من مشروب داد را به یاد دارم. در طبقه دوم غذا خوری، کنار مجسمه سنگی درون اتاق بود. هیچ وقت بوی شیرینی را که وقتی در بتری را باز کرد به مشامم رسید را از یاد نمی برم ولی حالا فقط خاطرات آن روز های گرامی برایم مانده است.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ولی حالا لرد اشفورد، دکتر مارکوس و البته پدرم مرده اند. فقط ارباب اسپنسر مانده است و می ترسم روز های زیادی برایش باقی نمانده باشد.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">وقتی ارباب اسپنسر بمیرد، علاوه بر خاندان برجسته اش، کارهایی که خانواده من برایشان انجام دادند هم از بین می رود.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ولی الان من فقط می توانم منتظر امر اجتناب ناپذیر باشم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">نمی توانم فریاهای آن افرادی که در در زیرزمین زندانی شده بودند را از ذهنم بیرون کنم، هفته قبل ویروس را به همه آنها تزریق کرد، زیر دستور ارباب اسپنسر.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آنها هر چه که باشند، دیگر انسان نیستند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من طبق دستور ارباب اسپنسر در یکسری از آزمایش ها به او کمک کردم. نمی دانم پیشخدمتی مثل من که تحصیلات مدرسه ای هم ندارد در این آزمایش ها به چه دردی می خورد ولی باید به خودم افتخار کنم که ارباب در کاری به این مهمی به من اعتماد کرده.او اصولا چیزی جز بی اعتمادی یا تحقیر برای اطرافیانش ندارد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به هر حال من نمی توانم به این کمکی کنم، بین حساسی که فکر می کنم باید داشته باشم و احساسی که دارم فاصله زیادی وجود دارد.از طرفی، خیلی خوش حالم که این شانس را دارم که به ارباب در هر راهی کمک کنم، از طرف دیگر، احساس می کنم با هر آزمایش، قسمتی از روحم را از دست می دهم. تنها راهی که با استفاده از آن قوای ذهنی ام را از دست نداده ام، وقت استراحت گرفتن است یا با سعی بر این که خود را خالی از احساسات نگه دارم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در هر موقعیتی، باید فقط کارم را انجام دهم و چیزی از ارباب نپرسم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">وظیفه و شرافت، این ها تنها چیزی هایی هستند که به دست می آورم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">برای نسل ها، خانواده من صادقانه برای خاندان اسپنسر کار کرده اند، من به وظایفم خیانت نخواهم کرد و تا آخر به ارباب اسپنسر خدمت خواهم کرد. زندگی ام را به خدمت به او اختصاص داده ام و در این راه برگشتی نیست.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الان وقت چک کردن نمونه ها و گزارش وضعیت فعلی آن به ارباب اسپنسر است.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من وظایفم را صادقانه انجام خواهم داد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من بیشتر زندگی بزرگسالی ام را در خدمت ارباب اسپنسر بودم.به تازگی، رفتار او مرموز شده است. برای مثال او تمام اقدامات احتیاطی ممکن را انجام داده تا مکانش از دنیای بیرون مخفی بماند. برای چه، نمی دانم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">روزی از من خواست مردی شاخص را پیدا کنم و او را از مکان ارباب باخبر سازم. نمی دانم چرا او این همه کار را انجام می داد تا با این فرد صحبت کند ولی شاید می خواست بداند آیا کسی می تواند پیدایش کند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مرد مورد نظر آقای آلبرت وسکر است، نامی که مدت هاست درباره اش چیزی نشنیده ام. فقط یک بار او را دیده ام و آن بیش از 10سال پیش بود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">از این که اعتراف کنم چهره اش را به یاد نمی آورم خجالت می کشم زیرا به عنوان سرپیشخدمت وظیفه من است که افراد را به یاد داشته باشم. احتمالا برای چشمانش-آن چشمان سرد و بی احساس که بقیه صورتش را زیر سایه ی برد. به هر حال، من باید تلاش می کردم این اطلاعات را به دست وسکر برسانم، بدون این که او بفهمد این خواسته خود ارباب اسپنسر است.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من یک فردی بی وجدان را می شناسم که می تواند برای قیمت مناسب این اطلاعات را پخش کند. او از آن دسته افراد است که اهمیت نمی دهد دارد با چه کسی صحبت می کند. چیزی که باعث می شود این فرد مهم باشد این است که برای یک زن جاسوس کار می کند که او با وسکر معامله های منظمی دارد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به این مرد( نامش را دقیقا به یادم رفته است، رابرت یا ریکاردو) بیشتر از آن چه که لیاقتش را داشت پرداخت کردم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">کمترین اطلاعات آشکار لازمی که خواسته ی ارباب اسپنسر را برآورده می کرد را به او دادم. من با وظیفه شناسی تمام اطلاعاتی که ارباب اسپنسر از من خواسته بود را در نامه آوردم. در این نقطه بود که وضعیت مرموز تر شد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ارباب، او مرا رها کرد، ولی نمی دانم چرا. دلیلش را از او پرسیدم-تنها دفعه ای که از او چیزی می پرسیدم- ولی او با سکوت جوابم را داد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">نمی دانم باید چه کار کنم.، با احساس از دست رفتگی پر شده ام، تمام چیزهایی که تا به حال می دانستم از بین رفته است. تمام زندگی ام را به خدمت خانواده اسپنسر اختصاص داده بودم و حالا آن کتاب به زور بسته شده است، بی هیچ دلیل مشخصی.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تنها کسانی که باقی ماندند آن نگبانان غیر قابل اعتماد و افراد زندانی شده، بودند. من واقعا به توانایی آن نگهبانان برای برآورده کردن تمام نیازهای ارباب اسپنسر شک داشتم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آیا ممکن است او بخواهد بمیرد؟ نه! او از این دسته افراد نیست. او نمی خواهد تمام کارهایش را در این موقعیت ناتمام رها کند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">حتما ارباب اسپنسر برنامه های بزرگی دارد که از قابلیت فراگیری من خارج است.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به هر حال، من فقط می توانم از خواسته های او پیروی کنم و از آنجا بروم. من تا آخر وفادار خواهم ماند، حتی اگر این کار باعث شکستن قلبم شود.</span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[Angela's Diary]]></title>
			<link>https://re-fan.ir/showthread.php?tid=66</link>
			<pubDate>Fri, 27 May 2022 09:09:46 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://re-fan.ir/member.php?action=profile&uid=1">Umbrella</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://re-fan.ir/showthread.php?tid=66</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">Resident Evil: Degeneration | Angela's Diary</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ياداشت هاي روزانه آنجلا | كتابچه هديه فيلم Resident Evil: Degeneration</span><br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">صفحه اول</span></span><br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">11/8/2005</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">امروز تصاوير رو ديدم، تصاويري كه روي وب سايت TerraSave آپلود شده بود. تصويري از آزمايشات WilPharma بود. چرا ميخوان چيزهايي به اين وحشتناكي رو رواج بدن؟ چرا كسي جلوي اينكارهارو نميگيره تا قبل از اينكه از دست خارج بشه؟ بديهي هست كه اين آزمايشات فراتر از مسائل باليني هست. اگر اون چيزي كه در تصوير بود واقعيت داشته باشه هيچوقت WilPharma بخشيده نميشه! حتي از اگر اين آزمايشات قانوني باشه. طبق وب سايت TerraSave ويل فارما از طرف دادگاه بين المللي حمايت ميشه و دولت آمريكا هيچ مجازاتي براي وي در نظر نميگيره.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">عزيزم</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">متعجب ميشم اگر بخوام اهميت بيشتري به صحبت هاي پدرت بدم. وقتي كه پدر تو فكر ميكنه ويل فارما يك مشكل بود.... اما من مجبورم واقعيت رو بدونم. چرا ويل فارما چنين آزمايشاتي رو در هند انجام ميده؟ چرا اونها درباره اين مسئله سكوت كردند؟</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">15/8/2005</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">رئيس منو صدا زد تا باهام صحبت كنه. ظاهراً يكي بهش خبر داده كه من درباره ويل فارما تحقيق كردم. ميدونستم اين اتفاق ميوفته. اونها ديگه فكر خوبي روي من ندارن از زماني كه پدر تو به ويل فارما رفت و دستگير شد. اونها منو دوست ندارن، خواهر يك جنايتكار... كه الان يك افسر پليس هست. به حركات بچه گانه اونها اهميتي نميدم چون اونها فقط ميخوان حال منو بد كنن. اهميت نميدم كه بخوان با من درگير بشن. اما قضيه خيلي فرق ميكنه كه اينان قصد دارن با رئيس من درگير بشن. اونها ميدونستن اگر به تيم من ملحق بشن من علاقه اي بهشون ندارم و مخالف اين پيشرفت هستم، اما من از اينكه در تيم من هستند خوشحالم. اونها كورتيس رو ميخواستند تا بعضي از مسائل رو پاك كنند.  من حس نميكنم كه اين اشتباه بود اما عملكرد اونها اشتباه بود. تعجب نكردم كه بخاطر كارهاش دستگيرش كردند. اگر بخوام طور ديگه اي فكر كنم، شايسته اين شغل نيستم.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">صفحه دوم</span></span><br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">19/8/2005</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">پيشرفت و توسعه مسائل پزشكي كه خرج زيادي رو در برداشته. حتي زمان زيادي هم صرف شده. محققان ابتدا تحقيفاتشون رو از مواد شيميايي شروع كردند و به دنبال اون اين آزمايشات رو روي حيوانات ادامه دادند تا به يه نتيجه مطلوب برسن و داروي كاملاً امن رو براي آزمايشات باليني توليد كنن. اين كار 10 بيليون بودجه و 10 سال زمان برده.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اين سرمايه گذاري بسيار با ارزشه. البته كه در اون ضرر و ريسك هاي مالي هم وجود داره. كمترين ريسك بهتره. همه در تلاشن كه جلوي هدر رفتن وقت و هزينه رو بگيرن تا جلوي اين ريسك هارو بگيرن. اونها اين آزمايشات رو در كشورهاي بيگانه انجام ميدن چون خرج و هزينه كمتري داره. مخصوصاً آسيا. وب سايت يكي از كمپاني ها نوشت كه آسيا فقط بهينه و ارزان نيست و تعداد زيادي روي اين پروژه كار ميكنن. اين فقط در پرونده ويل-فارما نيست و در ساير كمپاني هاي دارو سازي نيز ديده شده. بسياري از كمپاني ها همين آزمايشات رو انجام دادند و حادثه هايي مثه ويل-فارما رو بوجود آوردند. اينا حسي رو بوجود ميارن كه فقط سكوت كني. وقتي كمپاني هاي ديگه هم همين آزمايشات رو انجام ميدن نميشه به تنهايي ويل-فارما رو مقصر دونست.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آيا كورتيس چيزي ميدونه؟</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ويل-فارما هنوز ساكته و مردم بي اطلاع اند و از اين موضوع حرفي نميزنند.</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">26/8/2005</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من تو مرخصي روزانه-م به واشينگتن دي.سي رفتم و يكي از دوستان قديمي منو به مسئول توسعه كمپاني داروسازي آشنا كرد. طبق چيزايي كه اون ميگفت كه احتمالش خيلي ضعيفه كه اتفاقاتي مثه ويل-فارما دوباره تكرار بشه. اون نميتونست احتمالات رو انكار كنه. در اصل اونجا يه پرونده مخفيانه (مرموز) بوده در زماني كه او تازه استخدام شده. او علاقه اي به ادامه صحبت نداشت. من ازش به شوخي پرسيدم كه شايد اين داروها كه مربوط به اون پرونده مخفي ميشده همين الان در بازار سياه و داروخانه ها موجود باشه... و او فقط لبخند تلخي زد.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ظاهراً كاركنان اين كمپاني داروسازي اغلب اوقات درباره ويل-فارما صحبت ميكنن. اين بديهي كه اگر اون حادثه رخ بده اين كمپاني هم تو خطر ميوفته. دليل ديگه اي هست كه باعث سكوت همگان شده.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بعضي از مردم به شايعه شنيدن كه ويل-فارما قرار داد مخفي با پناگون امضا كرده... به هرحال اين هنوز در حد شايعه اس و هنوز چيز زيادي در اين مورد شنيده نشده.</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">27/8/2005</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در بار كاتو توقف كردم و صاحب اونجا تعريف ميكرد كه همه چيز خراب شده... از آخرين باري كه اورو ديدم تغييري نكرده و هنوز با همون لحجه انگليسيش صحبت ميكنه! در اونجا با شخص جالبي برخورد كردم خانواده او در مكزيكو بودن و ظاهراً يكي از ثروتمندان اونجا هستند، او با غرور تعريف ميكرد كه از 132 كشور بازديد كرده. او در حال حاضر راننده يه شركت هست. من ازش پرسيدم تا حالا پدرت رو ديده و اونم گفت نه! البته كه نديده...</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">* پ.ن: اين دفترچه خاطرات براي دختر كورتيس نوشته شده به همين دليل هم در متن به كلمه "پدرت" برخورد ميكنيد.</span></span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">صفحه سوم</span></span><br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">23/8/2005</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تعدادي از مردم امروز دستگير شدن. دانشجوهاي شش دانشگاه در تظاهرات اتهام ويل-فارما حضور داشتند و تابلو هاي اعتراض در دستشون بود در حالي كه يك نوشيدني هم در دست داشتند! اين تظاهرات بيشتر شبيه به مشت زني بود.... اينجا شهر بزرگي نيست. شايد صداي دانشجوها قدرت زيادي نداشته باشه اما اتهام به ويل فارما تو اين شهر ايده خوبي نيست! ويل-فارما اينجا همه رو شگفت زده كرده اما مردم هنوز اون رو متهم نميدونن! چون اين شركتيه كه به خيلي ها در اين شهر كوچيك سود و ثروت رسونده و اميدواري داده!</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">نفوذ اقتصادي ويل-فارما روز به روز تو اين شهر بيشتر شد، مهم نيست كه چقدر Davis مشكلات شخصي داره، او در انتخابات انتخاب شده و به واشينگتون ميره. اين شهر تغييرات زيادي كرده. تقريباً همه چيز بعد از پدرت تغيير كرد/ تعجبم اينه كه پدرت الان كجا ميتونه باشه؟</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">5/9/2005</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">امروز خبرهاي از شهر شده، دوباره قرار مراسم يادبودي برگزار بشه اما اين مراسم كوچيكيه كه قبل از زمستان برگزار ميشه،‌ اما اونها هنوز شهر رو بسته نگهداشتن، شنيدم كه كنگره در حال جستجو و تحقيق در شهر هست، اما ما بازمانده ها مطمئن نيستيم كه نتيجه رو اعلام كنن. الان هفت ساله شده، زندگي تغيير كرده، اما من همه اون روز هارو به ياد ميارم، انگار همين ديروز بود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">امروز يه تلفن از يكي از دوستان قديميم داشتم، ظاهراً دوست مشتركمون بهش گفته كه من امروز در واشينگتون بودم...اون الان ايال واره، سه تا دختر داره! او به من گفت كه بايد گذشته رو قبول كنم و بايد به دنبال خوشحالي هام باشم. شايد حق با اون باشه، من هنوز گذشته رو بصورت كامل نپذيرفته م. اما چطور ميتونم بپذيرم در حاليكه واقعيت رو نميدونم؟! من نميتونم اينكارو انجام بدم، نميتونم وانمود كنم كه با اين قضايا كنار اومدم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">13/09/2005</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من مامور شدم تا به خونه تو برم...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تصميم گيري رو كنار گذاشتم، من نميتونم اينكارو انجام بدم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">امشب ميخوام رو تخت تو بخوابم اينكار باعث آرامشمه.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">صفحه چهارم</span></span><br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">17/9/2005</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بالاخره توانستم با یکی از افراد TerraSaveصحبت کنم. وقتی که کرتیس هنوز در آنجا کار می کرد، او دبیر کل بود. من هیچ وقت از او خوشم نمی آمد زیرا همیشه به گونه ای رفتار می کرد که انگار خیلی باهوش است. من فکر می کردم که او از جزییات آزمایشات کلینیکی ویل فارما در هند باخبر است ولی او مرا با یکی از جاسوس هایی که توسط پلیس هارواید فرستاده شده بود، اشتباه گرفت. او می داند برای ما، کسانی که بر ضد ویل فارما هستند، زندگی در هارواید سخت است.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">می دانست برای کسانی که تفکرات متفاوتی دارند، زندگی در این شهر محدودیت هایی دارد.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">او فکر می کرد بعد از کارهای برادرم، سازمان پلیسی با من میانه خوبی نداشت. دارم سعی می کنم با پرسیدن سوال از نجات زمین، دشمن بزرگ ویل فارما، به آنها نشان دهم که چه کار می توانم انجام دهم. نمی توانستم سوالاتی را که می خواستم بپرسم را بیان کنم، من این جا چه کار می کنم؟</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">صفحه پنجم</span></span><br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">29/9/2005</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">با اعضای گروه S.R.T بیرون رفتم. بخشی از آن برای افرادی بود که تازه به گروهمان پیوسته اند.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">گرگ هر وقت مست می کند می گوید:</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">کرتیس کمی زیاده روی کرد ولی کار درست را انجام داد.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اگر من هم مثل او کسی را که برایم مهم بود را از دست می دادم و می دانستم که ممکن است این اتفاق دوباره روی دهد، هر کاری می کردم تا جلوی آن را بگیرم، حتی اگر ممکن بود باعث دستگیری ام شود. اگر صحبت کردن با فردی که این کار را می کند تنها راه حل باشد، این کار را هم انجام می دادم.همانند او. برای کسانی که در این شهر زندگی می کنند کرتیس فقط یک فرد الکلی است که با هر کسی که از او خوشش نمی آید، می جنگد ولی من او را به عنوان یک پزشک محترم به یاد می آورم. این موضوع خوبی برای صحبت پیش افراد تازه کار نبود پس من ادامه ندادم. ولی دانستن این که کس دیگری هم او را باور داشت، احساس خوبی به من می داد.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">7/10/2005</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شخصی از TerraSaveبه من زنگ زد. او گفت که کرتیس را دیده است. او فقط از کنارش رد شده بود ولی او مطمئن بود که او کرتیس است. او، کرتیس را در حال وارد شدن به هتل ساوی شیکاگو دیده بود. در آخر من سرش داد زدم که او جز این جا به جای دیگری نمی رود.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">9/10/2005</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اسم کرتیس در لیست میهمانان هتل نبود. عکس او را به یک خدمتکار نشان دادم او گفت که یک شبیه این در اتاق 1438 می ماند.من به میز پذیرش برگشتم، نشانی کسی که در آن اتاق می ماند، واقع در خیابان لوییس بود ولی وقتی به آن خیابان رفتم همچون محلی وجود نداشت. نمی دانم دنبال چه چیزی می گردم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">صفحه ششم</span></span><br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">23/10/2005</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من از دوستت یک نامه دریافت کردم. آن مرد جوانی را که نامش فرست بود را یادت می آید؟ او این نامه را برای این نوشته بود که به طور اتفاقی در اخبار درباره ویل فارما شنیده بود و آن او را به یاد تو انداخت. او گفت یک سال بعد از این که تو شهر را ترک کردی به شیکاگو رفت. متاسفانه من او را نمی شناسم.او گفت که می خواهد پزشک شود. مثل پدرت.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">او و دوستانش می خواهند در آخر سال به این شهر بیایند. دارم با دوباره و دوباره خواندن این نامه سعی می کنم همه چیز را فراموش کنم. دارم به آن قسمتی از تو که نمی شناسم فکر می کنم زیرا باعث می شود برای مدت کوتاهی شاد شوم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شب به خیر.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">1/11/2005</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">دیوید امروز به دیدن رییس رفت.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">نمی دانم دقیقا چه کار داشت ولی با عصبانیت وارد دفتر شد. حدس می زنم احتمالا می خواهد که ما از ساختمان های ویل فارما و ساکنانش بهتر مراقبت کنیم. یا چیزی مانند این.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">از وقتی که آزمایشات کلینیکی یکی از سه شبکه بزرگ اعلام شده است، شهر آرامی خود را از دست داده. طبق شایعاتی TerraSave قرار است به زودی یک تظاهرات راه بیندازد.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">7/11/2005</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ما پشت سر هم جلسه داشتیم. TerraSave می خواهد قبل از همایش ملی پزشکی که تا آن موقع یک هفته مانده است، تظاهراتی تشکیل دهد.رییس در این باره خیلی نگران است. بعضی از مردم شهر هنوز ساکتند. انگار برایشان اهمیتی ندارد. هر چه قدر هم که رسانه ها آن را بزرگ نشان می دهند، مردم را ناراحت نمی کند. تنها کاری که انجام می دهند خاموش کردن اخبار است. با تشکر از آنها امروز هم کارم به عنوان یک پلیس بدون هیچ فاجعه ای تمام شد.<br />
<br />
</span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">Resident Evil: Degeneration | Angela's Diary</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ياداشت هاي روزانه آنجلا | كتابچه هديه فيلم Resident Evil: Degeneration</span><br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">صفحه اول</span></span><br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">11/8/2005</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">امروز تصاوير رو ديدم، تصاويري كه روي وب سايت TerraSave آپلود شده بود. تصويري از آزمايشات WilPharma بود. چرا ميخوان چيزهايي به اين وحشتناكي رو رواج بدن؟ چرا كسي جلوي اينكارهارو نميگيره تا قبل از اينكه از دست خارج بشه؟ بديهي هست كه اين آزمايشات فراتر از مسائل باليني هست. اگر اون چيزي كه در تصوير بود واقعيت داشته باشه هيچوقت WilPharma بخشيده نميشه! حتي از اگر اين آزمايشات قانوني باشه. طبق وب سايت TerraSave ويل فارما از طرف دادگاه بين المللي حمايت ميشه و دولت آمريكا هيچ مجازاتي براي وي در نظر نميگيره.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">عزيزم</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">متعجب ميشم اگر بخوام اهميت بيشتري به صحبت هاي پدرت بدم. وقتي كه پدر تو فكر ميكنه ويل فارما يك مشكل بود.... اما من مجبورم واقعيت رو بدونم. چرا ويل فارما چنين آزمايشاتي رو در هند انجام ميده؟ چرا اونها درباره اين مسئله سكوت كردند؟</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">15/8/2005</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">رئيس منو صدا زد تا باهام صحبت كنه. ظاهراً يكي بهش خبر داده كه من درباره ويل فارما تحقيق كردم. ميدونستم اين اتفاق ميوفته. اونها ديگه فكر خوبي روي من ندارن از زماني كه پدر تو به ويل فارما رفت و دستگير شد. اونها منو دوست ندارن، خواهر يك جنايتكار... كه الان يك افسر پليس هست. به حركات بچه گانه اونها اهميتي نميدم چون اونها فقط ميخوان حال منو بد كنن. اهميت نميدم كه بخوان با من درگير بشن. اما قضيه خيلي فرق ميكنه كه اينان قصد دارن با رئيس من درگير بشن. اونها ميدونستن اگر به تيم من ملحق بشن من علاقه اي بهشون ندارم و مخالف اين پيشرفت هستم، اما من از اينكه در تيم من هستند خوشحالم. اونها كورتيس رو ميخواستند تا بعضي از مسائل رو پاك كنند.  من حس نميكنم كه اين اشتباه بود اما عملكرد اونها اشتباه بود. تعجب نكردم كه بخاطر كارهاش دستگيرش كردند. اگر بخوام طور ديگه اي فكر كنم، شايسته اين شغل نيستم.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">صفحه دوم</span></span><br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">19/8/2005</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">پيشرفت و توسعه مسائل پزشكي كه خرج زيادي رو در برداشته. حتي زمان زيادي هم صرف شده. محققان ابتدا تحقيفاتشون رو از مواد شيميايي شروع كردند و به دنبال اون اين آزمايشات رو روي حيوانات ادامه دادند تا به يه نتيجه مطلوب برسن و داروي كاملاً امن رو براي آزمايشات باليني توليد كنن. اين كار 10 بيليون بودجه و 10 سال زمان برده.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اين