<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
	<channel>
		<title><![CDATA[انجمن تخصصی رزیدنت اویل - مقالات رزیدنت اویل]]></title>
		<link>https://re-fan.ir/</link>
		<description><![CDATA[انجمن تخصصی رزیدنت اویل - https://re-fan.ir]]></description>
		<pubDate>Sun, 06 Sep 2026 23:00:21 +0000</pubDate>
		<generator>MyBB</generator>
		<item>
			<title><![CDATA[خانه بیکر ها : جهنمی روی زمین یا کشتارگاه]]></title>
			<link>https://re-fan.ir/showthread.php?tid=307</link>
			<pubDate>Fri, 22 Sep 2023 10:57:52 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://re-fan.ir/member.php?action=profile&uid=61">MATRIX</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://re-fan.ir/showthread.php?tid=307</guid>
			<description><![CDATA[سلام خدمت دوستان عزیز و کاربران سایت !<br />
<br />
امروز قرار است بازی رزیدنت ایول 7 را از دید ایتن وینترز بررسی و تفسیر کنیم!<br />
<br />
<div align="center">
<span style="text-decoration: underline;" class="mycode_u"><span style="font-style: italic;" class="mycode_i"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">WELCOME TO THE FAMILY SON </span></span></span></div>
<div align="right">
ایتن وینترز، بی تجربه، مهندس سیستم، بازمانده، ناقل پنهان، گول زننده مرگ، پدر، همسر، تازه کار، فداکار<br />
<br />
این ها کلماتی هستند که ایتن را می توان با آنها توصیف کرد اما چطور شد که یک مرد بیچاره سر از یک جهنم در آورد.<br />
ازدواج شاید مهم ترین دلیل بدبختی ایتن و باز شدن پای او به دنیای بیوتروریسم بوده اما از نگاه آن خانه بیکر ها کجا بود ؟ مکانی برای شروع ؟ مکانی برای پایان و یا شاید فقط یه مکان برای افشای حقیقت؟!</div>
<br />
ایتن پس از ورود به خانه بیکر ها و پیدا کردن میا وحشت را تا مغز استخوان خودش حس می کند! اما نمی تواند برگردد نه تا وقتی جواب سوالاتش را نگیرد و از آن جهنم مانند فرشته ای سوخته رها نشود.ایتن تنها انسانی بود که اولین به او نیاز داشت تا نقش پدرش را بازی کند ولی ایتن آمادگی خیلی چیز ها را نداشت و پس از شکست میا برای بار اول توسط جک بیکر با ضربه پا به صورت کشته و به مولد آلوده می شود. بعد از بیدار شدن و بدون اطلاع از مردن و دوباره زنده شدن خود را سر میز شام خانواده مملو از اعضای بدن انسان ها پیدا می کند. چرا؟ چرا ؟ پای من به این جهنم باز شد ؟ <br />
شاید این اولین جملاتی باشند که همه به زبان می آوردیم ولی ایتن نه ! او فقط دنبال جواب و رهایی بود.<br />
قطع دست و پا، استرس و افزایش هورمون های خشم و ترس، همه و همه یک مهندس را تبدیل به یک مبارز برخاسته از دل شرارت و شیطان صفتی کرده بود.<br />
<br />
این موارد چیز هایی هستند که خیلی کم و با احتمال 0.1 درصد می توانی در یک روز لعنتی تجربه کنی.<br />
<br />
فرار از آن خانه مانند فرار از اتحاد جماهیر شوروی با یک اسلحه نبود! فرار از آنجا مثل فرار از یک پازل سخت مانند فیلم های اره بود. هوش، مغز و عضلات همه در کنار هم می توانستند راه فرار تو از این خانه باشند. <br />
ضعف و سستی عضلات را به وضوح خود پلیر می توانست بعد از یک تعقیب و گریز حسابی حس کند و پس از یه مدت آرام بشود ولی در این خانه این گونه نبود.<br />
کشتار گاهی بود که شیطان در قالب بچه ای معصوم در آن جولان می داد و کمر به قتل بسیاری با شعار نیازمند یک خانواده بسته بود. <br />
در این بازی ایتن نقش دانته را بازی می کرد. شاعری که برای نجات عشقش به جهنم رفت و با کمک زویی همانند ورجیل از آنجا بازگشت. دوزخ دانته تبدیل به دوزخ وینترز شده بود. دوزخی که شیطان آن اولین، سگ جهنمی آن لوکاس، قاتل سلطنتی آنجا جک بیکر و عنکبوت زهر آلود آن مارگارت بود. <br />
<br />
اما ایتن جان به سلامت برد، خانه شیطان بدون ارباب شده بود اما همیشه زیر دستانی هستند که بخواهند خانه را اداره کنند .<br />
<br />
نظر شما درباره سایت و فعالیت های آن چیست؟]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[سلام خدمت دوستان عزیز و کاربران سایت !<br />
<br />
امروز قرار است بازی رزیدنت ایول 7 را از دید ایتن وینترز بررسی و تفسیر کنیم!<br />
<br />
<div align="center">
<span style="text-decoration: underline;" class="mycode_u"><span style="font-style: italic;" class="mycode_i"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">WELCOME TO THE FAMILY SON </span></span></span></div>
<div align="right">
ایتن وینترز، بی تجربه، مهندس سیستم، بازمانده، ناقل پنهان، گول زننده مرگ، پدر، همسر، تازه کار، فداکار<br />
<br />
این ها کلماتی هستند که ایتن را می توان با آنها توصیف کرد اما چطور شد که یک مرد بیچاره سر از یک جهنم در آورد.<br />
ازدواج شاید مهم ترین دلیل بدبختی ایتن و باز شدن پای او به دنیای بیوتروریسم بوده اما از نگاه آن خانه بیکر ها کجا بود ؟ مکانی برای شروع ؟ مکانی برای پایان و یا شاید فقط یه مکان برای افشای حقیقت؟!</div>
<br />
ایتن پس از ورود به خانه بیکر ها و پیدا کردن میا وحشت را تا مغز استخوان خودش حس می کند! اما نمی تواند برگردد نه تا وقتی جواب سوالاتش را نگیرد و از آن جهنم مانند فرشته ای سوخته رها نشود.ایتن تنها انسانی بود که اولین به او نیاز داشت تا نقش پدرش را بازی کند ولی ایتن آمادگی خیلی چیز ها را نداشت و پس از شکست میا برای بار اول توسط جک بیکر با ضربه پا به صورت کشته و به مولد آلوده می شود. بعد از بیدار شدن و بدون اطلاع از مردن و دوباره زنده شدن خود را سر میز شام خانواده مملو از اعضای بدن انسان ها پیدا می کند. چرا؟ چرا ؟ پای من به این جهنم باز شد ؟ <br />
شاید این اولین جملاتی باشند که همه به زبان می آوردیم ولی ایتن نه ! او فقط دنبال جواب و رهایی بود.<br />
قطع دست و پا، استرس و افزایش هورمون های خشم و ترس، همه و همه یک مهندس را تبدیل به یک مبارز برخاسته از دل شرارت و شیطان صفتی کرده بود.<br />
<br />
این موارد چیز هایی هستند که خیلی کم و با احتمال 0.1 درصد می توانی در یک روز لعنتی تجربه کنی.<br />
<br />
فرار از آن خانه مانند فرار از اتحاد جماهیر شوروی با یک اسلحه نبود! فرار از آنجا مثل فرار از یک پازل سخت مانند فیلم های اره بود. هوش، مغز و عضلات همه در کنار هم می توانستند راه فرار تو از این خانه باشند. <br />
ضعف و سستی عضلات را به وضوح خود پلیر می توانست بعد از یک تعقیب و گریز حسابی حس کند و پس از یه مدت آرام بشود ولی در این خانه این گونه نبود.<br />
کشتار گاهی بود که شیطان در قالب بچه ای معصوم در آن جولان می داد و کمر به قتل بسیاری با شعار نیازمند یک خانواده بسته بود. <br />
در این بازی ایتن نقش دانته را بازی می کرد. شاعری که برای نجات عشقش به جهنم رفت و با کمک زویی همانند ورجیل از آنجا بازگشت. دوزخ دانته تبدیل به دوزخ وینترز شده بود. دوزخی که شیطان آن اولین، سگ جهنمی آن لوکاس، قاتل سلطنتی آنجا جک بیکر و عنکبوت زهر آلود آن مارگارت بود. <br />
<br />
اما ایتن جان به سلامت برد، خانه شیطان بدون ارباب شده بود اما همیشه زیر دستانی هستند که بخواهند خانه را اداره کنند .<br />
<br />
نظر شما درباره سایت و فعالیت های آن چیست؟]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[رزیدنت ایول و روانشناسی : لیان اسکات کندی]]></title>
			<link>https://re-fan.ir/showthread.php?tid=306</link>
			<pubDate>Fri, 22 Sep 2023 10:21:21 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://re-fan.ir/member.php?action=profile&uid=61">MATRIX</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://re-fan.ir/showthread.php?tid=306</guid>
			<description><![CDATA[سلامی مجدد خدمت دوستان و همراهان سایت !<br />
<br />
امروز قصد داریم شخصیت لیان اسکات کندی را مورد بررسی قرار دهیم و به عمق این شخصیت سقوط کنیم.<br />
<br />
لیان اسکات کندی. پلیسی تازه کار در گذشته و ماموری حرفه ای در زمان حال! با این توصیفات چه چیزی از او میدانیم ؟<br />
<br />
در سال 1998، شایعاتی مبنی بر وجود داشتن یک گروه مذهبی شیطان پرست و آدم خوار در اطراف کوه های آرکلی به گوش همگان رسیده بود، لیان اسکات کندی از جمله افرادی بود که به همین دلیل به آکادمی پلیس پیوسته بود و در خیالات خودش تصور می کرد پسش از ورود به شهر و عضو شدن در اداره پلیس می تواند این معما را حل کند، اما امان از نادانی که سنگ در چاهی بی اندازد و صد عاقل نتوانند آن را بیرون بیاورند! با شیوع ویروس تی در آب شهر به وسیله موش ها، رویای لیان برای تبدیل شدن به یک نیروی پلیس و حل کردن بسیاری از معما ها یک شبه به باد فنا رفت. در آن شب در راکون سیتی اتفاقات زیادی برای لیان رقم خورد، از آشنایی با کلر ردفیلد و ایدا وانگ تا گلوله خوردن توسط یک دانشمند و تعقیب شدن توسط یک تایرنت بگیر تا چیز های دیگر که همه ی آنها لیانی که امروز می شناسیم را ساخت!<br />
<br />
لیان برخلاف ظاهر سرد و خونسرد خود گویا دارد غم بزرگی را پنهان می کند و یا سرشار از عقده هایی از دوران کودکی و کمبود هایی عاطفی است که به ندرت و فقط در شرایطی خاص آنها را به نمایش می گذارد و یا بعضی اوقات با شوخی هایی تاریک و کمی خنده دار مقداری از خشم و مسائل روانی خود را خالی می کند. <br />
<br />
نمونه هایی از این شوخی ها را می توان در مکالمه ی لیان و سالازار پس از شکست یکی از گارد های اون و یا رد درخواست سالازار مبنی بر تحویل اشلی می توان دید. <br />
برخلاف ظاهر بسیار جدی او، می توان نشانه هایی از همزاد پنداری و توجه احساسی به افراد در برخی از واکنش های او مشاهده کرد مانند زمانی که به اشلی در ریمیک نسخه چهارم دلداری می دهد و یا ناراحتی و غم او بخاطر مرگ لوئیس سرا و یا افرادش در انیمیشن وندتا.<br />
<br />
این واکنش های او می تواند نشان دهنده رابطه سرد او با خانواده اش و یا تجربه برخی تراژدی های تلخ در دوران کودکی او نیز باشد. برخلاف تصور عموم طرفداران که فکر می کنند لیان فقط از نظر عاطفی علاقه مند به ایدا وانگ  هست باید بگویم سخت در اشتباه هستند و لیان قبل از حوادث شهر راکون با فردی در رابطه بوده و پس از جدایی از او به مشروبات و نوشیدنی های الکلی رو می آورد. پس می توان نتیجه گرفت که او فقط وابسته به یک فرد خاص نیست ولی میزان وابستگی آن با توجه میزان توجه افراد متغیر است! مثال ایدا وانگ کم ترین توجه ولی حیاتی ترین توجه به او را دارد، لیان وابستگی بسیار زیادی به او دارد اما کلر و یا اشلی که بیشترین توجه را دارند وابستگی کم تری به آنها دارد.<br />
<br />
یکی دیگر از خصوصیات رفتاری لیان، تک رو بودن وی است که برخلاف کریس و یا کلر او به صورت انفرادی کار می کند و یا در شرایط بسیاری بحرانی یک هم تیمی انتخاب می کند. نمونه اش در ریمیک رزیدنت ایول 4 که با لوئیس برای مدت کوتاهی تیم می شود و یا در رزیدنت ایول 6 که با هلنا فقط برای انتقام گیری و تبرئه خودش تیم می شود و یا در رزیدنت ایول 2 و دارکساید کرونیکلز که با کراوزر و ایدا تیم می شود و آن هم فقط در شرایط بحرانی و خاص. اما این انفرادی کار کردن او موجب اسیب ندیدن خودش و همراهان خود چه از لحاظ روحی و چه از لحاظ فیزیکی می شود. <br />
<br />
می توان این کار ها را بخشی از نکات مثبت این شخصیت دانست و از نکات منفی، چرا که کار تیمی روند کاموریت را سریع ولی کار انفرادی کنترل کلی ماموریت و شرایط را فراهم می سازد <br />
<br />
<br />
نظر شما درباره لیان چیست ؟؟؟]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[سلامی مجدد خدمت دوستان و همراهان سایت !<br />
<br />
امروز قصد داریم شخصیت لیان اسکات کندی را مورد بررسی قرار دهیم و به عمق این شخصیت سقوط کنیم.<br />
<br />
لیان اسکات کندی. پلیسی تازه کار در گذشته و ماموری حرفه ای در زمان حال! با این توصیفات چه چیزی از او میدانیم ؟<br />
<br />
در سال 1998، شایعاتی مبنی بر وجود داشتن یک گروه مذهبی شیطان پرست و آدم خوار در اطراف کوه های آرکلی به گوش همگان رسیده بود، لیان اسکات کندی از جمله افرادی بود که به همین دلیل به آکادمی پلیس پیوسته بود و در خیالات خودش تصور می کرد پسش از ورود به شهر و عضو شدن در اداره پلیس می تواند این معما را حل کند، اما امان از نادانی که سنگ در چاهی بی اندازد و صد عاقل نتوانند آن را بیرون بیاورند! با شیوع ویروس تی در آب شهر به وسیله موش ها، رویای لیان برای تبدیل شدن به یک نیروی پلیس و حل کردن بسیاری از معما ها یک شبه به باد فنا رفت. در آن شب در راکون سیتی اتفاقات زیادی برای لیان رقم خورد، از آشنایی با کلر ردفیلد و ایدا وانگ تا گلوله خوردن توسط یک دانشمند و تعقیب شدن توسط یک تایرنت بگیر تا چیز های دیگر که همه ی آنها لیانی که امروز می شناسیم را ساخت!<br />
<br />
لیان برخلاف ظاهر سرد و خونسرد خود گویا دارد غم بزرگی را پنهان می کند و یا سرشار از عقده هایی از دوران کودکی و کمبود هایی عاطفی است که به ندرت و فقط در شرایطی خاص آنها را به نمایش می گذارد و یا بعضی اوقات با شوخی هایی تاریک و کمی خنده دار مقداری از خشم و مسائل روانی خود را خالی می کند. <br />
<br />
نمونه هایی از این شوخی ها را می توان در مکالمه ی لیان و سالازار پس از شکست یکی از گارد های اون و یا رد درخواست سالازار مبنی بر تحویل اشلی می توان دید. <br />
برخلاف ظاهر بسیار جدی او، می توان نشانه هایی از همزاد پنداری و توجه احساسی به افراد در برخی از واکنش های او مشاهده کرد مانند زمانی که به اشلی در ریمیک نسخه چهارم دلداری می دهد و یا ناراحتی و غم او بخاطر مرگ لوئیس سرا و یا افرادش در انیمیشن وندتا.<br />
<br />
این واکنش های او می تواند نشان دهنده رابطه سرد او با خانواده اش و یا تجربه برخی تراژدی های تلخ در دوران کودکی او نیز باشد. برخلاف تصور عموم طرفداران که فکر می کنند لیان فقط از نظر عاطفی علاقه مند به ایدا وانگ  هست باید بگویم سخت در اشتباه هستند و لیان قبل از حوادث شهر راکون با فردی در رابطه بوده و پس از جدایی از او به مشروبات و نوشیدنی های الکلی رو می آورد. پس می توان نتیجه گرفت که او فقط وابسته به یک فرد خاص نیست ولی میزان وابستگی آن با توجه میزان توجه افراد متغیر است! مثال ایدا وانگ کم ترین توجه ولی حیاتی ترین توجه به او را دارد، لیان وابستگی بسیار زیادی به او دارد اما کلر و یا اشلی که بیشترین توجه را دارند وابستگی کم تری به آنها دارد.<br />
<br />
یکی دیگر از خصوصیات رفتاری لیان، تک رو بودن وی است که برخلاف کریس و یا کلر او به صورت انفرادی کار می کند و یا در شرایط بسیاری بحرانی یک هم تیمی انتخاب می کند. نمونه اش در ریمیک رزیدنت ایول 4 که با لوئیس برای مدت کوتاهی تیم می شود و یا در رزیدنت ایول 6 که با هلنا فقط برای انتقام گیری و تبرئه خودش تیم می شود و یا در رزیدنت ایول 2 و دارکساید کرونیکلز که با کراوزر و ایدا تیم می شود و آن هم فقط در شرایط بحرانی و خاص. اما این انفرادی کار کردن او موجب اسیب ندیدن خودش و همراهان خود چه از لحاظ روحی و چه از لحاظ فیزیکی می شود. <br />
<br />
می توان این کار ها را بخشی از نکات مثبت این شخصیت دانست و از نکات منفی، چرا که کار تیمی روند کاموریت را سریع ولی کار انفرادی کنترل کلی ماموریت و شرایط را فراهم می سازد <br />
<br />
<br />
نظر شما درباره لیان چیست ؟؟؟]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[از یاد رفتگان : هانک کجاست ؟]]></title>
			<link>https://re-fan.ir/showthread.php?tid=304</link>
			<pubDate>Fri, 22 Sep 2023 00:16:59 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://re-fan.ir/member.php?action=profile&uid=61">MATRIX</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://re-fan.ir/showthread.php?tid=304</guid>
			<description><![CDATA[سلام به دوستان عزیز و خوانندگان محترم !<br />
از بین تمامی شخصیت های رزیدنت ایول به غیر از چند نفر تمامی شخصیت ها دارای پیشینه ای معلوم هستند اما از بین اون افراد هانک همیشه مورد توجه من بوده. این مزدور ماسک دار کیه و چرا همیشه از ماموریت هایی که قبول کرده موفق بیرون میاد؟<br />
هانک در اسل 1996 (1375 ه.ش ) از جزیره راکفورد با بالا ترین نمرات قبولی بیرون میاد و ماموریت های خودش رو به عنوان یه مامور مرگ برای آمبرلا شروع می کنه. بزرگترین ماموریت او مربوط به 31 سپتامبر 1998( 8 مهر ماه 1377) میشه.<br />
<span style="font-style: italic;" class="mycode_i">عملیات راکون </span><br />
<br />
<span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"> </span>هانک پس از ورود به شهر راکون و آزمایشگاه NEST 1 و دریافت ویروس جی پس از ترور ویلیام برکین از اونجا فرار می کنه. تمامی افراد هانک توسط جی کشته میشن اما هانک جان به سلامت می بره.<br />
پس از نابودی آمبرلا هانک تبدیل به یه مزدور خصوصی میشه که حتی سبک مبارزه خودش در نبرد تن به تن را اختراع می کنه.<br />
<br />
چیز زیادی از سر انجام هانک در اختیار کاربران قرار نگرفته.<br />
صورت هانک تنها چند بار در معرض نمایش قرار گرفته ! بار اول در بازی رزیدنت ایول آمبرلا کرونیکلز و بعد در رزیدنت ایول اوت بریک و در آخر در رزیدنت ایول 3 در بخش اکسترا <br />
<br />
<span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">نکات جالب:</span><br />
<br />
<br />
<ol type="1" class="mycode_list"><li>هانک مخفف عبارت human unite never kill است که به معنای واحد انسانی که هرگز نمیمیرد است.<br />
</li>
<li>بر اساس این عبارت می توان نتیجه گرفت هانک یه ایده و لقب است نه یه فرد خاص.<br />
</li>
<li>در درام صوتی رزیدنت ایول 2 به این موضوع که ایدا با هانک درگیر شده اشاره میشه <br />
</li>
<li>هانک دارای القاب زیادی نظیر آقای مرگ، اخرین نفر زنده و دروگر شوم است <br />
</li>
<li>برخلاف باقی شخصیت ها که لباس های تنگ و بدن نما می پوشند لباس هانک بیشتر مناسب محیط هایی است که در آنها خطر زیست محیطی صورت می گیرد <br />
</li>
</ol>
<br />
نظر شما درباره این شخصیت چیست؟]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[سلام به دوستان عزیز و خوانندگان محترم !<br />
از بین تمامی شخصیت های رزیدنت ایول به غیر از چند نفر تمامی شخصیت ها دارای پیشینه ای معلوم هستند اما از بین اون افراد هانک همیشه مورد توجه من بوده. این مزدور ماسک دار کیه و چرا همیشه از ماموریت هایی که قبول کرده موفق بیرون میاد؟<br />
هانک در اسل 1996 (1375 ه.ش ) از جزیره راکفورد با بالا ترین نمرات قبولی بیرون میاد و ماموریت های خودش رو به عنوان یه مامور مرگ برای آمبرلا شروع می کنه. بزرگترین ماموریت او مربوط به 31 سپتامبر 1998( 8 مهر ماه 1377) میشه.<br />
<span style="font-style: italic;" class="mycode_i">عملیات راکون </span><br />
<br />
<span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"> </span>هانک پس از ورود به شهر راکون و آزمایشگاه NEST 1 و دریافت ویروس جی پس از ترور ویلیام برکین از اونجا فرار می کنه. تمامی افراد هانک توسط جی کشته میشن اما هانک جان به سلامت می بره.<br />
پس از نابودی آمبرلا هانک تبدیل به یه مزدور خصوصی میشه که حتی سبک مبارزه خودش در نبرد تن به تن را اختراع می کنه.<br />
<br />
چیز زیادی از سر انجام هانک در اختیار کاربران قرار نگرفته.<br />
صورت هانک تنها چند بار در معرض نمایش قرار گرفته ! بار اول در بازی رزیدنت ایول آمبرلا کرونیکلز و بعد در رزیدنت ایول اوت بریک و در آخر در رزیدنت ایول 3 در بخش اکسترا <br />
<br />
<span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">نکات جالب:</span><br />
<br />
<br />
<ol type="1" class="mycode_list"><li>هانک مخفف عبارت human unite never kill است که به معنای واحد انسانی که هرگز نمیمیرد است.<br />
</li>
<li>بر اساس این عبارت می توان نتیجه گرفت هانک یه ایده و لقب است نه یه فرد خاص.<br />
</li>
<li>در درام صوتی رزیدنت ایول 2 به این موضوع که ایدا با هانک درگیر شده اشاره میشه <br />
</li>
<li>هانک دارای القاب زیادی نظیر آقای مرگ، اخرین نفر زنده و دروگر شوم است <br />
</li>
<li>برخلاف باقی شخصیت ها که لباس های تنگ و بدن نما می پوشند لباس هانک بیشتر مناسب محیط هایی است که در آنها خطر زیست محیطی صورت می گیرد <br />
</li>
</ol>
<br />
نظر شما درباره این شخصیت چیست؟]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[Weskers Report؛ گزارش آلبرت وسكر (فارسي)]]></title>
			<link>https://re-fan.ir/showthread.php?tid=53</link>
			<pubDate>Mon, 16 May 2022 20:35:48 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://re-fan.ir/member.php?action=profile&uid=1">Umbrella</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://re-fan.ir/showthread.php?tid=53</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اسم من آلبرت وسکره. من آرزو داشتم تا یک محقق ارشد در شرکت Umbrella بشم.شرکت فعال در بخش داروسازی که که بطور مخفیانه ای دست به ساخت Bio Organic Weapons میزد که بهتره به خاطر طولانی بودنش بهش B.O.W بگیم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در آن زمان که که من مسئول توسعه ی پرورشگاه ها که در RaccoonCity قرار داشت , بودم با یک محقق با استعدادی که تصمیم گرفته بود راه متفاوتی انتخاب کند آشنا شدم. اسم این محقق William Birkin بود.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در این زمان من به S.T.A.R.S نقل مکان کردم. S.T.A.R.S نیروهای ویژه ی نظامی در اداره ی پلیس RaccoonCity بودن. به خاطر کنترل بحرانی که ممکن بود از گسترش غیرقانونی ساخت B.O.W ایجاد شود , بسیاری ازکارمندان شرکت آمبرلا در اداره ی پلیس مشغول کار بودن.[نفوذی]</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من رییس گروه S.T.A.R.S شدم و تمامی توان و هوشم رو برای Umbrella به کار انداختم و همان طور که به خدمتم در Umbrella ادامه میدادم , نقشه های خودم رو طراحی میکردم و منتظر فرصت مناسبی بودم تا اونها رو عملی کنم. اما در نهایت فرصت از دست رقت.</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">قتل های غیر مترقبه ای که در جنگلی که نزدیک عمارت بود , شروع کننده ی همه ی اینها بود. عمارت در واقع آزمایشگاه مخفی B.O.W Umbrella بود و مشخص بود که علت قتلها هم گسترش T-Virus بود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در ابتدا از طرف Umbrella به من دستور رسید که به طور مخفیانه ای گروه S.T.A.R.S رو زیر نظر داشته باشم که خارج از موضوع بود.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">با تشدید آشفتگی میان مردم , S.T.A.R.S چاره ای جز اینکه خودش وارد عمل بشه رو نداشت. این همان موقعی بود که از طرف Umbrella دستور جدیدی به من رسید.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">همین موقع دستور جدیدی از طرف Umbrella به من رسید. S.T.A.R.S رو به عمارت بکشون و از دست اونها خلاصمون کن بعدا هم وضعیت درگیری اونها با B.O.W رو به ستاد گزارش بده که اینها میتونه در تحلیل اطلاعات لازم باشه. این اطلاعات به Umbrella این اجازه رو میده که بتونه یک توصیف روشن و جامعی از توانایی های B.O.W داشته باشه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">از میان دو تیم گروه S.T.A.R.S من اول با تیم براوو وارد عمل شدم. همون طور که انتظار داشتم سران بالارتبه ی S.T.A.R.S هر آنچه که داشتن دادن و یک نمونه ی اطلاعاتی به درد بخور شدن. در ادامه من برای تیم آلفا آماده شدم تا اعضای گم شده ی تیم براوو رو پیدا کنم و نجات بدهم. اعضای تیم آلفا هم ارزش هاشون رو ثابت کردن و همان طور که حدس میزدم خیلی از اونها هم مردند.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">از کل اعضای 11 نفره ی S.T.A.R.S تنها 5 نفر نفر زنده مونده بودن. از میان تیم آلفا Chris Redfield, Jill Valentine, و Barry Burton و از تیم براوو Rebecca Chambers و Enrico Marini .</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الان همون موقعی بود که من نقشه هام رو عملی کنم. در خلال کارهای بی نقصی که انجام میدادم , تونستم B.O.W اصلی Umbrella یعنی Tyrant رو در اختیار داشته باشم و به شرکتی که رقیب Umbrella بود ملحق شدم. برای اینکه من یه شرکت رقیب وارد بشم به اطلاعات Tyrant احتیاج داشتم. اعضای باقی مانده ی S.T.A.R.S یک طعمه ی کامل بودند. من تصمیم گرفتم تا یکی از اونها رو به عنوان نفوذی انتخاب کنم و از طریق اون بقیه ی اعضا رو به سمت Tyrant بکشم. اون شخص Barry بود. Barry که بسیار مورد اعتماد و درستکار بود اما دلبستگی به خانواده اش مهم تر از اینها بود. با گرفتن خانواده اش میشد به راحتی اونو تحت کنترل در آورد.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تنها محاسبه ی نادرست من هوش بالای Chrise و Jill بود. اما Barry نقش خائن رو بازی کرد و نقشه آنگونه که برنامه ریزی شده بود پیش میرفت. اما به طور غیر منتظره ای سرنوشت تغییر کرد</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من باید انریکو رو از بین میبردم چون به پشت پرده ی این کارها پی برده بود.من از طریق بری به اون رسیدم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بعد از اینکه از شر مزاحم راحت شدم در اتاق Tyrant منتظر نمونه های انسانی بودم که بری قرار بود واسم بیاره. واسه همین ویروسی که از برکین گرفته بودم رو به خودم تزریق کردم. اگه کاری میکردم که Umbrella فکر کنه که مرده ام باعث میشد که در نهایت راحتی به شرکت رقیب ملخق بشم ویروس اثرات عمیقی داشت که باعث میشد دمای بدن من تا حد مرگ پایین بیاد ولی بعد از مدتی منو به زندگی برمیگردوند اما این دفعه با قدرت مافوق انسانی.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به خاطر همین من Tyrant وخشت انگیز رو آزاد کردم و بهش اجازه دادم تا به من حمله کنه. در تمام مدتی که بی هوش بودم مطمئن بودم که تمام نقشه ها به پیروزی منجر خواهد شد. حتی نمیتونستم تصورش رو بکنم که S.T.A.R.S بتونه اون موجود اهریمنی رو از بین ببره.. من Tyrant رو از دست دادم و نقشه ای که به خاطر اون انسان بودنم رو خرج کرده بودم با شکست مواجه شد. از حالا به بعد هر کی جلوی من وایسه نابود میشه . این وضعیت تا طولانی مدت ادامه خواهد داشت. به هر قیمت که شده S.T.A.R.S باید تاوان این کارش رو پس بده.</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تیم Salvage به رهبری Hunk از ما زودتز پیش ویلیام بود. ویلیام هم به خودش G-Virus تزریق کرد و اونی که میخواست تبدیل شد و تلفاتی رو ایجاد کرد. بعد از مدتی T-Virus توسط موش ها به سطح شهر منتقل شد.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">2 ماه از حادثه ی عمارت میگذره. من به خاطر باز پس گیری چیزهایی که به خاطر سازمان جدیدم از دست داده بودم به Ada Wong که مامور مونث بود و برای جاسوسی Umbrella از طرف سازمان مامور شده بود , ملحق شدم. من با تمام وجود مطمئن بودم که توسعه دهنده ی کلیدی William Birkin هست. اما چیزی که ویلیام نمیدونست این بود که Umbrella با کسی بازی نمیکنه. ویلیام ترور شد و G-Virus بدست Umbrella افتاد.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بعد از مدتی T-Virus توسط موش ها به سطح شهر منتقل شد و Umbrella با بدترین بخش سناریوش مواجه شد.. شهر به سمت نابودی پیش می رفت. مردم نمیتونستن جلوی زامبی ها مقاومت کنن. در هرج و مرج تیم اروپایی آمبرلا یک Tyrant جدید روانه شهر کردن که اسمش Nemesis بود. ماموریت نمسیس شکار و از بین بردن باقی مانده ی اعضای S.T.A.R.S یعنی Jill Valentine بود.این کار اونها باعث شد تا سازمان ما هم برآن بشه که اطلاعات نمسیس رو بدست بیاره.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آمبرلا برای سرپوش گذاشتن به همه ی این ماجرا ها یک نمونه از Tyrant رو برای از بین بردن لیون و کلیر که قصد داشتن از اسرار اونها پرده برداری کنن فرستاد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">یک رازگشایی جدید. Birkin نتایج همه ی مطالعاتش یعنی نمونه ی G-Virus رو در گردنبند دخترش پنهان و جاسازی کرده بود. اون موقع که آمبرلا مشغول سرپوش گذلشتن کارهاش بود , ما قبل از اونها شری رو پیدا کردیم. من Ada رو برای یافتن محل شری فرستادم. من -مرد مرده - مجبور بودم به دست کس ذیگه ای کارهام رو انجام بدم و خودم مخفی باشم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">کلا وظیفه ی یک جاسوس این هست که از ماموریتش مراقبت کنه مثل یک ماشین بدون دخالت هیچ گونه اخساسا ت شخصی.میان لیون و ایدا یک ارتباطی بود که باعث ایجاد یک رابطه ی عاطفی در Ada شده بود.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من احساس خطر میکردم و باید خیلی سریع کاری انجام میدادم. غریزه ی من هیچ وقت منو مایوس نمیکنه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اگرچه Ada نمونه ی G-Virus رو که قبلا لیون از شری گرفته بود , در دست داشت , اما اون رابطه ی عاطفی اون رو به طرف مرگ کشوند. اما چون اون به درد بخور بود , زندگیش رو نجات دادم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">افراد من سعی کردن هرچه سرعتر نمونه ی G-Virus که لیون به پایین پرتش کرده بوود رو پیدا کنند. اما Hunk تنها یازمتده ی تیم Salvaje آمبرلا از ما زودتر اونجا بود.</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الان آخرین گزینه ی ما برگردوندن Birkin . هیولایی که خودش یک نمونه بود و همچنین نابودی لیون و کلیر بود تا بشه اطلاعات رو بدست آورد. اگرچه Birkin از لیون و کلیر شکست خورد ولی ما تونستیم نمونه رو از بدن مرده اش جمع کنیم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صبح موشکی که از طرف دولن آمریکا شلیک شده بود سعی کرد</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تا شیوع ویروس رو متوقف کنه. هرچند که این خیالی بیش نبود. بعد ار اون کلیر به دنبال یافتن برادر گم شده اش یعنی کریس رفت و لیون هم هم به به نیروهای مخفی سازمان ضد آمبرلا ملحق شد. شری کاملا سالم دست ماست. من هیچ وقت Birkin رو دست کم نگرفتم. یه چیزایی راجع به این دختر کوچولو هست....</span><br />
<br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">Wesker Report 2</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">July 31, 1978</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تابستان 20 سال پیش اولین باری بود که من اونجا رو میدیدم. اون موقع 18 سالم بود.هنوز میتونستم بوی بدی که بر اثر چرخش ملخ های هلی کوپتر به بینیم میرسید رو حس کنم. عمارت از بالا یک ساختمانی عادی به نظر میرسید اما روی زمین چیزی منو وادار میکرد که از نزدیک شدن بهش بترسم. ویلیام بیرکین هم که 2 سال از من کوچکتر بود هیچ چیزی جز مطالعه ی تخقیقاتش براش جذاب نبود.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ما دو روز پیش به اینجا منتقل شدیم. همون روز اونها مرکز اجرایی که به ما تعلق داشت تعطیل کردند. همه چیز میتونه از قبل طراحی شده باشه یا اینکه همه چیز از روی تصادف باشه. تنها کسی که حقیقت رو میدونه اسپنسر هست. اسپنسر از آزمایشگاه آرکلی برای تحقیقاتش در موردT-Virus استفاده میکرد.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">وقتی از هلی کوپتر پیاده شدیم , مدیر آزمایشگاه کنار آسانسور ایستاده بود. اسم اون شخص یادم نمیاد . البته زیادم مهم نیست که اون کی بوده و چه درجه ای داشته. از اون روز به بعد آزمایشگاه به من و بیرکین تحویل داده شد. همه ی امکانات آزمایشگاه تحت عنوان رییس مهندسین پژوهشگر در اختیار ما بود. البته این خواسته ی اسپنسر بود که ما به این سمت انتخاب بشیم. ما بدون توجه به مدیر آزمایشگاه از کنارش رد شدیم چون دیگه نقشه ی ساختمون رو حفظ بودم. اون مثل بیرکین بود و این کار رو اهانت تصور نکرد و وقتش برای دیگران اختصاص نمیداد. وجود ما در اونجا بیش از 5 ثانیه باعث میشد که خیلی ها عصبانی بشن. به هر حال مدیر آزمایشگاه هیچ عکس العملی نشون نمیداد.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اون روز ها من جوان خودخواهی بودم و هیچ توجهی به این بی توجهی مدیر آزمایشگاه نکردم. به هر حال من اون زمان به ساز اسپنسر میرقصیدم . مدیر آزمایشگاه اهداف اسپنسر رو بهتر از من میدونست و طبق اصول اون بازی میکرد. وقتی ما داخل آسانسور بودیم بیرکین مشغول مطالعه ی نوشته هایی در مورد Ebola بود. Ebola نوعی فیلوویروس بود که 2 سال پیش در آفریقا کشف شده بود. هنوز هم خیلی ها روی این ویروس کار میکنند که البته میتوانند دو دلیل برای این کارشان داشته باشند بعضی ها به خاطر نجات زندگی و برخی با اهداف شوم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">90 درصد کسانی که به Ebola آلوده میشدند میمردند. در اولین آلودگی , بدن بعد از 10 روز از بین میرفت.این نه واکسن و نه دارویی دارد که اگر به عنوان سلاح استفاده شود به شدت وحشتناک میشود.البته در معاهده ی منع سلاح های بیولوژیکی مطالعه در مورد آنها و استفاده از چنین سلاح هایی ممنوع شده بود. با این حال مطالعه بر بروی ویروس جهت جلوگیری از گسترش چنین سلاح حایی منع قانونی نداشت. البته یک حط باریکی این دو هدف (مطالعه ی قانونی یا غیر قانونی) رو بهم وصل میکنه که باعث میشه هیچ فرقی بین این دو نباشه . چون با مطالعه بر روی ویروس هم به این میرسین که چطوری از ویروس به عنوان سلاح استفاده کنین و چطوری جلوی اون رو بگیرین.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ابن مبتونه این معنی رو بده که هدف ظاهری شما جلوگیری از ویروس باشه اما در اصل شما دنبال چیز دیگه ای باشین. به هر حال بیرکین هیچ علاقه ای به هیچ یک از این دو حالت نداشت. ویروس نواقص زیادی داشت.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اولا اینکه در تماس اولیه با نور آفتاب از بین می رفت و تنها چند روز خارج از بدن میتوانست باقی بماند. ثانیا ویروس زمان کافی برای انتقال به میزبان بعدی را ندارد چون با این انتقال میزبان اولیه خواهد مرد. و بالاخره مایعات و ترشخات بدن مانع از انتقال ویروس میشوند. به هر حال باید توجه کرد که چه اتفاقی می افتد شخص مبتلا به ویروس بتونه بایسته و یا راه برهو یا اگر به صورت ناخودآگاه با کسانی که آلوده نشده اند تماس بگیره! ژن Ebola یک ژن RNA هست. ژن های RNA باعث میشن که ژن های انسان تغییر کند که باعث میشود انسان خاصیتی هیولا گونه و نیمه جاودانگی داشته باشد.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">این پدیده یک سلاح انسانی بیولوژیکی خواهد بود که تمامی هدفش رو به عنوان یک انسان از دست داده و میتونه بقیه رو هم مثل خودش آلوده کنه. این خوش شانسی ما بود که Ebola این مشخصاتش رو نمایش نداده بود.ما میتونیم Ebola رو با این ظرفیت مخصوصش به نفع خودمون استفاده کنیم. سازمانی که در اطراف اسپنسر تاسیس شده بود در واقع صاحب اولین سلاح زنده بود. که شرکتی فعال در زمینه ی داروسازی بود که توانایی ویژه ای در زمینه ی درمان ویروس داشت. اما در خقیقت این شرکت محلی برای تولید سلاح های بیولوژیکی بود. به نظر میرسید کشف سلول مادر که میتونست ژن ها رو تغییر بده باعث شروع کننده ی همه ی اینها بود.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به منظور تولید سلاح های زیستی انسانی از ویروس مادر ما باید بک نوع دیگری رو با یک ویژگی مخصوص گسترش میدادیم.. این همان پروژه ی T-Virus بود. ویروس مادر از ویروس های RNA بود. ویورس های RNA بدین جهت شناخته شدن که توانایی تغییر دارند. این ویژگی به ما این اجازه رو میداد که اونها رو دست کاری کنیم و قابلیت هاش رو بهبود ببحشیم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بیرکین در آرزوی این بود تا ویروس مادر تغییر یافته رو با ژن های Ebola ترکیب کنه تا ویژگیش رو بهبود ببخشه. نمونه ای از ویروس Ebola به دست اون تو آزمایشگاه رسید. حتی بیرکین هم چشم هاش رو از اون برگردوند.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ما هیچ چیزی در مورد اون دختر نمیدونستیم. اون بزرگترین راز آزمایشگاه بود. گزارشات نشون میداد که این دختر از همون اولینروزهای ساخته شدن اینجا در این مکان بوده. این دختر 25 سالش بود. کسی نمیدونست که اون کیه و چرا اینجاست. اون یک نمونه ی زنده ی آزمایشگاهی بود برای توسعه دادن به T-Virus بود. تحقیقات از تاریخ دهم November 1967 شروع شد و به مدت 11 سال بهش ویروس تزریق شد</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بیرکین چیزی زیر لبش میگفت. معلوم نبود که آیا نفرین میکنه یا تعریف؟ ما میدونستیم که دیگه راه برگشتی نیست. ما باید تحقیقات رو با موفقیت به پایان ببریم یا مثل این دختره میشیم؟ البته , ما هیچ انتخابی نداریم. با دیدن اون روی تخت بیمارستان چیزی وجدان ما رو تکون میداد.آیا این بخشی از نقشه ی اسپنسر هست؟</span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اسم من آلبرت وسکره. من آرزو داشتم تا یک محقق ارشد در شرکت Umbrella بشم.شرکت فعال در بخش داروسازی که که بطور مخفیانه ای دست به ساخت Bio Organic Weapons میزد که بهتره به خاطر طولانی بودنش بهش B.O.W بگیم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در آن زمان که که من مسئول توسعه ی پرورشگاه ها که در RaccoonCity قرار داشت , بودم با یک محقق با استعدادی که تصمیم گرفته بود راه متفاوتی انتخاب کند آشنا شدم. اسم این محقق William Birkin بود.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در این زمان من به S.T.A.R.S نقل مکان کردم. S.T.A.R.S نیروهای ویژه ی نظامی در اداره ی پلیس RaccoonCity بودن. به خاطر کنترل بحرانی که ممکن بود از گسترش غیرقانونی ساخت B.O.W ایجاد شود , بسیاری ازکارمندان شرکت آمبرلا در اداره ی پلیس مشغول کار بودن.[نفوذی]</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من رییس گروه S.T.A.R.S شدم و تمامی توان و هوشم رو برای Umbrella به کار انداختم و همان طور که به خدمتم در Umbrella ادامه میدادم , نقشه های خودم رو طراحی میکردم و منتظر فرصت مناسبی بودم تا اونها رو عملی کنم. اما در نهایت فرصت از دست رقت.</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">قتل های غیر مترقبه ای که در جنگلی که نزدیک عمارت بود , شروع کننده ی همه ی اینها بود. عمارت در واقع آزمایشگاه مخفی B.O.W Umbrella بود و مشخص بود که علت قتلها هم گسترش T-Virus بود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در ابتدا از طرف Umbrella به من دستور رسید که به طور مخفیانه ای گروه S.T.A.R.S رو زیر نظر داشته باشم که خارج از موضوع بود.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">با تشدید آشفتگی میان مردم , S.T.A.R.S چاره ای جز اینکه خودش وارد عمل بشه رو نداشت. این همان موقعی بود که از طرف Umbrella دستور جدیدی به من رسید.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">همین موقع دستور جدیدی از طرف Umbrella به من رسید. S.T.A.R.S رو به عمارت بکشون و از دست اونها خلاصمون کن بعدا هم وضعیت درگیری اونها با B.O.W رو به ستاد گزارش بده که اینها میتونه در تحلیل اطلاعات لازم باشه. این اطلاعات به Umbrella این اجازه رو میده که بتونه یک توصیف روشن و جامعی از توانایی های B.O.W داشته باشه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">از میان دو تیم گروه S.T.A.R.S من اول با تیم براوو وارد عمل شدم. همون طور که انتظار داشتم سران بالارتبه ی S.T.A.R.S هر آنچه که داشتن دادن و یک نمونه ی اطلاعاتی به درد بخور شدن. در ادامه من برای تیم آلفا آماده شدم تا اعضای گم شده ی تیم براوو رو پیدا کنم و نجات بدهم. اعضای تیم آلفا هم ارزش هاشون رو ثابت کردن و همان طور که حدس میزدم خیلی از اونها هم مردند.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">از کل اعضای 11 نفره ی S.T.A.R.S تنها 5 نفر نفر زنده مونده بودن. از میان تیم آلفا Chris Redfield, Jill Valentine, و Barry Burton و از تیم براوو Rebecca Chambers و Enrico Marini .</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الان همون موقعی بود که من نقشه هام رو عملی کنم. در خلال کارهای بی نقصی که انجام میدادم , تونستم B.O.W اصلی Umbrella یعنی Tyrant رو در اختیار داشته باشم و به شرکتی که رقیب Umbrella بود ملحق شدم. برای اینکه من یه شرکت رقیب وارد بشم به اطلاعات Tyrant احتیاج داشتم. اعضای باقی مانده ی S.T.A.R.S یک طعمه ی کامل بودند. من تصمیم گرفتم تا یکی از اونها رو به عنوان نفوذی انتخاب کنم و از طریق اون بقیه ی اعضا رو به سمت Tyrant بکشم. اون شخص Barry بود. Barry که بسیار مورد اعتماد و درستکار بود اما دلبستگی به خانواده اش مهم تر از اینها بود. با گرفتن خانواده اش میشد به راحتی اونو تحت کنترل در آورد.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تنها محاسبه ی نادرست من هوش بالای Chrise و Jill بود. اما Barry نقش خائن رو بازی کرد و نقشه آنگونه که برنامه ریزی شده بود پیش میرفت. اما به طور غیر منتظره ای سرنوشت تغییر کرد</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من باید انریکو رو از بین میبردم چون به پشت پرده ی این کارها پی برده بود.من از طریق بری به اون رسیدم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بعد از اینکه از شر مزاحم راحت شدم در اتاق Tyrant منتظر نمونه های انسانی بودم که بری قرار بود واسم بیاره. واسه همین ویروسی که از برکین گرفته بودم رو به خودم تزریق کردم. اگه کاری میکردم که Umbrella فکر کنه که مرده ام باعث میشد که در نهایت راحتی به شرکت رقیب ملخق بشم ویروس اثرات عمیقی داشت که باعث میشد دمای بدن من تا حد مرگ پایین بیاد ولی بعد از مدتی منو به زندگی برمیگردوند اما این دفعه با قدرت مافوق انسانی.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به خاطر همین من Tyrant وخشت انگیز رو آزاد کردم و بهش اجازه دادم تا به من حمله کنه. در تمام مدتی که بی هوش بودم مطمئن بودم که تمام نقشه ها به پیروزی منجر خواهد شد. حتی نمیتونستم تصورش رو بکنم که S.T.A.R.S بتونه اون موجود اهریمنی رو از بین ببره.. من Tyrant رو از دست دادم و نقشه ای که به خاطر اون انسان بودنم رو خرج کرده بودم با شکست مواجه شد. از حالا به بعد هر کی جلوی من وایسه نابود میشه . این وضعیت تا طولانی مدت ادامه خواهد داشت. به هر قیمت که شده S.T.A.R.S باید تاوان این کارش رو پس بده.</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تیم Salvage به رهبری Hunk از ما زودتز پیش ویلیام بود. ویلیام هم به خودش G-Virus تزریق کرد و اونی که میخواست تبدیل شد و تلفاتی رو ایجاد کرد. بعد از مدتی T-Virus توسط موش ها به سطح شهر منتقل شد.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">2 ماه از حادثه ی عمارت میگذره. من به خاطر باز پس گیری چیزهایی که به خاطر سازمان جدیدم از دست داده بودم به Ada Wong که مامور مونث بود و برای جاسوسی Umbrella از طرف سازمان مامور شده بود , ملحق شدم. من با تمام وجود مطمئن بودم که توسعه دهنده ی کلیدی William Birkin هست. اما چیزی که ویلیام نمیدونست این بود که Umbrella با کسی بازی نمیکنه. ویلیام ترور شد و G-Virus بدست Umbrella افتاد.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بعد از مدتی T-Virus توسط موش ها به سطح شهر منتقل شد و Umbrella با بدترین بخش سناریوش مواجه شد.. شهر به سمت نابودی پیش می رفت. مردم نمیتونستن جلوی زامبی ها مقاومت کنن. در هرج و مرج تیم اروپایی آمبرلا یک Tyrant جدید روانه شهر کردن که اسمش Nemesis بود. ماموریت نمسیس شکار و از بین بردن باقی مانده ی اعضای S.T.A.R.S یعنی Jill Valentine بود.این کار اونها باعث شد تا سازمان ما هم برآن بشه که اطلاعات نمسیس رو بدست بیاره.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آمبرلا برای سرپوش گذاشتن به همه ی این ماجرا ها یک نمونه از Tyrant رو برای از بین بردن لیون و کلیر که قصد داشتن از اسرار اونها پرده برداری کنن فرستاد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">یک رازگشایی جدید. Birkin نتایج همه ی مطالعاتش یعنی نمونه ی G-Virus رو در گردنبند دخترش پنهان و جاسازی کرده بود. اون موقع که آمبرلا مشغول سرپوش گذلشتن کارهاش بود , ما قبل از اونها شری رو پیدا کردیم. من Ada رو برای یافتن محل شری فرستادم. من -مرد مرده - مجبور بودم به دست کس ذیگه ای کارهام رو انجام بدم و خودم مخفی باشم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">کلا وظیفه ی یک جاسوس این هست که از ماموریتش مراقبت کنه مثل یک ماشین بدون دخالت هیچ گونه اخساسا ت شخصی.میان لیون و ایدا یک ارتباطی بود که باعث ایجاد یک رابطه ی عاطفی در Ada شده بود.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من احساس خطر میکردم و باید خیلی سریع کاری انجام میدادم. غریزه ی من هیچ وقت منو مایوس نمیکنه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اگرچه Ada نمونه ی G-Virus رو که قبلا لیون از شری گرفته بود , در دست داشت , اما اون رابطه ی عاطفی اون رو به طرف مرگ کشوند. اما چون اون به درد بخور بود , زندگیش رو نجات دادم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">افراد من سعی کردن هرچه سرعتر نمونه ی G-Virus که لیون به پایین پرتش کرده بوود رو پیدا کنند. اما Hunk تنها یازمتده ی تیم Salvaje آمبرلا از ما زودتر اونجا بود.</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الان آخرین گزینه ی ما برگردوندن Birkin . هیولایی که خودش یک نمونه بود و همچنین نابودی لیون و کلیر بود تا بشه اطلاعات رو بدست آورد. اگرچه Birkin از لیون و کلیر شکست خورد ولی ما تونستیم نمونه رو از بدن مرده اش جمع کنیم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">صبح موشکی که از طرف دولن آمریکا شلیک شده بود سعی کرد</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تا شیوع ویروس رو متوقف کنه. هرچند که این خیالی بیش نبود. بعد ار اون کلیر به دنبال یافتن برادر گم شده اش یعنی کریس رفت و لیون هم هم به به نیروهای مخفی سازمان ضد آمبرلا ملحق شد. شری کاملا سالم دست ماست. من هیچ وقت Birkin رو دست کم نگرفتم. یه چیزایی راجع به این دختر کوچولو هست....</span><br />
<br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">Wesker Report 2</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">July 31, 1978</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تابستان 20 سال پیش اولین باری بود که من اونجا رو میدیدم. اون موقع 18 سالم بود.هنوز میتونستم بوی بدی که بر اثر چرخش ملخ های هلی کوپتر به بینیم میرسید رو حس کنم. عمارت از بالا یک ساختمانی عادی به نظر میرسید اما روی زمین چیزی منو وادار میکرد که از نزدیک شدن بهش بترسم. ویلیام بیرکین هم که 2 سال از من کوچکتر بود هیچ چیزی جز مطالعه ی تخقیقاتش براش جذاب نبود.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ما دو روز پیش به اینجا منتقل شدیم. همون روز اونها مرکز اجرایی که به ما تعلق داشت تعطیل کردند. همه چیز میتونه از قبل طراحی شده باشه یا اینکه همه چیز از روی تصادف باشه. تنها کسی که حقیقت رو میدونه اسپنسر هست. اسپنسر از آزمایشگاه آرکلی برای تحقیقاتش در موردT-Virus استفاده میکرد.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">وقتی از هلی کوپتر پیاده شدیم , مدیر آزمایشگاه کنار آسانسور ایستاده بود. اسم اون شخص یادم نمیاد . البته زیادم مهم نیست که اون کی بوده و چه درجه ای داشته. از اون روز به بعد آزمایشگاه به من و بیرکین تحویل داده شد. همه ی امکانات آزمایشگاه تحت عنوان رییس مهندسین پژوهشگر در اختیار ما بود. البته این خواسته ی اسپنسر بود که ما به این سمت انتخاب بشیم. ما بدون توجه به مدیر آزمایشگاه از کنارش رد شدیم چون دیگه نقشه ی ساختمون رو حفظ بودم. اون مثل بیرکین بود و این کار رو اهانت تصور نکرد و وقتش برای دیگران اختصاص نمیداد. وجود ما در اونجا بیش از 5 ثانیه باعث میشد که خیلی ها عصبانی بشن. به هر حال مدیر آزمایشگاه هیچ عکس العملی نشون نمیداد.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اون روز ها من جوان خودخواهی بودم و هیچ توجهی به این بی توجهی مدیر آزمایشگاه نکردم. به هر حال من اون زمان به ساز اسپنسر میرقصیدم . مدیر آزمایشگاه اهداف اسپنسر رو بهتر از من میدونست و طبق اصول اون بازی میکرد. وقتی ما داخل آسانسور بودیم بیرکین مشغول مطالعه ی نوشته هایی در مورد Ebola بود. Ebola نوعی فیلوویروس بود که 2 سال پیش در آفریقا کشف شده بود. هنوز هم خیلی ها روی این ویروس کار میکنند که البته میتوانند دو دلیل برای این کارشان داشته باشند بعضی ها به خاطر نجات زندگی و برخی با اهداف شوم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">90 درصد کسانی که به Ebola آلوده میشدند میمردند. در اولین آلودگی , بدن بعد از 10 روز از بین میرفت.این نه واکسن و نه دارویی دارد که اگر به عنوان سلاح استفاده شود به شدت وحشتناک میشود.البته در معاهده ی منع سلاح های بیولوژیکی مطالعه در مورد آنها و استفاده از چنین سلاح هایی ممنوع شده بود. با این حال مطالعه بر بروی ویروس جهت جلوگیری از گسترش چنین سلاح حایی منع قانونی نداشت. البته یک حط باریکی این دو هدف (مطالعه ی قانونی یا غیر قانونی) رو بهم وصل میکنه که باعث میشه هیچ فرقی بین این دو نباشه . چون با مطالعه بر روی ویروس هم به این میرسین که چطوری از ویروس به عنوان سلاح استفاده کنین و چطوری جلوی اون رو بگیرین.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ابن مبتونه این معنی رو بده که هدف ظاهری شما جلوگیری از ویروس باشه اما در اصل شما دنبال چیز دیگه ای باشین. به هر حال بیرکین هیچ علاقه ای به هیچ یک از این دو حالت نداشت. ویروس نواقص زیادی داشت.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اولا اینکه در تماس اولیه با نور آفتاب از بین می رفت و تنها چند روز خارج از بدن میتوانست باقی بماند. ثانیا ویروس زمان کافی برای انتقال به میزبان بعدی را ندارد چون با این انتقال میزبان اولیه خواهد مرد. و بالاخره مایعات و ترشخات بدن مانع از انتقال ویروس میشوند. به هر حال باید توجه کرد که چه اتفاقی می افتد شخص مبتلا به ویروس بتونه بایسته و یا راه برهو یا اگر به صورت ناخودآگاه با کسانی که آلوده نشده اند تماس بگیره! ژن Ebola یک ژن RNA هست. ژن های RNA باعث میشن که ژن های انسان تغییر کند که باعث میشود انسان خاصیتی هیولا گونه و نیمه جاودانگی داشته باشد.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">این پدیده یک سلاح انسانی بیولوژیکی خواهد بود که تمامی هدفش رو به عنوان یک انسان از دست داده و میتونه بقیه رو هم مثل خودش آلوده کنه. این خوش شانسی ما بود که Ebola این مشخصاتش رو نمایش نداده بود.ما میتونیم Ebola رو با این ظرفیت مخصوصش به نفع خودمون استفاده کنیم. سازمانی که در اطراف اسپنسر تاسیس شده بود در واقع صاحب اولین سلاح زنده بود. که شرکتی فعال در زمینه ی داروسازی بود که توانایی ویژه ای در زمینه ی درمان ویروس داشت. اما در خقیقت این شرکت محلی برای تولید سلاح های بیولوژیکی بود. به نظر میرسید کشف سلول مادر که میتونست ژن ها رو تغییر بده باعث شروع کننده ی همه ی اینها بود.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به منظور تولید سلاح های زیستی انسانی از ویروس مادر ما باید بک نوع دیگری رو با یک ویژگی مخصوص گسترش میدادیم.. این همان پروژه ی T-Virus بود. ویروس مادر از ویروس های RNA بود. ویورس های RNA بدین جهت شناخته شدن که توانایی تغییر دارند. این ویژگی به ما این اجازه رو میداد که اونها رو دست کاری کنیم و قابلیت هاش رو بهبود ببحشیم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بیرکین در آرزوی این بود تا ویروس مادر تغییر یافته رو با ژن های Ebola ترکیب کنه تا ویژگیش رو بهبود ببخشه. نمونه ای از ویروس Ebola به دست اون تو آزمایشگاه رسید. حتی بیرکین هم چشم هاش رو از اون برگردوند.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ما هیچ چیزی در مورد اون دختر نمیدونستیم. اون بزرگترین راز آزمایشگاه بود. گزارشات نشون میداد که این دختر از همون اولینروزهای ساخته شدن اینجا در این مکان بوده. این دختر 25 سالش بود. کسی نمیدونست که اون کیه و چرا اینجاست. اون یک نمونه ی زنده ی آزمایشگاهی بود برای توسعه دادن به T-Virus بود. تحقیقات از تاریخ دهم November 1967 شروع شد و به مدت 11 سال بهش ویروس تزریق شد</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بیرکین چیزی زیر لبش میگفت. معلوم نبود که آیا نفرین میکنه یا تعریف؟ ما میدونستیم که دیگه راه برگشتی نیست. ما باید تحقیقات رو با موفقیت به پایان ببریم یا مثل این دختره میشیم؟ البته , ما هیچ انتخابی نداریم. با دیدن اون روی تخت بیمارستان چیزی وجدان ما رو تکون میداد.آیا این بخشی از نقشه ی اسپنسر هست؟</span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[ترجمه ی فایل های Resident Evil 1 به فارسی]]></title>
			<link>https://re-fan.ir/showthread.php?tid=52</link>
			<pubDate>Mon, 16 May 2022 20:34:05 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://re-fan.ir/member.php?action=profile&uid=1">Umbrella</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://re-fan.ir/showthread.php?tid=52</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #e82a1f;" class="mycode_color">خاطرات نگهبان</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">9 مي 1998</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شب بود من و اسكات داشتيم پوكر بازي ميكرديم و آليسا و استيو داشتن نگهباني ميدادن. استيو آدم واقعا خوش شانسيه اما من فكر ميكنم كه اون يه متقلبه. چه قدر زننده!</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">10 مي 1998</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">امروز يه پژوهشگر عالي رتبه از من خواست كه از يه هيولاي جديد مراقبت كنم. اون هيولا بيشتر شبيه يه گوريل پوست كنده بود!! اونا بهم گفتن كه بايد غذاي زنده بهشون بدم! وقتي من براشون يه خوك بردم اونا شروع كردن با خوك بازي كردن.... اونا قبل از اين كه خوك رو بخورن پاهاي خوك رو كندند و دل و روده ي اونو بيرون ريختن!</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">11 مي 1998</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">نزديك هاي 5 صبح اسكات اومد و منو با عجله از خواب بيدار كرد. اون يه لباس محافظ پوشيده بود كه اونو خيلي شبيه فضا نورد ها كرده بود. اون بهم گفت كه اگه يكي بپوشم ضرر نميكنم. من شنيدم كه توي آزمايشگاه طبقه ي پايين يه حادثه رخ داده. اين اصلا عجيب نيست . پژوهشگرها هيچ وقت رسيدگي نميكنن مگر شبا.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">12 مي 1998</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من ديروز اون لباس وحشتناك رو پوشيدم و تمام سطح پوستم كپك زده و خارش داره! منم به عنوان انتقام امروز به سگها غذا ندادم اينطوري راحت ترم!</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">13 مي 1998</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من امروز رفتم پيش پزشك چون پشتم ورم كرده و مي خاره! دكتر يه بانداژ بزرگ به پشتم بست و بهم گفت كه ديگه نبايد اون لباس محافظ رو تنم كنم. فكر كنم امشب ديگه بتونم با خيال راحت بخوابم!</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">14 مي 1998</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">امروز صبح كه بيدار شدم يه تاول بزرگ روي پام ديدم. واقعا رنج آور بود من مجبور شدم وقتي به خونه ي سگها سر ميزنم پام رو دنبال خودم بكشم. سگها امروز بيش از اندازه آروم بودن و اين خيلي غير عادي بود. من فهميدم كه چند تاشون فرار كردن. اگه مقامات بالا تر اونا رو پيدا كنن من توي دردسر خيلي بزرگي ميوفتم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">15 مي 1998</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">با اين كه من حال خوبي ندارم اما تصميم گرفتم كه نانسي رو ببينم. اين اولين مرخصي من در اين مدت طولانيه. اما در حال خروج نگهبان جلوم رو گرفت. اون گفت كه شركت دستور داده كه كسي از اينجا خارج نشه. من بايد هر چه سريعتر يه تلفن بزنم . اين واقعا يه شوخي بي مزس!!</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">16 مي 1998</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من شنيدم پژوهشگر ها نگهباني رو كه ميخواسته از ايجا فرار كنه با گلوله زدند. تمام بدن من امشب به شدت مي خاريد. وقتي من داشتم برامدگي روي بازوم رو ميخاروندم قسمت پوسيده شده ي گوشتم كند. چه اتفاقي داره برام مي افته؟</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">19 مي 1998</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">خارش رفع شده.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">گرسنم بود تمام غذاي سگها رو خوردم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اسكات اومد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">چون قيافش خيلي زشت بود كشتمش!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">واقعا خوش مزه بود!</span><br />
<br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #e82a1f;" class="mycode_color">خيلي محرمانه</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">22 جولاي 1998 ساعت 2:13</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">براي رئيس بخش امنيت</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">روز X داره نزديك ميشه. دستورات رو به طور كامل در طول يك هفته بايد انجام بديد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بايد اعضاي S.t.a.r.s رو فريب بديد و اونا رو به آزمايشگاه بكشونيد كه با تشكيلات دارويي ما دست و پنجه نرم كنن اين طوري يه جنگ حسابي درست ميشه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">دوتا از اون رويان ها رو به وسيله ي تشكيلات داروييمون پرورش بديد و مطمئن بشيد كه جانوران وحشي توليد ميكنيد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">خراب كردن آزمايشگاه در كوه هاي آركلي رو با تمام پژوهشگران و حيواناتش طوري طراحي كنيد كه يك حادثه جلوه كنه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آمبرلاي سفيد</span><br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">كد عبور 1</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ارباب گفت من به خودم قسم ميخورم اين به خاطر اينه كه شما كارتون رو تموم كنيد و خيانتي در كارتون نباشه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">(تمام شده در ساعت 22:16)</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">كد عبور2</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من شما رو دعا ميكنم كه نسلتون همانند ستارگان آسمان و شن ها در ساحل دريا زياد بشه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">نسل شما مالك دشمنان شهرها خواهد شد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">(تمام شده در ساعت 22:17)</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">كد عبور 3</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">و تمام نسل هاي شما در تمام كره ي زمين خوشبخت خواهند شد چون تو از من اطاعت كردي</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">(تمام شده در ساعت 22:18)</span><br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">8 ژوئن 1998</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ايداي عزيزم</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ايدا وقتي تو اين نامه رو ميخوني من ..... خيلي تغيير كردم. امروز همون طور كه من انتظار داشتم جواب آزمايشم مثبت در اومد. وقتي به اين فكر ميكنم كه منم قراره يكي از اونا بشم احساس حماقت ميكنم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ايدا تو آلوده نيستي و من هم نميخوام اين اتفاق برات بيفته. قبل از اين كه خواستي از اينجا فرار كني من مواد رو از اتاق سوابق بصري بر ميدارم و به اتاق نيرو ميبرم تا سيستم رو فعال كنم. و اونوقت همه ي افراد سالم هم ميتونن فرار كنن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اگه همه چيز طبق نقشه پيش بره همه ي قفل ها توست سيستم امنيت باز ميشن.تو ميتوني اسم من و پسورد رو به كامپيوتر كه درآخرين آزمايشگاه قرار داره بدي و به سيستم دست پيدا كني. پسوردش اسم خودته. براي باز كردن دري كه توي اتاق سوابق بصري وجود داره بايد اسم من و خودت و يه پسورد ديگه هم وارد كني.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من اون پسورد رو در زير نامه نوشتم. من مطمئنم كه تو زود متوجه ميشي. و اين آخرين درخواستيه كه من ازت دارم اگه تو منو پيدا كردي كه كاملا تغيير كرده بودم..... لطفا خودت منو بكش.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">پسورد:</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">| \/ | /\ |\ | \/ |</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">| /\ | \/ | | |</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">| | /\ | | |</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">(John )جان تو</span><br />
<br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">همانطور که میدانید گیاهان زیادی هستند که تاثیرات دارویی دارند.بشر از زمان های قدیم زخم و بیماری ها را توسط انواع گیاهان درمان میکند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در این کتاب ما تصمیم داریم سه گیاه دارویی (Herb) را به عنوان نمونه مثال بزنیم که در اطراف کوه های راکون رشد میابند و شکل ظاهری آن ها بیانگر نمونه ای از ویژگی گیاهان دارویی است.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">هر گیاه(Herb) همچون گیاهان دارویی،رنگ و تاثیر متفاوتی دارد.یک گیاه سبز قوای جسمانی را باز میگرداند و یک گیاه آبی باعث خنثی شدن زهر میگردد،در حالیکه یک گیاه قرمز به تنهایی و به خودی خود هیچگونه اثری ندارد.گیاه قرمز تنها زمانی موثر است که با گیاهان دیگر ترکیب شود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">برای مثال اگر شما این گیاه را با گیاهی که قدرت جسمانی را برمیگرداند ترکیب کنید،بازگشت قوا سه برابر میشود.با تنظیم میزان و آزمایش با این سه گیاه شما میتوانید انواع مختلفی دارو را به وجود آورید.اما من جزئیات را در اختیار شما خواهم گذاشت،زیرا این بهترین راه برای کسب دانش است.(مترجم-حالا تو این هیرو ویری کی دنبال دانشه؟!)</span><br />
<br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #c10300;" class="mycode_color">به : مدیر کل بخش بهسازی.</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">از طرف : هیئت ویژه ی بررسی روی دایره ی تحقیقات مخصوص فجایع شهر راکون .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">این نامه کاملاً محرمانه است و می بایست بعد از مطالعه و مفهوم شدن , از بین برود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">راجع به شیوع "ویروس-t" که اخیراً اتفاق افتاد , این هیئت از زمین های اطراف تحقیق و نمونه گیری کرده است.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بر طبق نتایج , میزان خسارات ناشی از حادثه بطور قابل ملاحظه ای بیشتر از حد ذکر شده در گزارش های قبلی است.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اولاً, در حالی که فراهم کردن آمار و اطلاعات حقیقی و صحیح بسیار مشکل است ,ولی به نظر می رسد که بیش از نیمی از پژوهشگران , بعد از در تماس قرار گرفتن با "ویروس-t" مرده اند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آمار کشته شدگان , از آنجایی که تقریباً تمامی نجات یافتگان علائم عجیب ابتلا به "ویروس-t" را نشان می دهند , به احتمال زیاد افزایش خواهد یافت .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ثانیاً, سیستم امنیتی ما هنوز فعال است , اما جوخه ی ویژه ی گارد امنیتی مان تقریباً منهدم شده است. به همین دلیل , اطلاعات حاصل از تحقیقات که از نظر شرکت ما فوق محرمانه تلقی می شدند, در دسترس عوامل خارجی قرار گرفته است. اقدامات متقابل باید هر چه زود تر صورت بپذیرند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در آخر, بسیاری از "سوژه ها"ی مورد آزمایش فرار کرده و غیر قابل کنترل می باشند. ما معتقدیم که تعدادی از پژوهشگران توسط این "سوژه ها" کشته و اعضای بدنشان متلاشی شده است . تصادفاً , این وقایع موفقیت تحقیقات ما را ثابت می کنند. این در حالی است که اگر فوراً اقدام نکنیم , ریسک بالای فاش شدن این اخبار برای مطبوعات نیز وجود دارد. موقعیت بسیار خطیر و مهم است. عمیات پوشش دهی وضعیت و پنهان کردن حقایق به سختی قابل انجام اند, به هر حال امیدواریم که مشکل بزودی حل خواهد شد. ما بخصوص نگران مداخله ی بسیار سریع پلیس ایالتی و s.t.a.r.s. هستیم. همچنین نیازمند کار کردن روی این مورد نیز هستیم.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">روزها از حادثه میگذرد و گیاه شماره 42 به سرعت شگفت انگیزی رشد میکند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">این گیاه تحت تاثیر ویروس T متفاوت از گیاهان دیگر شده و علاوه بر اندازه اش،شکل ظاهری غیر عادی دارد.با توجه به نوع رفتار این گیاه،الان حدس زدن اینکه گونه اصلی این گیاه چیست مشکل است.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">2 راه برای تغذیه گیاه 42 وجود دارد.اولین راه از طریق ریشه های این گیاه است که به زیرزمین راه پیدا کرده.به مجرد حادثه،یک پژوهشگر دیوانه شد و منبع آب در زیرزمین را شکست و حالا زیرزمین پر از آب شده.این به آسانی قابل حدس است که مقادیری عوامل شیمیایی در آب مخلوط شده بودند که عامل رواج سرعت رشد شگفت آور گیاه 42 میباشد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">قسمت دیگر گیاه 42 از سوی زیرزمین در قنات رشد کرده و همچون مقادیر زیادی پیاز از سقف طبقه اول آویزان شده است.ساقه های زیادی از این پیازها بیرون می آیند و آنها دومین ذخایر تامین غذاییند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">زمانی که گیاه 42 احساس کند چیزی حرکت میکند،ساقه هایش را به اطراف شکار پرتاب میکند و آنرا نگه می دارد.سپس توسط مکنده های موجود در پشت ساقه هایش شروع به مکیدن خون طعمه می کند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">همچنین این گیاه کمی زیرک است.او در را توسط دوتا از ساقه های اطرافش قفل می کند،بخصوص وقتی که شکار را گرفته و یا خواب است.تعداد زیادی از پرسنل نیز قربانی این گیاه شده اند.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">21 می 1998</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">هنری سارتون</span><br />
<br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">راكون تايمز 27 مي 1998</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">حيوانات حمله ميكنن؟زن تكه تكه شده</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">20 مي حدود ساعت 10 شب جسد يك زن جوان 20 ساله توسط يك رهگذر در كنار رودخانه ي مرمر و در مكان قديمي شهر راكون پيدا شد. پليس شهر راكون فرض كرده كه اين كار يه حيوان وحشي و پر قدرته كه تونسته دستها و پاهاي اونو بكنه. همين طور اون در يك پاي به جا مانده اش چكمه اي ديده ميشه كه نشون ميده اون براي كوه نوردي به اين منطقه اومده بوده و بعد از حمله به كنار رودخانه افتاده بوده.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">هفته نامه ي راكون 16 ژوئن 1998</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">هيولا ها در كوهستان آركلي؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بعضي از مردم ادعا ميكنن كه هيولاهايي رو در كوههاي آركلي ديدن. طبق گفته هاي مردم اونا يه چيزي بزرگتر از سگهاي معمولي بودن كه به كوله پشتي هاي اين افراد كه داراي آذوقه بوده حمله كردند و حريصانه شروع به خوردن كردند. اين در حالت عادي مثل يه اتفاق معمولي ميمونه كه مردم توي گردشهاي گروهي با اون مواجه ميشن اما اين سگها به طور شگفت آوري درنده هستند و خسارت وارد ميكنند. اونا ميگن اين سگها فقط موقعي حمله نميكنن كه خواب باشن! پس حالا اي خوانندگان عزيز يه چند هفته اي رو دور از كوه هاي آركلي باشين! آيا دوست داريد امتحان كنيد؟</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">راكون تايمز</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">معما در كوههاي آركلي! راه كوهستان مسدود شد</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به علت حادثه هاي مصيبت بار در كوههاي آركلي اولياي امور شهر تصميم قطعي گرفتند كه راه كوهستان رو مسدود كنن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در آن واحد پليس شهر راكون به كمك اعضاي S.t.a.r.s براي يافتن افراد گم شده راهي شدند. اونا انتظار چنين چيزي رو داشتن چون وسعت جنگل هاي راكون خيلي زياده و همين طور گزارشات بيش از حد مردم در مورد اون هيولا هاي عجيب و غريب در كوهها.</span><br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">همانطور که من در گزارش قبلی گفتم،درون سلول های گیاهان آلوده شده به ویروس بیدادگر (Tyrant virus) ویژگی های مشترکی پیدا شده.ما همچنین بر اساس چندین آزمایش به یک حقیقت جالب دیگری نیز دست یافتیم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ما عاملی را یافتیم که سلول های این گیاه را توسط یکی از شماره های "UMB" که یکی از سری های شیمیایی "UMB" می باشد به سرعت نابود می کندکه ما از آن برای "آزمایش 16" استفاده میکردیم.ما شماره 16 "UMB" را شوک-V نامیدیم.بر اساس محاسبات ما کمتر از 5 ثانیه زمان برای نابودی گیاه 42 لازم است ،در صورتی که شوک-V را مستقیما بر روی ریشه گیاه قرار دهیم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شما باید مقداری از سری شیمیایی "UMB" را بر اساس یک دستور خاص برای بوجود آوردن یک شوک-V ترکیب کنید.اما سری شیمیایی "UMB" ممکن است گازهایی سمی تولید کنند که برای بدن انسان مضر میباشد.احتیاط شدیدی در هنگام استفاده از این مواد شیمیایی باید صورت بگیرد.در پایین انواع سری شیمیایی "UMB" و خلاصه ای از ویژگی آنها آمده است:</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">UMB شماره 2-قرمز NP-003 ارغوانی</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">UMB شماره 4-سبز،زرد-6 زرد</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">UMB شماره 7-سفید</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">UMB شماره 13-آبی(برانگیزنده بوی شوک-V)</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">UMB شماره 16-قهوه ای</span><br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">قسمت اول زیرزمین:</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">باند هلیکوپتر:تنها مدیران و عالیرتبگان دولت حق ورود به باند هلیکوپتر را دارند.این محدودیت میتواند در برخی حوادث اعمال نگردد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">گذرگاه هلیکوپتر:هیچ شخصی حق ورود ندارد تا زمانی که به عنوان یک رایزن تحقیقاتی و یا سرپرست امنیتی بخواهد وارد شود.به دیگر افراد به محض رویت تیراندازی خواهد شد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آسانسور:آسانسور در مواقع اضطراری از کار می افتد.</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">قسمت دوم زیرزمین:</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">پایگاه داده های بصری:اتاق اطلاعات بصری در کنترل بخش پژوهشی ویژه "کیت آروینگ" میباشد،اتاق مدیریت جهت نظارت در آن سوی این اتاق میباشد.</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">قسمت سوم زیرزمین:</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">زندان:بخش بهداشت مسائل زندان را کنترل می کند.در صورت استفاده از ویروس،مشاوران تحقیقاتی(ای.اسمیت ، اس.رز ، آ،وسکر) باید مطلع شوند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">قفل در سه مرحله ای:هیچ کس تا زمانی که تمام رمزهای عبور را ارائه ندهد،حق ورود ندارد.رمز عبور باید توسط دستگاه خروجی ویژه ای توسط سرپرست پژوهشگران برای هر قفل ساخته شود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اتاق قدرت:تنها سرپرستان ستاد فرماندهی میتوانند وارد شوند.این محدودیت میتواند برای مشاوران تحقیقاتی که دستورات ویژه ای دریافت کردند اعمال نگردد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">دستگاه سازنده رمز عبور:هیچ کس به غیر از سرپرست محققان حق استفاده از دستگاه سازنده رمز عبور را ندارد.</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">قسمت چهارم زیرزمین:</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">فوق سری:با توجه به پیشرفت تایرانت(Tyrant) پس از مصرف ویروس-T .....</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">(ما بقی سند ناخواناست)</span><br />
<br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #c10300;" class="mycode_color">آلما ي عزيزم</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اين كه تو اين نامه رو بگيري من رو خوشحال ميكنه من هيچ وقت نميتونستم زياد باهات حرف بزنم اونم همش به خاطر اون مردي بود كه عينك آفتابي ميزنه. (مترجم: مثل اين كه منظورش وسكره!). آلما آرامش خودتو حفظ كن و اين نامه رو بخون.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من به تو گفته بودم كه در يه شركت داروسازي و در آزمايشگاه كار ميكنم. اونا ازم سو استفاده كردن. در ماه اخير يه حادثه در آزمايشگاه رخ داد كه باعث شد ويروس پخش بشه. تمام همكاران من كه به اون ويروس آلوده شدن مردن. واضح تر بگم اونا به مرده ي متحرك تبديل شدند. اونا دارن در اين اطراف ول ميگردن! همين الآن اونا دارن به در اتاقم ضربه ميزنند. اما هيچ نشانه اي از درك و فهم توي چشماشون ديده نميشه. اون ويروس لعنتي روي مغز و اعصاب انسانها تاثير شديد ميزاره و خيلي چيزا رو از بين ميبره. عشق... لذت ... غم... ترس... شوخي... جاودانگي.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">و آلما اون روزي رو كه با تو گذروندم به ياد نميارم.......</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بله منم آلوده شدم. من هر كاري كه ميتونستم براي خودم انجام دادم اما فقط تونستم كمي اون رو به تاخير بندازم. ترس من بيشتر شده و امروز هم چيزهاي بيشتري از تو رو فراموش كردم. پس من يه مرگ صلح آميز رو انتخاب ميكنم. من تا يه ساعت ديگه به يه مرده ي متحرك تبديل ميشم. من دارم به يه خواب ابدي ميرم. من مطمئنم تو منو درك ميكني....</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">خداحافظ براي هميشه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مارتين كركورن<br />
<br />
</span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #e82a1f;" class="mycode_color">خاطرات نگهبان</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">9 مي 1998</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شب بود من و اسكات داشتيم پوكر بازي ميكرديم و آليسا و استيو داشتن نگهباني ميدادن. استيو آدم واقعا خوش شانسيه اما من فكر ميكنم كه اون يه متقلبه. چه قدر زننده!</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">10 مي 1998</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">امروز يه پژوهشگر عالي رتبه از من خواست كه از يه هيولاي جديد مراقبت كنم. اون هيولا بيشتر شبيه يه گوريل پوست كنده بود!! اونا بهم گفتن كه بايد غذاي زنده بهشون بدم! وقتي من براشون يه خوك بردم اونا شروع كردن با خوك بازي كردن.... اونا قبل از اين كه خوك رو بخورن پاهاي خوك رو كندند و دل و روده ي اونو بيرون ريختن!</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">11 مي 1998</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">نزديك هاي 5 صبح اسكات اومد و منو با عجله از خواب بيدار كرد. اون يه لباس محافظ پوشيده بود كه اونو خيلي شبيه فضا نورد ها كرده بود. اون بهم گفت كه اگه يكي بپوشم ضرر نميكنم. من شنيدم كه توي آزمايشگاه طبقه ي پايين يه حادثه رخ داده. اين اصلا عجيب نيست . پژوهشگرها هيچ وقت رسيدگي نميكنن مگر شبا.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">12 مي 1998</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من ديروز اون لباس وحشتناك رو پوشيدم و تمام سطح پوستم كپك زده و خارش داره! منم به عنوان انتقام امروز به سگها غذا ندادم اينطوري راحت ترم!</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">13 مي 1998</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من امروز رفتم پيش پزشك چون پشتم ورم كرده و مي خاره! دكتر يه بانداژ بزرگ به پشتم بست و بهم گفت كه ديگه نبايد اون لباس محافظ رو تنم كنم. فكر كنم امشب ديگه بتونم با خيال راحت بخوابم!</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">14 مي 1998</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">امروز صبح كه بيدار شدم يه تاول بزرگ روي پام ديدم. واقعا رنج آور بود من مجبور شدم وقتي به خونه ي سگها سر ميزنم پام رو دنبال خودم بكشم. سگها امروز بيش از اندازه آروم بودن و اين خيلي غير عادي بود. من فهميدم كه چند تاشون فرار كردن. اگه مقامات بالا تر اونا رو پيدا كنن من توي دردسر خيلي بزرگي ميوفتم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">15 مي 1998</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">با اين كه من حال خوبي ندارم اما تصميم گرفتم كه نانسي رو ببينم. اين اولين مرخصي من در اين مدت طولانيه. اما در حال خروج نگهبان جلوم رو گرفت. اون گفت كه شركت دستور داده كه كسي از اينجا خارج نشه. من بايد هر چه سريعتر يه تلفن بزنم . اين واقعا يه شوخي بي مزس!!</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">16 مي 1998</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من شنيدم پژوهشگر ها نگهباني رو كه ميخواسته از ايجا فرار كنه با گلوله زدند. تمام بدن من امشب به شدت مي خاريد. وقتي من داشتم برامدگي روي بازوم رو ميخاروندم قسمت پوسيده شده ي گوشتم كند. چه اتفاقي داره برام مي افته؟</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">19 مي 1998</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">خارش رفع شده.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">گرسنم بود تمام غذاي سگها رو خوردم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اسكات اومد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">چون قيافش خيلي زشت بود كشتمش!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">واقعا خوش مزه بود!</span><br />
<br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #e82a1f;" class="mycode_color">خيلي محرمانه</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">22 جولاي 1998 ساعت 2:13</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">براي رئيس بخش امنيت</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">روز X داره نزديك ميشه. دستورات رو به طور كامل در طول يك هفته بايد انجام بديد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بايد اعضاي S.t.a.r.s رو فريب بديد و اونا رو به آزمايشگاه بكشونيد كه با تشكيلات دارويي ما دست و پنجه نرم كنن اين طوري يه جنگ حسابي درست ميشه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">دوتا از اون رويان ها رو به وسيله ي تشكيلات داروييمون پرورش بديد و مطمئن بشيد كه جانوران وحشي توليد ميكنيد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">خراب كردن آزمايشگاه در كوه هاي آركلي رو با تمام پژوهشگران و حيواناتش طوري طراحي كنيد كه يك حادثه جلوه كنه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آمبرلاي سفيد</span><br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">كد عبور 1</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ارباب گفت من به خودم قسم ميخورم اين به خاطر اينه كه شما كارتون رو تموم كنيد و خيانتي در كارتون نباشه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">(تمام شده در ساعت 22:16)</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">كد عبور2</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من شما رو دعا ميكنم كه نسلتون همانند ستارگان آسمان و شن ها در ساحل دريا زياد بشه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">نسل شما مالك دشمنان شهرها خواهد شد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">(تمام شده در ساعت 22:17)</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">كد عبور 3</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">و تمام نسل هاي شما در تمام كره ي زمين خوشبخت خواهند شد چون تو از من اطاعت كردي</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">(تمام شده در ساعت 22:18)</span><br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">8 ژوئن 1998</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ايداي عزيزم</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ايدا وقتي تو اين نامه رو ميخوني من ..... خيلي تغيير كردم. امروز همون طور كه من انتظار داشتم جواب آزمايشم مثبت در اومد. وقتي به اين فكر ميكنم كه منم قراره يكي از اونا بشم احساس حماقت ميكنم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ايدا تو آلوده نيستي و من هم نميخوام اين اتفاق برات بيفته. قبل از اين كه خواستي از اينجا فرار كني من مواد رو از اتاق سوابق بصري بر ميدارم و به اتاق نيرو ميبرم تا سيستم رو فعال كنم. و اونوقت همه ي افراد سالم هم ميتونن فرار كنن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اگه همه چيز طبق نقشه پيش بره همه ي قفل ها توست سيستم امنيت باز ميشن.تو ميتوني اسم من و پسورد رو به كامپيوتر كه درآخرين آزمايشگاه قرار داره بدي و به سيستم دست پيدا كني. پسوردش اسم خودته. براي باز كردن دري كه توي اتاق سوابق بصري وجود داره بايد اسم من و خودت و يه پسورد ديگه هم وارد كني.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من اون پسورد رو در زير نامه نوشتم. من مطمئنم كه تو زود متوجه ميشي. و اين آخرين درخواستيه كه من ازت دارم اگه تو منو پيدا كردي كه كاملا تغيير كرده بودم..... لطفا خودت منو بكش.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">پسورد:</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">| \/ | /\ |\ | \/ |</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">| /\ | \/ | | |</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">| | /\ | | |</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">(John )جان تو</span><br />
<br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">همانطور که میدانید گیاهان زیادی هستند که تاثیرات دارویی دارند.بشر از زمان های قدیم زخم و بیماری ها را توسط انواع گیاهان درمان میکند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در این کتاب ما تصمیم داریم سه گیاه دارویی (Herb) را به عنوان نمونه مثال بزنیم که در اطراف کوه های راکون رشد میابند و شکل ظاهری آن ها بیانگر نمونه ای از ویژگی گیاهان دارویی است.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">هر گیاه(Herb) همچون گیاهان دارویی،رنگ و تاثیر متفاوتی دارد.یک گیاه سبز قوای جسمانی را باز میگرداند و یک گیاه آبی باعث خنثی شدن زهر میگردد،در حالیکه یک گیاه قرمز به تنهایی و به خودی خود هیچگونه اثری ندارد.گیاه قرمز تنها زمانی موثر است که با گیاهان دیگر ترکیب شود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">برای مثال اگر شما این گیاه را با گیاهی که قدرت جسمانی را برمیگرداند ترکیب کنید،بازگشت قوا سه برابر میشود.با تنظیم میزان و آزمایش با این سه گیاه شما میتوانید انواع مختلفی دارو را به وجود آورید.اما من جزئیات را در اختیار شما خواهم گذاشت،زیرا این بهترین راه برای کسب دانش است.(مترجم-حالا تو این هیرو ویری کی دنبال دانشه؟!)</span><br />
<br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #c10300;" class="mycode_color">به : مدیر کل بخش بهسازی.</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">از طرف : هیئت ویژه ی بررسی روی دایره ی تحقیقات مخصوص فجایع شهر راکون .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">این نامه کاملاً محرمانه است و می بایست بعد از مطالعه و مفهوم شدن , از بین برود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">راجع به شیوع "ویروس-t" که اخیراً اتفاق افتاد , این هیئت از زمین های اطراف تحقیق و نمونه گیری کرده است.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بر طبق نتایج , میزان خسارات ناشی از حادثه بطور قابل ملاحظه ای بیشتر از حد ذکر شده در گزارش های قبلی است.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اولاً, در حالی که فراهم کردن آمار و اطلاعات حقیقی و صحیح بسیار مشکل است ,ولی به نظر می رسد که بیش از نیمی از پژوهشگران , بعد از در تماس قرار گرفتن با "ویروس-t" مرده اند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آمار کشته شدگان , از آنجایی که تقریباً تمامی نجات یافتگان علائم عجیب ابتلا به "ویروس-t" را نشان می دهند , به احتمال زیاد افزایش خواهد یافت .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ثانیاً, سیستم امنیتی ما هنوز فعال است , اما جوخه ی ویژه ی گارد امنیتی مان تقریباً منهدم شده است. به همین دلیل , اطلاعات حاصل از تحقیقات که از نظر شرکت ما فوق محرمانه تلقی می شدند, در دسترس عوامل خارجی قرار گرفته است. اقدامات متقابل باید هر چه زود تر صورت بپذیرند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در آخر, بسیاری از "سوژه ها"ی مورد آزمایش فرار کرده و غیر قابل کنترل می باشند. ما معتقدیم که تعدادی از پژوهشگران توسط این "سوژه ها" کشته و اعضای بدنشان متلاشی شده است . تصادفاً , این وقایع موفقیت تحقیقات ما را ثابت می کنند. این در حالی است که اگر فوراً اقدام نکنیم , ریسک بالای فاش شدن این اخبار برای مطبوعات نیز وجود دارد. موقعیت بسیار خطیر و مهم است. عمیات پوشش دهی وضعیت و پنهان کردن حقایق به سختی قابل انجام اند, به هر حال امیدواریم که مشکل بزودی حل خواهد شد. ما بخصوص نگران مداخله ی بسیار سریع پلیس ایالتی و s.t.a.r.s. هستیم. همچنین نیازمند کار کردن روی این مورد نیز هستیم.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">روزها از حادثه میگذرد و گیاه شماره 42 به سرعت شگفت انگیزی رشد میکند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">این گیاه تحت تاثیر ویروس T متفاوت از گیاهان دیگر شده و علاوه بر اندازه اش،شکل ظاهری غیر عادی دارد.با توجه به نوع رفتار این گیاه،الان حدس زدن اینکه گونه اصلی این گیاه چیست مشکل است.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">2 راه برای تغذیه گیاه 42 وجود دارد.اولین راه از طریق ریشه های این گیاه است که به زیرزمین راه پیدا کرده.به مجرد حادثه،یک پژوهشگر دیوانه شد و منبع آب در زیرزمین را شکست و حالا زیرزمین پر از آب شده.این به آسانی قابل حدس است که مقادیری عوامل شیمیایی در آب مخلوط شده بودند که عامل رواج سرعت رشد شگفت آور گیاه 42 میباشد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">قسمت دیگر گیاه 42 از سوی زیرزمین در قنات رشد کرده و همچون مقادیر زیادی پیاز از سقف طبقه اول آویزان شده است.ساقه های زیادی از این پیازها بیرون می آیند و آنها دومین ذخایر تامین غذاییند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">زمانی که گیاه 42 احساس کند چیزی حرکت میکند،ساقه هایش را به اطراف شکار پرتاب میکند و آنرا نگه می دارد.سپس توسط مکنده های موجود در پشت ساقه هایش شروع به مکیدن خون طعمه می کند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">همچنین این گیاه کمی زیرک است.او در را توسط دوتا از ساقه های اطرافش قفل می کند،بخصوص وقتی که شکار را گرفته و یا خواب است.تعداد زیادی از پرسنل نیز قربانی این گیاه شده اند.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">21 می 1998</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">هنری سارتون</span><br />
<br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">راكون تايمز 27 مي 1998</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">حيوانات حمله ميكنن؟زن تكه تكه شده</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">20 مي حدود ساعت 10 شب جسد يك زن جوان 20 ساله توسط يك رهگذر در كنار رودخانه ي مرمر و در مكان قديمي شهر راكون پيدا شد. پليس شهر راكون فرض كرده كه اين كار يه حيوان وحشي و پر قدرته كه تونسته دستها و پاهاي اونو بكنه. همين طور اون در يك پاي به جا مانده اش چكمه اي ديده ميشه كه نشون ميده اون براي كوه نوردي به اين منطقه اومده بوده و بعد از حمله به كنار رودخانه افتاده بوده.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">هفته نامه ي راكون 16 ژوئن 1998</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">هيولا ها در كوهستان آركلي؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بعضي از مردم ادعا ميكنن كه هيولاهايي رو در كوههاي آركلي ديدن. طبق گفته هاي مردم اونا يه چيزي بزرگتر از سگهاي معمولي بودن كه به كوله پشتي هاي اين افراد كه داراي آذوقه بوده حمله كردند و حريصانه شروع به خوردن كردند. اين در حالت عادي مثل يه اتفاق معمولي ميمونه كه مردم توي گردشهاي گروهي با اون مواجه ميشن اما اين سگها به طور شگفت آوري درنده هستند و خسارت وارد ميكنند. اونا ميگن اين سگها فقط موقعي حمله نميكنن كه خواب باشن! پس حالا اي خوانندگان عزيز يه چند هفته اي رو دور از كوه هاي آركلي باشين! آيا دوست داريد امتحان كنيد؟</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">راكون تايمز</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">معما در كوههاي آركلي! راه كوهستان مسدود شد</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به علت حادثه هاي مصيبت بار در كوههاي آركلي اولياي امور شهر تصميم قطعي گرفتند كه راه كوهستان رو مسدود كنن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در آن واحد پليس شهر راكون به كمك اعضاي S.t.a.r.s براي يافتن افراد گم شده راهي شدند. اونا انتظار چنين چيزي رو داشتن چون وسعت جنگل هاي راكون خيلي زياده و همين طور گزارشات بيش از حد مردم در مورد اون هيولا هاي عجيب و غريب در كوهها.</span><br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">همانطور که من در گزارش قبلی گفتم،درون سلول های گیاهان آلوده شده به ویروس بیدادگر (Tyrant virus) ویژگی های مشترکی پیدا شده.ما همچنین بر اساس چندین آزمایش به یک حقیقت جالب دیگری نیز دست یافتیم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ما عاملی را یافتیم که سلول های این گیاه را توسط یکی از شماره های "UMB" که یکی از سری های شیمیایی "UMB" می باشد به سرعت نابود می کندکه ما از آن برای "آزمایش 16" استفاده میکردیم.ما شماره 16 "UMB" را شوک-V نامیدیم.بر اساس محاسبات ما کمتر از 5 ثانیه زمان برای نابودی گیاه 42 لازم است ،در صورتی که شوک-V را مستقیما بر روی ریشه گیاه قرار دهیم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شما باید مقداری از سری شیمیایی "UMB" را بر اساس یک دستور خاص برای بوجود آوردن یک شوک-V ترکیب کنید.اما سری شیمیایی "UMB" ممکن است گازهایی سمی تولید کنند که برای بدن انسان مضر میباشد.احتیاط شدیدی در هنگام استفاده از این مواد شیمیایی باید صورت بگیرد.در پایین انواع سری شیمیایی "UMB" و خلاصه ای از ویژگی آنها آمده است:</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">UMB شماره 2-قرمز NP-003 ارغوانی</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">UMB شماره 4-سبز،زرد-6 زرد</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">UMB شماره 7-سفید</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">UMB شماره 13-آبی(برانگیزنده بوی شوک-V)</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">UMB شماره 16-قهوه ای</span><br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">قسمت اول زیرزمین:</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">باند هلیکوپتر:تنها مدیران و عالیرتبگان دولت حق ورود به باند هلیکوپتر را دارند.این محدودیت میتواند در برخی حوادث اعمال نگردد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">گذرگاه هلیکوپتر:هیچ شخصی حق ورود ندارد تا زمانی که به عنوان یک رایزن تحقیقاتی و یا سرپرست امنیتی بخواهد وارد شود.به دیگر افراد به محض رویت تیراندازی خواهد شد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آسانسور:آسانسور در مواقع اضطراری از کار می افتد.</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">قسمت دوم زیرزمین:</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">پایگاه داده های بصری:اتاق اطلاعات بصری در کنترل بخش پژوهشی ویژه "کیت آروینگ" میباشد،اتاق مدیریت جهت نظارت در آن سوی این اتاق میباشد.</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">قسمت سوم زیرزمین:</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">زندان:بخش بهداشت مسائل زندان را کنترل می کند.در صورت استفاده از ویروس،مشاوران تحقیقاتی(ای.اسمیت ، اس.رز ، آ،وسکر) باید مطلع شوند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">قفل در سه مرحله ای:هیچ کس تا زمانی که تمام رمزهای عبور را ارائه ندهد،حق ورود ندارد.رمز عبور باید توسط دستگاه خروجی ویژه ای توسط سرپرست پژوهشگران برای هر قفل ساخته شود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اتاق قدرت:تنها سرپرستان ستاد فرماندهی میتوانند وارد شوند.این محدودیت میتواند برای مشاوران تحقیقاتی که دستورات ویژه ای دریافت کردند اعمال نگردد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">دستگاه سازنده رمز عبور:هیچ کس به غیر از سرپرست محققان حق استفاده از دستگاه سازنده رمز عبور را ندارد.</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">قسمت چهارم زیرزمین:</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">فوق سری:با توجه به پیشرفت تایرانت(Tyrant) پس از مصرف ویروس-T .....</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">(ما بقی سند ناخواناست)</span><br />
<br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #c10300;" class="mycode_color">آلما ي عزيزم</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اين كه تو اين نامه رو بگيري من رو خوشحال ميكنه من هيچ وقت نميتونستم زياد باهات حرف بزنم اونم همش به خاطر اون مردي بود كه عينك آفتابي ميزنه. (مترجم: مثل اين كه منظورش وسكره!). آلما آرامش خودتو حفظ كن و اين نامه رو بخون.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من به تو گفته بودم كه در يه شركت داروسازي و در آزمايشگاه كار ميكنم. اونا ازم سو استفاده كردن. در ماه اخير يه حادثه در آزمايشگاه رخ داد كه باعث شد ويروس پخش بشه. تمام همكاران من كه به اون ويروس آلوده شدن مردن. واضح تر بگم اونا به مرده ي متحرك تبديل شدند. اونا دارن در اين اطراف ول ميگردن! همين الآن اونا دارن به در اتاقم ضربه ميزنند. اما هيچ نشانه اي از درك و فهم توي چشماشون ديده نميشه. اون ويروس لعنتي روي مغز و اعصاب انسانها تاثير شديد ميزاره و خيلي چيزا رو از بين ميبره. عشق... لذت ... غم... ترس... شوخي... جاودانگي.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">و آلما اون روزي رو كه با تو گذروندم به ياد نميارم.......</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بله منم آلوده شدم. من هر كاري كه ميتونستم براي خودم انجام دادم اما فقط تونستم كمي اون رو به تاخير بندازم. ترس من بيشتر شده و امروز هم چيزهاي بيشتري از تو رو فراموش كردم. پس من يه مرگ صلح آميز رو انتخاب ميكنم. من تا يه ساعت ديگه به يه مرده ي متحرك تبديل ميشم. من دارم به يه خواب ابدي ميرم. من مطمئنم تو منو درك ميكني....</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">خداحافظ براي هميشه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مارتين كركورن<br />
<br />
</span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[ترجمه ی فایل های Resident Evil : Code Veronica X به فارسی]]></title>
			<link>https://re-fan.ir/showthread.php?tid=51</link>
			<pubDate>Mon, 16 May 2022 20:29:29 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://re-fan.ir/member.php?action=profile&uid=1">Umbrella</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://re-fan.ir/showthread.php?tid=51</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #e82a1f;" class="mycode_color">يادداشت كالبد شكاف</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">يه شيطان در ذهن منه. من نميتونم اونو كنترل كنم اون بعضي اوقات منو وادار به انجام كارهايي ميكنه. اون يه جانور تشريفاتيه! اون منو وادار كرده كه رنج كشيدن و جيغ كشيدن مردم در حال مرگ رو تماشا كنم........</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اما جناب آلفرد اونقدر مهربون هست كه منو تصديق كنه و امكانات لازم رو بهم بده مثل مواد شيميايي و تجهيزات ضروري براي يادگرفتن همه چيز.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من هيچوقت نبايد به مهربانيهاي جناب آلفرد خيانت كنم. حتي در مواقع ضروري. كسي نبايد اين منطقه رو كشف كنه جايي كه فقط من و جناب آلفرد ميدونيم. من قسم خوردم كه زيرزمين آزمايشگاه پزشكي يه راز باقي بمونه . البته كليد اون مكان هميشه و در همه وقت دست من ميمونه. اگه يه عامل خارجي اونو ببينه نميتونه تشخيص بده كه اون يه كليده. من بايد به ياد داشته باشم كه تا وقتي زنده ام كه جناب آلفرد بهم اعتماد داشته باشه.</span><br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">30 ژانويه</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">يك اتاق مهر و موم شده در تالار ورودي تاسيسات جنوبي وجود داره. نميدونم توش چي پنهان شده و اينكه چطور ميشه واردش شد. ميتونم از 3 جواهري كه هر كدوم از ما سه نفر اون رو به عنوان مدرك حلال زادگيمون و اينكه از نوادگان خوانواده ي Ashford هستيم، همراهمون داريم ، استفاده كنم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تنها مشكل اينه كه نميتونم بفهمم پدرم چطوري ازشون استفاده مي كرده.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">17 فوريه</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من بالاخره موفق شدم وارد اون اتاق مهر و موم شده بشم. اصلاً نمي تونستم تصور كنم كه يه همچين راز احمقانه اي كه اشاره به تولد Alexia و من مي كنه ، اونجا وجود داشته باشه. از پدرم متنفرم . اون احمق... الان ديگه كاملاً واضحه كه ما صرفاً براي سرپوش گذاشتن و پنهان كردن اشتباه سهوي پدرم ساخته شده ايم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ديگه هيچ وقت بهش اعتماد نخواهم كرد. بايد افتخار خوانواده ي Ashford رو همراه خواهرم دوباره بدست بيارم. تا وقتي كه Alexia با منه هيچ چيزي نيست كه ازش بترسم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">3 مارچ</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">Alexia آزمايش رو رو نمونه ي انساني اي كه راجع بهش صحبت مي كرديم انجام داد. پدر بي مصرفمون الان بايد خوشحال باشه از اونجايي كه بالاخره مي تونه خودش رو بخشي از خوانواده ي Ashford به حساب بياره. تنها چيزي كه بايد مراقبش باشيم اون ناظر ، Harman هست كه نبايد از فعاليت هامون مطلع بشه.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">22 آپريل</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آزمايش با شكست مواجه شد. بعد از اين همه كار ، باز هم پدرم بي مصرف بود. حتي بدتر ، اون تبديل به يك هيولاي خطرناكي شده كه تقريباً غير قابل كنترله . ما اون رو بستيم و توي سلول يك زندان زيرزميني حبسش كرديم ، اما به نظر ميرسه كه Alexia فرا تر از انتظارات من به يه راح حل و چاره اي رسيده .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اون الان ميگه كه ميخواد آزمايش رو روي بدن خودش انجام بده . براي اين كار اون فكر مي كنه كه بايد به مدت 15 سال در حالت خواب نگهداشته بشه تا آزمايش رو با موفقيت به پايان برسونه. به لطف اون احمق.... نميتونم Alexia ي عزيزم رو براي 15 سال ببينم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">Alexia مي خواد با اعتماد و اتكايي كه به من داره به خواب بره. حالا ديگه من تنها كسي هستم كه ميتونه از Alexia مراقبت كنه.</span><br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">پدر من،ادوارد،ویروس مادر را در همکاری با لرد اسپنسر،یک شخص نجیب زاده،کشف کرده بود.آن ها این مساله را برای اهداف نظامی مطالعه میکردند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">سرانجام مطالعات آنها شکل گرفت.آنها ویروس مادر را ویروس-T نامیدند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آنها برای پنهان کردن تحقیقاتشان شرکت شیمیایی آمبرلا را برپا کردند که بیشتر با تحقیقات ژنتیکی و یک پروژه فوق محرمانه درگیر بود،حمایت از تحقیقات پدر من.هرچند یافته های من به شکل سختی بدست آمدند و پدر من در نیمه های پروژه مرد.(مترجم-یتیم شدی رفت!)</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ما در حال حاضر تحت یک آسیب بزرگ در برابر تحقیقات دیگر هستیم،چون این یک رقابت بزرگ در زمینه تحقیقات ویروس-T میباشد.من نام شریف خانواده اشفورد را که از اجداد بزرگ "ورونیکا"سرچشمه میگیرد بدنام کردم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اگر اقدامی صورت نگیرد،آمبرلا توسط اسپنسر تعطیل خواهد شد.من باید پروژه را تسریع کنم تا به نتیجه کامل برسد،بدون آنکه اسپنسر از آن بویی ببرد.پس از کلی فکر کردن،من تصمیم به تاسیس یک مکان ویژه درجه بالا برای تحقیقات مضاعف گرفتم.این ساختمان در یک ترمینال حمل و نقلی قرار خواهد گرفت که من آنرا در یک معدن متروکه در قطب جنوب تاسیس نمودم.من در کنار این ساختمان یک مکان ساخته شده خواهم داشت.این مکان شبیه به کاخ مجلل من خواهد بود،آخرین میراث ترور.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من خواهم توانست خاطرات شیرینم را برای اهداف محرمانه در آنجا در خاطر خود بپرورانم.این پروژه شخصی یک نام رمزی خواهد داشت.این همان نام زیبای جد خانواده اشفرد میباشد، "ورونیکا" کسی که بدترین را برایش آرزو دارم!!!(مترجم-بابا این یارو باید یه روانکاو بره)</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من مطمئن هستم که نتیجه تحقیقات من همچون نام او پرافتخار خواهد بود و سربلندی مجدداً به خانواده اشفرد باز خواهد گشت.</span><br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #e82a1f;" class="mycode_color">آقاي آلفرد</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">لطفا من رو ببخش من بايد خروج ناگهانيم رو به وسيله ي اين نامه عرض كنم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من ابتدا براي پدرتان لرد الكساندر كار ميكردم و در تمامي خوشي ها و غم هاي خانواده ي آشفورد شريك بودم. لرد الكساندر در حدود 15 سال پيش به طور ناگهاني غيبش زد و بعدش اون حادثه كه در طي انجام آزمايشات براي آلكسياي عزيز اتفاق افتاد و جانش رو گرفت.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شما تبديل شديد به بزرگ خانواده در حالي كه سنتون كم بود و نزديك بود كه سلامت عقليتون رو از دست بديد به خاطر اين كه خانوادتون رو يك جا از دست داده بوديد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من نميتونم كاري بكنم و احساس ميكنم كه بي مصرف شدم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اگر چه من بايد براي بخشش خودم رو بكشم. اونوقت من ميفهمم چه كسي به لرد الكساندر و آلكسيا خيانت كرده.......</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اسكات هارمن</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">خدمتكار خانواده ي آشفورد</span><br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلكسيا خواهرم يك نابغس و همين طور بسيار زيباس. اون همه چيز منه. اگه چيزي مانع كارهاش بشه من حاظرم حتي روي جونم ريسك كنم. من بايد به خاطر آلكسيا خانواده ي باشكوهمون رو دوباره به حالت قبل برگردونم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ما ميتونيم به كمك هم اسم خانوادگيمون رو به حالت اول برگردونيم. اگه اين اتفاق بيفته من يك مكان ميسازم كه تنها اشراف زادگان اونجا جمع بشن. من نميتونم اجازه بدم كه مردم عادي خواهر عزيزم رو كه حاظرم فدايش شوم رو ببينن!( مترجم: عجب اعتراف نامه ي فدايت شومي!!!!!!!) اون ملكه ي دنيا ميشه و منم نوكرش!</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اين روياي منه و چه خوب ميشه اگه به واقعيت تبديل بشه. اين فضايل دليل عشق من به آلكسياس. اين هدف نهايي منه. مردم عادي برام اصلا مهم نيستن. اونا بايد در برابر من و آلكسيا به خاك بيفتند.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">فداي آلكسياي محبوبم</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلفرد آشفورد</span><br />
<br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">27 سپتامبر</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">امروز یک زن قرمز پوش به محل سکونت من در جزیره راکفورت آورده شد.من کنجکاو بودم که او چکار کرده بود که سزاوار مرگ است؟من برای مدت طولانی اینجا زندگی میکنم و میبینم که انسان های زیادی به زندان برده میشوند،ولی به ندرت دیدم که کسی را زنده آزاد کنند....</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در همه جا،این سربازان غریبه با اسلحه ای در دستشان دیده میشوند.من حدس میزنم که ارباب جزیره تحت حمله توسط یک سازمان مخالف میباشد.چون نگران زن قرمزپوش شدم، به سرعت به زندان او رفتم،ولی او آنجا نبود.من کنجکاوم که آیا او مرتبط به حمله به جزیره هست....</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">زمانی که به ساختمان آموزش نظامی رسیدم،ارباب جزیره راکفورت زن قرمز پوش را تعقیب میکرد.من بی دقتی کردم و نزدیک بود به خاطر یک شلیک کشته شوم.به هر حال ممنون چابکی طبیعی ام هستم.من تصمیم گرفتم که از خطر فرار کنم و به خارج از آنجا بروم.من حدس میزنم که باید ممنون مهارت های طبیعی ام باشم.....(مترجم-چه از خود راضی)</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">هنگامیکه خبر عملیات انتحاری(خودانفجاری)را شنیدم و علامت اضطراری را دیدم،فهمیدم که باید جزیره را ترک کنم.آیا تمام اینها کار آن زن بوده؟من وقت فکر کردن در این مورد را نداشتم چونکه باید عجله میکردم تا به قلاب هواپیمای حمل و نقلی برای فرار برسم....</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در مسیرم بسوی هواپیمای حمل و نقلی،یک هیولای بزرگ جلوی زن قرمز پوش ظاهر شد.اون طوری حصار اطراف را شکست که انگار از کاغذ ساخته شده بودند!با اینکه میخواستم ببینم که چه اتفاقی برای زن قرمز پوش افتاد،تصمیم گرفتم که بسوی مقصدم فرار کنم....</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">با وجود تمام انفجارها و آتش ها،هواپیمای مسافربری همراه با ما از زمین بلند شد.من فکر کردم که دیگر در امانم،ولی به طریقی آن هیولای عظیم وارد هواپیمای ما شده بود.با کمک من،زن قرمز پوش توانست که هیولا را به بیرون از هواپیمای ما بیندازد.او حقیقتا یک زن قابل احترام است....</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">نمیتوانم باور کنم!هواپیمای ما در یک پایگاه حمل و نقلی در قطب جنوب فرود آمد.حالا بدتر،خدمه هواپیمای حمل و نقلی دیگری که قبل از ما فرود آمده بود،ویروس-T را در اینجا پخش کردند.حالا این پایگاه دقیقا مانند جزیره است،جاییکه زامبی ها و هیولاها در اطرافش سرگردانند....</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من قادر به زنده ماندن در مدت طولانی در مکانی مثل این نیستم!من باید راهی برای فرار از اینجا پیدا کنم،هرچه زودتر که ممکن باشد!!من به آن زن قرمز پوش خواهم پیوست و جستجو برای راه دیگری را شروع میکنم....</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">هنگامیکه داشتم در تاریکی استراحت میکردم،احساس کردم که چیزی به من نزدیک میشه.آن ها دقیقا کنار من بودند!در بسته بود و من نمیتوانستم فرار کنم،پس فقط شبیه به یک دیوانه شروع کردم به کوبیدن به در.ناگهان در باز شد،پس من بسوی آن دویدم!اما بعد از اینکه به پشتم نگاه کردم متوجه شدم که نباید بترسم.من خودم را در حالیکه به یک زن در لباس قرمز نگاه میکرد یافتم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">نهایتا یک مرد بلوند که عینک آقتابی زده بود را پیدا کردم.(وسکر خودمونو میگه ها)به نظر می آمد که او تصمیم به فرار از طریق یک زیردریایی را دارد.احساس کردم که این آخرین شانس من برای فرار از این مکان دیوانه وحشتناک است.پس قبل از اینکه دریچه زیردریایی بسته شود،با موفقیت به داخل زیردریایی جیم شدم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">این هست داستان من که چطور از آن دنیای ترسناک دیوانه زنده ماندم.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بعد از سالها تحقيق و جستجو من بالاخره طرز كاركرد با اين ميراث ( ويروس T ) رو ياد گرفتم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من تونستم با قدر مطلق گرفتن و آزمايشات زياد از اون عنصر يك هوش مصنوعي بسازم. بعدش من يه نمونه از ژن مهم از اجدادم رو با اون پيوند زدم و اونو به تخم جنين پيوند زدم و وارد بدن مادر كردم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اما من هيچ وقت انتظار بچه ي دوقلو نداشتم. يه پسر و يه دختر بدنيا آمد. پسره هوشي فراتر از حالت عادي داشت اما اونقدر باهوش نبود كه تمامي استعدادها رو داشته باشه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">هرچند دختره به طرزي باور نكردني باهوش بود كه تمامي استعدادها رو با هم داشت. اون دقيقا همون چيزي بود كه من ميخواستم بسازم.سربلندي اجدادمون رو دوباره با اون بدست ميارم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من ميخوام كه براشون اسم انتخاب كنم : اسم دختره آلكسيا و اسم پسره آلفرد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من ميخوام اونقدر مقام آلكسيا رو بالا ببرم كه باعث سربلندي اجدادمون بشه.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلكساندر آشفورد</span><br />
<br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">با اينكه ما با برنامه كارهامون رو پيش ميبريم و از آنتي ديكاي يا همون ديپلوي براي ساخت كپسولهامون براي داروهاي B.O.W استفاده ميكنيم ما بايد نقشه رو كنسل كنيم. با اينكه ما تمام آزمايشات رو به صورت عالي و بسيار دقيق و منظم انجام داديم اما ماده ته نشين ميشه.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ملايم A و ملايم B</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به دليل اينكه اين ماده براي طبيعت سميه ما احتياج نداريم كه در مورد ساختن كپسول دقت عمل به خرج بديم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">درعوض ما از ديپلوي براي ساختن روكش اين ماده كه به روكش عقاب معروفه استفاده ميكنيم. كه به رنگ آبي نيليه.</span><br />
<br />
سوابق ملايم<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اين ماده براي تعمير اسلحه كابرد داره و از ويژگيهاش اينه كه هيچ وقت مشخص نميشه. به هر حال نوع B اين ماده در يك دماي معين به رنگ آبي نيلي در مياد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">با توضيحات بالا در مورد نوع B اين ماده ما متوجه شديم كه خصوصيات زيادي رو داراست. به محظ رسيدن اطلاعات كامل ما اين ورقه رو به روز ميكنيم.</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مطمئن بشيد كه از اين متن پيروي ميكنيد و اسم درخواست كننده ها رو داخل قسمت بازديد كنندگان ثبت كنيد.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<span style="color: #e82a1f;" class="mycode_color"><span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">رئيس زندان و پاسدارخانه</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #e82a1f;" class="mycode_color">پاول استينر</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من بدين وسيله براي زنداني كردن در زندان شماره ي D به شرح زير عمل ميكنم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اسم ديدار كننده: كارل گريشام</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">هدف دخول. چيزهاي زير را نميتوانيد وارد كنيد :</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">يك وسيله ي جديد از جنس فلزات شركت Tg-01</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آوردن كالا هاي روزانه براي زنداني.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">يادداشت:</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">از يك كاميون باربري استفاده كنند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">نمونه ي شركت فوق درون يك جاي معين از كيف قرار داده باشند</span><br />
<br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #e82a1f;" class="mycode_color">رئيس: آقاي آلفرد آشفورد</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">امروز در ساعت 16:32 من پيروزمندانه با داروهاي B.O.W به شركت آمبرلا برگشتم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من بالاخره اونا رو برگردوندم به اتاق بررسي و هر 108 كپسول اون وضعيت سبز داشتد و استاندارد شناخته شدند. خيلي سريع اونا رو به فريزر هاي مخصوص منتقل كردند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">يه چيزي اينجا وجود داره كه من متوجه نميشم. اينجا ماموريت هاي خيلي عادي رو مخصوص و مهم قلمداد ميكنن. چرا از ما خواستن كه اين كپسولهاي يخ زده رو در اين وقت جا به جا كنيم؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من ميتونم درك كنم كه اين يك راز بزرگه اما بدون اينكه بدونيم اين مواد مقدارشون چقدره آيا ميتونيم از اين ماموريت جون سالم در ببريم يا نه. اين خيلي مهمه كه اونا راضي باش يا نه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ما ميخوايم در مورد يك جور اطلاعات از شما سوالي بپرسيم. آيا ما در اينده باز هم بايد از اين نوع ماموريت ها انجام بديم يا نه؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من هنوز اون روزهاي خوش قديمي رو در مركز آموزشي ارتش به ياد دارم. الآن هم با اون موقع فرقي نداره.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ما بايد براي ماموريت امشب در ساعت 23:00 آماده بشيم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ماموران ويژه ي شركت آمبرلا</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">هانك</span><br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">برادر عزيزم</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من باور دارم كه به خاطر دلاوري ها و شجاعت تو و داير شدن اين كارخانه نام خانوادگي آشفورد ها مي درخشه.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">وفادار تو</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلكسيا آشفورد</span><br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #e82a1f;" class="mycode_color">جناب آلفرد</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تبریک به موفقیت شما برای اربابی خانواده اشفرد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بدینوسیله من براساس رسم خانواده اشفرد،یک گلدان سرامیکی به شما اهدا میکنم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">همانطور که ممکن است بدانید،این رسم از آنجا شروع شد که یک پیشخدمت یک فنجان چای طلایی را به عنوان یادبود به ورونیکا اهدا کرد.زیرا بنیانگذار خانواده اشفرد،هوش و زیباییش افسانه ایست.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به دومین و سومین ارباب،استنلی و پسرش توماس هم فنجان چای مشابهی اهدا شد.این امید آنها بود که که دست به سرافرازی بیابند،همانطور که ورونیکا قبل از آنها این کار را انجام داد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مسئولیتی که ارباب خانواده دارد بعد از جناب توماس به برادر دومشان جناب آرتور منتقل شد.این مسئولیت بعد از آن به جناب ادوارد،پدر بزرگ شما منتقل شد.آن زمانی بود که خانواده اشفرد به عصر طلاییش رسیده بود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">همچنین جناب ادوارد یک کار بزرگ شیمیایی را تاسیس کرد که یک دستیابی دیگر بود،شرکت آمبرلا.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">گرچه،هنگامیکه جناب ادوارد کناره گیری کرد و پدرتان جناب الکساندر مسئولیت را بدست گرفت،افتخار خانواده اشفرد به تدریج تباه شد....</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من صمیمانه امیدوارم که خانواده اشفرد افتخارش را با هدایت شما مجددا بدست آورد،همانطور که این گلدان زینتی به طور ابدی به درخشش ادامه میدهد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اسکات هارمن</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">پیشخدمت خانواده اشفرد</span><br />
<br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">يك دختر 10 ساله ي بااستعداد ديپلم خودشو از يك كالج معتبر گرفت.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شركت بين المللي دارويي آمبرلا اظهار ميدارد : بايد يك تحقيق بسيار مهم انجام شود.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">13 مه</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اين سلول بوي گند مرگ ميده! من بايد هر طور شده اطلاعاتي بدست بيارم. من ميدونم كه خيلي از مناطق جنوبي استوا دور شدم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من شانس آوردم كه باب كه توي سلول بقليه با منه. اون يكي از افراديه كه من باهاش جور شدم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">16 مه</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">امروز باب در مورد اينكه چرا با من اينجا اسير شده چيزهاي مسخره اي گفت. باب به من گفت كه رئيس اينجا رو ميشناخته. اين رئيسه آلفرد اونو اينجا انداخته چون باب فقط يه اشتباه كوچيك مرتكب شده.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">20 مه</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بدون هيچ اخطاري امروز چند نفر از افراد ارتش داخل شدند و باب رو با خودشون به ساختمان پشت زندان منتقل كردند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">نصفه شب من دزدكي به ديدنش رفتم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من از بقيه شنيده بودم كه هركس وارد ان ساختمون بشه ديگه بر نميگرده. عجيب ترين چيزي كه گفته بودن اين بود كه اونجا كيسه هاي پلاستيكي واقعا بزرگي وجود داره كه در حال حاظر اونجا قرار نداشت. بهتره براي باب دعا كنم.....</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">21 مه</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من اشتباه كردم . نبايد اينجا رو ترك ميكردم. اينجا داره چه اتفاقي ميفته!؟ صداي خنده هاي ديوانه كننده و صداي جيغ زدن هاي باب رو ميشنوم. من نميدونم چه كار كنم. من نميتونم در موردش فكر نكنم. آيا اين اتفاق براي منم ميفته؟!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من نميتونم اجازه بدم......</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">نميتونم....</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">27 مه</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اين آخرين يادداشتهاي منه چون زنداني شدن من داره با رفتن به اون ساختمون تكميل ميشه!! ميدونم كه نفر بعدي هستم. ديگه حالا ميدونم كه ما همه خوكچه هاي آلفرد هستيم.هيچ راه فراري نيست!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من حالا بايد چه كار كنم؟!......</span><br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">30 اكتبر</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">قبل از اين كه من به شركت آمبرلا ملحق بشم خيال كردم وقتي در اين شركت بزرگ استخدام شدم ديگه لازم نيست براي سلامت جونيم نگران بشم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اما من وقتي به اينجا اومدم فهميدم كه اين يه توهم احمقانه بوده. من درباره ي تقيير وضعيت ازشون سوال كردم اما اونا كاملا منو عصباني كردند. انسان فكر ميكنه يه زندانيه! كارها واقعا طاقت فرساست و هيچ لذتي توي اون وجود نداره. من ترجيه ميدم بميرم!</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">3 نوامبر</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مرخصي كه به سختي بدست آورده بودم به طرز ناگهاني لغو شد. من شنيدم كه اونا مقدار زيادي نيروي انساني از دست دادن چون رئيس آلفرد يه اشتباه مرتكب شده. اون احمق سزاوار بخشش نيست. اون هيچ وقت با ما مثل يك انسان رفتار نميكنه!</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">5 نوامبر</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من يك داستان عجيب از يكي از بچه ها كه 8 سال اينجا كار ميكنه شنيدم. اون خيلي صبور بوده...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اون ميگه يك مرد حدودا 10 سال در زير زمين اينجا بسته شده و به نظر مياد كه خوابه! مردم بهش نوسفراتو ميگن و به طرز وحشتناكي ازش ميترسن. چه داستان مزخرفي!</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">10 نوامبر</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من نصفه شب از صداي خرناس كشيدن تويده اي از مردم كه به نظر ميومد از طبقه ي پايين ميان از خواب پريدم... من از اون داستان احمقانه احساس ترس و تاسف ميكردم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اما فكر ميكنم هر كي كه در يه مكاني مثل اينجا بمونه سلامت عقليشو از دست ميده!</span><br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">پس از کشف بقایای یک ویروس قدیمی از طریق ژنهای یک مورچه ملکه،من بر روی تحقیقات مورچه ها تمرکز کردم .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اکوسیستم مورچه ها آنطورکه به نظر میاید،برای من واقعا ایده آل است.در هر لانه مور یک ملکه است،و مورچه های سرباز و کارگر بردگان ملکه اند.آنها زندگیشان را فدای ملکه میکنند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مرگ مورچه ملکه شکست کامل لانه مورچه هاست.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به هر حال،مورچه های سرباز و کارگر در طول زمانی که ملکه مورچه زنده است میتوانند به آسانی جایگزین شوند .این دقیقا همانند رابطه میان من و دیگر عوام بیسواد است.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من موفق به خلق کردن یک ویروس ایده آل توسط پیوند ژن مورچه ملکه به داخل ویروس مادری شدم که اسپنسر آن را کشف کرده بود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به عبارت دیگر من از کار بی مصرف پدرم به عنوان یک مورد آزمایش استفاده کردم .به هر حال همانگونه که توقع داشتم،ویروس باعث تغییر سریع در سلول های مور شد،ایجاد ساختار کامل سلول های مغز و ماهیچه بدن آن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">علاوه بر این،یک نوع خاص گاز سمی ویژه درون بدن آن تولید شده که گیاه دارویی آبی تاثیری بر آن ندارد.به همین دلیل،من یک پادزهر برای مواقع اضطراری بوجود آوردم،و آنرا در انبار سلاح شیمیایی در طبقه B2 قرار دادم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من تصمیم گرفتم که این ویروس را براساس قابلیت غیر قابل تصورش نامگذاری کنم،ویروس-T ورونیکا.هنگامیکه من فهمیدم چگونه میتوانم قدرت خارق العاده ویروس را کاملا بدست آورم،پژوهش بزرگ من نهایتا کامل خواهد شد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الکسیا اشفرد</span><br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #e82a1f;" class="mycode_color">راهنماي دستگاه كپي سه بعدي</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">محصول جديد ما "دستگاه كپي سه بعدي" شامل دو قسمت ميباشد.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بخش اسكن سه بعدي:</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اين بخش شيء سه بعدي را اسكن مي كند . كافيست شيئي را كه مي خواهيد اسكن شود را روي سطح اسكنر قرار دهيد . داده هاي شيء اسكن شده به داده هاي سه بعدي پردازش خواهند شد ،كه به قسمت كپي كننده منتقل خواهند شد .</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">قسمت كپي كننده:</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اگر شيئي كه مي خواهيد تبديل شود را درون ماشين قرار دهيد ، مي توانيد فرآيند تبديل را بر اساس داده هايي كه در بخش اسكن فراهم شده اند شروع كنيد.فرآيند تبديل با حفاظت دقيق اطلاعات اجرا خواهد شد.نتيجه شيئي دقيقاً مانند شيء اصلي خواهد بود</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">از پشتيباني كردن از محصولات ما سپاس گزاريم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ما اينجا گرد هم آمديم تا يكي از تكنولوژي هاي جديدمون رو بهتون معرفي كنيم. ما موفق شديم ضد فلزي به نام TG-01 رو بسازيم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">خصوصيات TG-01 چيه؟</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به وسيله ي رديابهاي فلزات شناسايي نميشه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در رديابي هاي فرودگاه (براي پيدا كردن اسلحه) قابل شناسايي نيستيد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">كم حجم و بادوام</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ما از اين محصول در چند نوع اسلحه استفاده كرديم. براي احتياط لازمه ما يك نمونه در اختيارتون قرار ميديم. ما از شما انتظار يك خريد خوب و توجه داريم.</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">كارخانه ي صنايع فلزي</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">رئيس برنامه ريزي و توسعه</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">كارل ردهيل</span><br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الآن 4 ساله كه من دارم به جناب آلفرد كمك ميكنم. اون به هيچ كس اعتماد نداره! ولو اين كه من خدمتكارش هستم هنوز منو از داخل شدن به خونه ي شخصيش منع ميكنه. به هر حال مشكلش چيه من نميدونم؟!!! (مترجم: نميدونستي بدون مشكلش نداشتن يه عقل سالمه!)</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اونا ميگن كه اون با خواهر دوقلوش توي خونه ي شخصيش زندگي ميكنه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">گاهي اوقات من كسي رو ميبينم كه پشت پنجره ي خونه ايستاده. شايد اون آلكسيا باشه كسي كه هميشه به زيبايي ازش ياد شده. من يه بار در مورد اون از جناب آلفرد سوال كردم اما اون عصباني شد! با اين كه من خدمت كارشم تا حالا با من مدارا نكرده. اگه من يه بار ديگه در مورد اون زن ازش سوال كنم جونم كف دستمه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ولي معماي من اينه كه چرا اون سعي ميكنه با نااميدي زندگيش رو با آلكسيا پنهان كنه.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">روبرت داروسون</span><br />
<br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">گذرگاه زیرزمینی که به کاخ، جایی که الکسیا و من زندگی میکنیم میرسد ،بدجوری آسیب دیده.گرچه من نمیتوانم اجازه بدهم که ناپاکان الکسیا رو ببینند،از طرفی هم نمیتوانم استفاده از راه آب زیرزمینی را که اون مردم محلی ساختند ادامه بدهم.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اوه بله...فکر میکنم که باید آن زندانی ها را وادار به ساختن یک پل کنم.اون باید یک پل مجلل باشد که فایده ای برای الکسیا داشته باشد.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">البته،من باید پس از اتمام پل همه کسانی را که در ساخت آن دخالت داشتند بکشم،نتیجتا هیچکس از وجود کاخ ما خبردار نخواهد شد.ولی همه چیز روبه راهه،چونکه من مشکلی با انجام اینگونه مسائل ندارم.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">وقتی که پل کامل شد،من در ورودی کاخ را در انتهای راه آب زیرزمین خواهم بست.ورودی راه آب با ترفند خاصی بسته است،ضمانت امنیت کاخ ما.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلفرد اشفرد</span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #e82a1f;" class="mycode_color">يادداشت كالبد شكاف</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">يه شيطان در ذهن منه. من نميتونم اونو كنترل كنم اون بعضي اوقات منو وادار به انجام كارهايي ميكنه. اون يه جانور تشريفاتيه! اون منو وادار كرده كه رنج كشيدن و جيغ كشيدن مردم در حال مرگ رو تماشا كنم........</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اما جناب آلفرد اونقدر مهربون هست كه منو تصديق كنه و امكانات لازم رو بهم بده مثل مواد شيميايي و تجهيزات ضروري براي يادگرفتن همه چيز.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من هيچوقت نبايد به مهربانيهاي جناب آلفرد خيانت كنم. حتي در مواقع ضروري. كسي نبايد اين منطقه رو كشف كنه جايي كه فقط من و جناب آلفرد ميدونيم. من قسم خوردم كه زيرزمين آزمايشگاه پزشكي يه راز باقي بمونه . البته كليد اون مكان هميشه و در همه وقت دست من ميمونه. اگه يه عامل خارجي اونو ببينه نميتونه تشخيص بده كه اون يه كليده. من بايد به ياد داشته باشم كه تا وقتي زنده ام كه جناب آلفرد بهم اعتماد داشته باشه.</span><br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">30 ژانويه</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">يك اتاق مهر و موم شده در تالار ورودي تاسيسات جنوبي وجود داره. نميدونم توش چي پنهان شده و اينكه چطور ميشه واردش شد. ميتونم از 3 جواهري كه هر كدوم از ما سه نفر اون رو به عنوان مدرك حلال زادگيمون و اينكه از نوادگان خوانواده ي Ashford هستيم، همراهمون داريم ، استفاده كنم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تنها مشكل اينه كه نميتونم بفهمم پدرم چطوري ازشون استفاده مي كرده.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">17 فوريه</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من بالاخره موفق شدم وارد اون اتاق مهر و موم شده بشم. اصلاً نمي تونستم تصور كنم كه يه همچين راز احمقانه اي كه اشاره به تولد Alexia و من مي كنه ، اونجا وجود داشته باشه. از پدرم متنفرم . اون احمق... الان ديگه كاملاً واضحه كه ما صرفاً براي سرپوش گذاشتن و پنهان كردن اشتباه سهوي پدرم ساخته شده ايم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ديگه هيچ وقت بهش اعتماد نخواهم كرد. بايد افتخار خوانواده ي Ashford رو همراه خواهرم دوباره بدست بيارم. تا وقتي كه Alexia با منه هيچ چيزي نيست كه ازش بترسم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">3 مارچ</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">Alexia آزمايش رو رو نمونه ي انساني اي كه راجع بهش صحبت مي كرديم انجام داد. پدر بي مصرفمون الان بايد خوشحال باشه از اونجايي كه بالاخره مي تونه خودش رو بخشي از خوانواده ي Ashford به حساب بياره. تنها چيزي كه بايد مراقبش باشيم اون ناظر ، Harman هست كه نبايد از فعاليت هامون مطلع بشه.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">22 آپريل</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آزمايش با شكست مواجه شد. بعد از اين همه كار ، باز هم پدرم بي مصرف بود. حتي بدتر ، اون تبديل به يك هيولاي خطرناكي شده كه تقريباً غير قابل كنترله . ما اون رو بستيم و توي سلول يك زندان زيرزميني حبسش كرديم ، اما به نظر ميرسه كه Alexia فرا تر از انتظارات من به يه راح حل و چاره اي رسيده .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اون الان ميگه كه ميخواد آزمايش رو روي بدن خودش انجام بده . براي اين كار اون فكر مي كنه كه بايد به مدت 15 سال در حالت خواب نگهداشته بشه تا آزمايش رو با موفقيت به پايان برسونه. به لطف اون احمق.... نميتونم Alexia ي عزيزم رو براي 15 سال ببينم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">Alexia مي خواد با اعتماد و اتكايي كه به من داره به خواب بره. حالا ديگه من تنها كسي هستم كه ميتونه از Alexia مراقبت كنه.</span><br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">پدر من،ادوارد،ویروس مادر را در همکاری با لرد اسپنسر،یک شخص نجیب زاده،کشف کرده بود.آن ها این مساله را برای اهداف نظامی مطالعه میکردند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">سرانجام مطالعات آنها شکل گرفت.آنها ویروس مادر را ویروس-T نامیدند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آنها برای پنهان کردن تحقیقاتشان شرکت شیمیایی آمبرلا را برپا کردند که بیشتر با تحقیقات ژنتیکی و یک پروژه فوق محرمانه درگیر بود،حمایت از تحقیقات پدر من.هرچند یافته های من به شکل سختی بدست آمدند و پدر من در نیمه های پروژه مرد.(مترجم-یتیم شدی رفت!)</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ما در حال حاضر تحت یک آسیب بزرگ در برابر تحقیقات دیگر هستیم،چون این یک رقابت بزرگ در زمینه تحقیقات ویروس-T میباشد.من نام شریف خانواده اشفورد را که از اجداد بزرگ "ورونیکا"سرچشمه میگیرد بدنام کردم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اگر اقدامی صورت نگیرد،آمبرلا توسط اسپنسر تعطیل خواهد شد.من باید پروژه را تسریع کنم تا به نتیجه کامل برسد،بدون آنکه اسپنسر از آن بویی ببرد.پس از کلی فکر کردن،من تصمیم به تاسیس یک مکان ویژه درجه بالا برای تحقیقات مضاعف گرفتم.این ساختمان در یک ترمینال حمل و نقلی قرار خواهد گرفت که من آنرا در یک معدن متروکه در قطب جنوب تاسیس نمودم.من در کنار این ساختمان یک مکان ساخته شده خواهم داشت.این مکان شبیه به کاخ مجلل من خواهد بود،آخرین میراث ترور.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من خواهم توانست خاطرات شیرینم را برای اهداف محرمانه در آنجا در خاطر خود بپرورانم.این پروژه شخصی یک نام رمزی خواهد داشت.این همان نام زیبای جد خانواده اشفرد میباشد، "ورونیکا" کسی که بدترین را برایش آرزو دارم!!!(مترجم-بابا این یارو باید یه روانکاو بره)</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من مطمئن هستم که نتیجه تحقیقات من همچون نام او پرافتخار خواهد بود و سربلندی مجدداً به خانواده اشفرد باز خواهد گشت.</span><br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #e82a1f;" class="mycode_color">آقاي آلفرد</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">لطفا من رو ببخش من بايد خروج ناگهانيم رو به وسيله ي اين نامه عرض كنم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من ابتدا براي پدرتان لرد الكساندر كار ميكردم و در تمامي خوشي ها و غم هاي خانواده ي آشفورد شريك بودم. لرد الكساندر در حدود 15 سال پيش به طور ناگهاني غيبش زد و بعدش اون حادثه كه در طي انجام آزمايشات براي آلكسياي عزيز اتفاق افتاد و جانش رو گرفت.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شما تبديل شديد به بزرگ خانواده در حالي كه سنتون كم بود و نزديك بود كه سلامت عقليتون رو از دست بديد به خاطر اين كه خانوادتون رو يك جا از دست داده بوديد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من نميتونم كاري بكنم و احساس ميكنم كه بي مصرف شدم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اگر چه من بايد براي بخشش خودم رو بكشم. اونوقت من ميفهمم چه كسي به لرد الكساندر و آلكسيا خيانت كرده.......</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اسكات هارمن</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">خدمتكار خانواده ي آشفورد</span><br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلكسيا خواهرم يك نابغس و همين طور بسيار زيباس. اون همه چيز منه. اگه چيزي مانع كارهاش بشه من حاظرم حتي روي جونم ريسك كنم. من بايد به خاطر آلكسيا خانواده ي باشكوهمون رو دوباره به حالت قبل برگردونم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ما ميتونيم به كمك هم اسم خانوادگيمون رو به حالت اول برگردونيم. اگه اين اتفاق بيفته من يك مكان ميسازم كه تنها اشراف زادگان اونجا جمع بشن. من نميتونم اجازه بدم كه مردم عادي خواهر عزيزم رو كه حاظرم فدايش شوم رو ببينن!( مترجم: عجب اعتراف نامه ي فدايت شومي!!!!!!!) اون ملكه ي دنيا ميشه و منم نوكرش!</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اين روياي منه و چه خوب ميشه اگه به واقعيت تبديل بشه. اين فضايل دليل عشق من به آلكسياس. اين هدف نهايي منه. مردم عادي برام اصلا مهم نيستن. اونا بايد در برابر من و آلكسيا به خاك بيفتند.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">فداي آلكسياي محبوبم</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلفرد آشفورد</span><br />
<br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">27 سپتامبر</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">امروز یک زن قرمز پوش به محل سکونت من در جزیره راکفورت آورده شد.من کنجکاو بودم که او چکار کرده بود که سزاوار مرگ است؟من برای مدت طولانی اینجا زندگی میکنم و میبینم که انسان های زیادی به زندان برده میشوند،ولی به ندرت دیدم که کسی را زنده آزاد کنند....</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در همه جا،این سربازان غریبه با اسلحه ای در دستشان دیده میشوند.من حدس میزنم که ارباب جزیره تحت حمله توسط یک سازمان مخالف میباشد.چون نگران زن قرمزپوش شدم، به سرعت به زندان او رفتم،ولی او آنجا نبود.من کنجکاوم که آیا او مرتبط به حمله به جزیره هست....</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">زمانی که به ساختمان آموزش نظامی رسیدم،ارباب جزیره راکفورت زن قرمز پوش را تعقیب میکرد.من بی دقتی کردم و نزدیک بود به خاطر یک شلیک کشته شوم.به هر حال ممنون چابکی طبیعی ام هستم.من تصمیم گرفتم که از خطر فرار کنم و به خارج از آنجا بروم.من حدس میزنم که باید ممنون مهارت های طبیعی ام باشم.....(مترجم-چه از خود راضی)</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">هنگامیکه خبر عملیات انتحاری(خودانفجاری)را شنیدم و علامت اضطراری را دیدم،فهمیدم که باید جزیره را ترک کنم.آیا تمام اینها کار آن زن بوده؟من وقت فکر کردن در این مورد را نداشتم چونکه باید عجله میکردم تا به قلاب هواپیمای حمل و نقلی برای فرار برسم....</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در مسیرم بسوی هواپیمای حمل و نقلی،یک هیولای بزرگ جلوی زن قرمز پوش ظاهر شد.اون طوری حصار اطراف را شکست که انگار از کاغذ ساخته شده بودند!با اینکه میخواستم ببینم که چه اتفاقی برای زن قرمز پوش افتاد،تصمیم گرفتم که بسوی مقصدم فرار کنم....</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">با وجود تمام انفجارها و آتش ها،هواپیمای مسافربری همراه با ما از زمین بلند شد.من فکر کردم که دیگر در امانم،ولی به طریقی آن هیولای عظیم وارد هواپیمای ما شده بود.با کمک من،زن قرمز پوش توانست که هیولا را به بیرون از هواپیمای ما بیندازد.او حقیقتا یک زن قابل احترام است....</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">نمیتوانم باور کنم!هواپیمای ما در یک پایگاه حمل و نقلی در قطب جنوب فرود آمد.حالا بدتر،خدمه هواپیمای حمل و نقلی دیگری که قبل از ما فرود آمده بود،ویروس-T را در اینجا پخش کردند.حالا این پایگاه دقیقا مانند جزیره است،جاییکه زامبی ها و هیولاها در اطرافش سرگردانند....</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من قادر به زنده ماندن در مدت طولانی در مکانی مثل این نیستم!من باید راهی برای فرار از اینجا پیدا کنم،هرچه زودتر که ممکن باشد!!من به آن زن قرمز پوش خواهم پیوست و جستجو برای راه دیگری را شروع میکنم....</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">هنگامیکه داشتم در تاریکی استراحت میکردم،احساس کردم که چیزی به من نزدیک میشه.آن ها دقیقا کنار من بودند!در بسته بود و من نمیتوانستم فرار کنم،پس فقط شبیه به یک دیوانه شروع کردم به کوبیدن به در.ناگهان در باز شد،پس من بسوی آن دویدم!اما بعد از اینکه به پشتم نگاه کردم متوجه شدم که نباید بترسم.من خودم را در حالیکه به یک زن در لباس قرمز نگاه میکرد یافتم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">نهایتا یک مرد بلوند که عینک آقتابی زده بود را پیدا کردم.(وسکر خودمونو میگه ها)به نظر می آمد که او تصمیم به فرار از طریق یک زیردریایی را دارد.احساس کردم که این آخرین شانس من برای فرار از این مکان دیوانه وحشتناک است.پس قبل از اینکه دریچه زیردریایی بسته شود،با موفقیت به داخل زیردریایی جیم شدم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">این هست داستان من که چطور از آن دنیای ترسناک دیوانه زنده ماندم.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بعد از سالها تحقيق و جستجو من بالاخره طرز كاركرد با اين ميراث ( ويروس T ) رو ياد گرفتم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من تونستم با قدر مطلق گرفتن و آزمايشات زياد از اون عنصر يك هوش مصنوعي بسازم. بعدش من يه نمونه از ژن مهم از اجدادم رو با اون پيوند زدم و اونو به تخم جنين پيوند زدم و وارد بدن مادر كردم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اما من هيچ وقت انتظار بچه ي دوقلو نداشتم. يه پسر و يه دختر بدنيا آمد. پسره هوشي فراتر از حالت عادي داشت اما اونقدر باهوش نبود كه تمامي استعدادها رو داشته باشه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">هرچند دختره به طرزي باور نكردني باهوش بود كه تمامي استعدادها رو با هم داشت. اون دقيقا همون چيزي بود كه من ميخواستم بسازم.سربلندي اجدادمون رو دوباره با اون بدست ميارم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من ميخوام كه براشون اسم انتخاب كنم : اسم دختره آلكسيا و اسم پسره آلفرد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من ميخوام اونقدر مقام آلكسيا رو بالا ببرم كه باعث سربلندي اجدادمون بشه.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلكساندر آشفورد</span><br />
<br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">با اينكه ما با برنامه كارهامون رو پيش ميبريم و از آنتي ديكاي يا همون ديپلوي براي ساخت كپسولهامون براي داروهاي B.O.W استفاده ميكنيم ما بايد نقشه رو كنسل كنيم. با اينكه ما تمام آزمايشات رو به صورت عالي و بسيار دقيق و منظم انجام داديم اما ماده ته نشين ميشه.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ملايم A و ملايم B</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به دليل اينكه اين ماده براي طبيعت سميه ما احتياج نداريم كه در مورد ساختن كپسول دقت عمل به خرج بديم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">درعوض ما از ديپلوي براي ساختن روكش اين ماده كه به روكش عقاب معروفه استفاده ميكنيم. كه به رنگ آبي نيليه.</span><br />
<br />
سوابق ملايم<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اين ماده براي تعمير اسلحه كابرد داره و از ويژگيهاش اينه كه هيچ وقت مشخص نميشه. به هر حال نوع B اين ماده در يك دماي معين به رنگ آبي نيلي در مياد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">با توضيحات بالا در مورد نوع B اين ماده ما متوجه شديم كه خصوصيات زيادي رو داراست. به محظ رسيدن اطلاعات كامل ما اين ورقه رو به روز ميكنيم.</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مطمئن بشيد كه از اين متن پيروي ميكنيد و اسم درخواست كننده ها رو داخل قسمت بازديد كنندگان ثبت كنيد.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<span style="color: #e82a1f;" class="mycode_color"><span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">رئيس زندان و پاسدارخانه</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #e82a1f;" class="mycode_color">پاول استينر</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من بدين وسيله براي زنداني كردن در زندان شماره ي D به شرح زير عمل ميكنم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اسم ديدار كننده: كارل گريشام</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">هدف دخول. چيزهاي زير را نميتوانيد وارد كنيد :</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">يك وسيله ي جديد از جنس فلزات شركت Tg-01</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آوردن كالا هاي روزانه براي زنداني.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">يادداشت:</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">از يك كاميون باربري استفاده كنند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">نمونه ي شركت فوق درون يك جاي معين از كيف قرار داده باشند</span><br />
<br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #e82a1f;" class="mycode_color">رئيس: آقاي آلفرد آشفورد</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">امروز در ساعت 16:32 من پيروزمندانه با داروهاي B.O.W به شركت آمبرلا برگشتم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من بالاخره اونا رو برگردوندم به اتاق بررسي و هر 108 كپسول اون وضعيت سبز داشتد و استاندارد شناخته شدند. خيلي سريع اونا رو به فريزر هاي مخصوص منتقل كردند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">يه چيزي اينجا وجود داره كه من متوجه نميشم. اينجا ماموريت هاي خيلي عادي رو مخصوص و مهم قلمداد ميكنن. چرا از ما خواستن كه اين كپسولهاي يخ زده رو در اين وقت جا به جا كنيم؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من ميتونم درك كنم كه اين يك راز بزرگه اما بدون اينكه بدونيم اين مواد مقدارشون چقدره آيا ميتونيم از اين ماموريت جون سالم در ببريم يا نه. اين خيلي مهمه كه اونا راضي باش يا نه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ما ميخوايم در مورد يك جور اطلاعات از شما سوالي بپرسيم. آيا ما در اينده باز هم بايد از اين نوع ماموريت ها انجام بديم يا نه؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من هنوز اون روزهاي خوش قديمي رو در مركز آموزشي ارتش به ياد دارم. الآن هم با اون موقع فرقي نداره.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ما بايد براي ماموريت امشب در ساعت 23:00 آماده بشيم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ماموران ويژه ي شركت آمبرلا</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">هانك</span><br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">برادر عزيزم</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من باور دارم كه به خاطر دلاوري ها و شجاعت تو و داير شدن اين كارخانه نام خانوادگي آشفورد ها مي درخشه.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">وفادار تو</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلكسيا آشفورد</span><br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #e82a1f;" class="mycode_color">جناب آلفرد</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تبریک به موفقیت شما برای اربابی خانواده اشفرد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بدینوسیله من براساس رسم خانواده اشفرد،یک گلدان سرامیکی به شما اهدا میکنم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">همانطور که ممکن است بدانید،این رسم از آنجا شروع شد که یک پیشخدمت یک فنجان چای طلایی را به عنوان یادبود به ورونیکا اهدا کرد.زیرا بنیانگذار خانواده اشفرد،هوش و زیباییش افسانه ایست.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به دومین و سومین ارباب،استنلی و پسرش توماس هم فنجان چای مشابهی اهدا شد.این امید آنها بود که که دست به سرافرازی بیابند،همانطور که ورونیکا قبل از آنها این کار را انجام داد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مسئولیتی که ارباب خانواده دارد بعد از جناب توماس به برادر دومشان جناب آرتور منتقل شد.این مسئولیت بعد از آن به جناب ادوارد،پدر بزرگ شما منتقل شد.آن زمانی بود که خانواده اشفرد به عصر طلاییش رسیده بود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">همچنین جناب ادوارد یک کار بزرگ شیمیایی را تاسیس کرد که یک دستیابی دیگر بود،شرکت آمبرلا.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">گرچه،هنگامیکه جناب ادوارد کناره گیری کرد و پدرتان جناب الکساندر مسئولیت را بدست گرفت،افتخار خانواده اشفرد به تدریج تباه شد....</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من صمیمانه امیدوارم که خانواده اشفرد افتخارش را با هدایت شما مجددا بدست آورد،همانطور که این گلدان زینتی به طور ابدی به درخشش ادامه میدهد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اسکات هارمن</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">پیشخدمت خانواده اشفرد</span><br />
<br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">يك دختر 10 ساله ي بااستعداد ديپلم خودشو از يك كالج معتبر گرفت.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شركت بين المللي دارويي آمبرلا اظهار ميدارد : بايد يك تحقيق بسيار مهم انجام شود.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">13 مه</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اين سلول بوي گند مرگ ميده! من بايد هر طور شده اطلاعاتي بدست بيارم. من ميدونم كه خيلي از مناطق جنوبي استوا دور شدم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من شانس آوردم كه باب كه توي سلول بقليه با منه. اون يكي از افراديه كه من باهاش جور شدم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">16 مه</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">امروز باب در مورد اينكه چرا با من اينجا اسير شده چيزهاي مسخره اي گفت. باب به من گفت كه رئيس اينجا رو ميشناخته. اين رئيسه آلفرد اونو اينجا انداخته چون باب فقط يه اشتباه كوچيك مرتكب شده.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">20 مه</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بدون هيچ اخطاري امروز چند نفر از افراد ارتش داخل شدند و باب رو با خودشون به ساختمان پشت زندان منتقل كردند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">نصفه شب من دزدكي به ديدنش رفتم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من از بقيه شنيده بودم كه هركس وارد ان ساختمون بشه ديگه بر نميگرده. عجيب ترين چيزي كه گفته بودن اين بود كه اونجا كيسه هاي پلاستيكي واقعا بزرگي وجود داره كه در حال حاظر اونجا قرار نداشت. بهتره براي باب دعا كنم.....</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">21 مه</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من اشتباه كردم . نبايد اينجا رو ترك ميكردم. اينجا داره چه اتفاقي ميفته!؟ صداي خنده هاي ديوانه كننده و صداي جيغ زدن هاي باب رو ميشنوم. من نميدونم چه كار كنم. من نميتونم در موردش فكر نكنم. آيا اين اتفاق براي منم ميفته؟!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من نميتونم اجازه بدم......</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">نميتونم....</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">27 مه</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اين آخرين يادداشتهاي منه چون زنداني شدن من داره با رفتن به اون ساختمون تكميل ميشه!! ميدونم كه نفر بعدي هستم. ديگه حالا ميدونم كه ما همه خوكچه هاي آلفرد هستيم.هيچ راه فراري نيست!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من حالا بايد چه كار كنم؟!......</span><br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">30 اكتبر</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">قبل از اين كه من به شركت آمبرلا ملحق بشم خيال كردم وقتي در اين شركت بزرگ استخدام شدم ديگه لازم نيست براي سلامت جونيم نگران بشم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اما من وقتي به اينجا اومدم فهميدم كه اين يه توهم احمقانه بوده. من درباره ي تقيير وضعيت ازشون سوال كردم اما اونا كاملا منو عصباني كردند. انسان فكر ميكنه يه زندانيه! كارها واقعا طاقت فرساست و هيچ لذتي توي اون وجود نداره. من ترجيه ميدم بميرم!</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">3 نوامبر</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مرخصي كه به سختي بدست آورده بودم به طرز ناگهاني لغو شد. من شنيدم كه اونا مقدار زيادي نيروي انساني از دست دادن چون رئيس آلفرد يه اشتباه مرتكب شده. اون احمق سزاوار بخشش نيست. اون هيچ وقت با ما مثل يك انسان رفتار نميكنه!</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">5 نوامبر</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من يك داستان عجيب از يكي از بچه ها كه 8 سال اينجا كار ميكنه شنيدم. اون خيلي صبور بوده...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اون ميگه يك مرد حدودا 10 سال در زير زمين اينجا بسته شده و به نظر مياد كه خوابه! مردم بهش نوسفراتو ميگن و به طرز وحشتناكي ازش ميترسن. چه داستان مزخرفي!</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">10 نوامبر</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من نصفه شب از صداي خرناس كشيدن تويده اي از مردم كه به نظر ميومد از طبقه ي پايين ميان از خواب پريدم... من از اون داستان احمقانه احساس ترس و تاسف ميكردم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اما فكر ميكنم هر كي كه در يه مكاني مثل اينجا بمونه سلامت عقليشو از دست ميده!</span><br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">پس از کشف بقایای یک ویروس قدیمی از طریق ژنهای یک مورچه ملکه،من بر روی تحقیقات مورچه ها تمرکز کردم .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اکوسیستم مورچه ها آنطورکه به نظر میاید،برای من واقعا ایده آل است.در هر لانه مور یک ملکه است،و مورچه های سرباز و کارگر بردگان ملکه اند.آنها زندگیشان را فدای ملکه میکنند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مرگ مورچه ملکه شکست کامل لانه مورچه هاست.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به هر حال،مورچه های سرباز و کارگر در طول زمانی که ملکه مورچه زنده است میتوانند به آسانی جایگزین شوند .این دقیقا همانند رابطه میان من و دیگر عوام بیسواد است.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من موفق به خلق کردن یک ویروس ایده آل توسط پیوند ژن مورچه ملکه به داخل ویروس مادری شدم که اسپنسر آن را کشف کرده بود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به عبارت دیگر من از کار بی مصرف پدرم به عنوان یک مورد آزمایش استفاده کردم .به هر حال همانگونه که توقع داشتم،ویروس باعث تغییر سریع در سلول های مور شد،ایجاد ساختار کامل سلول های مغز و ماهیچه بدن آن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">علاوه بر این،یک نوع خاص گاز سمی ویژه درون بدن آن تولید شده که گیاه دارویی آبی تاثیری بر آن ندارد.به همین دلیل،من یک پادزهر برای مواقع اضطراری بوجود آوردم،و آنرا در انبار سلاح شیمیایی در طبقه B2 قرار دادم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من تصمیم گرفتم که این ویروس را براساس قابلیت غیر قابل تصورش نامگذاری کنم،ویروس-T ورونیکا.هنگامیکه من فهمیدم چگونه میتوانم قدرت خارق العاده ویروس را کاملا بدست آورم،پژوهش بزرگ من نهایتا کامل خواهد شد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الکسیا اشفرد</span><br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #e82a1f;" class="mycode_color">راهنماي دستگاه كپي سه بعدي</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">محصول جديد ما "دستگاه كپي سه بعدي" شامل دو قسمت ميباشد.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بخش اسكن سه بعدي:</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اين بخش شيء سه بعدي را اسكن مي كند . كافيست شيئي را كه مي خواهيد اسكن شود را روي سطح اسكنر قرار دهيد . داده هاي شيء اسكن شده به داده هاي سه بعدي پردازش خواهند شد ،كه به قسمت كپي كننده منتقل خواهند شد .</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">قسمت كپي كننده:</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اگر شيئي كه مي خواهيد تبديل شود را درون ماشين قرار دهيد ، مي توانيد فرآيند تبديل را بر اساس داده هايي كه در بخش اسكن فراهم شده اند شروع كنيد.فرآيند تبديل با حفاظت دقيق اطلاعات اجرا خواهد شد.نتيجه شيئي دقيقاً مانند شيء اصلي خواهد بود</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">از پشتيباني كردن از محصولات ما سپاس گزاريم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ما اينجا گرد هم آمديم تا يكي از تكنولوژي هاي جديدمون رو بهتون معرفي كنيم. ما موفق شديم ضد فلزي به نام TG-01 رو بسازيم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">خصوصيات TG-01 چيه؟</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به وسيله ي رديابهاي فلزات شناسايي نميشه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در رديابي هاي فرودگاه (براي پيدا كردن اسلحه) قابل شناسايي نيستيد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">كم حجم و بادوام</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ما از اين محصول در چند نوع اسلحه استفاده كرديم. براي احتياط لازمه ما يك نمونه در اختيارتون قرار ميديم. ما از شما انتظار يك خريد خوب و توجه داريم.</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">كارخانه ي صنايع فلزي</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">رئيس برنامه ريزي و توسعه</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">كارل ردهيل</span><br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الآن 4 ساله كه من دارم به جناب آلفرد كمك ميكنم. اون به هيچ كس اعتماد نداره! ولو اين كه من خدمتكارش هستم هنوز منو از داخل شدن به خونه ي شخصيش منع ميكنه. به هر حال مشكلش چيه من نميدونم؟!!! (مترجم: نميدونستي بدون مشكلش نداشتن يه عقل سالمه!)</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اونا ميگن كه اون با خواهر دوقلوش توي خونه ي شخصيش زندگي ميكنه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">گاهي اوقات من كسي رو ميبينم كه پشت پنجره ي خونه ايستاده. شايد اون آلكسيا باشه كسي كه هميشه به زيبايي ازش ياد شده. من يه بار در مورد اون از جناب آلفرد سوال كردم اما اون عصباني شد! با اين كه من خدمت كارشم تا حالا با من مدارا نكرده. اگه من يه بار ديگه در مورد اون زن ازش سوال كنم جونم كف دستمه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ولي معماي من اينه كه چرا اون سعي ميكنه با نااميدي زندگيش رو با آلكسيا پنهان كنه.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">روبرت داروسون</span><br />
<br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">گذرگاه زیرزمینی که به کاخ، جایی که الکسیا و من زندگی میکنیم میرسد ،بدجوری آسیب دیده.گرچه من نمیتوانم اجازه بدهم که ناپاکان الکسیا رو ببینند،از طرفی هم نمیتوانم استفاده از راه آب زیرزمینی را که اون مردم محلی ساختند ادامه بدهم.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اوه بله...فکر میکنم که باید آن زندانی ها را وادار به ساختن یک پل کنم.اون باید یک پل مجلل باشد که فایده ای برای الکسیا داشته باشد.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">البته،من باید پس از اتمام پل همه کسانی را که در ساخت آن دخالت داشتند بکشم،نتیجتا هیچکس از وجود کاخ ما خبردار نخواهد شد.ولی همه چیز روبه راهه،چونکه من مشکلی با انجام اینگونه مسائل ندارم.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">وقتی که پل کامل شد،من در ورودی کاخ را در انتهای راه آب زیرزمین خواهم بست.ورودی راه آب با ترفند خاصی بسته است،ضمانت امنیت کاخ ما.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آلفرد اشفرد</span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[وقايع Resident Evil 0 از زبان بازماندگان]]></title>
			<link>https://re-fan.ir/showthread.php?tid=50</link>
			<pubDate>Mon, 16 May 2022 20:23:25 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://re-fan.ir/member.php?action=profile&uid=1">Umbrella</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://re-fan.ir/showthread.php?tid=50</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #0074d9;" class="mycode_color">سلام به همه دوستان،</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اين ترجمه ها مربوط به كتابي است با نام biohazard Archives كه در 31 مارس 2005 در 354 صفحه (باهمكاري CAPCOM) در ژاپن رليز شده و در تاريخ 9 نوامبر 2005 توسط BRADY GAMES  در  304 صفحه به اينگلسي ترجمه شده(البته با غلطهاي املايي فراوان)!  :grin: در اين كتاب وقايع Resident Evil 0, Resident Evil Remake, Resident Evil 2, Resident Evil 3 و  Resident Evil Code Veronica از زبان بازماندگان آن و بيوگرافي كليه شخصيتها و دشمنان و توضيحاتي كامل درباره مكانهاي شهر راكون و ... موجوده و در كل كتاب جامعي هستش. به دليل مشغله كاري و وقت كمي كه دارم فقط تونستم قسمت مربوط به Resident Evil 0 رو به زبان روان و ساده ترجمه كنم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اولش ميخواستم تو يكي از فروم هاي ديگه بزارمش ولي ديدم كجا بهتر از اينجا. خوب بريم سر اصل مطلب.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><img src="https://re-fan.ir/up/Aliresalat/1652817774.jpg" loading="lazy"  alt="[تصویر:  1652817774.jpg]" class="mycode_img" /></span><br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #e82a1f;" class="mycode_color">مقدمه Resident Evil 0</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شهر صنعتی راکون محلی است در غرب آمریکا. دارای جنگل های زیبا و دریاچه هایی که از میان رشته کوه آرکلای شمالی بر روی زمین گسترده شده است. اما، از این چشم انداز آرام، مکرراً گزارشهایی از قتلهای عجیب و غریب و انسانهای خورده شده در اطراف شهر مي‌رسد. شهر راکون نیروهای برگزیده و ویژه خود (واحد S.T.A.R.S.) تیم براوو را به صحنه مي‌فرسد. با این وجود، به خاطر نقص فنی مرموزي در موتور هلیکوپترشان، تیم براوو در جنگلی نزدیک به صحنه جنایتها سقوط می کند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تیم براوو نجات می‌یابد، اما تمام تجهیزاتشان را از دست می‌دهند. آنها بطور اتفاقی به ماشین مخصوص حمل زندانی که بسختی صدمه دیده بود می‌رسند و با اجساد تفنگداران دریایی که اجزای بدن آنها  بطرز وحشیانه‌اي بریده شده مواجه می شوند. انریکو مارینی، فرمانده تیم براوو، دستور می‌دهد که بیلی کوِن یک تفنگدار دریایی سابق که از ماشین فرار کرده را پیدا کنند.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">هیچکس نمی توانست تصور کند که چه بد بختی بزرگی سراسر شهر راکون را دارد فرا میگیرد...</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #e82a1f;" class="mycode_color">داستان</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">همه داستانها یک ابتدا دارند. این بدبختی آمریکایی كه با آزمايشات متداولي شروع شد ولي زالو، علاقه‌اي به اين شكل زندگي نداشت. با اضافه کردن DNA زالو به ویروس اصلی، دانشمند يك نژاد جدیدی با نام ویروس T را آفريد. زالوها با یک همزیستی به ویروس شکل دادند، و یک انگل با نیروی زندگی باور نکردنی را ساختند. سالهای زیادی از آن آزمایش گذشت، زالوها تغییر یافته، زیاد شدند، و حالا دسته زیادی از زالوهای تغییر یافته در عمق جنگل به پیچ و تاب خوردن مشغول هستند.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">(برداشته شده از دفتر يادداشت ریبکا چمبرز، 23 ژوئیه 1998)</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #e82a1f;" class="mycode_color">آغاز كابوس</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">حالا وقتي كه من درباره آن فكر مي كنم،  من نمي تونم كمك كنم اما فكر مي كنم كه ما، S.T.A.R.S.(نيروهاي ويژه كلانتري شهر راكون) تيم براوو از همون اولش نحض بود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آن شب، موتور هليكوپترمان بطور ناگهاني بد عمل ميكنه و مارو به جنگل ميندازه. صداي درختان با روح هستند، آن غرشهاي مخوف، حمله ... دوست دارم چند سال پيش باشه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تمام اينها چه معني داره؟ ما اينجايم فقط براي اينكه بفهميم در كوهستان آركلاي و سطح جنگل راكون چه اتفاقي افتاده. چه كسي فكر مي كرد خودمون قرباني بشيم؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آنجا يك مسير روشن از تابش آفتاب در ميان تمام تاريكي بود: ما از سقوط بدون يك نفر زخمي جان سالم به در برده بوديم. ما آثار يك خائن فراري را در جنگل كشف كرديم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">"ستوان بيلي كوِن، 26 ساله. كه در دادگاه نظامي محكوم شده. و زنداني را براي اعدام به پايگاه راگاتون انتقال مي دادند؟"</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در پيداكردن فراري، من به عمق جنگل رفتم و شروع كردم به جست و جو،آنجا يك قطار متوقف شده بود. آن آغاز كابوس بود. آن قطار عازم جهنم بود.</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #e82a1f;" class="mycode_color">مردگان زنده مسافر</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">داخل قطار، سويت مسافران خيلي ساكت و باشكوه بود واگن بيش از حد آراسته و مبله بود، اثاتيه قيمتي. مثل اينكه در اين دنياي مرموز زمان ثابت مانده. مسافران ساكت بودند. "من از پليس شهر راكون هستم گروه S.T.A.R.S.! لطفا جواب بديد!"  هيچ پاسخي از كسي نبود. من منتظر بودم. تمام مسافران مرده‌اند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">احساس كردم دارم غش ميكنم، اما سريع فراموشش كردم. آن مرده‌ها منو آزار ميدادن، درست همان وقت من صداي چيزي را شنيدم كه كشيده مي‌شد، و مسافران مرده شروع به حركت كردند! مردگان زنده! زامبيها! فيلمهاي ترسناك قديمي از خاطرم مي گذشت. من ماشه هفت تير را كشيدم، شليك كردم لاشه زنده شده افتاد، و به طرف واگن بعدي دويدم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">دروازه جهنم را بازكردم؟ ترن پر شده بود از مردگان زنده شده. چطوري مي تونستم از ميانشون عبور كنم. بقيه تيم براوو كجا هستن؟ آيا اين زامبيها دوستانمو خوردن؟ اگه اينطور باشه! نمي تونم نگرانشون نباشم، من به مردي برخوردم من خيلي ترسيده بودم. او به صورت من نگاه مي‌كرد من فقط ميتونستم درباره حيوانات گوشتخوار توضيح بدم، روي دستش خالكوبي بزرگ و سياهي داشت. او براي مرگ آمادگي داشت اين از مشخصات كسايي است كه در ارتش هستند.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">"ستوان بيلي كوِن؟"</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">"چه شگفن انگيز. مثل اينكه به نظر مياد شما منو ميشناسيد"</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">سرد بود، مردمك چشمانش هم حساب شده حركت مي‌كردند. او خطرناك بود. من تمام قدرتم را جمع كردم، من تونستم قدرتمو جمع كنم و چند كلمه بر روي لبهاي خشكم بيارم:</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">"صبر كنيد! شما بازداشتيد!"</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">"تشكر نكن، صورت عروسكي، من قبلا دست بندمو باز كردم"</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">يك جفت دستبند از ساعدش آويزان بود. اين اثبات مي كند كه او يك فراري است. او يك مرتبه ديگه بطرف من نگاه كرد، او برگشت و به طرف ترني كه پر از زامبي بود رفت.</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #e82a1f;" class="mycode_color">يك تبهكار واقعي</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">"ربكا! صدامو ميشنويي؟ انريكو هستم."</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">"صدامو ميشنوي؟ لطفا جواب بده!"</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">"ربكا، من ميتونم صداتونو بشنوم. حالا كاملا گوش بده. ما اطلاعات مفصلي را درباره فراري از واگن متلاشي شده پيدا كرديم. بيلي كوِن بيشتر از 23 نفر رو كشته." صداي خشك فرمانده انريكو از آن طرف راديو قطع شد و همينقدر براي نااميد و لرزادندن من كافي بود. پيش از اينكه من بتونم جواب بدم، سيگنال قطع شد. يك قاتل خطرناك و زامبيهايي داخل اين قطار بودند. اما من مجبور بودم به حركت ادامه بدم. من مجبور بودم قاتل را دستگير كنم. من مجبور بودم به حادثه اين قطار رسيدگي كنم.  بيلي در داخل واگن بعدي منتظرم بود.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">"خطرناكه كه از اينجا به بعد تنها بري" اون گفت. "چرا ما همكاري نمي كنيم؟" بيلي سرد بود، با چشمانش خيره نگاه مي كرد و دو دل بود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">"با تو همكاري كنم؟"</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">"گوش كن، دختر كوچولو. مگر شما خبر نداري، اينجا توي اين قطار بعضي خوشنماهاي عجيبي هستند، و من يكي ميخوام از اينجا بيرون برم. من فكر نمي كنم با اينجا ايستادن و تنها، يك ذره شانس هم داشته باشيم."</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">"امكان داره كه شما دچار دردسر شده باشيد، اما من به كمك شما نيازي ندارم. من خودم مي تونم به تنهايي ترتيبشو بدم. و منوهم دختر كوچولو صدا نكن!"</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">با يك قاتل همكاري بكنم؟ من نمي تونم اينكارو بكنم، من نگهبان اون باشم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من بيلي رو ترك كردم و خودم به طرف واگن بعدي راه افتادم.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #e82a1f;" class="mycode_color">پيرمرد پوسيده</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من در سنگين را باز كردم. واگن بعدي واگن رستوران بود. شمعهاي اتاق روشن و اتاق پر از هواي گرم بود. ميزها آماده براي خوردن شام بودند. سوپ هنوز گرم بود؛ از روي غذا بخار بلند مي‌شد. شايد كسي هنوز زنده باشه. من با يك پيرمرد سفيد مو كه دم يك ميز نشسته بود شروع كردم به صحبت.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">"آآمم، منو ببخشيد،آقا؟"</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مرد به آرامي تكان مي خورد. يك بازمانده؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اما پيرمرد به تكه هاي كوچكتري شكسته شد، او شباهتهايي به انسان داشت. او به تكه هاي كوچكتر تقسيم شده و قطعات مرا تعقيب كردند! آنها از خودشان اراده داشتند. آنها روي زمين مثل آب ميخزيدند. آنها شكل واحدي نداشتند. زالوها؟ يك توده‌اي از زالوها؟ آنها به قالب يك شبه انسان در آمدند و به من حمله كردند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">زالوها شروع كردن به فراگرفتن من. در آن لحظه، صداي گلوله‌اي آمد. يك گلوله در تودة زالوها نفوذ كرد. و ديگر. و ديگر. و ديگر. من برگشتم و بيلي در آن نزديكي ايستاده بود. من بطرف او رفتم درباره آن صحبت كردم، در همين حال يك ملودي مرموز از بيرون قطار گوشهايمان را پر گرد. از پنجره قطار بطرف بيرون نگاه كرديم، ما يك مردي را در لباس شب كه داشت بطرف پايين به سمت قطار نگاه مي‌كرد را ديديم. طنين صداي مرد قطع شد. و هنگامي كه قطع شد، قطار شروع به حركت كرد.</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #e82a1f;" class="mycode_color">فرار از قطار وحشت</span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">حركت قطار شروع شد به سريع و سريعتر شدن. و رفته رفته همينطور بصورت غير عادي سرعت مي‌گرفت. قطار در حال حركت داشت به يك آرامگاه مهروموم شده بر مي‌گشت. ما بايد در اين قفس پر از زامبي و زالوها زنده بمانيم و از اينجا بيرون بريم، ما مجبوريم موتور را متوقف كنيم. زالوهاي بيشماري داخل قطار ميخزند، و هيولاي بزرگي مثل عقرب وسط سقف را شكسته و دنبالمان مي‌كند. بيلي و من با راديو ارتباط برقرار مي‌كرديم و راهي را براي خروج از قطار جست و جو مي‌كرديم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">"با اين سرعت، ما از خط خارج خواهيم شد. ما مجبوريم قطار را متوقف كنيم!" قسمت كنترل ترمزها واگني در عقب قطار بود، بنابراين بايد به آنجا مي‌رفتيم. اما بعد از رها كردن واحد كنترل، فهميديم كه كسي در واگن جلويي بر روي ترمزها تسلط دارد، وقتي براي از دست دادن نبود. من بيلي را در واگن جلويي گذاشته و به سمت عرشه بالايي به راه افتادم، با اين وجود، وقتي به آنجا رسيدم، نمي تونستم اوني رو كه ميديدم باور كنم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">"ادوارد؟! نه!"</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ادوارد ديوي تيم براوو به يك زامبي تبديل شده و درست داشت به طرف من مي اومد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">قطار بالاخره وقتي كه از خط خارج مي شود توقف مي كند، جرقه ها به همه طرف پخش مي‌شدند، بيلي و من بسختي از قطار خارج شديم، ما دهنه يك تونل را پيدا كرديم كه ما را به يك ساختمان راهنمايي مي كرد. مدت زيادي تا سحر مانده. براي فرار از تاريكي راهي بنظرمان نمي‌آيد.</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #e82a1f;" class="mycode_color">به سوي آمبرلا</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در سال 19XX، اشراف زادهگان اروپايي اوزول اي اسپنسر و ادوارد آشفورد، همراه با دوست دوران مدرسه شان، دكتر جيمز ماركوس، يك نوع از ويروس را كشف كردند. اين ويروس قدرتي داشت كه بطور ناگهاني باعث ايجاد تغييراتي در شكل كد ژنتيكي موجودات زنده مي‌شد. زير دست ماهر ماركوس، اين "نمونه ويروس" را بيشتر مورد بررسي و پيشرفت قرار داد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">(بريده شده از يادداشتهاي ربكا چمبرز، ضبط شده پس از رويدادها)</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ساختماني كه ما بعد از فرار با ترن وارد آن شديم، تأسيسات آزمايشي و اجرائي آمبرلا بود. آمبرلا يك شركت داروسازي بين المللي است. آنها چرا يك ساختمان اينجا دارند؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بعلاوه در اين تأسيسات آزمايشي گروه زيادي از زامبي ها وجود داشتند. آنها تمام نفراتشان را از دست داده بودند و اينجا پر بود از لاشه مردان خرده شده. زامبي ها از ما اطلاع پيدا كردند، آن حشره بزرگ با پاهايش صداي خش خش ايجاد مي كرد و سعي مي كرد دندانهايش را در گوشتم فرو برند، حضور ناگهاني بيلي در آن اطراف براي محافظت از من بموقع بود. من چند وقت بود كه در يك اتاق گرفتار آرواره ‌هاي يك هزارپاي 5 متري شده بودم، بيلي با يك نارنجك انداز زندگي مرا نجات داد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">"حالت خوبه؟"</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">"بله. متشكرم."</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">چه چيزي باعث شد من اين حرفها رو به اين قاتل بگم؟ چرا بيلي به من كمك كرد؟ من با پريشاني در افكارم شناور شدم.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #e82a1f;" class="mycode_color">كلمات يك قاتل</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در ديگري را باز كرديم، من از شانه هاي بيلي بالا رفتم و از راه كانال تهويه هوا، كه به اتاق شكنجه منتهي مي شد رسيدم. من گرفتار در افكار پريشان خودم بودم، اما چقدر، من توسط يك اليمنيتور مورد حمله قرار گرفته و از سوراخ وسط ديوار در اتاق شكنجه افتادم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">"ربكا! صبركن، من تورو بالا مي كشم!"</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من دست دراز شده بيلي را گرفتم، و بدون هيچ آسيب جديي خودمو بالا كشيدم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">"يادآوري نمي كنم. فقط به حرفام گوش كن. ما به يكديگر قول داديم همكاري كنيم، يادته؟"</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آيا اين مرد واقعاً مي تواند يك قاتل باشد؟ فقط ترديد فكرم را فرا ميگرفت، بر روي راديو موفق به شنيدن صداي فرمانده انريكو شدم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">"ربكا، اين انريكوست. هنوز شما محل كوِن را پيدا نكرديد؟ تمام. ربكا، به من جواب بديد!"</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">"نه خير قربان، من هنوز پيداش نكردم. مي خوام براي پيداكردنش به جست و جو ادامه بدم. تمام"</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بيلي خيره مرا نگاه مي‌كرد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">"ربكا ..."</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">"من در اولين مأموريتم از دستورات سرپيچي كردم. براي اولين بار در زندگيم قانون رو درست اجرا كردم؛ اگر چه احتمالاً من زياد زنده نمانم. بيلي ... فقط من ميخوام بشناسمت. من ميخوام حقيقت رو بدونم. آيا 23 نفر رو كشتي؟ من نمي خوام در باره تو قضاوت كنم من فقط مايل به دانستن حقيقت هستم."</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بيلي كلماتش را سنگين انتخاب كرد و به سؤال من جواب داد. نگاهي دردناك در چشمهايش پيدا شد او روحي مجروح داشت.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">"... قبل از دوره اين سال بود واحد ما آماده بود كه در يك جنگ داخلي در آفريقا مداخله كنه"</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">"مأموريت ما حمله به يك اردوگاه پارتيزانها در عمق جنگل بود، اما پناهگاه دور از نقطه ورود مان بود. بعضي از نفرات از گرما مردند. ...بعضي ها بوسيله دشمن كشته شدند. ... نهايتاً، چهار نفر از ما زنده ماندند."</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بيلي بين كلمات دردناكش تفي انداخت.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">"گروه ما از ميان جنگل عبور كرد. بنابراين ما به يك دهكده كوچكي رسيديم. فقط، آنجا پناهگاه پارتيزاني نبود. اون مسئولين احمق مستقر در پايگاه درباره عمليات اطلاعات اشتباه به ما داده بودند. اما ما نمي تونستيم دست خالي به خونه برگرديم، اوه نه. فرمانده ما دستور داد كه به آن مردم بيگناه دهكده حمله كنيم."</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آيا بيلي دستورات فرماندهش را رد كرد؟ چه كسي اول تيراندازي كرد؟ وقتي كه او به خودش آمد، بيلي خودشو ميان اجساد روستاييان پيدا كرد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">چيزي بيشتر از اين به من نگفت. آيا اون كسي بود كه آن مردم را قتل عام كرده؟ آيا اون حقيق رو گفته؟ من نمي دونم: اما اون به من جواب داد. همين كافي بود. ما تأسيات آزمايشي را پشت سرگذاشتيم و يك كليسا را پيدا كرديم. بنظر مي رسيد كه تمام اين مخلوقات شبيه زامبي از آنجا مي‌آيند. براي اينكه از وسط جهنم رد بشيم، براي اينكه زنده بمونيم، ما در كليسا استحراحت كرديم.</span><br />
<br />
<br />
<span style="color: #e82a1f;" class="mycode_color"><span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">در عمق جهنم</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">13 ژانويه،19XX</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بالاخره، آنها آماده شدند. زالوهاي شگفت انگيز من! موجودات كم هوش، آنها هرگز از اين امتياز احساس خوشي و رضايت نخواهند داشت! حالا، بالاخره، من مي‌تونم بر ضد اسپنسر حركت كنم. بزودي من بر همه چيز كنترل خواهم داشت.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">31 ژانويه</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من از اختراعاتم براي محافظت از كارهايم دربرابر مزاحمان استفاده ميكنم. كسي براي ديدن"تي" و زالوها بياد. احمقها. بدون ترديد براي گروه اسپنسر كار ميكنن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">11 فوريه</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">امروز، من دوباره مداركي از مذاكرات پنهاني اطراف ورودي آزمايشگاه ها پيدا كردم. بعد از آنها چي هست، من بايد يك راه مناسب پيدا كنم كه به آنها رسيدگي كنم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بايد من اين بلايا ويليام و وسكر را بيرون ميكردم.  البته آن دو تا تنها اشخاصي هستند كه زالوهاي من به آنها اعتماد ندارند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">(بريده شده از خاطرات كشف شده ماركوس)</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">كليسا بوسيله زالوهاي بيشماره تزئيين شده بود. آن زالوهايي كه در ترن پشتي به ما حمله كردند هنوز هم در تعقيبمان بودند. ما يك تله كابين پيدا كرديم و براي وصل كردن برق آن از هم جدا شديم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">با اين وجود، ما فقط مي خواستيم مدارش را بدست بياوريم، بيلي توسط يك اليمنيتور مورد حمله قرار مي‌گيرد و در يك آبراهه زير زميني مي افتند.</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #e82a1f;" class="mycode_color">"بيلي"</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">كاملا تنها. من سوار تله كابين شدم و به طرف يك كارخانه بزرگ به راه افتادم. اين ديگه چه نوع كارخانه‌اي ميتونست باشه؟ مانيتورهاي تصاويري از كپسولهايي كه درونشون اسلحه هاي بيولوژيكي شبيه انسان بود رو نشون ميدادند. تفنگم رو سفت و محكم در دستم گرفتم، من فقط يك چيزي را بايد انجام ميدادم، من بايد به عمق كارخانه مي رفتم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در عمق اين كارخانه زامبيهاي فراوان و حتي اسلحه هاي بيولوژيكي قويتري وجود داشت، من يك بار ديگه تونستم با انريكو ملاقات كنم، فرمانده تيم براوو. به نوعي، بعضي از اعضاي تيم براوو زنده مانده بودند. در طرف ديگر كارخانه يك خانه بزرگ بود. مقصد آنجاست، من نجات يافتم، من فكر كردم. با فرمانده انريكو به آنجا برم، احساس كردم آنجا امن است. اما من نمي توانستم به آنجا برم. بيلي توي آبراه افتاده بود-و من بايد پيداش مي‌كردم. امكان داشت او هنوز زنده باشه. راه من از عمق اين كارخانه عبور مي كرد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">چهار پاهايي بسيار گرسنه در لوله هاي كارخانه ساكن شده بودند. آنها تهوع آور بودند، سلاحهاي بيولوژيكي تغيير يافته و ساخته شده از حيوانات. اين B.O.W. شبيه به انسان بنظر ميرسيد، اما هيچ چيزي بجر كشتن در سرنداشت. من براي پيدا كردن بيلي به دويدن ادامه دادم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">پايين، پايين و پايين‌تر خيلي ساكت بود. من چقدر زير زمين رفته بودم؟ بعد از ورودي، من در اتاق ذخيره سازي آب بيلي را بيهوش پيدا كردم. او داشت نفس مي كشيد! او زنده بود. من همراه با بيلي بايد از اين كارخانه خارج مي‌شودم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به هرحال، آنجا آنمرد آواز خوان منتظر ما بود، آن جواني خوش قيافه بود كه آن زالوها را كنترل مي‌كرد، هيولاي تأسيسات آزمايشي و آزمايشگاه تحقيقاتي ماركوس.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">"وقت بازي تمام شد. شما و دوست شما ديگر بيشتر از اين مرا سرگرم نمي‌كنيد. از شرتان خلاص مي‌شوم. حالا هيچ چيزي نمي تونه جلوي منو براي انتقام بگيره ..."</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">انتقام؟ ماركوس چرا اين چنين فكري داشت!؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">"ده سال پيش ... اسپنسر مرا  بقتل رساند. با اين وجود، يك چيز شگفت انگيزي اتفاق افتاد. سالها گذشت براي اينكه ويروس تي ملكه من و اعضاي داخلي من را براي زندگي جديد بسازه. زندگي تي. حالا من انتقام خودمو از آمبرلا خواهم گرفت. و دنيا به جهنم نفرتم تبديل خواهد شد!"</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بعد از غرغر كردن اين كلمات، ملكه زالوها كه جانشين ماركوس شده بود تغيير شكل داد، به خود پيچيد، و به يك هيولاي بد شكل تبديل شد. من و بيلي با تمام اسلحه هايمان  بطرفش تيراندازي كرديم، ولي او بيشتر به ما حمله ميكرد، اون بطرف ما مي‌آمد. ما نمي تونستيم انتخاب كنيم ولي ما بايد از اينجا بيرون مي‌رفتيم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ملكه زالوها در قالب شبيه انسان باقي ميماند. در بالاي زمين، او به چيزي شبيه دايناسور تغيير شكل مي يابد. آن جانور وحشي و بي رحم بود، اون بيرحمانه به همه چيز در سر مسيرش حمله و آنرا ويران ميكرد. ما هرگز فكر نمي كرديم كه بوسيله روشنايي نور خورشيد نجات پيدا مي‌كنيم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">او در نور زياد خورشيد آبتني كرد، ملكه زالوها ناگهان بي حس شد. بدون يك لحظه تأمل، بيلي يك گلوله شليك مي‌كنه، تير نهايي. انفجار. انفجار سرتاسر كارخانه را فرا مي‌گيرد. سپس، بيلي و من تنها باقيمانده‌ها بوديم. ما نجات پيدا كرده بوديم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">"آن بايد همان خانه اي باشد كه انريكو دربارش صحبت مي كرد" من به بيلي گفتم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اينجا بالاي زمين، بيلي بار ديگه يك فراري بود و من مأمور قانون. ما با هم نمي تونستيم بمونيم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">"رسما ستوان بيلي كوِن مرده است." من گفتم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بيلي خنديد و پاسخ داد، "آره... من حالا يك زامبي هستم."</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آن آخرين خداحافظي من با بيلي كوِن بود. خدا حافظ، بيلي.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">"متشكرم. ربكا..."</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">خوب اينجا قسمت مربوط به Resident Evil 0 تموم ميشه  <img src="https://re-fan.ir/images/smilies/rolleyes.png" alt="Rolleyes" title="Rolleyes" class="smilie smilie_6" /> و اما مقدمه Resident Evil  :wink:</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #e82a1f;" class="mycode_color">مقدمه  Resident Evil</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">با S.T.A.R.S. تماس بگیرید تیم براوو گم شده. چه اتفاقی می تواند برایشان افتاده باشد؟ قابل درک است که آنها دچار دردسر شدند، اداره پلیس شهر راکون تیم آلفا از S.T.A.R.S. را برای جست و جوی اعضای مفقود شده می‌فرستند. آنها در حین تحقیقات مورد حمله گروهی از مخلوقات بزرگي(مثل سگ) قرار می‌گیرند، و اجباراً برای پناه گرفتن به یک خانه بزرگ در آن نزدیکی می روند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در حقیقت آنجا یک مرکز تحقیقاتی سری و مسئول مستقیم برای رخدادهای ناشناس و علتي برای پیدایش تمام جانورهای عجیب و غریبی که آنها دیده بودند است.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اعضای S.T.A.R.S. کرس ردفیلد و جیل والینتاین حقیقت را درباره قتلها آشکار می‌کنند آنها بسختی دنبال راهی برای خروج هستند.</span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #0074d9;" class="mycode_color">سلام به همه دوستان،</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اين ترجمه ها مربوط به كتابي است با نام biohazard Archives كه در 31 مارس 2005 در 354 صفحه (باهمكاري CAPCOM) در ژاپن رليز شده و در تاريخ 9 نوامبر 2005 توسط BRADY GAMES  در  304 صفحه به اينگلسي ترجمه شده(البته با غلطهاي املايي فراوان)!  :grin: در اين كتاب وقايع Resident Evil 0, Resident Evil Remake, Resident Evil 2, Resident Evil 3 و  Resident Evil Code Veronica از زبان بازماندگان آن و بيوگرافي كليه شخصيتها و دشمنان و توضيحاتي كامل درباره مكانهاي شهر راكون و ... موجوده و در كل كتاب جامعي هستش. به دليل مشغله كاري و وقت كمي كه دارم فقط تونستم قسمت مربوط به Resident Evil 0 رو به زبان روان و ساده ترجمه كنم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اولش ميخواستم تو يكي از فروم هاي ديگه بزارمش ولي ديدم كجا بهتر از اينجا. خوب بريم سر اصل مطلب.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><img src="https://re-fan.ir/up/Aliresalat/1652817774.jpg" loading="lazy"  alt="[تصویر:  1652817774.jpg]" class="mycode_img" /></span><br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #e82a1f;" class="mycode_color">مقدمه Resident Evil 0</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شهر صنعتی راکون محلی است در غرب آمریکا. دارای جنگل های زیبا و دریاچه هایی که از میان رشته کوه آرکلای شمالی بر روی زمین گسترده شده است. اما، از این چشم انداز آرام، مکرراً گزارشهایی از قتلهای عجیب و غریب و انسانهای خورده شده در اطراف شهر مي‌رسد. شهر راکون نیروهای برگزیده و ویژه خود (واحد S.T.A.R.S.) تیم براوو را به صحنه مي‌فرسد. با این وجود، به خاطر نقص فنی مرموزي در موتور هلیکوپترشان، تیم براوو در جنگلی نزدیک به صحنه جنایتها سقوط می کند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تیم براوو نجات می‌یابد، اما تمام تجهیزاتشان را از دست می‌دهند. آنها بطور اتفاقی به ماشین مخصوص حمل زندانی که بسختی صدمه دیده بود می‌رسند و با اجساد تفنگداران دریایی که اجزای بدن آنها  بطرز وحشیانه‌اي بریده شده مواجه می شوند. انریکو مارینی، فرمانده تیم براوو، دستور می‌دهد که بیلی کوِن یک تفنگدار دریایی سابق که از ماشین فرار کرده را پیدا کنند.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">هیچکس نمی توانست تصور کند که چه بد بختی بزرگی سراسر شهر راکون را دارد فرا میگیرد...</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #e82a1f;" class="mycode_color">داستان</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">همه داستانها یک ابتدا دارند. این بدبختی آمریکایی كه با آزمايشات متداولي شروع شد ولي زالو، علاقه‌اي به اين شكل زندگي نداشت. با اضافه کردن DNA زالو به ویروس اصلی، دانشمند يك نژاد جدیدی با نام ویروس T را آفريد. زالوها با یک همزیستی به ویروس شکل دادند، و یک انگل با نیروی زندگی باور نکردنی را ساختند. سالهای زیادی از آن آزمایش گذشت، زالوها تغییر یافته، زیاد شدند، و حالا دسته زیادی از زالوهای تغییر یافته در عمق جنگل به پیچ و تاب خوردن مشغول هستند.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">(برداشته شده از دفتر يادداشت ریبکا چمبرز، 23 ژوئیه 1998)</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #e82a1f;" class="mycode_color">آغاز كابوس</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">حالا وقتي كه من درباره آن فكر مي كنم،  من نمي تونم كمك كنم اما فكر مي كنم كه ما، S.T.A.R.S.(نيروهاي ويژه كلانتري شهر راكون) تيم براوو از همون اولش نحض بود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آن شب، موتور هليكوپترمان بطور ناگهاني بد عمل ميكنه و مارو به جنگل ميندازه. صداي درختان با روح هستند، آن غرشهاي مخوف، حمله ... دوست دارم چند سال پيش باشه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تمام اينها چه معني داره؟ ما اينجايم فقط براي اينكه بفهميم در كوهستان آركلاي و سطح جنگل راكون چه اتفاقي افتاده. چه كسي فكر مي كرد خودمون قرباني بشيم؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آنجا يك مسير روشن از تابش آفتاب در ميان تمام تاريكي بود: ما از سقوط بدون يك نفر زخمي جان سالم به در برده بوديم. ما آثار يك خائن فراري را در جنگل كشف كرديم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">"ستوان بيلي كوِن، 26 ساله. كه در دادگاه نظامي محكوم شده. و زنداني را براي اعدام به پايگاه راگاتون انتقال مي دادند؟"</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در پيداكردن فراري، من به عمق جنگل رفتم و شروع كردم به جست و جو،آنجا يك قطار متوقف شده بود. آن آغاز كابوس بود. آن قطار عازم جهنم بود.</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #e82a1f;" class="mycode_color">مردگان زنده مسافر</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">داخل قطار، سويت مسافران خيلي ساكت و باشكوه بود واگن بيش از حد آراسته و مبله بود، اثاتيه قيمتي. مثل اينكه در اين دنياي مرموز زمان ثابت مانده. مسافران ساكت بودند. "من از پليس شهر راكون هستم گروه S.T.A.R.S.! لطفا جواب بديد!"  هيچ پاسخي از كسي نبود. من منتظر بودم. تمام مسافران مرده‌اند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">احساس كردم دارم غش ميكنم، اما سريع فراموشش كردم. آن مرده‌ها منو آزار ميدادن، درست همان وقت من صداي چيزي را شنيدم كه كشيده مي‌شد، و مسافران مرده شروع به حركت كردند! مردگان زنده! زامبيها! فيلمهاي ترسناك قديمي از خاطرم مي گذشت. من ماشه هفت تير را كشيدم، شليك كردم لاشه زنده شده افتاد، و به طرف واگن بعدي دويدم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">دروازه جهنم را بازكردم؟ ترن پر شده بود از مردگان زنده شده. چطوري مي تونستم از ميانشون عبور كنم. بقيه تيم براوو كجا هستن؟ آيا اين زامبيها دوستانمو خوردن؟ اگه اينطور باشه! نمي تونم نگرانشون نباشم، من به مردي برخوردم من خيلي ترسيده بودم. او به صورت من نگاه مي‌كرد من فقط ميتونستم درباره حيوانات گوشتخوار توضيح بدم، روي دستش خالكوبي بزرگ و سياهي داشت. او براي مرگ آمادگي داشت اين از مشخصات كسايي است كه در ارتش هستند.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">"ستوان بيلي كوِن؟"</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">"چه شگفن انگيز. مثل اينكه به نظر مياد شما منو ميشناسيد"</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">سرد بود، مردمك چشمانش هم حساب شده حركت مي‌كردند. او خطرناك بود. من تمام قدرتم را جمع كردم، من تونستم قدرتمو جمع كنم و چند كلمه بر روي لبهاي خشكم بيارم:</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">"صبر كنيد! شما بازداشتيد!"</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">"تشكر نكن، صورت عروسكي، من قبلا دست بندمو باز كردم"</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">يك جفت دستبند از ساعدش آويزان بود. اين اثبات مي كند كه او يك فراري است. او يك مرتبه ديگه بطرف من نگاه كرد، او برگشت و به طرف ترني كه پر از زامبي بود رفت.</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #e82a1f;" class="mycode_color">يك تبهكار واقعي</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">"ربكا! صدامو ميشنويي؟ انريكو هستم."</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">"صدامو ميشنوي؟ لطفا جواب بده!"</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">"ربكا، من ميتونم صداتونو بشنوم. حالا كاملا گوش بده. ما اطلاعات مفصلي را درباره فراري از واگن متلاشي شده پيدا كرديم. بيلي كوِن بيشتر از 23 نفر رو كشته." صداي خشك فرمانده انريكو از آن طرف راديو قطع شد و همينقدر براي نااميد و لرزادندن من كافي بود. پيش از اينكه من بتونم جواب بدم، سيگنال قطع شد. يك قاتل خطرناك و زامبيهايي داخل اين قطار بودند. اما من مجبور بودم به حركت ادامه بدم. من مجبور بودم قاتل را دستگير كنم. من مجبور بودم به حادثه اين قطار رسيدگي كنم.  بيلي در داخل واگن بعدي منتظرم بود.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">"خطرناكه كه از اينجا به بعد تنها بري" اون گفت. "چرا ما همكاري نمي كنيم؟" بيلي سرد بود، با چشمانش خيره نگاه مي كرد و دو دل بود.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">"با تو همكاري كنم؟"</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">"گوش كن، دختر كوچولو. مگر شما خبر نداري، اينجا توي اين قطار بعضي خوشنماهاي عجيبي هستند، و من يكي ميخوام از اينجا بيرون برم. من فكر نمي كنم با اينجا ايستادن و تنها، يك ذره شانس هم داشته باشيم."</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">"امكان داره كه شما دچار دردسر شده باشيد، اما من به كمك شما نيازي ندارم. من خودم مي تونم به تنهايي ترتيبشو بدم. و منوهم دختر كوچولو صدا نكن!"</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">با يك قاتل همكاري بكنم؟ من نمي تونم اينكارو بكنم، من نگهبان اون باشم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من بيلي رو ترك كردم و خودم به طرف واگن بعدي راه افتادم.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #e82a1f;" class="mycode_color">پيرمرد پوسيده</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من در سنگين را باز كردم. واگن بعدي واگن رستوران بود. شمعهاي اتاق روشن و اتاق پر از هواي گرم بود. ميزها آماده براي خوردن شام بودند. سوپ هنوز گرم بود؛ از روي غذا بخار بلند مي‌شد. شايد كسي هنوز زنده باشه. من با يك پيرمرد سفيد مو كه دم يك ميز نشسته بود شروع كردم به صحبت.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">"آآمم، منو ببخشيد،آقا؟"</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مرد به آرامي تكان مي خورد. يك بازمانده؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اما پيرمرد به تكه هاي كوچكتري شكسته شد، او شباهتهايي به انسان داشت. او به تكه هاي كوچكتر تقسيم شده و قطعات مرا تعقيب كردند! آنها از خودشان اراده داشتند. آنها روي زمين مثل آب ميخزيدند. آنها شكل واحدي نداشتند. زالوها؟ يك توده‌اي از زالوها؟ آنها به قالب يك شبه انسان در آمدند و به من حمله كردند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">زالوها شروع كردن به فراگرفتن من. در آن لحظه، صداي گلوله‌اي آمد. يك گلوله در تودة زالوها نفوذ كرد. و ديگر. و ديگر. و ديگر. من برگشتم و بيلي در آن نزديكي ايستاده بود. من بطرف او رفتم درباره آن صحبت كردم، در همين حال يك ملودي مرموز از بيرون قطار گوشهايمان را پر گرد. از پنجره قطار بطرف بيرون نگاه كرديم، ما يك مردي را در لباس شب كه داشت بطرف پايين به سمت قطار نگاه مي‌كرد را ديديم. طنين صداي مرد قطع شد. و هنگامي كه قطع شد، قطار شروع به حركت كرد.</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #e82a1f;" class="mycode_color">فرار از قطار وحشت</span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">حركت قطار شروع شد به سريع و سريعتر شدن. و رفته رفته همينطور بصورت غير عادي سرعت مي‌گرفت. قطار در حال حركت داشت به يك آرامگاه مهروموم شده بر مي‌گشت. ما بايد در اين قفس پر از زامبي و زالوها زنده بمانيم و از اينجا بيرون بريم، ما مجبوريم موتور را متوقف كنيم. زالوهاي بيشماري داخل قطار ميخزند، و هيولاي بزرگي مثل عقرب وسط سقف را شكسته و دنبالمان مي‌كند. بيلي و من با راديو ارتباط برقرار مي‌كرديم و راهي را براي خروج از قطار جست و جو مي‌كرديم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">"با اين سرعت، ما از خط خارج خواهيم شد. ما مجبوريم قطار را متوقف كنيم!" قسمت كنترل ترمزها واگني در عقب قطار بود، بنابراين بايد به آنجا مي‌رفتيم. اما بعد از رها كردن واحد كنترل، فهميديم كه كسي در واگن جلويي بر روي ترمزها تسلط دارد، وقتي براي از دست دادن نبود. من بيلي را در واگن جلويي گذاشته و به سمت عرشه بالايي به راه افتادم، با اين وجود، وقتي به آنجا رسيدم، نمي تونستم اوني رو كه ميديدم باور كنم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">"ادوارد؟! نه!"</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ادوارد ديوي تيم براوو به يك زامبي تبديل شده و درست داشت به طرف من مي اومد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">قطار بالاخره وقتي كه از خط خارج مي شود توقف مي كند، جرقه ها به همه طرف پخش مي‌شدند، بيلي و من بسختي از قطار خارج شديم، ما دهنه يك تونل را پيدا كرديم كه ما را به يك ساختمان راهنمايي مي كرد. مدت زيادي تا سحر مانده. براي فرار از تاريكي راهي بنظرمان نمي‌آيد.</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #e82a1f;" class="mycode_color">به سوي آمبرلا</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در سال 19XX، اشراف زادهگان اروپايي اوزول اي اسپنسر و ادوارد آشفورد، همراه با دوست دوران مدرسه شان، دكتر جيمز ماركوس، يك نوع از ويروس را كشف كردند. اين ويروس قدرتي داشت كه بطور ناگهاني باعث ايجاد تغييراتي در شكل كد ژنتيكي موجودات زنده مي‌شد. زير دست ماهر ماركوس، اين "نمونه ويروس" را بيشتر مورد بررسي و پيشرفت قرار داد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">(بريده شده از يادداشتهاي ربكا چمبرز، ضبط شده پس از رويدادها)</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ساختماني كه ما بعد از فرار با ترن وارد آن شديم، تأسيسات آزمايشي و اجرائي آمبرلا بود. آمبرلا يك شركت داروسازي بين المللي است. آنها چرا يك ساختمان اينجا دارند؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بعلاوه در اين تأسيسات آزمايشي گروه زيادي از زامبي ها وجود داشتند. آنها تمام نفراتشان را از دست داده بودند و اينجا پر بود از لاشه مردان خرده شده. زامبي ها از ما اطلاع پيدا كردند، آن حشره بزرگ با پاهايش صداي خش خش ايجاد مي كرد و سعي مي كرد دندانهايش را در گوشتم فرو برند، حضور ناگهاني بيلي در آن اطراف براي محافظت از من بموقع بود. من چند وقت بود كه در يك اتاق گرفتار آرواره ‌هاي يك هزارپاي 5 متري شده بودم، بيلي با يك نارنجك انداز زندگي مرا نجات داد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">"حالت خوبه؟"</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">"بله. متشكرم."</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">چه چيزي باعث شد من اين حرفها رو به اين قاتل بگم؟ چرا بيلي به من كمك كرد؟ من با پريشاني در افكارم شناور شدم.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #e82a1f;" class="mycode_color">كلمات يك قاتل</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در ديگري را باز كرديم، من از شانه هاي بيلي بالا رفتم و از راه كانال تهويه هوا، كه به اتاق شكنجه منتهي مي شد رسيدم. من گرفتار در افكار پريشان خودم بودم، اما چقدر، من توسط يك اليمنيتور مورد حمله قرار گرفته و از سوراخ وسط ديوار در اتاق شكنجه افتادم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">"ربكا! صبركن، من تورو بالا مي كشم!"</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من دست دراز شده بيلي را گرفتم، و بدون هيچ آسيب جديي خودمو بالا كشيدم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">"يادآوري نمي كنم. فقط به حرفام گوش كن. ما به يكديگر قول داديم همكاري كنيم، يادته؟"</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آيا اين مرد واقعاً مي تواند يك قاتل باشد؟ فقط ترديد فكرم را فرا ميگرفت، بر روي راديو موفق به شنيدن صداي فرمانده انريكو شدم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">"ربكا، اين انريكوست. هنوز شما محل كوِن را پيدا نكرديد؟ تمام. ربكا، به من جواب بديد!"</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">"نه خير قربان، من هنوز پيداش نكردم. مي خوام براي پيداكردنش به جست و جو ادامه بدم. تمام"</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بيلي خيره مرا نگاه مي‌كرد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">"ربكا ..."</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">"من در اولين مأموريتم از دستورات سرپيچي كردم. براي اولين بار در زندگيم قانون رو درست اجرا كردم؛ اگر چه احتمالاً من زياد زنده نمانم. بيلي ... فقط من ميخوام بشناسمت. من ميخوام حقيقت رو بدونم. آيا 23 نفر رو كشتي؟ من نمي خوام در باره تو قضاوت كنم من فقط مايل به دانستن حقيقت هستم."</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بيلي كلماتش را سنگين انتخاب كرد و به سؤال من جواب داد. نگاهي دردناك در چشمهايش پيدا شد او روحي مجروح داشت.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">"... قبل از دوره اين سال بود واحد ما آماده بود كه در يك جنگ داخلي در آفريقا مداخله كنه"</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">"مأموريت ما حمله به يك اردوگاه پارتيزانها در عمق جنگل بود، اما پناهگاه دور از نقطه ورود مان بود. بعضي از نفرات از گرما مردند. ...بعضي ها بوسيله دشمن كشته شدند. ... نهايتاً، چهار نفر از ما زنده ماندند."</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بيلي بين كلمات دردناكش تفي انداخت.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">"گروه ما از ميان جنگل عبور كرد. بنابراين ما به يك دهكده كوچكي رسيديم. فقط، آنجا پناهگاه پارتيزاني نبود. اون مسئولين احمق مستقر در پايگاه درباره عمليات اطلاعات اشتباه به ما داده بودند. اما ما نمي تونستيم دست خالي به خونه برگرديم، اوه نه. فرمانده ما دستور داد كه به آن مردم بيگناه دهكده حمله كنيم."</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آيا بيلي دستورات فرماندهش را رد كرد؟ چه كسي اول تيراندازي كرد؟ وقتي كه او به خودش آمد، بيلي خودشو ميان اجساد روستاييان پيدا كرد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">چيزي بيشتر از اين به من نگفت. آيا اون كسي بود كه آن مردم را قتل عام كرده؟ آيا اون حقيق رو گفته؟ من نمي دونم: اما اون به من جواب داد. همين كافي بود. ما تأسيات آزمايشي را پشت سرگذاشتيم و يك كليسا را پيدا كرديم. بنظر مي رسيد كه تمام اين مخلوقات شبيه زامبي از آنجا مي‌آيند. براي اينكه از وسط جهنم رد بشيم، براي اينكه زنده بمونيم، ما در كليسا استحراحت كرديم.</span><br />
<br />
<br />
<span style="color: #e82a1f;" class="mycode_color"><span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">در عمق جهنم</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">13 ژانويه،19XX</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بالاخره، آنها آماده شدند. زالوهاي شگفت انگيز من! موجودات كم هوش، آنها هرگز از اين امتياز احساس خوشي و رضايت نخواهند داشت! حالا، بالاخره، من مي‌تونم بر ضد اسپنسر حركت كنم. بزودي من بر همه چيز كنترل خواهم داشت.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">31 ژانويه</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من از اختراعاتم براي محافظت از كارهايم دربرابر مزاحمان استفاده ميكنم. كسي براي ديدن"تي" و زالوها بياد. احمقها. بدون ترديد براي گروه اسپنسر كار ميكنن.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">11 فوريه</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">امروز، من دوباره مداركي از مذاكرات پنهاني اطراف ورودي آزمايشگاه ها پيدا كردم. بعد از آنها چي هست، من بايد يك راه مناسب پيدا كنم كه به آنها رسيدگي كنم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بايد من اين بلايا ويليام و وسكر را بيرون ميكردم.  البته آن دو تا تنها اشخاصي هستند كه زالوهاي من به آنها اعتماد ندارند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">(بريده شده از خاطرات كشف شده ماركوس)</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">كليسا بوسيله زالوهاي بيشماره تزئيين شده بود. آن زالوهايي كه در ترن پشتي به ما حمله كردند هنوز هم در تعقيبمان بودند. ما يك تله كابين پيدا كرديم و براي وصل كردن برق آن از هم جدا شديم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">با اين وجود، ما فقط مي خواستيم مدارش را بدست بياوريم، بيلي توسط يك اليمنيتور مورد حمله قرار مي‌گيرد و در يك آبراهه زير زميني مي افتند.</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #e82a1f;" class="mycode_color">"بيلي"</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">كاملا تنها. من سوار تله كابين شدم و به طرف يك كارخانه بزرگ به راه افتادم. اين ديگه چه نوع كارخانه‌اي ميتونست باشه؟ مانيتورهاي تصاويري از كپسولهايي كه درونشون اسلحه هاي بيولوژيكي شبيه انسان بود رو نشون ميدادند. تفنگم رو سفت و محكم در دستم گرفتم، من فقط يك چيزي را بايد انجام ميدادم، من بايد به عمق كارخانه مي رفتم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در عمق اين كارخانه زامبيهاي فراوان و حتي اسلحه هاي بيولوژيكي قويتري وجود داشت، من يك بار ديگه تونستم با انريكو ملاقات كنم، فرمانده تيم براوو. به نوعي، بعضي از اعضاي تيم براوو زنده مانده بودند. در طرف ديگر كارخانه يك خانه بزرگ بود. مقصد آنجاست، من نجات يافتم، من فكر كردم. با فرمانده انريكو به آنجا برم، احساس كردم آنجا امن است. اما من نمي توانستم به آنجا برم. بيلي توي آبراه افتاده بود-و من بايد پيداش مي‌كردم. امكان داشت او هنوز زنده باشه. راه من از عمق اين كارخانه عبور مي كرد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">چهار پاهايي بسيار گرسنه در لوله هاي كارخانه ساكن شده بودند. آنها تهوع آور بودند، سلاحهاي بيولوژيكي تغيير يافته و ساخته شده از حيوانات. اين B.O.W. شبيه به انسان بنظر ميرسيد، اما هيچ چيزي بجر كشتن در سرنداشت. من براي پيدا كردن بيلي به دويدن ادامه دادم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">پايين، پايين و پايين‌تر خيلي ساكت بود. من چقدر زير زمين رفته بودم؟ بعد از ورودي، من در اتاق ذخيره سازي آب بيلي را بيهوش پيدا كردم. او داشت نفس مي كشيد! او زنده بود. من همراه با بيلي بايد از اين كارخانه خارج مي‌شودم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به هرحال، آنجا آنمرد آواز خوان منتظر ما بود، آن جواني خوش قيافه بود كه آن زالوها را كنترل مي‌كرد، هيولاي تأسيسات آزمايشي و آزمايشگاه تحقيقاتي ماركوس.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">"وقت بازي تمام شد. شما و دوست شما ديگر بيشتر از اين مرا سرگرم نمي‌كنيد. از شرتان خلاص مي‌شوم. حالا هيچ چيزي نمي تونه جلوي منو براي انتقام بگيره ..."</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">انتقام؟ ماركوس چرا اين چنين فكري داشت!؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">"ده سال پيش ... اسپنسر مرا  بقتل رساند. با اين وجود، يك چيز شگفت انگيزي اتفاق افتاد. سالها گذشت براي اينكه ويروس تي ملكه من و اعضاي داخلي من را براي زندگي جديد بسازه. زندگي تي. حالا من انتقام خودمو از آمبرلا خواهم گرفت. و دنيا به جهنم نفرتم تبديل خواهد شد!"</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بعد از غرغر كردن اين كلمات، ملكه زالوها كه جانشين ماركوس شده بود تغيير شكل داد، به خود پيچيد، و به يك هيولاي بد شكل تبديل شد. من و بيلي با تمام اسلحه هايمان  بطرفش تيراندازي كرديم، ولي او بيشتر به ما حمله ميكرد، اون بطرف ما مي‌آمد. ما نمي تونستيم انتخاب كنيم ولي ما بايد از اينجا بيرون مي‌رفتيم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ملكه زالوها در قالب شبيه انسان باقي ميماند. در بالاي زمين، او به چيزي شبيه دايناسور تغيير شكل مي يابد. آن جانور وحشي و بي رحم بود، اون بيرحمانه به همه چيز در سر مسيرش حمله و آنرا ويران ميكرد. ما هرگز فكر نمي كرديم كه بوسيله روشنايي نور خورشيد نجات پيدا مي‌كنيم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">او در نور زياد خورشيد آبتني كرد، ملكه زالوها ناگهان بي حس شد. بدون يك لحظه تأمل، بيلي يك گلوله شليك مي‌كنه، تير نهايي. انفجار. انفجار سرتاسر كارخانه را فرا مي‌گيرد. سپس، بيلي و من تنها باقيمانده‌ها بوديم. ما نجات پيدا كرده بوديم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">"آن بايد همان خانه اي باشد كه انريكو دربارش صحبت مي كرد" من به بيلي گفتم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اينجا بالاي زمين، بيلي بار ديگه يك فراري بود و من مأمور قانون. ما با هم نمي تونستيم بمونيم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">"رسما ستوان بيلي كوِن مرده است." من گفتم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بيلي خنديد و پاسخ داد، "آره... من حالا يك زامبي هستم."</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آن آخرين خداحافظي من با بيلي كوِن بود. خدا حافظ، بيلي.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">"متشكرم. ربكا..."</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">خوب اينجا قسمت مربوط به Resident Evil 0 تموم ميشه  <img src="https://re-fan.ir/images/smilies/rolleyes.png" alt="Rolleyes" title="Rolleyes" class="smilie smilie_6" /> و اما مقدمه Resident Evil  :wink:</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #e82a1f;" class="mycode_color">مقدمه  Resident Evil</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">با S.T.A.R.S. تماس بگیرید تیم براوو گم شده. چه اتفاقی می تواند برایشان افتاده باشد؟ قابل درک است که آنها دچار دردسر شدند، اداره پلیس شهر راکون تیم آلفا از S.T.A.R.S. را برای جست و جوی اعضای مفقود شده می‌فرستند. آنها در حین تحقیقات مورد حمله گروهی از مخلوقات بزرگي(مثل سگ) قرار می‌گیرند، و اجباراً برای پناه گرفتن به یک خانه بزرگ در آن نزدیکی می روند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در حقیقت آنجا یک مرکز تحقیقاتی سری و مسئول مستقیم برای رخدادهای ناشناس و علتي برای پیدایش تمام جانورهای عجیب و غریبی که آنها دیده بودند است.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اعضای S.T.A.R.S. کرس ردفیلد و جیل والینتاین حقیقت را درباره قتلها آشکار می‌کنند آنها بسختی دنبال راهی برای خروج هستند.</span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[ترجمه ي گزارش هاي Ada به فارسي]]></title>
			<link>https://re-fan.ir/showthread.php?tid=49</link>
			<pubDate>Mon, 16 May 2022 20:15:08 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://re-fan.ir/member.php?action=profile&uid=1">Umbrella</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://re-fan.ir/showthread.php?tid=49</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">اولين گزارش:</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">Ada : تنها چيزي كه من ميدونم فقط همينه سدلر بنيان گزار لوسيوميناتوسه اونا يه جور بافت انگلي ايجاد ميكردن كه به اون لاس پلاگاس ميگن مطمئنم كه سازمان در مورد اين موضوع اطلاعات داره هر چند فعاليتهاي سدلر هم ارزش فعاليت و سرمايه گزاري داره خانواده ي سالازار ... نسلهاست كه توانايي مقابله با لاس پلاگاس رو دارن فرضيه ي سازمان اينه كه از يه فركانس خاص از امواج صوتي كه تنها به وسيله ي اين موجودات احساس ميشه براي كنترل اونها به كار گرفته ميشه اين نكته با بررسي بافتي كه بدست آورديم مشخص شد بافت شامل بخشيه كه احتمالا براي دريافت امواج صوتي ازش استفاده ميشه من ديدم كه افراد گروه عصاي خواصي رو با خودشون حمل ميكنن و حدس ميزنم كه منشع اصلي اين امواج همون عصاست البته اين فقط يه فرضيس . سازمان به نمونه هايي از اين افراد نياز داره تا اين فرضيه رو ثابت كنن اين مهمترين هدف ماموريت منه و تنها راهيه كه ميتونم وفاداريم رو به سازمان ثابت كنم اولين حركتهاي اين بازي شطرنج انجام شده و ديگه راه بازگشتي نيست</span><br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ايدا: بين تمام آدمهايي كه توي اين موضوع دخالت دارن لوييس سرا كمترين وابستگي رو داره اون براي هيچ سازماني كار نميكنه و ترجيه ميده كه تنهايي حركت كنه من كسي بودم كه اهميت اونو براي سازمان مشخص كردم اون كارو كردم چون ازش خوشم ميومد (مترجم: عجب ناكسيه) هيجان و ازادي اونو خيلي دوست داشتم خيلي شانس آوردم كه ايميل اونو كه توش درخواست كمك شده بود رو ديدم فكر كنم اون به پليس اعتماد نداره براي همين يه ايميل براي يكي از دوستاي دانشگاهيش فرستاده كه فكر ميكرده هنوز زندس اينطوري بود كه من تونستم پيداش كنم اون داشت درباره ي لاس پلاگاس براي اين گروه تحقيق ميكرد دانشمند فوق العاده ايه سرا در مورد اين موضوع اطلاعات زيادي داره براي همينه كه سدلر استخدامش كرده اما زياده روي سرا باعث شد كه بهش مشكوك بشه وقتي بهش گفتم كه كي هستم ازم خواست تا ازش محافظت كنم به حمايت نياز داشت گفت كه هيچ علاقه اي به لاس پلاگاس يا اون گروه نداره فقط دنبال صلح و آرامشه بهش دستور دادم كه يه نمونه از لاس پلاگاس رو برام بياره نمونه اي به عنوان مدرك به نظر ميرسه كه اون يكي از معدود افراديه كه سدلر بهش اعتماد داره گير انداختن اون و بدست آوردن نمونه كار سختي نيست فكر نكنم انجمن به اون اجازه ي فرار بده اگه بخوام توي دردسر نيفتم بايد اجازه بدم قضيه به آرومي پيش بره</span><br />
<br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ايدا : سازمان آزمايشها و تحقيقات زيادي رو روي جك كرازر انجام داده مهارت ها و شخصيت اون در طول درگيري ها و موارد عادي بارها آزمايش شده اگه بتونه بهترين بشه مسئوليت كشتن ما رو به عهده ميگيره ( مترجم: اين ديگه كيه!!!!!) نتيجه گيري من اينه كه اون يه سرباز فوق العادس نه بيشتر نه كمتر. تا وقتي كه به خواسته هاش توجه بشه فكر نكنم دردسري برامون درست كنه اگه يه زماني بي قرار بشه من ميتونم مراقبش باشم. من با روشهاي درگيري اون آشنام و ميتونم در صورت لزوم جلوشو بگيرم. كرازر به درخواست وسكر پاسخ مثبت داد و اين وسكر بود كه تصميم گرفت كرازر رو به عنوان جاسوس به ماموريت بفرسته. اون تصميم گرفت كه منو هم به تنهايي بفرسته. شايد ميخواست از نزديك مراقب كرازر باشه. شكي نيست كه كرازر تا حالا خودشو وسوسه ي خواسته هاي لاس پلاگاس كرده تا قدرتي به دست بياره . اين ممكنه خطرات جدي براي سازمان داشته باشه . هرچند كه در بعضي موارد اين مثاله ميتونه به نفعمون تموم بشه. چون وظيفه ي اون اينه كه بازي رو به هم بريزه. و در نهايت اين صحنه و بازيگراش از بين ميرن و اين مثاله به ضررمون تموم ميشه اما اون ميتونه در بخش نهايي خوب بازي كنه و چيزي كه ما ميخوايم رو بدست بياره. براي همينه كه من بايد مطمئن باشم اوضاع همون طوري كه بايد... پيش بره.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ايدا: Leon S.Kennedy احتمالا مهم ترين فرد حاضر توي اين ماموريته. بدون اون اين داستان تكميل نميشه. اون بايد در برابر خطرات مقاومت كنه و زنده بمونه. قبلا هم اين كارو كرده و الآن از اون موقع خيلي بهتره. ليون يه نابغس. اون باهوشه و ميدونه چطوري از هوشش استفاده كنه. به علاوه كار اون به عنوان مامورد دولت خيلي سخته. من خودمو مخفي ميكنم كه فكر كنه اون تنها كسيه كه توي اين بازيه. (مترجم: خيلي خودشو مخفي كرد) البته شايد خيلي ساده لوحم كه فكر ميكنم اين كار به سادگي انجام ميشه. با در نظر گرفتن سدلر و كرازر كه هر دوشون توي اين جريان دخالت دارن ممكنه مشكلات مختلفي پيش بياد. اما من به اون احتياج دارم تا توي رسيدن به هدفم كمكم كنه . (مترجم: چه بچه ي پروييه) هركاري از دستم بر بياد ميكنم تا اونو حفظ كنم و به نتيجه ي دلخواهم برسم. البته تا چند ماه قبل اون نقش مهمي نداشت نقش منم خيلي سادس اما اين قبل از ربوده شدن دختر رئيسس جمهور بود و ليون براي پيدا كردن اون اعزام شد. البته اينا واضح ترين وقايع داستان هستن. به هر حال نيازي نيست كه نگران باشم ليون توي شرايط سخت هميشه بوده و هميشه موفق شده. اون آدمه خيلي خوش شانسيه. در واقع بايد بگم كه من دقيقا مي دونم كه چه اتفاقي براش مي افته.</span><br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ايدا : ساده نبود... اما ميشه گفت كه ماموريت با موفقيت انجام شده. دست پيدا كردن به اون نمونه هدف اوليه ي من بود. اما من براي وسكر هديه ي ديگه اي فرستادم. درست همون طور كه سازمان دستور داده بود. اين كه وانمود ميكنم باهاش كار ميكنم خيلي جالبه. آلبرت وسكر... هدف بعديش چيه؟ يه حسي بهم ميگفت كه اين فقط بخشي از كارهاييه كه تو سرش داره ( مترجم: خانوم باهوشه تازه فهميده ) براي اون آمبرلا يعني قدرت خودشو پشت اون مخفي ميكنه تا خواسته هاشو عملي كنه و حالا آمبرلا جمع شده. بعد از اينكه آمبرلاي قديمي از بين رفت اونايي كه خواستار قدرت بودن تصميم گرفتن اونو دوباره زنده كنن. اونا ميدونن كه از مسير راست منحرف شدن و در جنگ بين روشنايي و تاريكي خودشونو مخفي كردن. براي همين بود كه وسكر تصميم گرفت هر طور كه شده آمبرلاي جديد ايجاد كنه. تشكيلات دارويي S براي تمام دنيا امكانات دارويي فراهم ميكنه. ما ميدونيم كه پس از فروپاشي آمبرلا وسكر با اونا در تماس بوده. شكي نيست كه به زودي خبري ازشون شنيده ميشه و سازمان بايد هميشه مراقب باشه. اما وسكر احمق نيست اون دقيقا ميدونه سازمان به چي فكر ميكنه. تا قبل از اين كه اين حركت بعدي انجام بشه من و اون فرصت داريم اين موشو گربه بازي رو ادامه بديم. شايد اين ماموريت تموم شده باشه اما جنگ ما تازه شروع شده....</span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">اولين گزارش:</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">Ada : تنها چيزي كه من ميدونم فقط همينه سدلر بنيان گزار لوسيوميناتوسه اونا يه جور بافت انگلي ايجاد ميكردن كه به اون لاس پلاگاس ميگن مطمئنم كه سازمان در مورد اين موضوع اطلاعات داره هر چند فعاليتهاي سدلر هم ارزش فعاليت و سرمايه گزاري داره خانواده ي سالازار ... نسلهاست كه توانايي مقابله با لاس پلاگاس رو دارن فرضيه ي سازمان اينه كه از يه فركانس خاص از امواج صوتي كه تنها به وسيله ي اين موجودات احساس ميشه براي كنترل اونها به كار گرفته ميشه اين نكته با بررسي بافتي كه بدست آورديم مشخص شد بافت شامل بخشيه كه احتمالا براي دريافت امواج صوتي ازش استفاده ميشه من ديدم كه افراد گروه عصاي خواصي رو با خودشون حمل ميكنن و حدس ميزنم كه منشع اصلي اين امواج همون عصاست البته اين فقط يه فرضيس . سازمان به نمونه هايي از اين افراد نياز داره تا اين فرضيه رو ثابت كنن اين مهمترين هدف ماموريت منه و تنها راهيه كه ميتونم وفاداريم رو به سازمان ثابت كنم اولين حركتهاي اين بازي شطرنج انجام شده و ديگه راه بازگشتي نيست</span><br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ايدا: بين تمام آدمهايي كه توي اين موضوع دخالت دارن لوييس سرا كمترين وابستگي رو داره اون براي هيچ سازماني كار نميكنه و ترجيه ميده كه تنهايي حركت كنه من كسي بودم كه اهميت اونو براي سازمان مشخص كردم اون كارو كردم چون ازش خوشم ميومد (مترجم: عجب ناكسيه) هيجان و ازادي اونو خيلي دوست داشتم خيلي شانس آوردم كه ايميل اونو كه توش درخواست كمك شده بود رو ديدم فكر كنم اون به پليس اعتماد نداره براي همين يه ايميل براي يكي از دوستاي دانشگاهيش فرستاده كه فكر ميكرده هنوز زندس اينطوري بود كه من تونستم پيداش كنم اون داشت درباره ي لاس پلاگاس براي اين گروه تحقيق ميكرد دانشمند فوق العاده ايه سرا در مورد اين موضوع اطلاعات زيادي داره براي همينه كه سدلر استخدامش كرده اما زياده روي سرا باعث شد كه بهش مشكوك بشه وقتي بهش گفتم كه كي هستم ازم خواست تا ازش محافظت كنم به حمايت نياز داشت گفت كه هيچ علاقه اي به لاس پلاگاس يا اون گروه نداره فقط دنبال صلح و آرامشه بهش دستور دادم كه يه نمونه از لاس پلاگاس رو برام بياره نمونه اي به عنوان مدرك به نظر ميرسه كه اون يكي از معدود افراديه كه سدلر بهش اعتماد داره گير انداختن اون و بدست آوردن نمونه كار سختي نيست فكر نكنم انجمن به اون اجازه ي فرار بده اگه بخوام توي دردسر نيفتم بايد اجازه بدم قضيه به آرومي پيش بره</span><br />
<br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ايدا : سازمان آزمايشها و تحقيقات زيادي رو روي جك كرازر انجام داده مهارت ها و شخصيت اون در طول درگيري ها و موارد عادي بارها آزمايش شده اگه بتونه بهترين بشه مسئوليت كشتن ما رو به عهده ميگيره ( مترجم: اين ديگه كيه!!!!!) نتيجه گيري من اينه كه اون يه سرباز فوق العادس نه بيشتر نه كمتر. تا وقتي كه به خواسته هاش توجه بشه فكر نكنم دردسري برامون درست كنه اگه يه زماني بي قرار بشه من ميتونم مراقبش باشم. من با روشهاي درگيري اون آشنام و ميتونم در صورت لزوم جلوشو بگيرم. كرازر به درخواست وسكر پاسخ مثبت داد و اين وسكر بود كه تصميم گرفت كرازر رو به عنوان جاسوس به ماموريت بفرسته. اون تصميم گرفت كه منو هم به تنهايي بفرسته. شايد ميخواست از نزديك مراقب كرازر باشه. شكي نيست كه كرازر تا حالا خودشو وسوسه ي خواسته هاي لاس پلاگاس كرده تا قدرتي به دست بياره . اين ممكنه خطرات جدي براي سازمان داشته باشه . هرچند كه در بعضي موارد اين مثاله ميتونه به نفعمون تموم بشه. چون وظيفه ي اون اينه كه بازي رو به هم بريزه. و در نهايت اين صحنه و بازيگراش از بين ميرن و اين مثاله به ضررمون تموم ميشه اما اون ميتونه در بخش نهايي خوب بازي كنه و چيزي كه ما ميخوايم رو بدست بياره. براي همينه كه من بايد مطمئن باشم اوضاع همون طوري كه بايد... پيش بره.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ايدا: Leon S.Kennedy احتمالا مهم ترين فرد حاضر توي اين ماموريته. بدون اون اين داستان تكميل نميشه. اون بايد در برابر خطرات مقاومت كنه و زنده بمونه. قبلا هم اين كارو كرده و الآن از اون موقع خيلي بهتره. ليون يه نابغس. اون باهوشه و ميدونه چطوري از هوشش استفاده كنه. به علاوه كار اون به عنوان مامورد دولت خيلي سخته. من خودمو مخفي ميكنم كه فكر كنه اون تنها كسيه كه توي اين بازيه. (مترجم: خيلي خودشو مخفي كرد) البته شايد خيلي ساده لوحم كه فكر ميكنم اين كار به سادگي انجام ميشه. با در نظر گرفتن سدلر و كرازر كه هر دوشون توي اين جريان دخالت دارن ممكنه مشكلات مختلفي پيش بياد. اما من به اون احتياج دارم تا توي رسيدن به هدفم كمكم كنه . (مترجم: چه بچه ي پروييه) هركاري از دستم بر بياد ميكنم تا اونو حفظ كنم و به نتيجه ي دلخواهم برسم. البته تا چند ماه قبل اون نقش مهمي نداشت نقش منم خيلي سادس اما اين قبل از ربوده شدن دختر رئيسس جمهور بود و ليون براي پيدا كردن اون اعزام شد. البته اينا واضح ترين وقايع داستان هستن. به هر حال نيازي نيست كه نگران باشم ليون توي شرايط سخت هميشه بوده و هميشه موفق شده. اون آدمه خيلي خوش شانسيه. در واقع بايد بگم كه من دقيقا مي دونم كه چه اتفاقي براش مي افته.</span><br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ايدا : ساده نبود... اما ميشه گفت كه ماموريت با موفقيت انجام شده. دست پيدا كردن به اون نمونه هدف اوليه ي من بود. اما من براي وسكر هديه ي ديگه اي فرستادم. درست همون طور كه سازمان دستور داده بود. اين كه وانمود ميكنم باهاش كار ميكنم خيلي جالبه. آلبرت وسكر... هدف بعديش چيه؟ يه حسي بهم ميگفت كه اين فقط بخشي از كارهاييه كه تو سرش داره ( مترجم: خانوم باهوشه تازه فهميده ) براي اون آمبرلا يعني قدرت خودشو پشت اون مخفي ميكنه تا خواسته هاشو عملي كنه و حالا آمبرلا جمع شده. بعد از اينكه آمبرلاي قديمي از بين رفت اونايي كه خواستار قدرت بودن تصميم گرفتن اونو دوباره زنده كنن. اونا ميدونن كه از مسير راست منحرف شدن و در جنگ بين روشنايي و تاريكي خودشونو مخفي كردن. براي همين بود كه وسكر تصميم گرفت هر طور كه شده آمبرلاي جديد ايجاد كنه. تشكيلات دارويي S براي تمام دنيا امكانات دارويي فراهم ميكنه. ما ميدونيم كه پس از فروپاشي آمبرلا وسكر با اونا در تماس بوده. شكي نيست كه به زودي خبري ازشون شنيده ميشه و سازمان بايد هميشه مراقب باشه. اما وسكر احمق نيست اون دقيقا ميدونه سازمان به چي فكر ميكنه. تا قبل از اين كه اين حركت بعدي انجام بشه من و اون فرصت داريم اين موشو گربه بازي رو ادامه بديم. شايد اين ماموريت تموم شده باشه اما جنگ ما تازه شروع شده....</span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[ترجمه ی فایل های Resident Evil 4 به فارسی]]></title>
			<link>https://re-fan.ir/showthread.php?tid=48</link>
			<pubDate>Mon, 16 May 2022 20:12:34 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://re-fan.ir/member.php?action=profile&uid=1">Umbrella</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://re-fan.ir/showthread.php?tid=48</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">در مورد اشلی</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اسم : Ashley Graham</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">سن : 20</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">دختر رئيس جمهور آمريكا</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">او در راه بازگشت از دانشگاه به خانه، توسط گروه ناشناسي دزديده شده است. انگيزه آدم‌ربايان هنوز ناشناخته است. اگرچه اطلاعات موثقي مبني بر اينكه فرد آدم‌ربا خودي هست، وجود دارد. تنها عده كمي از مردم از اين آدم‌ربايي مطلع هستند. مخفي كردن اين مسئله بيشتر به اين دليل مي‌باشد كه ما هنوز شخص خائن را شناسايي نكرده‌ايم. به گفتة ماموران اطلاعات و بر اساس اطلاعات معتبر اشلي در اروپا ديده شده است. ولي تا زماني كه ما شخص خائن را شناسايي كنيم، من نمي‌دانم كه چه چيزي را بايد باور كنم و احتمال اين هست كه حقه باشد. ما سرنخ‌هاي بسيار كمي راجع به محل اشلي در دست داريم. ولي تمامي اعضاي خدمه و كساني كه با اشلي در ارتباط بودند توسط بازپرسان مورد بازجويي قرار گرفته‌اند. حتي جاسوسان فعال در حال تحقيق براي هر گونه اطلاعاتي در اين زمينه مي‌باشند. فقط مشكل زمان وجود دارد قبل از اينكه فرد آدم‌ربا رسوا شود.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به تازگي خبر رسيده كه يك عامل دولت ايالات متحده در دهكده مشغول تحقيق و بررسي مي‌باشد. به اين عامل آمريكايي اجازه ندهيد كه با زنداني ارتباط برقرار كند. به اطلاع كساني كه هنوز نمي‌دانند مي‌رساند كه زنداني در يك خانه قديمي و در پشت مزرعه نگه‌داري مي‌شود. به محض اينكه آماده شويم زنداني را به محل امن‌تري در دره انتقال خواهيم داد. تا اطلاع ثانوي زنداني در آنجا خواهد ماند. در اين اثنا به عامل آمريكايي، اجازه نزديك شدن به زنداني را ندهيد. ما نمي‌دانيم كه دولت آمريكا چگونه در مورد دهكده ما باخبر شده است. ولي ما در حال رسيدگي به اين مطلب هستيم. با وجود اين، من احساس مي‌كنم كه اين فضولي در اين زمان حساس اتفاقي نيست.همچنين من احساس مي‌كنم كه گروه سومي هم بجز دولت آمريكا در اين مسئله درگير هست.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ياران من، گوش به زنگ باشيد!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">از طرف رئيس بايترز مندز</span><br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #0074d9;" class="mycode_color">15 مدال آبي....</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">7 تا در مزرعه و 8 تا در گورستان.....</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">براي كسي كه 10 تا يا بيشتر را از بين ببرد پاداش داده خواهد شد...</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">(ادامه متن ناخوانا هست)</span><br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">متوجه شدم که sera وارد قلعه شده. چرا باید موقع فرارش برگرده؟علت این کارش برام سوال شده ولی در حال حاظر باید بگیریمش. بعد از اینکه sera رو دستگیر کردیم دنبال اون دو تا آمریکایی می ریم. بنظر می رسه اون وقتی داشته Sample رو می دزدیده چندتا واکسن هم برداشته. بدون واکسن ها مشکلی نداریم اما Sample رو باید پس بگیریم اون خون زندگی ماست. احساس می کنم یه نفر دیگه هم از یه گروه دیگه درگیر ماجراست. اگه Sample بدست اون کسای دیگه بیفته دنیایی که می خوایم داشته باشیم بدست نمی یاد. باید هرچه سریعتر sera رو بگیریم.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بر طبق راهكار لرد سادلر، من مامور آمريكايي رو زنده دستگير كردم و در اختيار دارم. ولي چرا بايد اونو زنده بذارم؟ من دقيقا هدف و منظور لرد رو متوجه نميشم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">هرچند به نظرم لرد مايل هست كه مامور آمريكايي از اون (سرا) جدا نگه داشته بشه و اون دو تا با هم در يك محل زنداني نباشن.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ولي فكر نمي كنم لوييس (سرا) به اين غريبه اعتماد كنه. اما اگه هم به طور اتفاقي اين دو قصد همكاري با هم رو داشته باشن موقعيت يه مقدار پيچيده تر ميشه.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">و اگه به هر دليلي عامل ناشناس سومي توي اين جريان درگير باشه فكر نمي كنم موقعيتي مثل اين رو با آسوني از دست بده.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">البته شايد اينها همه برنامه لرد سادلر باشه كه ما رو در ظاهر آسيب پذير جلوه بده تا اون عامل ناشناس خودش رو نشون بده. البته اگه چنين عاملي واقعا وجود داشته باشه ...</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اين احتمال خيلي بعيده ولي اگر واقعا فرد ديگه اي هم كنجكاو و درگير اين ماجرا باشه، نقشه هاي ما رو خراب و ناقص مي كنه ...</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به نظرم لرد فكر مي كنه ارزشش رو داره كه ما از هر امكاني براي خنثي كردن توطئه ها عليه نقشه خودمون استفاده كنيم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">با هر حساب، دستور دستور لرد هست و ما به تصميمات و قضاوت اون مثل هميشه اعتماد مي كنيم.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در پشت آبشار وسيله ي مهمي پنهان شده اگر تو بتوني داخل آبشار بشي ميتوني اشلي رو از داخل كليسا بيرون بياري . ولي من بهت هشدار ميدم كه مسيري كه به كليسا ختم ميشه مثل قدم زدن در پارك نيست .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">انها وسيله اي دارن كه به اون E1 Gigante ميگن و اون رو مقدس ميدونن و تو بايد آن رو منظم كني .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">و درباره ي اتفاقي كه روي بدنت مي افته ... من خيلي دوست دارم كه بهت كمك كنم اما باعث تاسفه كه اين كار از قدرت من خارجه.</span><br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">عكس پشت نامه: درياچه</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">از دو نفري كه اخيرا فرار كردن، دستگيري لوييس مهمترين اولويت ماست و دستگيري مامور آمريكايي فعلا خيلي در اولويت نيست.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">همينطور چيزي كه لوييس از ما دزديده اهميتش چندين برابر بيشتر از دختره هست.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">چون اگر اونو پس نگيريم دختره هم ديگه به دردمون نميخوره پس بايد هر چه زودتر پيداش كنيم تا بتونيم نقشمونو تا به آخر درست پيش ببريم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اگر اون شي به دست آدماي نادرستي بيفته دنيا هم متفاوت از اون چيزي ميشه كه لرد سادلر توي نقشه هاي خودش تصور كرده بود و مي خواست اجرا كنه.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">پس به هيچ قيمتي نبايد بذاريم چنين اتفاقي بيفته.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ولي با تمام اين حرفها، ما دختره رو هم آزاد نخواهيم كرد و براي اين كه مطمئن بشيم مامور آمريكايي اونو پيدا نمي كنه درب كليسايي كه توش زنداني هست رو قفل كرديم. و هر كس كه بخواد به كليسا دسترسي پيدا كنه بايد اول موافقت لرد سادلر رو داشته باشه.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">البته يه كليد ديگه هم اون طرف درياچه هست ولي محل اون الان ديگه بايد امن باشه چون اون "دل لاگو" ي عظيم الجثه الان توسط لرد عزيز ما بيدار شده و به همين خاطر هيچ كس نمي تونه زنده از اون درياچه عبور كنه و كليد رو به دست بياره.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به علاوه، خوني همسان با خون ما الان داره توي رگهاي اون مامور آمريكايي مي چرخه و فقط كمي زمان لازمه تا اونم عضوي از ما بشه. و وقتي كه اين اتفاق بيفته ديگه كسي باقي نميمونه كه بخواد دنبال دختره بياد.</span><br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">اين كه سرا الان در كدوم محدوده و كجا مي تونه هنوز مشخص نشده.</span></span></span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به احتمال زياد اون داره از گذرگاه سري كه توسط پدربزرگش به اون ياد داده شده استفاده مي كنه، چون پدربزرگ سرا خيلي وقت پيش ها توي اين منطقه به شكار مي رفت.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من كاملا مطمئنم كه اون شي اي رو كه متعلق به ماست رو يه جايي توي جنگل پنهان كرده.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اگر پدربزرگش هنوز هم زنده بود از اون استفاده مي كردم تا بتونم سرا رو پيدا كنم ...</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">فقط نمي دونم اون از كجا فهميد كه يه سلول تخم (انگل) به بدنش تزريق شده؟</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">- و اين واقعيت كه اون مي تونه تخم رو قبل از باز شدن توي بدنش، خارج كنه نگران كننده هست.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مساله ي ديگه اي كه منو نگران مي كنه اينه كه سرا دقيقا قبل از رسيدن مامور آمريكايي با شي مورد نظر فرار كرده كه اين به نظرم نمي تونه فقط يه تصادف باشه.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">حتما فرد ديگه اي هم توي اين جريان هست كه ما نمي دونيم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">براي اين كه بتونيم موقعيت رو تحت كنترل بگيريم بايد سرا رو پيدا كنيم و اونو نگهداريم تا اثرات دارو آشكار بشه و ما مجبور نشيم تخم انگل ديگه اي به اون تزريق كنيم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">و وقتي كه اين كار انجام شد، فردي كه پشت اين ماجراست خودشو نشون مي ده بالاخره.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">هيچ كس نمي تونه توي اجراي نقشه هاي ما اخلال ايجاد كنه و اونايي كه سعي به چنين كاري داشته باشن عواقب بدي در انتظارشون خواهد بود.</span><br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">عكس پشت فايل: مسيرهاي نشان داده شده</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">همين چند لحظه پيش از طرف لرد سادلر خبر رسيد كه يه هليكوپتر نظامي ايالات متحده توسط افراد ما منهدم شده.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">پس الان ديگه تا يه مدتي نبايد مداخله گر خارجي داشته باشيم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تا وقتي كه دولت ايالات متحده نتونه فرد خائن رو شناسايي كنه كار زيادي نمي تونه انجام بده و شايد فقط يه سري عمليات مخفي و كوچيك رو بتونه راه اندازي كنه.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ما بايد از اين مهلت استفاده كنيم و دوباره دختره رو به دست بياريم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اون دو تا آمريكايي فقط با استفاده از يكي از دو مسيري كه وجود داره مي تونن از منطقه ما خارج بشن و اين درست همونجاييه كه ما متوقفشون مي كنيم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ما مطمئنا از تمام نيروهامون با بالاترين توان استفاده خواهيم كرد. به اين صورت كه توي يكي از اين دو مسير تعداد زيادي "گنادو" رو به طور گسترده پخش مي كنيم تا مطمئن بشيم آمريكايي ها از دستمون فرار نمي كنن، و در مورد اون يكي مسير كار رو به طور كلي به "ال گيگانت" (غول عظيم الجثه) واگذار مي كنيم. و اون مامور آمريكايي از هر كدوم از اين مسير ها كه بخواد رد بشه به هيچ وجه نمي تونه زنده به اون سمت برسه، حداقل نه به همراه اون دختره.</span><br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">عكس: كلبه</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بايد بگم مامور آمريكايي رو خيلي دست كم گرفته بودم چون اون هنوزم زنده ست !</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">فكر مي كردم مي تونيم با خيال راحت منتظر شيم تا تخم انگل تو بدنش سر باز كنه؛ ولي با سرعتي كه اين داره عمل مي كنه مي تونه كل روستا رو قبلش نابود كنه! ما بايد يه جوري از شر اين مزاحم خلاص شيم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">با اين حساب بايد اولويتهامون رو تغيير بديم - فعلا از تعقيب لوييس دست بر مي داريم و براي گرفتن اون دو تا آمريكايي كمين مي كنيم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">يه ساختمون درست بعد از جايي كه از بالابر پيادي ميشي هست كه قبلا براي اصلاح و ادب كردن خيانتكارا ازش استفاده ميشد و بهترين جا براي به كمين نشستن هست. اگه همه ي نقشه هاي ديگه هم براي به دام انداختن اونا شكست بخوره بازم براي گذشتن از راهي كه به خارج دهكده منتهي ميشه مجبورن با من رو در رو بشن.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به اين خاطر كه دروازه ي خروجي فقط در مقابل نگاه من باز ميشه.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">از يه منبع موثق مطمئن شدم كه لويس سرا وارد قصر شده. منتها برام سواله كه چرا بعد از فرار دوباره بايد به قصر بر گرده و انگيزش از اين كار چيه. ولي در هر حال بايد اين موقعيت رو از دست نديم و اونو اسيرش كنيم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بعدش مي تونيم اون دو تا آمريكايي رو هم دستگير كنيم منتهي وقتي سرا رو به چنگ آورديم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ظاهرا وقتي داشته نمونه انگل ما رو مي دزديده يه مقدار واكسن هم همراه خودش برده. البته نبودن واكسن مشكلي براي ما درست نمي كنه ولي نمونه انگل رو حتما بايد پس بگيريم چون مثل خون براي ادامه حيات ما هست و خيلي اهميت داره.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">حس مي كنم يه فرد يا گروه ديگه ايي بايد توي كل اين ماجرا درگير باشه. كه اگر نمونه انگل ما به دست اون نهاد ناشناخته ديگه بيفته دنيايي كه ما قصد ساختنش رو داريم هيچ وقت نمي تونه موجود بشه پس بايد هر چه سريعتر سرا رو دستگيرش كنيم.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #e82a1f;" class="mycode_color">انگل هايي وجود دارن كه مي تونن ميزبان خودشون رو كنترل كنن.</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اين مساله رو زيست شناسان به طور پايه اي ازش آگاهن ولي دقيق نمي دونن كه انگل از چه فرايندي براي اين كار استفاده مي كنه.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مطالعه ي بيشتر انگل ها مي تونه شواهد بيشتري در اختيارمون بذاره مبني بر اينكه انگل لاس پلاگاس چه طوري روي ميزبان خودش اعمال قدرت مي كنه و در نتيجه ممكنه كمك كنه كه اطلاعات دقيقتري راجع به قربانيان اين انگل كه همون لاس گونادو ها باشن، هم به دست بياريم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اينا فهرست چند نمونه از انگل هايي هستن كه مي تونن الگوهاي رفتاري ميزبانان خودشون رو تغيير بدن و مثل دست آموز از اونا استفاده كنن.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ديكروسوليوم</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">وقتي لارو اين انگل به سمت ناي مورچه مهاجرت مي كنه، رفتارهاي زيستي مورچه رو تغيير مي ده. به اين صورت كه با كم شدن دماي هوا در بعد از ظهر و عصر، مورچه خودشو به بالاترين نقاط روي برگها مي رسونه و با قدرت آرواره خودش به برگ مي چسبه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مورچه تا صبح روز بعد به همين حالت روي برگ باقي مي مونه كه اين وضعيت اونو در آسيب پذير ترين حالت قرار ميده و باعث ميشه هر جانور گياهخواري مثل گوسفند و غيره به راحتي همراه با برگها، مورچه رو هم بخوره و از بين ببره.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اين رفتار انگل به اين دليله كه بتونه با تغيير رفتار مورچه به نفع خودش، خودشو به بدن ميزبان نهايي برسونه.</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">گالاكتوزوم</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">لارو اين انگل توي مغز ماهي هايي مثل دم زرد يا طوطي ماهي خاردار لونه ميكنه. وقتي ماهي به اين انگل آلوده شد، خودشو به سطح آب مي رسونه و اونقدر همونجا مي مونه تا توسط يه مرغ دريايي خورده بشه.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در اين مورد هم اين رفتار عجيب توي ماهي هاي آلوده فقط مي تونه اينطوري توجيه بشه كه انگل مي خواد با تغيير رفتار ماهي به اين صورت خودشو به بدن مرغ دريايي برسونه.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">لكوكلريديوم</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اسپورهاي اين انگل توي شاخكهاي حلزون نمو مي كنن. اين اسپور ها رنگ روشن و واضحي دارن و تا حدودي ميشه گفت مثل كرم داخل شاخك حلزون تكون مي خورن.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شگفت آوره كه اين حلزون هاي آلوده هم در مسير حركت خودشون به بالاي گياهان بلند ميرن تا بهتر توسط پرنده ها ديده و خورده بشن. و وقتي كه اين اتفاق افتاد انگل بقيه مسير رشد و نمو خودش رو توي بدن پرنده طي مي كنه تا به انگل بالغ تبديل بشه.</span><br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ساليان زياديه كه خانواده سالازار به عنوان سردمداران قصر در اينجا زندگي مي كنن. با اين وجود همه چيز درباره گذشته اين دودمان روشن و شفاف نيست و پيشينه هاي تاريكي هم در سابقه اونها وجود داره.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مدتهاي زيادي قبل از اين يه گروه مذهبي به اسم "لوس ايلومينادوز" وجود داشت كه توي اين منطقه خيلي قديمي محسوب ميشدن و ريشه هاي محكم و عميقي اينجا داشتن. ولي با اين حال، اولين حاكماني كه در اين قصر بر سركار اومدن اون گروه رو منحل كردن و حقوق اونها رو ناعادلانه و با ستمگري از بين بردن.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به خاطر همين من به عنوان يكي از پيروان اين مذهب و همينطور به عنوان هشتمين سردمدار قصر وظيفه ي خودم مي دونم كه گناه پيشينيان خودم رو در رابطه با گروه "لوس ايلومينادوز" جبران كنم. براي همين به نظرم رسيد بهترين راه براي جبران اين ظلم اينه كه قدرتي كه يه بار از اين گروه مذهبي گرفته شده بود رو دوباره به اونا برگردونم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">البته همونطور كه انتظار مي رفت يه مقدار وقت گرفت ولي در نهايت تونستيم انگل لاس پلاگاس رو كه مهر و موم و فسيل شده بود دوباره احيا كنيم و با اين اقدام يه قدم به هدف اصليمون كه ايجاد دوباره لوس ايلومينادوز هست نزديكتر بشيم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">دليل اين كه من انگل رو از اعماق زيربناي ساختمون قصر پيدا كردم و در اختيار لرد سادلر گذاشتم فقط اين نبود كه بخوام گناه گذشتگانم رو تلافي كرده باشم. بلكه مطمئن بودم كه لرد مي تونه استفاده ي خيلي بهتري از اين قدرت داشته باشه و اونو در راه نجات دنيا به كار ببره.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در واقع به اين خاطر انگل رو در اختيار لرد سادلر گذاشتم كه بتونه كساني كه با استفاده از قدرت انگل خطا كردن و گناهكار شناخته ميشن رو آزاد كنه و وقتي كه روح اونها تطهير شد دنيايي بدون گناهكار ايجاد ميشه همونطور كه بايد باشه. وقتي كه اونها از گناهان بري شدند ميتونن يكي از بسيار "گونادو" يي باشن كه وجود داره و به اين ترتيب مسير و هدف زندگيشون رو به خوبي درك كنن.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">و در نهايت وقتي لرد سادلر تونست دنيايي رو كه در نظر داره ايجاد كنه، گناهان دودمان سالازار كه من هم جزوشون هستم جبران ميشه و از بين ميره.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به نظر مي رسه يه مزاحم زن بين ما وجود داشته باشه كه به عقيده ما با سرا در ارتباط هست.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">همينطور فكر مي كنيم اون كسي باشه كه تخم انگل رو قبل از سر باز كردن از بدن سرا خارج كرده و ممكن هم هست كه سرا رو وادار كرده باشه قبل از رسيدن مامور آمريكايي نمونه انگل رو به دست بياره.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الان ديگه كاملا مشخصه كه هدف اون به دست آوردن نمونه هست به خاطر همين ما بايد اونو قبل از اين كه بتونه دوباره با سرا تماس بگيره پيدا و دستگيرش كنيم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">همينطور دلايلي هم وجود داره كه ثابت مي كنه اين مزاحمن زن داره براي شخص يا سازمان به خصوصي كار مي كنه پس ما بايد اونو زنده دستگير كنيم تا بتونيم در اين مورد ازش بازجويي داشته باشيم و احتمالا بايد بتونه به همه سوالاي ما جواب بدهبه خاطر همين بعد از دستگيريش ديگه سرا به هيچ وجه باعث نگراني ما نخواهد بود.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تا وقتي كه ما نمونه رو دوباره به دست بياريم شما مي توني به هر ترتيبي كه مناسب مي بيني با سرا رفتار كني.</span><br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">نمونه بازگشت</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شايد شما با شنيدن اين كه لوييس سرا توسط لرد سدلر كشته شد ناراحت شويد نمونه برگشت به جايي كه به آن تعلق داشت من بايد كمك ميكردم تا تمامي اتفاقات برطرف بشه و مشكلي براي لرد بوجود نياره چه بسا كه نمونه در جاي امني است و ما حالا ميتونيم شاد باشيم براي ما اين يه موقعيت خوبه حالا نمونه برگشت به دستان امن ما .ما هنوز يك مشكل كوچيك داريم و اون زن دردسر سازيه كه قصد داره اونو به دست بياره يه سازمان در اين قضيه دخيل است و اين مايه ي بدبختيه ماست كه آونجا همونجاييه كه سرا قصد داشت بره اگر اون ايمان بيشتري به ما نشان داده بود اون هم مثل ما يه آينده ي روشن داشت. و درباره ي اون دوتا آمريكايي ... لرد سدلر اونارو به دستان ما سپرد ما نبايد لرد رو مايوس كنيم ما بايد اشلي رو بدزديم و اون رو به لرد تحويل بديم و آن آمريكايي رو از بين ببريم.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بايد از تلاش "نويستادورها" (حشره هاي غول پيكر كه اشلي رو از رو زمين بلند كردن و دزديدن دوباره - مترجم !) ممنون باشيم كه تونستيم دوباره اشلي رو به چنگ بياريم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ما به سرعت براي مراسم مذهبي مقدس آماده ميشيم تا اشلي رو به صورت يه عضو رسمي از فرقه ي لوس ايلومينادوز در بياريم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تا وقتي كه داريم براي مراسم آماده ميشيم هر كدوم از شما كه مايليد مي تونين به دوست آمريكايي ما ملحق بشين.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">احتمالا بايد بتونيم تا وقتي براي مراسم اماده ميشيم اين دوستمون رو واسه مدتي مشغول نگه داريم به اين ترتيب كه كاري كنيم دنده هاي برج ساعت با گذاشتن يه چيزي بين اونا تا يه مدتي گير كنن و از كار بيفتن.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به نظرم اگه در سه نقطه سه مانع لابلاي دنده ها كار بذاريم و به اين ترتيب مانع حركت اونا بشيم، وقت كافي در اختيارمون قرا رميگيره تا همه چيز رو براي مراسم آماده كنيم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">پس حالا برو و توريست آمريكايي ما رو سرگرم و مشغول كن.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اولين سردرمدار قصر انگل لاس پلاگاس رو جايي در زير زمين و بناي قصر مدفون كرد تا وجودش رو مخفي نگه داره.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اما موقعي هم كه سالازار لاس پلاگاس رو بيرون آورد هيچ كس فكر نمي كرد كه اون بتونه انگل رو دوباره زنده كنه به خاطر اين كه اولش اونا فقط بقاياي فسيل شده و مرده بودند نه خود انگل.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">همه مي دونن كه موجودات انگلي بدون داشتن ميزبان نمي تونن زنده بمونن و زندگي رو با تكيه به توان خودشون نمي تونن ادامه بدن. اما وقتي سالازار و افرادش بقاياي پلاگاس رو از زير خاك بيرون آوردن به نظر مي رسيد كه انگار انگل منتظر بوده كشف بشه تا بتونه دوباره خودشو احيا كنه!</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">چندين سال بعد از كشف انگل بود كه تنش ها و ناراحتي هايي بين اون دسته از روستايي هايي كه در حفاري هاي كشف انگل كمك كرده بودن ديده شد كه هيچ توضيحي براش وجود نداشت.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بعد يه روز به طور ناگهاني اين عده از روستايي ها تبديل به وحشي هاي خشن و رام نشدني شدند.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بعدها معلوم شد كه دليل اين تغيير لاس پلاگاس بوده و با اين كه انگل در ظاهر فسيل شده بوده ولي بازم اين توانايي رو داشته كه سالهاي خيلي زيادي رو در يه مرحله سكون و به شكل سلولي شبه اسپور باقي بمونه و از بين نره.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ظاهرا در طول حفاري ها اهالي دهكده كه توي اين كار كمك مي كردن اسپورها رو موقع تنفس به داخل بدن خودشون كشيدن بعد اسپورها اونجا فعال شدن و در نهايت لاس پلاگاس به اين ترتيب مجددا احيا شده و به فرم فعال خودش برگشته.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">حتي همين الان كه دارم اينا رو مي نويسم هم حفاري براي بيرون آوردن پلاگاس ادامه داره و فقط خدا مي دونه تا حالا چند تا از اين موجودات احيا و دوباره قعال شدن و فقط به ياد آوردن تعداد "گونادو" يي كه تا حالا بر اثر اين حفاريها ايجاد شده به تنهايي مي تونه گستردگي اين عمليات و تعداد زياد انگلهاي آزاد شده رو نشون بده.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">فعاليتهاي غير انساني اونها بايد سريعا متوقف بشه چون اگه اين اتفاق نيفته مردم دنيا همگي قرباني كاراي نابخردانه و غير عقلاني اين فرقه ميشن.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">وقتي كه يه تخم پلاگا توي بدن سر باز مي كنه ديگه تقريبا غير ممكنه كه بشه اونو از بدن بيرون آورد ولي قبل از باز شدن ميشه با دارو از بين بردش.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اگر تخم باز بشه ممكنه شايد با يه جور جراحي پيشرفته انگل رو قبل از اين كه توي بدن بالغ بشه خارج كني ولي اين كار اصلا آسون نيست و احتمال اين كه از جراحي جون سالم به در نبري خيلي زياده.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تا اونجايي كه من مي دونم دختره رو خيلي قبل از تو بهش انگل رو تزريق كردن و زمان براي اون به سرعت داره سپري ميشه و بايد خودتو براي بدترين قسمت داستان آماده كني.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">موجودات مخوفي مثل "ال گيگانت" ها (غول هاي عظيم الجثه) و "نويستادور" ها (حشرات عظيم الجثه) صرفا محصولات جانبي آزمايش هاي شيطان صفتانه و غير انساني هستن كه بر روي نمونه هاي آزمايشگاهي كه يه زماني "انسان" بودن انجام شده.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ولي اين ميون يه موجودي هم درست شده كه ويژگيهاي منحصر به فردش آشكارا اونو از بقيه متمايز مي كنه. به اين موجودات "بازسازنده" ها ميگن.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بازسازنده ها از نوعي متابوليسم پيشرفته برخوردارن كه بهشون اجازه مي ده بخش هاي از دست رفته ي بدنشون رو با سرعت شگفت انگيزي ترميم و بازسازي كنن.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من كه تا حالا يه همچين چيزي نديدم ...</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">همين ويژگي هست كه اونا رو در برابر اسلحه هاي معمولي كه الان رواج داره تقريبا شكست ناپذير مي كنه.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ولي خوب مثل هر موجود زنده ي ديگه اي يه راهي هم براي كشتن اين موجود هست؛ ظاهرا يه جور خاص از انگل پلاگاي "زالو" مانند توي بدن اين موجود زندگي مي كنه و براي اين كه بشه فرايند ترميم و بازسازي اون رو متوقف كرد بايد محل اين انگل هاي زالو مانند رو توي بدنش پيدا كنيم و بعد اونا رو از بين ببريم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ولي اين محل هاي به خصوص با چشم غير مسلح ديده نميشن و فقط با استفاده از دوربين حساس به حرارت ميشه ديدشون.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تا جايي كه من مي دونم بيشتر اين "بازسازنده" ها هر كدوم مقداري از اين انگلهاي زالو شكل رو در بدن خودشون دارن و براي كشتن هر بازسازنده بايد انگلهاي موجود توي بدنش رو نابود كرد</span><br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اون مامور آمريكايي باعث شد كه فرمانده مندز و ريمون (سالازار) رو از دست بديم. با اين حال هنوزم همه چيز داره طبق نقشه پيش ميره.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">البته بايد اضافه كنم از دست دادن افراد وفادارم يه مقدار برام سخته ولي يه جوري بالاخره باهاش كنار ميام.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">پيدا كردن جانشين براي افرادي كه از دست داديم آسون نيست. بايد با دقت دنبال موارد جديد بگردم چون كه وقتي قدرت پلاگا در اختيار كسي قرار ميگيره فرد مي تونه از اين قدرت براي آشكار كردن باطن و تمايلات واقعي خودش استفاده كنه و نشون ميده واقعا چه جور آدمي هست به خاطر همين اگر افراد رو اشتباهي انتخاب كنم به راحتي مي تونن به من خيانت كنن.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من به مرداني نياز دارم كه روي وفاداريشون به من قسم بخورن. به خصوص وقتي كه سرا به گروه خيانت كرد تجربه ي بيشتري در اين زمينه پيدا كردم و اشتباه گذشته رو ديگه دوباره تكرار نميكنم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">توي اين لحظه ي حساس نبايد بذارم هيچ كس سر راه اجراي نقشه هاي من قرار بگيره</span><br />
<br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">طي اين گزارش نتيجه ي تحقيقاتم رو بر روي انگل پلاگا قرار مي دم؛ اين انگل سه تا ويژگي ممتاز داره.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">1- همونطور كه قبلا هم اشاره كرده بودم، انگل اين توانايي رو داره كه الگوهاي رفتاري ميزبان خودش رو تغيير بده و مثل دست آموز از اون استفاده كنه.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">2- انگلهاي پلاگاس موجوداتي اجتماعي هستن. منظورم اينه كه اونا به جاي زيست انفرادي در قالب يه اجتماع هماهنگ و بي نقص زندگي مي كنن و اعتقاد بر اينه كه اونا از يه جور شعور اجتماعي و هوش دسته جمعي برخوردارن.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اين طرز رفتار رو ميشه بين حشره هايي مثل زنبور عسل يا مورچه هم مشاهده كرد ولي چنين رفتاري بين موجودات انگلي خيلي نادر هست. ممكنه اين يه جور رفتار اكتسابي باشه بين انگلهاي پلاگا و من دارم سعي مي كنم بفهمم آيا ارتباطي بين اين رفتار و خصوصيت اول اونا وجود داره يا خير.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">3- انگلهاي پلاگاس مهارت هاي استئنايي و منحصر به فردي در سازگاري با محيط هاي جديد دارن و قادرن با ايجاد سريع يه محيط همزيستي مناسب، درون بدن موجودات متنوعي زندگي و رشد كنن. اين توانايي وقتي با رفتارهاي اجتماعي اونا تركيب ميشه، كمكشون مي كنه كه به طور هوشمندانه اي - بدون توجه به نوع ميزبان - بين ميزبانهاي مختلف كنش و واكنش هاي زيستي بر قرار كنن.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">البته برام شرم آوره كه اضافه كنم علاقه ي بيش از حد من به مطالعه و درك و فهم ماهيت اين انگلها باعث شد اهداف اصلي اين پژوهش ها رو كه فرقه لوس ايلومينادوز به دنبالش بود از ياد ببرم و اين علاقه مفرط چشم من رو بر روي واقعيت ها بست.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">حتي با اين كه مي دونستم سدلر قصد داره از نتايج اين آزمايشها سواستفاده كنه بازم نمي تونستم از ادامه ي تحقيقاتم صرف نظر كنم و در نتيجه الان منم دقيقا به اندازه ي سادلر بابت ايجاد اين وضع آشفته مسئول و مقصرم. الان ديگه كاملا متوجه شدم كه اشتباه مي كردم، ولي آيا مي تونم به تنهايي جلوي اجراي نقشه هاي پليد و شيطاني اونا رو بگيرم ... ؟</span><br />
<br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الان ديگه داره كم كم برام روشن ميشه كه اون پيرمرده سادلر از اول نمي خواست با من روراست باشه.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">حتي وقتي كه موفق شدم اشلي رو براش بدزدم باز يه جورايي حس كردم كه دلش نمي خواد خيلي بهش نزديك بشم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">توي اين شرايط چاره ي ديگه اي ندارم جز اين كه از ايدا درخواست كمك كنم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شايد اون مي دونسته كه چنين اتفاقايي قراره بيفته.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">حدس من اينه كه هدف هاي نهايي اون چيزي غير از اهداف من و وسكر باشه و الان بهترين فرصته كه بتونم اينو بفهمم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">و بعد از اين كه از شر لئون خلاص شدم و نمونه رو هم به چنگ آوردم مي تونم جسد اون (ايدا) رو هم كنار لئون توي يه كيسه (جسد) قرار بدم و جفتشون رو براي وسكر بفرستم.</span><br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">نام بازي : تمرين هدف گيري (Target Practice)</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">قوانين بازي :</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">1. با كسب امتياز بالاي 3000 جايزه دريافت كنيد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">2. زدن كله هدف‌ها امتياز بيشتري دارد. (زن‌ها 200 و مردها 100)</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">3. در صورتي كه پنج هدف را به طور متوالي و بدون خطا بزنيد، هدف سالازار كه داراي امتياز زيادي است (500) ظاهر خواهد شد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">4. زدن اشلي موجب كم شدن امتيازتان خواهد شد. (1000-)</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جايزه‌ها :</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">1. در هر دور بازي فقط يك Bottle Cap مي‌توانيد به عنوان جايزه دريافت كنيد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">2. Bottle Cap هاي ويژه را مي‌توانيد به دو صورت به دست آوريد. يا تمام هدف‌هاي چوبي (25تا) را بزنيد (البته به غير از اشلي) و يا اينكه امتيازي بالاي 4000 بياوريد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">3. به طور كلي در بازي 24تا Bottle Cap وجود دارد. هر بار كه وارد يك Shooting Range جديد مي‌شويد 6 تا از اين Bottle Cap ها در دسترس خواهند بود.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">پاداش ويژه :</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">1. هر بار كه يك رديف را روي پايه Bottle Cap كامل كنيد، پاداش دريافت خواهيد كرد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">2. از آنجا كه 4 رديف بر روي پايه Bottle Cap وجود دارد، پس چهار دفعه مي‌توانيد پاداش دريافت كنيد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">نكته آخر اينكه Bottle Cap هايي را كه برنده شده‌ايد مي‌توانيد در قسمت Key/Treasures مشاهده نماييد</span><br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">از همون مراحل ابتدايي نحقيقات ما داشتيم دنبال يه راه عملي و امن براي برداشتن و حذف پلاگا از بدن ميزبان مي گشتيم ولي جالبه كه برام معلوم شده، هدف اين پژوهش نه تنها پيدا كردن راهي براي از بين بردن پلاگا نيست بلكه دقيقا بر عكس ابداع روشي هست كه باعث بشه پلاگا به راحتي نتونه از بدن قرباني خودش جدا و نابود بشه.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در نهايت تونستيم بفهميم كه پلاگا فقط به يه روش از بدن جدا و نابود ميشه و اونم قرار گرفتن انگل در معرض يه جور پرتو خاص هست. منتها تنها مشكل اين روش اينه كه فرايند خيلي خيلي دردناكي هست به خاطر اين كه پلاگا خودشو به رشته هاي عصبي فرد متصل مي كنه و ممكنه حتي هوشياري فرد رو هم تحت تاثير قرار بده و بهش صدمه بزنه.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">واقعيت ديگه اي هم كه بايد بهش اشاره كرد اينه كه وقتي پلاگا توي بدون فردي رشد كرد و تبديل به انگل بالغ شد پروسه ي نابودي اون ممكنه به مرگ ميزبان منجر بشه.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ولي شايد مرگ خيلي به نظر بد نباشه وقتي به بلاهايي كه در اثر رشد انگل توي بدنت ممكنه به سرت بياد فكر كني</span><br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">قدرت حقيقي ايالات متحده در سه منطقه متمركز شده. ساختمان دادگستري، قواي مجريه و ارتش. براي اين كه بتونيم كنترل اين مناطق رو به دست بگيريم بايد ذهن و فكر افرادي رو كه مشاور رييس جمهور هستن تحت تاثير قرار بديم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">وقتي كه اين اقدام به عمل اومد بقيه ي ادارات و بخش ها به سرعت تحت حكومت ما در ميان.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اگر هم به طور اتفاقي بعضي مردم متوجه نقشه ي ما بشن خساراتي كه ممكنه بهمون وارد بشه بايد به حداقل برسه. البته حتي در اين صورت هم ما هنوز مي تونيم با استفاده از نقشه ي پشتيبانمون كشور رو فتح كنيم و سپس از قدرت و نفوذ بين المللي اونها به نفع خودمون استفاده مي كنيم تا بقيه دنيا رو هم تحت كنترل در بياريم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">همونطور كه اشاره شد اگر برنامه ي اول ما بر طبق نقشه پيش نره از نقشه دوم خودمون استفاده مي كنيم. به اين ترتيب كه با نيروهاي "ويژه" به كشور نفوذ م يكنيم و ترس و وحشت و آپوب رو مثل ويروس توي ايالت ها پخش و گسترده مي كنيم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اون وقت ديگه فقط به مقداري زمان لازمه تا مقاومت كشور در هم بريزه و درست در لحظه اي كه اونا كاملا آسيب پذير شدن ما حمله نهايي رو شروع مي كنيم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">برادران من شاد باشيد: دنيا به زودي از مخالفان ما پاك خواهد شد !<br />
<br />
</span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">در مورد اشلی</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اسم : Ashley Graham</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">سن : 20</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">دختر رئيس جمهور آمريكا</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">او در راه بازگشت از دانشگاه به خانه، توسط گروه ناشناسي دزديده شده است. انگيزه آدم‌ربايان هنوز ناشناخته است. اگرچه اطلاعات موثقي مبني بر اينكه فرد آدم‌ربا خودي هست، وجود دارد. تنها عده كمي از مردم از اين آدم‌ربايي مطلع هستند. مخفي كردن اين مسئله بيشتر به اين دليل مي‌باشد كه ما هنوز شخص خائن را شناسايي نكرده‌ايم. به گفتة ماموران اطلاعات و بر اساس اطلاعات معتبر اشلي در اروپا ديده شده است. ولي تا زماني كه ما شخص خائن را شناسايي كنيم، من نمي‌دانم كه چه چيزي را بايد باور كنم و احتمال اين هست كه حقه باشد. ما سرنخ‌هاي بسيار كمي راجع به محل اشلي در دست داريم. ولي تمامي اعضاي خدمه و كساني كه با اشلي در ارتباط بودند توسط بازپرسان مورد بازجويي قرار گرفته‌اند. حتي جاسوسان فعال در حال تحقيق براي هر گونه اطلاعاتي در اين زمينه مي‌باشند. فقط مشكل زمان وجود دارد قبل از اينكه فرد آدم‌ربا رسوا شود.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به تازگي خبر رسيده كه يك عامل دولت ايالات متحده در دهكده مشغول تحقيق و بررسي مي‌باشد. به اين عامل آمريكايي اجازه ندهيد كه با زنداني ارتباط برقرار كند. به اطلاع كساني كه هنوز نمي‌دانند مي‌رساند كه زنداني در يك خانه قديمي و در پشت مزرعه نگه‌داري مي‌شود. به محض اينكه آماده شويم زنداني را به محل امن‌تري در دره انتقال خواهيم داد. تا اطلاع ثانوي زنداني در آنجا خواهد ماند. در اين اثنا به عامل آمريكايي، اجازه نزديك شدن به زنداني را ندهيد. ما نمي‌دانيم كه دولت آمريكا چگونه در مورد دهكده ما باخبر شده است. ولي ما در حال رسيدگي به اين مطلب هستيم. با وجود اين، من احساس مي‌كنم كه اين فضولي در اين زمان حساس اتفاقي نيست.همچنين من احساس مي‌كنم كه گروه سومي هم بجز دولت آمريكا در اين مسئله درگير هست.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ياران من، گوش به زنگ باشيد!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">از طرف رئيس بايترز مندز</span><br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #0074d9;" class="mycode_color">15 مدال آبي....</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">7 تا در مزرعه و 8 تا در گورستان.....</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">براي كسي كه 10 تا يا بيشتر را از بين ببرد پاداش داده خواهد شد...</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">(ادامه متن ناخوانا هست)</span><br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">متوجه شدم که sera وارد قلعه شده. چرا باید موقع فرارش برگرده؟علت این کارش برام سوال شده ولی در حال حاظر باید بگیریمش. بعد از اینکه sera رو دستگیر کردیم دنبال اون دو تا آمریکایی می ریم. بنظر می رسه اون وقتی داشته Sample رو می دزدیده چندتا واکسن هم برداشته. بدون واکسن ها مشکلی نداریم اما Sample رو باید پس بگیریم اون خون زندگی ماست. احساس می کنم یه نفر دیگه هم از یه گروه دیگه درگیر ماجراست. اگه Sample بدست اون کسای دیگه بیفته دنیایی که می خوایم داشته باشیم بدست نمی یاد. باید هرچه سریعتر sera رو بگیریم.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بر طبق راهكار لرد سادلر، من مامور آمريكايي رو زنده دستگير كردم و در اختيار دارم. ولي چرا بايد اونو زنده بذارم؟ من دقيقا هدف و منظور لرد رو متوجه نميشم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">هرچند به نظرم لرد مايل هست كه مامور آمريكايي از اون (سرا) جدا نگه داشته بشه و اون دو تا با هم در يك محل زنداني نباشن.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ولي فكر نمي كنم لوييس (سرا) به اين غريبه اعتماد كنه. اما اگه هم به طور اتفاقي اين دو قصد همكاري با هم رو داشته باشن موقعيت يه مقدار پيچيده تر ميشه.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">و اگه به هر دليلي عامل ناشناس سومي توي اين جريان درگير باشه فكر نمي كنم موقعيتي مثل اين رو با آسوني از دست بده.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">البته شايد اينها همه برنامه لرد سادلر باشه كه ما رو در ظاهر آسيب پذير جلوه بده تا اون عامل ناشناس خودش رو نشون بده. البته اگه چنين عاملي واقعا وجود داشته باشه ...</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اين احتمال خيلي بعيده ولي اگر واقعا فرد ديگه اي هم كنجكاو و درگير اين ماجرا باشه، نقشه هاي ما رو خراب و ناقص مي كنه ...</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به نظرم لرد فكر مي كنه ارزشش رو داره كه ما از هر امكاني براي خنثي كردن توطئه ها عليه نقشه خودمون استفاده كنيم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">با هر حساب، دستور دستور لرد هست و ما به تصميمات و قضاوت اون مثل هميشه اعتماد مي كنيم.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در پشت آبشار وسيله ي مهمي پنهان شده اگر تو بتوني داخل آبشار بشي ميتوني اشلي رو از داخل كليسا بيرون بياري . ولي من بهت هشدار ميدم كه مسيري كه به كليسا ختم ميشه مثل قدم زدن در پارك نيست .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">انها وسيله اي دارن كه به اون E1 Gigante ميگن و اون رو مقدس ميدونن و تو بايد آن رو منظم كني .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">و درباره ي اتفاقي كه روي بدنت مي افته ... من خيلي دوست دارم كه بهت كمك كنم اما باعث تاسفه كه اين كار از قدرت من خارجه.</span><br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">عكس پشت نامه: درياچه</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">از دو نفري كه اخيرا فرار كردن، دستگيري لوييس مهمترين اولويت ماست و دستگيري مامور آمريكايي فعلا خيلي در اولويت نيست.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">همينطور چيزي كه لوييس از ما دزديده اهميتش چندين برابر بيشتر از دختره هست.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">چون اگر اونو پس نگيريم دختره هم ديگه به دردمون نميخوره پس بايد هر چه زودتر پيداش كنيم تا بتونيم نقشمونو تا به آخر درست پيش ببريم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اگر اون شي به دست آدماي نادرستي بيفته دنيا هم متفاوت از اون چيزي ميشه كه لرد سادلر توي نقشه هاي خودش تصور كرده بود و مي خواست اجرا كنه.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">پس به هيچ قيمتي نبايد بذاريم چنين اتفاقي بيفته.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ولي با تمام اين حرفها، ما دختره رو هم آزاد نخواهيم كرد و براي اين كه مطمئن بشيم مامور آمريكايي اونو پيدا نمي كنه درب كليسايي كه توش زنداني هست رو قفل كرديم. و هر كس كه بخواد به كليسا دسترسي پيدا كنه بايد اول موافقت لرد سادلر رو داشته باشه.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">البته يه كليد ديگه هم اون طرف درياچه هست ولي محل اون الان ديگه بايد امن باشه چون اون "دل لاگو" ي عظيم الجثه الان توسط لرد عزيز ما بيدار شده و به همين خاطر هيچ كس نمي تونه زنده از اون درياچه عبور كنه و كليد رو به دست بياره.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به علاوه، خوني همسان با خون ما الان داره توي رگهاي اون مامور آمريكايي مي چرخه و فقط كمي زمان لازمه تا اونم عضوي از ما بشه. و وقتي كه اين اتفاق بيفته ديگه كسي باقي نميمونه كه بخواد دنبال دختره بياد.</span><br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">اين كه سرا الان در كدوم محدوده و كجا مي تونه هنوز مشخص نشده.</span></span></span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به احتمال زياد اون داره از گذرگاه سري كه توسط پدربزرگش به اون ياد داده شده استفاده مي كنه، چون پدربزرگ سرا خيلي وقت پيش ها توي اين منطقه به شكار مي رفت.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من كاملا مطمئنم كه اون شي اي رو كه متعلق به ماست رو يه جايي توي جنگل پنهان كرده.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اگر پدربزرگش هنوز هم زنده بود از اون استفاده مي كردم تا بتونم سرا رو پيدا كنم ...</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">فقط نمي دونم اون از كجا فهميد كه يه سلول تخم (انگل) به بدنش تزريق شده؟</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">- و اين واقعيت كه اون مي تونه تخم رو قبل از باز شدن توي بدنش، خارج كنه نگران كننده هست.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مساله ي ديگه اي كه منو نگران مي كنه اينه كه سرا دقيقا قبل از رسيدن مامور آمريكايي با شي مورد نظر فرار كرده كه اين به نظرم نمي تونه فقط يه تصادف باشه.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">حتما فرد ديگه اي هم توي اين جريان هست كه ما نمي دونيم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">براي اين كه بتونيم موقعيت رو تحت كنترل بگيريم بايد سرا رو پيدا كنيم و اونو نگهداريم تا اثرات دارو آشكار بشه و ما مجبور نشيم تخم انگل ديگه اي به اون تزريق كنيم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">و وقتي كه اين كار انجام شد، فردي كه پشت اين ماجراست خودشو نشون مي ده بالاخره.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">هيچ كس نمي تونه توي اجراي نقشه هاي ما اخلال ايجاد كنه و اونايي كه سعي به چنين كاري داشته باشن عواقب بدي در انتظارشون خواهد بود.</span><br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">عكس پشت فايل: مسيرهاي نشان داده شده</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">همين چند لحظه پيش از طرف لرد سادلر خبر رسيد كه يه هليكوپتر نظامي ايالات متحده توسط افراد ما منهدم شده.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">پس الان ديگه تا يه مدتي نبايد مداخله گر خارجي داشته باشيم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تا وقتي كه دولت ايالات متحده نتونه فرد خائن رو شناسايي كنه كار زيادي نمي تونه انجام بده و شايد فقط يه سري عمليات مخفي و كوچيك رو بتونه راه اندازي كنه.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ما بايد از اين مهلت استفاده كنيم و دوباره دختره رو به دست بياريم.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اون دو تا آمريكايي فقط با استفاده از يكي از دو مسيري كه وجود داره مي تونن از منطقه ما خارج بشن و اين درست همونجاييه كه ما متوقفشون مي كنيم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ما مطمئنا از تمام نيروهامون با بالاترين توان استفاده خواهيم كرد. به اين صورت كه توي يكي از اين دو مسير تعداد زيادي "گنادو" رو به طور گسترده پخش مي كنيم تا مطمئن بشيم آمريكايي ها از دستمون فرار نمي كنن، و در مورد اون يكي مسير كار رو به طور كلي به "ال گيگانت" (غول عظيم الجثه) واگذار مي كنيم. و اون مامور آمريكايي از هر كدوم از اين مسير ها كه بخواد رد بشه به هيچ وجه نمي تونه زنده به اون سمت برسه، حداقل نه به همراه اون دختره.</span><br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">عكس: كلبه</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بايد بگم مامور آمريكايي رو خيلي دست كم گرفته بودم چون اون هنوزم زنده ست !</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">فكر مي كردم مي تونيم با خيال راحت منتظر شيم تا تخم انگل تو بدنش سر باز كنه؛ ولي با سرعتي كه اين داره عمل مي كنه مي تونه كل روستا رو قبلش نابود كنه! ما بايد يه جوري از شر اين مزاحم خلاص شيم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">با اين حساب بايد اولويتهامون رو تغيير بديم - فعلا از تعقيب لوييس دست بر مي داريم و براي گرفتن اون دو تا آمريكايي كمين مي كنيم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">يه ساختمون درست بعد از جايي كه از بالابر پيادي ميشي هست كه قبلا براي اصلاح و ادب كردن خيانتكارا ازش استفاده ميشد و بهترين جا براي به كمين نشستن هست. اگه همه ي نقشه هاي ديگه هم براي به دام انداختن اونا شكست بخوره بازم براي گذشتن از راهي كه به خارج دهكده منتهي ميشه مجبورن با من رو در رو بشن.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به اين خاطر كه دروازه ي خروجي فقط در مقابل نگاه من باز ميشه.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">از يه منبع موثق مطمئن شدم كه لويس سرا وارد قصر شده. منتها برام سواله كه چرا بعد از فرار دوباره بايد به قصر بر گرده و انگيزش از اين كار چيه. ولي در هر حال بايد اين موقعيت رو از دست نديم و اونو اسيرش كنيم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بعدش مي تونيم اون دو تا آمريكايي رو هم دستگير كنيم منتهي وقتي سرا رو به چنگ آورديم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ظاهرا وقتي داشته نمونه انگل ما رو مي دزديده يه مقدار واكسن هم همراه خودش برده. البته نبودن واكسن مشكلي براي ما درست نمي كنه ولي نمونه انگل رو حتما بايد پس بگيريم چون مثل خون براي ادامه حيات ما هست و خيلي اهميت داره.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">حس مي كنم يه فرد يا گروه ديگه ايي بايد توي كل اين ماجرا درگير باشه. كه اگر نمونه انگل ما به دست اون نهاد ناشناخته ديگه بيفته دنيايي كه ما قصد ساختنش رو داريم هيچ وقت نمي تونه موجود بشه پس بايد هر چه سريعتر سرا رو دستگيرش كنيم.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #e82a1f;" class="mycode_color">انگل هايي وجود دارن كه مي تونن ميزبان خودشون رو كنترل كنن.</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اين مساله رو زيست شناسان به طور پايه اي ازش آگاهن ولي دقيق نمي دونن كه انگل از چه فرايندي براي اين كار استفاده مي كنه.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مطالعه ي بيشتر انگل ها مي تونه شواهد بيشتري در اختيارمون بذاره مبني بر اينكه انگل لاس پلاگاس چه طوري روي ميزبان خودش اعمال قدرت مي كنه و در نتيجه ممكنه كمك كنه كه اطلاعات دقيقتري راجع به قربانيان اين انگل كه همون لاس گونادو ها باشن، هم به دست بياريم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اينا فهرست چند نمونه از انگل هايي هستن كه مي تونن الگوهاي رفتاري ميزبانان خودشون رو تغيير بدن و مثل دست آموز از اونا استفاده كنن.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ديكروسوليوم</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">وقتي لارو اين انگل به سمت ناي مورچه مهاجرت مي كنه، رفتارهاي زيستي مورچه رو تغيير مي ده. به اين صورت كه با كم شدن دماي هوا در بعد از ظهر و عصر، مورچه خودشو به بالاترين نقاط روي برگها مي رسونه و با قدرت آرواره خودش به برگ مي چسبه.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مورچه تا صبح روز بعد به همين حالت روي برگ باقي مي مونه كه اين وضعيت اونو در آسيب پذير ترين حالت قرار ميده و باعث ميشه هر جانور گياهخواري مثل گوسفند و غيره به راحتي همراه با برگها، مورچه رو هم بخوره و از بين ببره.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اين رفتار انگل به اين دليله كه بتونه با تغيير رفتار مورچه به نفع خودش، خودشو به بدن ميزبان نهايي برسونه.</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">گالاكتوزوم</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">لارو اين انگل توي مغز ماهي هايي مثل دم زرد يا طوطي ماهي خاردار لونه ميكنه. وقتي ماهي به اين انگل آلوده شد، خودشو به سطح آب مي رسونه و اونقدر همونجا مي مونه تا توسط يه مرغ دريايي خورده بشه.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در اين مورد هم اين رفتار عجيب توي ماهي هاي آلوده فقط مي تونه اينطوري توجيه بشه كه انگل مي خواد با تغيير رفتار ماهي به اين صورت خودشو به بدن مرغ دريايي برسونه.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">لكوكلريديوم</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اسپورهاي اين انگل توي شاخكهاي حلزون نمو مي كنن. اين اسپور ها رنگ روشن و واضحي دارن و تا حدودي ميشه گفت مثل كرم داخل شاخك حلزون تكون مي خورن.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شگفت آوره كه اين حلزون هاي آلوده هم در مسير حركت خودشون به بالاي گياهان بلند ميرن تا بهتر توسط پرنده ها ديده و خورده بشن. و وقتي كه اين اتفاق افتاد انگل بقيه مسير رشد و نمو خودش رو توي بدن پرنده طي مي كنه تا به انگل بالغ تبديل بشه.</span><br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ساليان زياديه كه خانواده سالازار به عنوان سردمداران قصر در اينجا زندگي مي كنن. با اين وجود همه چيز درباره گذشته اين دودمان روشن و شفاف نيست و پيشينه هاي تاريكي هم در سابقه اونها وجود داره.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مدتهاي زيادي قبل از اين يه گروه مذهبي به اسم "لوس ايلومينادوز" وجود داشت كه توي اين منطقه خيلي قديمي محسوب ميشدن و ريشه هاي محكم و عميقي اينجا داشتن. ولي با اين حال، اولين حاكماني كه در اين قصر بر سركار اومدن اون گروه رو منحل كردن و حقوق اونها رو ناعادلانه و با ستمگري از بين بردن.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به خاطر همين من به عنوان يكي از پيروان اين مذهب و همينطور به عنوان هشتمين سردمدار قصر وظيفه ي خودم مي دونم كه گناه پيشينيان خودم رو در رابطه با گروه "لوس ايلومينادوز" جبران كنم. براي همين به نظرم رسيد بهترين راه براي جبران اين ظلم اينه كه قدرتي كه يه بار از اين گروه مذهبي گرفته شده بود رو دوباره به اونا برگردونم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">البته همونطور كه انتظار مي رفت يه مقدار وقت گرفت ولي در نهايت تونستيم انگل لاس پلاگاس رو كه مهر و موم و فسيل شده بود دوباره احيا كنيم و با اين اقدام يه قدم به هدف اصليمون كه ايجاد دوباره لوس ايلومينادوز هست نزديكتر بشيم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">دليل اين كه من انگل رو از اعماق زيربناي ساختمون قصر پيدا كردم و در اختيار لرد سادلر گذاشتم فقط اين نبود كه بخوام گناه گذشتگانم رو تلافي كرده باشم. بلكه مطمئن بودم كه لرد مي تونه استفاده ي خيلي بهتري از اين قدرت داشته باشه و اونو در راه نجات دنيا به كار ببره.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در واقع به اين خاطر انگل رو در اختيار لرد سادلر گذاشتم كه بتونه كساني كه با استفاده از قدرت انگل خطا كردن و گناهكار شناخته ميشن رو آزاد كنه و وقتي كه روح اونها تطهير شد دنيايي بدون گناهكار ايجاد ميشه همونطور كه بايد باشه. وقتي كه اونها از گناهان بري شدند ميتونن يكي از بسيار "گونادو" يي باشن كه وجود داره و به اين ترتيب مسير و هدف زندگيشون رو به خوبي درك كنن.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">و در نهايت وقتي لرد سادلر تونست دنيايي رو كه در نظر داره ايجاد كنه، گناهان دودمان سالازار كه من هم جزوشون هستم جبران ميشه و از بين ميره.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به نظر مي رسه يه مزاحم زن بين ما وجود داشته باشه كه به عقيده ما با سرا در ارتباط هست.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">همينطور فكر مي كنيم اون كسي باشه كه تخم انگل رو قبل از سر باز كردن از بدن سرا خارج كرده و ممكن هم هست كه سرا رو وادار كرده باشه قبل از رسيدن مامور آمريكايي نمونه انگل رو به دست بياره.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الان ديگه كاملا مشخصه كه هدف اون به دست آوردن نمونه هست به خاطر همين ما بايد اونو قبل از اين كه بتونه دوباره با سرا تماس بگيره پيدا و دستگيرش كنيم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">همينطور دلايلي هم وجود داره كه ثابت مي كنه اين مزاحمن زن داره براي شخص يا سازمان به خصوصي كار مي كنه پس ما بايد اونو زنده دستگير كنيم تا بتونيم در اين مورد ازش بازجويي داشته باشيم و احتمالا بايد بتونه به همه سوالاي ما جواب بدهبه خاطر همين بعد از دستگيريش ديگه سرا به هيچ وجه باعث نگراني ما نخواهد بود.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تا وقتي كه ما نمونه رو دوباره به دست بياريم شما مي توني به هر ترتيبي كه مناسب مي بيني با سرا رفتار كني.</span><br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">نمونه بازگشت</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شايد شما با شنيدن اين كه لوييس سرا توسط لرد سدلر كشته شد ناراحت شويد نمونه برگشت به جايي كه به آن تعلق داشت من بايد كمك ميكردم تا تمامي اتفاقات برطرف بشه و مشكلي براي لرد بوجود نياره چه بسا كه نمونه در جاي امني است و ما حالا ميتونيم شاد باشيم براي ما اين يه موقعيت خوبه حالا نمونه برگشت به دستان امن ما .ما هنوز يك مشكل كوچيك داريم و اون زن دردسر سازيه كه قصد داره اونو به دست بياره يه سازمان در اين قضيه دخيل است و اين مايه ي بدبختيه ماست كه آونجا همونجاييه كه سرا قصد داشت بره اگر اون ايمان بيشتري به ما نشان داده بود اون هم مثل ما يه آينده ي روشن داشت. و درباره ي اون دوتا آمريكايي ... لرد سدلر اونارو به دستان ما سپرد ما نبايد لرد رو مايوس كنيم ما بايد اشلي رو بدزديم و اون رو به لرد تحويل بديم و آن آمريكايي رو از بين ببريم.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بايد از تلاش "نويستادورها" (حشره هاي غول پيكر كه اشلي رو از رو زمين بلند كردن و دزديدن دوباره - مترجم !) ممنون باشيم كه تونستيم دوباره اشلي رو به چنگ بياريم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ما به سرعت براي مراسم مذهبي مقدس آماده ميشيم تا اشلي رو به صورت يه عضو رسمي از فرقه ي لوس ايلومينادوز در بياريم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تا وقتي كه داريم براي مراسم آماده ميشيم هر كدوم از شما كه مايليد مي تونين به دوست آمريكايي ما ملحق بشين.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">احتمالا بايد بتونيم تا وقتي براي مراسم اماده ميشيم اين دوستمون رو واسه مدتي مشغول نگه داريم به اين ترتيب كه كاري كنيم دنده هاي برج ساعت با گذاشتن يه چيزي بين اونا تا يه مدتي گير كنن و از كار بيفتن.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به نظرم اگه در سه نقطه سه مانع لابلاي دنده ها كار بذاريم و به اين ترتيب مانع حركت اونا بشيم، وقت كافي در اختيارمون قرا رميگيره تا همه چيز رو براي مراسم آماده كنيم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">پس حالا برو و توريست آمريكايي ما رو سرگرم و مشغول كن.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اولين سردرمدار قصر انگل لاس پلاگاس رو جايي در زير زمين و بناي قصر مدفون كرد تا وجودش رو مخفي نگه داره.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اما موقعي هم كه سالازار لاس پلاگاس رو بيرون آورد هيچ كس فكر نمي كرد كه اون بتونه انگل رو دوباره زنده كنه به خاطر اين كه اولش اونا فقط بقاياي فسيل شده و مرده بودند نه خود انگل.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">همه مي دونن كه موجودات انگلي بدون داشتن ميزبان نمي تونن زنده بمونن و زندگي رو با تكيه به توان خودشون نمي تونن ادامه بدن. اما وقتي سالازار و افرادش بقاياي پلاگاس رو از زير خاك بيرون آوردن به نظر مي رسيد كه انگار انگل منتظر بوده كشف بشه تا بتونه دوباره خودشو احيا كنه!</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">چندين سال بعد از كشف انگل بود كه تنش ها و ناراحتي هايي بين اون دسته از روستايي هايي كه در حفاري هاي كشف انگل كمك كرده بودن ديده شد كه هيچ توضيحي براش وجود نداشت.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بعد يه روز به طور ناگهاني اين عده از روستايي ها تبديل به وحشي هاي خشن و رام نشدني شدند.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بعدها معلوم شد كه دليل اين تغيير لاس پلاگاس بوده و با اين كه انگل در ظاهر فسيل شده بوده ولي بازم اين توانايي رو داشته كه سالهاي خيلي زيادي رو در يه مرحله سكون و به شكل سلولي شبه اسپور باقي بمونه و از بين نره.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ظاهرا در طول حفاري ها اهالي دهكده كه توي اين كار كمك مي كردن اسپورها رو موقع تنفس به داخل بدن خودشون كشيدن بعد اسپورها اونجا فعال شدن و در نهايت لاس پلاگاس به اين ترتيب مجددا احيا شده و به فرم فعال خودش برگشته.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">حتي همين الان كه دارم اينا رو مي نويسم هم حفاري براي بيرون آوردن پلاگاس ادامه داره و فقط خدا مي دونه تا حالا چند تا از اين موجودات احيا و دوباره قعال شدن و فقط به ياد آوردن تعداد "گونادو" يي كه تا حالا بر اثر اين حفاريها ايجاد شده به تنهايي مي تونه گستردگي اين عمليات و تعداد زياد انگلهاي آزاد شده رو نشون بده.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">فعاليتهاي غير انساني اونها بايد سريعا متوقف بشه چون اگه اين اتفاق نيفته مردم دنيا همگي قرباني كاراي نابخردانه و غير عقلاني اين فرقه ميشن.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">وقتي كه يه تخم پلاگا توي بدن سر باز مي كنه ديگه تقريبا غير ممكنه كه بشه اونو از بدن بيرون آورد ولي قبل از باز شدن ميشه با دارو از بين بردش.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اگر تخم باز بشه ممكنه شايد با يه جور جراحي پيشرفته انگل رو قبل از اين كه توي بدن بالغ بشه خارج كني ولي اين كار اصلا آسون نيست و احتمال اين كه از جراحي جون سالم به در نبري خيلي زياده.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تا اونجايي كه من مي دونم دختره رو خيلي قبل از تو بهش انگل رو تزريق كردن و زمان براي اون به سرعت داره سپري ميشه و بايد خودتو براي بدترين قسمت داستان آماده كني.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">موجودات مخوفي مثل "ال گيگانت" ها (غول هاي عظيم الجثه) و "نويستادور" ها (حشرات عظيم الجثه) صرفا محصولات جانبي آزمايش هاي شيطان صفتانه و غير انساني هستن كه بر روي نمونه هاي آزمايشگاهي كه يه زماني "انسان" بودن انجام شده.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ولي اين ميون يه موجودي هم درست شده كه ويژگيهاي منحصر به فردش آشكارا اونو از بقيه متمايز مي كنه. به اين موجودات "بازسازنده" ها ميگن.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بازسازنده ها از نوعي متابوليسم پيشرفته برخوردارن كه بهشون اجازه مي ده بخش هاي از دست رفته ي بدنشون رو با سرعت شگفت انگيزي ترميم و بازسازي كنن.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من كه تا حالا يه همچين چيزي نديدم ...</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">همين ويژگي هست كه اونا رو در برابر اسلحه هاي معمولي كه الان رواج داره تقريبا شكست ناپذير مي كنه.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ولي خوب مثل هر موجود زنده ي ديگه اي يه راهي هم براي كشتن اين موجود هست؛ ظاهرا يه جور خاص از انگل پلاگاي "زالو" مانند توي بدن اين موجود زندگي مي كنه و براي اين كه بشه فرايند ترميم و بازسازي اون رو متوقف كرد بايد محل اين انگل هاي زالو مانند رو توي بدنش پيدا كنيم و بعد اونا رو از بين ببريم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ولي اين محل هاي به خصوص با چشم غير مسلح ديده نميشن و فقط با استفاده از دوربين حساس به حرارت ميشه ديدشون.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تا جايي كه من مي دونم بيشتر اين "بازسازنده" ها هر كدوم مقداري از اين انگلهاي زالو شكل رو در بدن خودشون دارن و براي كشتن هر بازسازنده بايد انگلهاي موجود توي بدنش رو نابود كرد</span><br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اون مامور آمريكايي باعث شد كه فرمانده مندز و ريمون (سالازار) رو از دست بديم. با اين حال هنوزم همه چيز داره طبق نقشه پيش ميره.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">البته بايد اضافه كنم از دست دادن افراد وفادارم يه مقدار برام سخته ولي يه جوري بالاخره باهاش كنار ميام.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">پيدا كردن جانشين براي افرادي كه از دست داديم آسون نيست. بايد با دقت دنبال موارد جديد بگردم چون كه وقتي قدرت پلاگا در اختيار كسي قرار ميگيره فرد مي تونه از اين قدرت براي آشكار كردن باطن و تمايلات واقعي خودش استفاده كنه و نشون ميده واقعا چه جور آدمي هست به خاطر همين اگر افراد رو اشتباهي انتخاب كنم به راحتي مي تونن به من خيانت كنن.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من به مرداني نياز دارم كه روي وفاداريشون به من قسم بخورن. به خصوص وقتي كه سرا به گروه خيانت كرد تجربه ي بيشتري در اين زمينه پيدا كردم و اشتباه گذشته رو ديگه دوباره تكرار نميكنم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">توي اين لحظه ي حساس نبايد بذارم هيچ كس سر راه اجراي نقشه هاي من قرار بگيره</span><br />
<br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">طي اين گزارش نتيجه ي تحقيقاتم رو بر روي انگل پلاگا قرار مي دم؛ اين انگل سه تا ويژگي ممتاز داره.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">1- همونطور كه قبلا هم اشاره كرده بودم، انگل اين توانايي رو داره كه الگوهاي رفتاري ميزبان خودش رو تغيير بده و مثل دست آموز از اون استفاده كنه.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">2- انگلهاي پلاگاس موجوداتي اجتماعي هستن. منظورم اينه كه اونا به جاي زيست انفرادي در قالب يه اجتماع هماهنگ و بي نقص زندگي مي كنن و اعتقاد بر اينه كه اونا از يه جور شعور اجتماعي و هوش دسته جمعي برخوردارن.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اين طرز رفتار رو ميشه بين حشره هايي مثل زنبور عسل يا مورچه هم مشاهده كرد ولي چنين رفتاري بين موجودات انگلي خيلي نادر هست. ممكنه اين يه جور رفتار اكتسابي باشه بين انگلهاي پلاگا و من دارم سعي مي كنم بفهمم آيا ارتباطي بين اين رفتار و خصوصيت اول اونا وجود داره يا خير.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">3- انگلهاي پلاگاس مهارت هاي استئنايي و منحصر به فردي در سازگاري با محيط هاي جديد دارن و قادرن با ايجاد سريع يه محيط همزيستي مناسب، درون بدن موجودات متنوعي زندگي و رشد كنن. اين توانايي وقتي با رفتارهاي اجتماعي اونا تركيب ميشه، كمكشون مي كنه كه به طور هوشمندانه اي - بدون توجه به نوع ميزبان - بين ميزبانهاي مختلف كنش و واكنش هاي زيستي بر قرار كنن.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">البته برام شرم آوره كه اضافه كنم علاقه ي بيش از حد من به مطالعه و درك و فهم ماهيت اين انگلها باعث شد اهداف اصلي اين پژوهش ها رو كه فرقه لوس ايلومينادوز به دنبالش بود از ياد ببرم و اين علاقه مفرط چشم من رو بر روي واقعيت ها بست.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">حتي با اين كه مي دونستم سدلر قصد داره از نتايج اين آزمايشها سواستفاده كنه بازم نمي تونستم از ادامه ي تحقيقاتم صرف نظر كنم و در نتيجه الان منم دقيقا به اندازه ي سادلر بابت ايجاد اين وضع آشفته مسئول و مقصرم. الان ديگه كاملا متوجه شدم كه اشتباه مي كردم، ولي آيا مي تونم به تنهايي جلوي اجراي نقشه هاي پليد و شيطاني اونا رو بگيرم ... ؟</span><br />
<br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الان ديگه داره كم كم برام روشن ميشه كه اون پيرمرده سادلر از اول نمي خواست با من روراست باشه.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">حتي وقتي كه موفق شدم اشلي رو براش بدزدم باز يه جورايي حس كردم كه دلش نمي خواد خيلي بهش نزديك بشم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">توي اين شرايط چاره ي ديگه اي ندارم جز اين كه از ايدا درخواست كمك كنم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شايد اون مي دونسته كه چنين اتفاقايي قراره بيفته.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">حدس من اينه كه هدف هاي نهايي اون چيزي غير از اهداف من و وسكر باشه و الان بهترين فرصته كه بتونم اينو بفهمم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">و بعد از اين كه از شر لئون خلاص شدم و نمونه رو هم به چنگ آوردم مي تونم جسد اون (ايدا) رو هم كنار لئون توي يه كيسه (جسد) قرار بدم و جفتشون رو براي وسكر بفرستم.</span><br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">نام بازي : تمرين هدف گيري (Target Practice)</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">قوانين بازي :</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">1. با كسب امتياز بالاي 3000 جايزه دريافت كنيد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">2. زدن كله هدف‌ها امتياز بيشتري دارد. (زن‌ها 200 و مردها 100)</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">3. در صورتي كه پنج هدف را به طور متوالي و بدون خطا بزنيد، هدف سالازار كه داراي امتياز زيادي است (500) ظاهر خواهد شد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">4. زدن اشلي موجب كم شدن امتيازتان خواهد شد. (1000-)</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جايزه‌ها :</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">1. در هر دور بازي فقط يك Bottle Cap مي‌توانيد به عنوان جايزه دريافت كنيد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">2. Bottle Cap هاي ويژه را مي‌توانيد به دو صورت به دست آوريد. يا تمام هدف‌هاي چوبي (25تا) را بزنيد (البته به غير از اشلي) و يا اينكه امتيازي بالاي 4000 بياوريد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">3. به طور كلي در بازي 24تا Bottle Cap وجود دارد. هر بار كه وارد يك Shooting Range جديد مي‌شويد 6 تا از اين Bottle Cap ها در دسترس خواهند بود.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">پاداش ويژه :</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">1. هر بار كه يك رديف را روي پايه Bottle Cap كامل كنيد، پاداش دريافت خواهيد كرد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">2. از آنجا كه 4 رديف بر روي پايه Bottle Cap وجود دارد، پس چهار دفعه مي‌توانيد پاداش دريافت كنيد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">نكته آخر اينكه Bottle Cap هايي را كه برنده شده‌ايد مي‌توانيد در قسمت Key/Treasures مشاهده نماييد</span><br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">از همون مراحل ابتدايي نحقيقات ما داشتيم دنبال يه راه عملي و امن براي برداشتن و حذف پلاگا از بدن ميزبان مي گشتيم ولي جالبه كه برام معلوم شده، هدف اين پژوهش نه تنها پيدا كردن راهي براي از بين بردن پلاگا نيست بلكه دقيقا بر عكس ابداع روشي هست كه باعث بشه پلاگا به راحتي نتونه از بدن قرباني خودش جدا و نابود بشه.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در نهايت تونستيم بفهميم كه پلاگا فقط به يه روش از بدن جدا و نابود ميشه و اونم قرار گرفتن انگل در معرض يه جور پرتو خاص هست. منتها تنها مشكل اين روش اينه كه فرايند خيلي خيلي دردناكي هست به خاطر اين كه پلاگا خودشو به رشته هاي عصبي فرد متصل مي كنه و ممكنه حتي هوشياري فرد رو هم تحت تاثير قرار بده و بهش صدمه بزنه.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">واقعيت ديگه اي هم كه بايد بهش اشاره كرد اينه كه وقتي پلاگا توي بدون فردي رشد كرد و تبديل به انگل بالغ شد پروسه ي نابودي اون ممكنه به مرگ ميزبان منجر بشه.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ولي شايد مرگ خيلي به نظر بد نباشه وقتي به بلاهايي كه در اثر رشد انگل توي بدنت ممكنه به سرت بياد فكر كني</span><br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">قدرت حقيقي ايالات متحده در سه منطقه متمركز شده. ساختمان دادگستري، قواي مجريه و ارتش. براي اين كه بتونيم كنترل اين مناطق رو به دست بگيريم بايد ذهن و فكر افرادي رو كه مشاور رييس جمهور هستن تحت تاثير قرار بديم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">وقتي كه اين اقدام به عمل اومد بقيه ي ادارات و بخش ها به سرعت تحت حكومت ما در ميان.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اگر هم به طور اتفاقي بعضي مردم متوجه نقشه ي ما بشن خساراتي كه ممكنه بهمون وارد بشه بايد به حداقل برسه. البته حتي در اين صورت هم ما هنوز مي تونيم با استفاده از نقشه ي پشتيبانمون كشور رو فتح كنيم و سپس از قدرت و نفوذ بين المللي اونها به نفع خودمون استفاده مي كنيم تا بقيه دنيا رو هم تحت كنترل در بياريم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">همونطور كه اشاره شد اگر برنامه ي اول ما بر طبق نقشه پيش نره از نقشه دوم خودمون استفاده مي كنيم. به اين ترتيب كه با نيروهاي "ويژه" به كشور نفوذ م يكنيم و ترس و وحشت و آپوب رو مثل ويروس توي ايالت ها پخش و گسترده مي كنيم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اون وقت ديگه فقط به مقداري زمان لازمه تا مقاومت كشور در هم بريزه و درست در لحظه اي كه اونا كاملا آسيب پذير شدن ما حمله نهايي رو شروع مي كنيم.</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">برادران من شاد باشيد: دنيا به زودي از مخالفان ما پاك خواهد شد !<br />
<br />
</span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[دانلود ترجمه فایل Resident Evil و تاریخچه سری کلاسیک]]></title>
			<link>https://re-fan.ir/showthread.php?tid=47</link>
			<pubDate>Mon, 16 May 2022 20:05:02 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://re-fan.ir/member.php?action=profile&uid=1">Umbrella</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://re-fan.ir/showthread.php?tid=47</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-size: large;" class="mycode_size">این هم از ترجمه فایل re 1که همراه با معرفی شخصیت وداستان بازی  است</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: large;" class="mycode_size"><a href="https://s3.picofile.com/file/7377490749/Resident_Evil_www_gamenew_blogfa_com_.pdf.html" target="_blank" rel="noopener" class="mycode_url">دانلود فایل</a></span><br />
<br />
<span style="font-size: large;" class="mycode_size">و تاریخچه سری کلاسیک re همراه با عکس واطلاعت مهم  از جمله حوادث شهر راکون ومعرفی ها</span><br />
<br />
<span style="font-size: large;" class="mycode_size">توی اینن مقاله  معرفی کارگردان میزان فروش بازی درجه سختی وهیجان مشاهده میکنید</span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-size: large;" class="mycode_size">این هم از ترجمه فایل re 1که همراه با معرفی شخصیت وداستان بازی  است</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: large;" class="mycode_size"><a href="https://s3.picofile.com/file/7377490749/Resident_Evil_www_gamenew_blogfa_com_.pdf.html" target="_blank" rel="noopener" class="mycode_url">دانلود فایل</a></span><br />
<br />
<span style="font-size: large;" class="mycode_size">و تاریخچه سری کلاسیک re همراه با عکس واطلاعت مهم  از جمله حوادث شهر راکون ومعرفی ها</span><br />
<br />
<span style="font-size: large;" class="mycode_size">توی اینن مقاله  معرفی کارگردان میزان فروش بازی درجه سختی وهیجان مشاهده میکنید</span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[دانلود ترجمه ی فایل های Resident Evil 3]]></title>
			<link>https://re-fan.ir/showthread.php?tid=46</link>
			<pubDate>Mon, 16 May 2022 20:01:37 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://re-fan.ir/member.php?action=profile&uid=1">Umbrella</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://re-fan.ir/showthread.php?tid=46</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-size: x-large;" class="mycode_size">سلام</span><br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: x-large;" class="mycode_size">ترجمه فایلهای Resident evil 3</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: x-large;" class="mycode_size"><a href="https://s3.picofile.com/file/7378402903/Resident_evil_3.pdf.html" target="_blank" rel="noopener" class="mycode_url">برای دانلود کلیک کنید.</a></span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-size: x-large;" class="mycode_size">سلام</span><br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: x-large;" class="mycode_size">ترجمه فایلهای Resident evil 3</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: x-large;" class="mycode_size"><a href="https://s3.picofile.com/file/7378402903/Resident_evil_3.pdf.html" target="_blank" rel="noopener" class="mycode_url">برای دانلود کلیک کنید.</a></span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[گزارش های Ozwell E. Spencer's Reports : Alex Wesker]]></title>
			<link>https://re-fan.ir/showthread.php?tid=45</link>
			<pubDate>Mon, 16 May 2022 19:56:27 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://re-fan.ir/member.php?action=profile&uid=1">Umbrella</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://re-fan.ir/showthread.php?tid=45</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">Ozwell E. Spencer's Reports : Alex Wesker</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">گزارش های Spencer در Residetnt Evil 5 : Gold Edition رو  که در مورد شخصیت  ناشناخته ی Alex Wesker هست رو تو این تاپیک قرار خواهیم داد .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">قبل از هر چیز یه توضیح مختصری در مورد الکس وسکر بدم :</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">Alex Wesker</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اسپنسر قصد ایجاد یک نژاد برتر از انسان ها را داشت برای همین از میان پروژه ی بچه های وسکر چند نفر را برگزید که لیستی از انان را در زیر گرد اورده ایم !</span><br />
<ul class="mycode_list"><li><span style="font-size: medium;" class="mycode_size">Albert Wesker</span><br />
</li>
<li><span style="font-size: medium;" class="mycode_size">Alex Wesker</span><br />
</li>
<li><span style="font-size: medium;" class="mycode_size">Derek Wesker</span><br />
</li>
<li><span style="font-size: medium;" class="mycode_size">Felicia Wesker</span><br />
</li>
<li><span style="font-size: medium;" class="mycode_size">Hans Wesker</span><br />
</li>
<li><span style="font-size: medium;" class="mycode_size">Hiro Wesker</span><br />
</li>
<li><span style="font-size: medium;" class="mycode_size">Irma Wesker</span><br />
</li>
<li><span style="font-size: medium;" class="mycode_size">Jonah Wesker</span><br />
</li>
<li><span style="font-size: medium;" class="mycode_size">Ken Wesker</span><br />
</li>
<li><span style="font-size: medium;" class="mycode_size">Laura Wesker</span><br />
</li>
<li><span style="font-size: medium;" class="mycode_size">Marco Wesker</span><br />
</li>
<li><span style="font-size: medium;" class="mycode_size">Miles Wesker</span><br />
</li>
<li><span style="font-size: medium;" class="mycode_size">William Wesker</span><br />
</li>
</ul>
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">افرادی را که در بالا نام بردیم جزو پروژه ی Wesker Children بودند ! تقریبا تمامی افراد بالا مرده اند به جز Alex Wesker !!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الکس قوی ترین فرد در میان لیست بالا است این شخص حتی از البرت وسکر هم قوی تر بوده است اما متاسفانه در بازی ها زیاد از او نامی برده نشده است ! الکس یکی از وفادارترین بچه های عضو پروژه ی بالا بوده است که به همین دلیل ازول او را مدیر پروژه های خود کرده است ! گفته میشود الکس در حال کار بر روی یک ویروس مخفی برای ازول بوده است ! همانطور شاید اکثرتان بدانید Wesker Children دارای DNA برتر و قدرت ماورا انسانی بوده اند پس ازول هم برای اینکه خودش را به قدرت جاودانگی برساند الکس وسکر را برمیگزیند تا در جزیره ی در اب های جنوبی به ویروسی دست یابد که او را جاودانه کند اما در حالی که الکس در حال کار بر روی این ویروس بوده است البرت وسکر ازول را میکشد و دیگر از الکس وسکر خبری نمیشود !</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بعضی ها معتقدند که او مرده است , افرادی دیگر اعتقاد دارند او دارد ادامه ی کارهای ازول و البرت را پیش میگیرد و در رزیدنت اویل 6 باز میگردد , عده ای دیگر اعتقاد دارند او حافظ شری بیرکن است ولی هیچ کدام از این حرف ها هنوز تایید نشده اند پس نمیتوان نتیجه گیری درست و حسابی در مورد ان کرد . اینم اضافه کنم که تو بعضی فروم ها میگفتن جنسیت الکس مونثه و اسمش الکساندر هست که این بحث رد شد و مذکر بودن الکس تایید شده .</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اینم لیست بچه های وسکر به ترتیب ازمایش که تو اخرین فایل Resident Evl : Gold Edition و سناریوی Lost In Nightmare پیدا میکنیم .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">001: Hans</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">002: Felicia</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">003: Marco</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">004: Jonah</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">005: Irma</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">006: Ken</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">007: Laura</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">008: William</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">009: Hiro</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">010: Derek</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">011: Miles</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">012: Alex</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">013: Albert</span><br />
<br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">1 Ozwell E. Spencer's Reports : Alex Wesker</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من Ozwell E. Spencer بنیانگذار و رئیس شرکت Umbrella هستم . مردم باید بر من تعظیم کنند یعنی بر خدایی که واقعیست و مانند خدایان باستان کاذب نیست . سرنوشت من این است ( منظورش خدا بونده تو این قسمت که ادعا داره به زودی قراره خدا بشه و قدرت بگیره ) .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ولی انسان بودن میتواند شرایط خدا بودن مرا از بین ببرد . بیماری به نام گذر عمر است که من را هر روز ضعیف تر میکند و صورت و بدن من رو به فرسودگی میرود همانند درختی پیر که پر بار است ولی در استانه ی نابودیست .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تنها راهی که میتوانم یک خدا باشم فکری برای جنگیدن با این بیماری است که کم کم دارد مرا از پای درمیاورد .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ضرب المثلی هست که میگوید: لذت مرگ وقتیست که از دروازه های مرگ نجات یابی !</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">قدر زندگی را من میدانم چون کسانی که ادعا دارند از مرگ نمیترسند و زندگی شان جلو میرود همانند میوه ی نارسی هستند که از درخت میافتد .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">خواهید دید که من به یک انسان کامل تبدیل خواهم شدکه زندگی جاودان دارد و همانند یک خدا بر تمامی مردم و پدیده های حاکم بر زندگی ان ها حکومت میکند .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">فقط من باید زندگی ابدی داشته باشم ! ( چه مغروره ! )</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ویروس جدید و  کلیدی امبرلاست که با از بین بردن تلومر های پیری باعث تقسیم سلولی مجدد میشود . ( درمورد ویروسی میگه که میخواد برای خودش بسازه)</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تنها کسی که میتواند جاهطلبی های من را تحقق بخشد Alex است و من از او متشکرم .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من یقین دارم تنها کسی که میتواند برای من این کار را انجام Alex است .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الکس راهی میشود  تا برای من این کار را انجام دهد .</span><br />
<br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">Ozwell E. Spencer's Reports : Alex Wesker 2</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">برای کارهایی که انجام میدادم همیشه با Alex مشورت میکردم .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">هوش Alex از مردم عادی خیلی بالاتر بود. منتظر زمان مناسب برای تهیه کردن مواد مورد نیاز بودم. Alex عملیات را آهسته پیش می برد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بیشتر بچه ها به وسیله ی هوش خودشان محدود شده بودند ( هوش محدودی داشتند) اما در مورد Alex این طور نبود. هرگز هیچکس را با این قابلیت ها و استعداد های متمایز از دیگران ندیده بودم .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">نمیتوانستم بیشتر از این خوشحال باشم .Alex خبرهای خوبی در مرود کیفیت ها غیر قابل باور ویروس به من میداد .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من و Alex تمام چیزی هایی  که برای تحقیقات آن ها ( تیمAlex) نیاز بود را تهیه کردیم : بودجه ی نامحدود و آخرین تکنولوژی و مواد موردنیاز تحقیق و همچنین تعداد بی شماری خوک گینه ای برای آزمایش. تنها چیزی که بهش نیاز داشتیم زمان بود ( کمبود وقت داشتیم)</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آن ها (تیم Alex) تحقیفات خودشان را در یک جزیره ی دریای جنوب در یک پایگاه نظامی متروکه اداره می کردند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">Alex فورا با گروهی از محققان و مواد مورد نیاز تحقیق و صد ها خوک گینه ای به سمت آنجا حرکت کرد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من بی صبرانه منتظره نتایج تحقیقات بودم ,ولی یه ماه بعد با تلفن چیز های بیشتری درخواست شد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">چطور تونسته در یک ماه صد ها خوک گینه ای هدر بره ؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">نا امیدی های من داشت زیاد می شد. Alex  سعی می کرد منو امیدوار کنه .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">'' تو از دانستن این که آزمایش های من در مسیره خوشحال خواهی شد."" ( اینو Alex به اسپنسر گفته . )</span><br />
<br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">Ozwell E. Spencer's Reports : Alex Wesker 3</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من منتظر ماندم و منتظر ماندم اما هنوز هم از جزیر ه ای که ازمایشات در ان انجام میگیرد خبری نیست . حدودا یک سال میگذرد و من هنوز امید دارم با اینکه نیروهای زیاد تری را به جزیره ارسال کرده ام .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">Alex که سرپرستی تیم و افراد ازمایش را بر عهده دارد خبر هایی از پیشروی در مورد ساخت ویروس به من داده است اما زمان زیادی برای کار کردن روی ویروس ندارد چون من وقت زیادی برای زنده ماندن ندارم . هر چه هست نتیجه ی مطلوبی از ازمایشات به دست نمیاد . ( منظرورش اینه که Alex داره بیخودی به Spencer امید میده )</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من دارم کم کم امیدم را از دست میدهم و اخلاق افرادی را که از مرگ میترسند به خود میگیرم  چون این بدن نه تنها نمیتواند از من محافظت کن بلکه خیلی از ارگان های بدن من در حال از کار افتادن هستند ! زمان زیادی برای من باقی نمانده است .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تا کنون تمام ارائه های ان ها بی فایده بوده است . بدن پیر من همانند دشمنی میماند که اگه ویروس به موقع به دستم نرسد مرا از پای در میاورد .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">خطاب بهAlex:</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من روی تو حساب میکنم . فقط تو میتوانی کلید جاودانگی را برای من به دست بیاوری .</span><br />
<br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">Ozwell E. Spencer's Reports : Alex Wesker 4</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در اخر نوری از امید مشاهده شد !</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ازمایشات موفق امیز واقع شدند . این خبر باعث شد که موجی از انرژی و امید در من سرازیر شود .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من واقعا شاداب و سرحال هستم و اخرین شام را در جلد انسان امشب با دوست وفادارم پاتریک خواهم خورد ان هم با بهترین نوع شراب ها ! ( منظورش تقریبا یه چیزی تو مایه های جشن گرفتنه ) .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">متاسفانه تنها چیزی که شادی را از من میگرفت کوتاه زندگی کردن بود .</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بعد از اینکه  به جزیره میرن تا دانشمندا و الکس و ویروس رو برگردونن این جمله ها رو میگه اسپنسر :</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">Alex رفته . اما من ناامید نمیشم تا از این امر مطمئن نشوم .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">نه ! محققان دیگر نیز ناپدید شده اند . همانند هزاران کارمندی که در جزیره کار میکردند .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">و بد تر از همه اینکه تمام موارد از جمله ویروس و نمونه های ان هم ناپدید شده اند .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به من خیانت شده !</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من دوباره فریب خوردم .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">او ( Alex ) باید از اشتباهاتی که من با البرت داشته بود یاد گرفته باشد .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در حال حاظر زندگی من با با خبر شدن از این موضوع به دار کشیده شد . ( منظورش از دست دادن زندگیشه که با توجه به نبودن ویروس عمر زیادی نمیکنه )</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تنها کسی که میتونم برای پیدا کردن ویروس به او  اعتماد کنم یار وفادار من Butler است .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">این اخرین و تنها امید من برای پیدا کردن ویروسه تا از این عذاب نجات پیدا کنم .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ام زمان به نفع من پیش میرود ؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">این سوالی است که ذهن من را مشغول کرده است .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">و فقط خدا شدن میتواند پاسخ سوال من را بدهد .</span><br />
<br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">Ozwell E. Spencer's Reports : Alex Wesker End</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در اخر وقتی که Spencer شکست میخوره و Alex ناپدید میشه با ویروس  Butler در حالی که داره تلاش میکنه ویروس رو برای اسپنسر گیر بیاره Albert Wesker از راه میرسه و تموم اروز ها و امید های اسپنسر رو از بین میبره و اونو ( اسپنسر ) به قتل میرسونه .</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">نکته ها</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">Albert Wesker هیچوقت از وجود Alex Wesker خبر نداشته و فکر کرده اونم مثل بقیه مرده چون اگه میدونست یا اسپنسر بهش میگفت Albert برای احساس خطری که داشت صد در صد دنبال مرگ Alex میرفت .</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">Butler که تو Lost In NightMare هم گزارش هایی نوشته بعد از مرگ وسکر مثل اینکه ناپدید میشه و اینطور تصور میشه که پیش Alex باشه چون یکی از دانشمندای باهوش و جدید بوده .</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">یه نظریه هایی تو بعضی از فروم ها هست که میگن Steve پیش Alex ه . یعنی بعد از اینکه Albert جسدشو برای ازمایش برد به حالت اولیه برگشته و بعد از مرگ Albert به Alex پیوسته .</span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">Ozwell E. Spencer's Reports : Alex Wesker</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">گزارش های Spencer در Residetnt Evil 5 : Gold Edition رو  که در مورد شخصیت  ناشناخته ی Alex Wesker هست رو تو این تاپیک قرار خواهیم داد .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">قبل از هر چیز یه توضیح مختصری در مورد الکس وسکر بدم :</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">Alex Wesker</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اسپنسر قصد ایجاد یک نژاد برتر از انسان ها را داشت برای همین از میان پروژه ی بچه های وسکر چند نفر را برگزید که لیستی از انان را در زیر گرد اورده ایم !</span><br />
<ul class="mycode_list"><li><span style="font-size: medium;" class="mycode_size">Albert Wesker</span><br />
</li>
<li><span style="font-size: medium;" class="mycode_size">Alex Wesker</span><br />
</li>
<li><span style="font-size: medium;" class="mycode_size">Derek Wesker</span><br />
</li>
<li><span style="font-size: medium;" class="mycode_size">Felicia Wesker</span><br />
</li>
<li><span style="font-size: medium;" class="mycode_size">Hans Wesker</span><br />
</li>
<li><span style="font-size: medium;" class="mycode_size">Hiro Wesker</span><br />
</li>
<li><span style="font-size: medium;" class="mycode_size">Irma Wesker</span><br />
</li>
<li><span style="font-size: medium;" class="mycode_size">Jonah Wesker</span><br />
</li>
<li><span style="font-size: medium;" class="mycode_size">Ken Wesker</span><br />
</li>
<li><span style="font-size: medium;" class="mycode_size">Laura Wesker</span><br />
</li>
<li><span style="font-size: medium;" class="mycode_size">Marco Wesker</span><br />
</li>
<li><span style="font-size: medium;" class="mycode_size">Miles Wesker</span><br />
</li>
<li><span style="font-size: medium;" class="mycode_size">William Wesker</span><br />
</li>
</ul>
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">افرادی را که در بالا نام بردیم جزو پروژه ی Wesker Children بودند ! تقریبا تمامی افراد بالا مرده اند به جز Alex Wesker !!</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الکس قوی ترین فرد در میان لیست بالا است این شخص حتی از البرت وسکر هم قوی تر بوده است اما متاسفانه در بازی ها زیاد از او نامی برده نشده است ! الکس یکی از وفادارترین بچه های عضو پروژه ی بالا بوده است که به همین دلیل ازول او را مدیر پروژه های خود کرده است ! گفته میشود الکس در حال کار بر روی یک ویروس مخفی برای ازول بوده است ! همانطور شاید اکثرتان بدانید Wesker Children دارای DNA برتر و قدرت ماورا انسانی بوده اند پس ازول هم برای اینکه خودش را به قدرت جاودانگی برساند الکس وسکر را برمیگزیند تا در جزیره ی در اب های جنوبی به ویروسی دست یابد که او را جاودانه کند اما در حالی که الکس در حال کار بر روی این ویروس بوده است البرت وسکر ازول را میکشد و دیگر از الکس وسکر خبری نمیشود !</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بعضی ها معتقدند که او مرده است , افرادی دیگر اعتقاد دارند او دارد ادامه ی کارهای ازول و البرت را پیش میگیرد و در رزیدنت اویل 6 باز میگردد , عده ای دیگر اعتقاد دارند او حافظ شری بیرکن است ولی هیچ کدام از این حرف ها هنوز تایید نشده اند پس نمیتوان نتیجه گیری درست و حسابی در مورد ان کرد . اینم اضافه کنم که تو بعضی فروم ها میگفتن جنسیت الکس مونثه و اسمش الکساندر هست که این بحث رد شد و مذکر بودن الکس تایید شده .</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اینم لیست بچه های وسکر به ترتیب ازمایش که تو اخرین فایل Resident Evl : Gold Edition و سناریوی Lost In Nightmare پیدا میکنیم .</span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">001: Hans</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">002: Felicia</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">003: Marco</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">004: Jonah</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">005: Irma</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">006: Ken</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">007: Laura</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">008: William</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">009: Hiro</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">010: Derek</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">011: Miles</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">012: Alex</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">013: Albert</span><br />
<br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">1 Ozwell E. Spencer's Reports : Alex Wesker</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من Ozwell E. Spencer بنیانگذار و رئیس شرکت Umbrella هستم . مردم باید بر من تعظیم کنند یعنی بر خدایی که واقعیست و مانند خدایان باستان کاذب نیست . سرنوشت من این است ( منظورش خدا بونده تو این قسمت که ادعا داره به زودی قراره خدا بشه و قدرت بگیره ) .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ولی انسان بودن میتواند شرایط خدا بودن مرا از بین ببرد . بیماری به نام گذر عمر است که من را هر روز ضعیف تر میکند و صورت و بدن من رو به فرسودگی میرود همانند درختی پیر که پر بار است ولی در استانه ی نابودیست .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تنها راهی که میتوانم یک خدا باشم فکری برای جنگیدن با این بیماری است که کم کم دارد مرا از پای درمیاورد .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ضرب المثلی هست که میگوید: لذت مرگ وقتیست که از دروازه های مرگ نجات یابی !</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">قدر زندگی را من میدانم چون کسانی که ادعا دارند از مرگ نمیترسند و زندگی شان جلو میرود همانند میوه ی نارسی هستند که از درخت میافتد .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">خواهید دید که من به یک انسان کامل تبدیل خواهم شدکه زندگی جاودان دارد و همانند یک خدا بر تمامی مردم و پدیده های حاکم بر زندگی ان ها حکومت میکند .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">فقط من باید زندگی ابدی داشته باشم ! ( چه مغروره ! )</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ویروس جدید و  کلیدی امبرلاست که با از بین بردن تلومر های پیری باعث تقسیم سلولی مجدد میشود . ( درمورد ویروسی میگه که میخواد برای خودش بسازه)</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تنها کسی که میتواند جاهطلبی های من را تحقق بخشد Alex است و من از او متشکرم .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من یقین دارم تنها کسی که میتواند برای من این کار را انجام Alex است .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">الکس راهی میشود  تا برای من این کار را انجام دهد .</span><br />
<br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">Ozwell E. Spencer's Reports : Alex Wesker 2</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">برای کارهایی که انجام میدادم همیشه با Alex مشورت میکردم .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">هوش Alex از مردم عادی خیلی بالاتر بود. منتظر زمان مناسب برای تهیه کردن مواد مورد نیاز بودم. Alex عملیات را آهسته پیش می برد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بیشتر بچه ها به وسیله ی هوش خودشان محدود شده بودند ( هوش محدودی داشتند) اما در مورد Alex این طور نبود. هرگز هیچکس را با این قابلیت ها و استعداد های متمایز از دیگران ندیده بودم .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">نمیتوانستم بیشتر از این خوشحال باشم .Alex خبرهای خوبی در مرود کیفیت ها غیر قابل باور ویروس به من میداد .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من و Alex تمام چیزی هایی  که برای تحقیقات آن ها ( تیمAlex) نیاز بود را تهیه کردیم : بودجه ی نامحدود و آخرین تکنولوژی و مواد موردنیاز تحقیق و همچنین تعداد بی شماری خوک گینه ای برای آزمایش. تنها چیزی که بهش نیاز داشتیم زمان بود ( کمبود وقت داشتیم)</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آن ها (تیم Alex) تحقیفات خودشان را در یک جزیره ی دریای جنوب در یک پایگاه نظامی متروکه اداره می کردند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">Alex فورا با گروهی از محققان و مواد مورد نیاز تحقیق و صد ها خوک گینه ای به سمت آنجا حرکت کرد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من بی صبرانه منتظره نتایج تحقیقات بودم ,ولی یه ماه بعد با تلفن چیز های بیشتری درخواست شد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">چطور تونسته در یک ماه صد ها خوک گینه ای هدر بره ؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">نا امیدی های من داشت زیاد می شد. Alex  سعی می کرد منو امیدوار کنه .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">'' تو از دانستن این که آزمایش های من در مسیره خوشحال خواهی شد."" ( اینو Alex به اسپنسر گفته . )</span><br />
<br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">Ozwell E. Spencer's Reports : Alex Wesker 3</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من منتظر ماندم و منتظر ماندم اما هنوز هم از جزیر ه ای که ازمایشات در ان انجام میگیرد خبری نیست . حدودا یک سال میگذرد و من هنوز امید دارم با اینکه نیروهای زیاد تری را به جزیره ارسال کرده ام .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">Alex که سرپرستی تیم و افراد ازمایش را بر عهده دارد خبر هایی از پیشروی در مورد ساخت ویروس به من داده است اما زمان زیادی برای کار کردن روی ویروس ندارد چون من وقت زیادی برای زنده ماندن ندارم . هر چه هست نتیجه ی مطلوبی از ازمایشات به دست نمیاد . ( منظرورش اینه که Alex داره بیخودی به Spencer امید میده )</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من دارم کم کم امیدم را از دست میدهم و اخلاق افرادی را که از مرگ میترسند به خود میگیرم  چون این بدن نه تنها نمیتواند از من محافظت کن بلکه خیلی از ارگان های بدن من در حال از کار افتادن هستند ! زمان زیادی برای من باقی نمانده است .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تا کنون تمام ارائه های ان ها بی فایده بوده است . بدن پیر من همانند دشمنی میماند که اگه ویروس به موقع به دستم نرسد مرا از پای در میاورد .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">خطاب بهAlex:</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من روی تو حساب میکنم . فقط تو میتوانی کلید جاودانگی را برای من به دست بیاوری .</span><br />
<br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">Ozwell E. Spencer's Reports : Alex Wesker 4</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در اخر نوری از امید مشاهده شد !</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ازمایشات موفق امیز واقع شدند . این خبر باعث شد که موجی از انرژی و امید در من سرازیر شود .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من واقعا شاداب و سرحال هستم و اخرین شام را در جلد انسان امشب با دوست وفادارم پاتریک خواهم خورد ان هم با بهترین نوع شراب ها ! ( منظورش تقریبا یه چیزی تو مایه های جشن گرفتنه ) .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">متاسفانه تنها چیزی که شادی را از من میگرفت کوتاه زندگی کردن بود .</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بعد از اینکه  به جزیره میرن تا دانشمندا و الکس و ویروس رو برگردونن این جمله ها رو میگه اسپنسر :</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">Alex رفته . اما من ناامید نمیشم تا از این امر مطمئن نشوم .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">نه ! محققان دیگر نیز ناپدید شده اند . همانند هزاران کارمندی که در جزیره کار میکردند .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">و بد تر از همه اینکه تمام موارد از جمله ویروس و نمونه های ان هم ناپدید شده اند .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به من خیانت شده !</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من دوباره فریب خوردم .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">او ( Alex ) باید از اشتباهاتی که من با البرت داشته بود یاد گرفته باشد .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در حال حاظر زندگی من با با خبر شدن از این موضوع به دار کشیده شد . ( منظورش از دست دادن زندگیشه که با توجه به نبودن ویروس عمر زیادی نمیکنه )</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">تنها کسی که میتونم برای پیدا کردن ویروس به او  اعتماد کنم یار وفادار من Butler است .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">این اخرین و تنها امید من برای پیدا کردن ویروسه تا از این عذاب نجات پیدا کنم .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ام زمان به نفع من پیش میرود ؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">این سوالی است که ذهن من را مشغول کرده است .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">و فقط خدا شدن میتواند پاسخ سوال من را بدهد .</span><br />
<br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">Ozwell E. Spencer's Reports : Alex Wesker End</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در اخر وقتی که Spencer شکست میخوره و Alex ناپدید میشه با ویروس  Butler در حالی که داره تلاش میکنه ویروس رو برای اسپنسر گیر بیاره Albert Wesker از راه میرسه و تموم اروز ها و امید های اسپنسر رو از بین میبره و اونو ( اسپنسر ) به قتل میرسونه .</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">نکته ها</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">Albert Wesker هیچوقت از وجود Alex Wesker خبر نداشته و فکر کرده اونم مثل بقیه مرده چون اگه میدونست یا اسپنسر بهش میگفت Albert برای احساس خطری که داشت صد در صد دنبال مرگ Alex میرفت .</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">Butler که تو Lost In NightMare هم گزارش هایی نوشته بعد از مرگ وسکر مثل اینکه ناپدید میشه و اینطور تصور میشه که پیش Alex باشه چون یکی از دانشمندای باهوش و جدید بوده .</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">یه نظریه هایی تو بعضی از فروم ها هست که میگن Steve پیش Alex ه . یعنی بعد از اینکه Albert جسدشو برای ازمایش برد به حالت اولیه برگشته و بعد از مرگ Albert به Alex پیوسته .</span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[خاطرات Rebecca Chambers ( فارسی )]]></title>
			<link>https://re-fan.ir/showthread.php?tid=44</link>
			<pubDate>Mon, 16 May 2022 19:52:36 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://re-fan.ir/member.php?action=profile&uid=1">Umbrella</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://re-fan.ir/showthread.php?tid=44</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">خاطرات Rebecca Chambers قسمت اول</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من خیلی هیجان زده ام. این اولین ماموریت من به عنوان پزشک تیم براوو استارزه. من امیدوارم بتونم به همکاران جدیدم کمک کنم. اما اولین ماموریت ما نگران کننده است. آیا قاتلان تو جنگل دارن آزادانه پرسه میزنن؟ خب شاید ما بتونیم معما رو حل کنیم و به مردم هم کمک کنیم. ما یه وسیله ی نقلیه نابود شده و سربازان مرده پیدا کردیم. تعجب میکنم، آیا این نظر عالیه کاپیتان مارینی بوده که ما همه از هم جدا بشیم؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اگه واقعا تو جنگل یه مجرم فراری هست, غیر ممکنه که تنهایی بتونیم موفق بشیم. صبر کن ، اونی که پشت درختاست چیه؟ قطاره؟  این قطار توی جنگل چیکار میکنه؟ خب اگه میخوایم قضیه رو حل کنیم همه مون باید شجاعت به خرج بدیم !</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من نمیدونم چند مایل با این قطاری که پر از کابوسه سفر کردیم تا الان یا اینکه چرا مسافران به هیولا تبدیل شدند و بهمون حمله کردن. من خوشحالم که مجرم فراری بیلی کوئن قبول کرده که با من همکاری کنه. ما سر موقع موفق شدیم که ترمز اضطراری رو فعال کنیم. به این ترتیب اون زندگی ما رو نجات داد،اما همچنین در همون موقع ما به یه جایی تو یه ساختمونی رسیدیم که با هیولاها محاصره شده بود. نمیدونم بقیه همکارام تو تیم براوو چه بلایی سرشون اومده؟ آیا من دوباره اونارو میبینم؟ اون ستوان مجرم چی میشه...  </span><br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">خاطرات Rebecca Chambers ( فارسی ) قسمت 2</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آیا من میتونم بهش اعتماد کنم و روش حساب کنم در حالی که اون خیلی از مردم بی گناه رو کشته؟ حتی اگه اون تنها کسی هست که تو این وضعیت آشفته اینجاست.. همه جا قفله, راه های مخفی و تله ها؟ هرچی بیشتر جلو میرم و کسانی که قبلا به تیم تحقیقاتی آمبرلا تعلق داشتند و الان زامبی هستند رو میبینم بیشتر میترسم. ما چطوری میتونیم زنده بیایم بیرون در حالی که خود کارمندان آمبرلا نتونستند؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ستوان کوئن ثابت کرده که میتونه در هر شرایطی مفید و کمک کننده  باشه.هیچوقت لحظه ای رو که اون چیز داشت منو با دهانش میگرفت و بیلی بخاطرم زندگیشو به خطر انداخت تا نجاتم بده رو فراموش نمیکنم. اون چطور ممکنه اون همه آدم رو کشته باشه؟ حتما یه اشتباهی هست. من حتما باید در این باره تحقیق کنم. اما قبل از اون من باید ببینم دکتر مارکوس مرموز کجاست. آیا اون واقعا مرده یا بعد از این همه سال هنوز اینجاست ؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اما در مورد بیلی که بار ها جون منو نجات داده و خیلی ادم وفاداریه . باعث تاسفه که دادگاه با مجرم دونستنش اسمش رو لکه دار کرده، چون اون میتونست یه افسر عالیه استارز باشه. ما به طور تصادفی کلیدی رو پیدا کردیم که میتونه جلومون ببره تا قسمت های دیگه رو جستجو و راهی برای فرار از اینجا پیدا کنیم.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">خاطرات Rebecca Chambers قسمت سوم ( آخرین قسمت )</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بالاخره میتونیم از زمین آموزشی بیرون بریم. سلاح هایی که پیدا کردیم حملشون سخته و ازشون نمیتونیم براحتی استفاده کنیم. اما خب بهتر از هیچیه. ما واقعا از اون جای طلسم شده تونستیم بیایم بیرون. اما حالا داریم به یه ساختمون عجیب دیگه نزدیک میشیم. چه ارتباطی بین یه زمین آموزشی آمبرلا و یه کلیسا هست؟ خوشبختانه ارتباطی نیست اونجور که ما میبینیم، اینجا همه چی غیر طبیعی به نظر میرسه ، مثله یه کابوس وحشتناک به حقیقت پیوسته.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">با اینکه امید چندانی ندارم ولی امیدوارم بیلی سالم باشه و هر چه زود تر برگرده ، با این حال من هنوزم به جست و جو برای سلاح های بهتر ادامه میدهم اما بدون بیلی این کار به اندازه ای که فکر میکردم اسان نیست . فکر فرار از این قضیه به من حس ارامش میدهد و میتوانم نفس عمیقی بکشم ، حتی اگر فرار کردن برای من مشکل باشد . انگار چیزی اونجاست . خدای من بیلی هنوز زنده است اما ...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">هنوز هیچ نشانه ای از برخورد بیلی با زامبی ها نیست . ما باید بدونیم که ایا فقط در این مکان این اتفاقات رخ داده  یا در مکان های دیگری نیز به وقوع پیوسته .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">خوشبختانه من دوباره کاپیتان را ملاقات کردم اما اینبار بدون ترس از هرچیزی ! ولی او باید راه خود را ادامه دهد و وقت ان است که از هم جدا شویم ...</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #005dc2;" class="mycode_color">پایان</span></span></span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">خاطرات Rebecca Chambers قسمت اول</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من خیلی هیجان زده ام. این اولین ماموریت من به عنوان پزشک تیم براوو استارزه. من امیدوارم بتونم به همکاران جدیدم کمک کنم. اما اولین ماموریت ما نگران کننده است. آیا قاتلان تو جنگل دارن آزادانه پرسه میزنن؟ خب شاید ما بتونیم معما رو حل کنیم و به مردم هم کمک کنیم. ما یه وسیله ی نقلیه نابود شده و سربازان مرده پیدا کردیم. تعجب میکنم، آیا این نظر عالیه کاپیتان مارینی بوده که ما همه از هم جدا بشیم؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اگه واقعا تو جنگل یه مجرم فراری هست, غیر ممکنه که تنهایی بتونیم موفق بشیم. صبر کن ، اونی که پشت درختاست چیه؟ قطاره؟  این قطار توی جنگل چیکار میکنه؟ خب اگه میخوایم قضیه رو حل کنیم همه مون باید شجاعت به خرج بدیم !</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من نمیدونم چند مایل با این قطاری که پر از کابوسه سفر کردیم تا الان یا اینکه چرا مسافران به هیولا تبدیل شدند و بهمون حمله کردن. من خوشحالم که مجرم فراری بیلی کوئن قبول کرده که با من همکاری کنه. ما سر موقع موفق شدیم که ترمز اضطراری رو فعال کنیم. به این ترتیب اون زندگی ما رو نجات داد،اما همچنین در همون موقع ما به یه جایی تو یه ساختمونی رسیدیم که با هیولاها محاصره شده بود. نمیدونم بقیه همکارام تو تیم براوو چه بلایی سرشون اومده؟ آیا من دوباره اونارو میبینم؟ اون ستوان مجرم چی میشه...  </span><br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">خاطرات Rebecca Chambers ( فارسی ) قسمت 2</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">آیا من میتونم بهش اعتماد کنم و روش حساب کنم در حالی که اون خیلی از مردم بی گناه رو کشته؟ حتی اگه اون تنها کسی هست که تو این وضعیت آشفته اینجاست.. همه جا قفله, راه های مخفی و تله ها؟ هرچی بیشتر جلو میرم و کسانی که قبلا به تیم تحقیقاتی آمبرلا تعلق داشتند و الان زامبی هستند رو میبینم بیشتر میترسم. ما چطوری میتونیم زنده بیایم بیرون در حالی که خود کارمندان آمبرلا نتونستند؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ستوان کوئن ثابت کرده که میتونه در هر شرایطی مفید و کمک کننده  باشه.هیچوقت لحظه ای رو که اون چیز داشت منو با دهانش میگرفت و بیلی بخاطرم زندگیشو به خطر انداخت تا نجاتم بده رو فراموش نمیکنم. اون چطور ممکنه اون همه آدم رو کشته باشه؟ حتما یه اشتباهی هست. من حتما باید در این باره تحقیق کنم. اما قبل از اون من باید ببینم دکتر مارکوس مرموز کجاست. آیا اون واقعا مرده یا بعد از این همه سال هنوز اینجاست ؟</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اما در مورد بیلی که بار ها جون منو نجات داده و خیلی ادم وفاداریه . باعث تاسفه که دادگاه با مجرم دونستنش اسمش رو لکه دار کرده، چون اون میتونست یه افسر عالیه استارز باشه. ما به طور تصادفی کلیدی رو پیدا کردیم که میتونه جلومون ببره تا قسمت های دیگه رو جستجو و راهی برای فرار از اینجا پیدا کنیم.</span><br />
<br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">خاطرات Rebecca Chambers قسمت سوم ( آخرین قسمت )</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">بالاخره میتونیم از زمین آموزشی بیرون بریم. سلاح هایی که پیدا کردیم حملشون سخته و ازشون نمیتونیم براحتی استفاده کنیم. اما خب بهتر از هیچیه. ما واقعا از اون جای طلسم شده تونستیم بیایم بیرون. اما حالا داریم به یه ساختمون عجیب دیگه نزدیک میشیم. چه ارتباطی بین یه زمین آموزشی آمبرلا و یه کلیسا هست؟ خوشبختانه ارتباطی نیست اونجور که ما میبینیم، اینجا همه چی غیر طبیعی به نظر میرسه ، مثله یه کابوس وحشتناک به حقیقت پیوسته.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">با اینکه امید چندانی ندارم ولی امیدوارم بیلی سالم باشه و هر چه زود تر برگرده ، با این حال من هنوزم به جست و جو برای سلاح های بهتر ادامه میدهم اما بدون بیلی این کار به اندازه ای که فکر میکردم اسان نیست . فکر فرار از این قضیه به من حس ارامش میدهد و میتوانم نفس عمیقی بکشم ، حتی اگر فرار کردن برای من مشکل باشد . انگار چیزی اونجاست . خدای من بیلی هنوز زنده است اما ...</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">هنوز هیچ نشانه ای از برخورد بیلی با زامبی ها نیست . ما باید بدونیم که ایا فقط در این مکان این اتفاقات رخ داده  یا در مکان های دیگری نیز به وقوع پیوسته .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">خوشبختانه من دوباره کاپیتان را ملاقات کردم اما اینبار بدون ترس از هرچیزی ! ولی او باید راه خود را ادامه دهد و وقت ان است که از هم جدا شویم ...</span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #005dc2;" class="mycode_color">پایان</span></span></span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[خاطرات Pueblo ( روستای Resident Evil 4 )]]></title>
			<link>https://re-fan.ir/showthread.php?tid=43</link>
			<pubDate>Mon, 16 May 2022 19:49:13 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://re-fan.ir/member.php?action=profile&uid=1">Umbrella</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://re-fan.ir/showthread.php?tid=43</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">خاطرات Pueblo : مقدمه</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اینجا یک روستاست پر از غم و اندوه ، گل ها در این محل به خوبی رشد میکنند ولی اصلا احساس شادی به اهالی روستا نمیدهند ، این مکان برای بازی کردن بچه ها بسیار مناسب است اما هیچگونه بازی های بچگانه هم در این محل مشاهده نمیشود  . در اینجا همیچگونه زندگی عاشقانه ای وجود ندارد و اهالی روستا در سایه تنهایی خود زندگی میکنند .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من به اینجا امده ام تا حقایق را کشف کنم ! چرا روستاییان به جنون افتاده اند ؟ همه چیز را باید دانست .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در اینجا برای شما خواننده ی عزیز دو صفحه خواهم اورد که نشان میدهد : چه اتفاقی قبل از جنون در روستا میافتد و چه اتفاقاتی بعداز جنون در روستا رخ میدهد.</span><br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">روز اول ورود</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در این روستا خانواده ها ، همسایه ها ، فرزندانشان با عشق و افتخار کنار یکدیگر زندگی میکنند . ان ها زندگی ساده اما دوست داشتنی در کنار یکدیگر دارند و با اداب و رسوم و سنت دوست داشتنیشان باعث میشود انسان به زندگی زیبای ان ها حسودی کند ! ان ها زندگی بزرگی دارند ، برای همین من این روستا و زندگی اهالیش را به شدت دوست دارم ، نظریه من اینست که اگر در این روستا به دنیا بیایید میتوانید همه چیز را به خاطر داشته باشید از بدو  تولد تا مرگ .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">گاهی اوقات فکر میکنم این یک رویا است ! پس من قلم و تکه ای کاغذ را بر داشتم تا اتفاقات را بر روی ان بنویسم تا نسل های اینده بدانند گذشته ی روستای دوست داشتنی ان ها چگونه است .</span><br />
<br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">روز دوم ورود</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">زنان و مردان روستا سخت در حال کار کردن هستند ، وقتی که وقتش فرا میرسد تمام مردم روستا بر روی برداشت محصولاتشان متمرکز میشوند تا بتوانند برداشت خوبی از زحماتشان داشته باشند .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">هنگامی که خورشید طلوع میکرد با صدای زنگ کلیسا تمامی اهالی روستا بیدار میشدند و به کار میپرداختند ، زنان و مردان خوشحال بودند ، اواز میخواندند ، با هم صحبت میکردند . در عصر  هنگام ان ها بعد از برداشتن محصولات خود ان ها را بسته بندی کردند ، هر کس کار خود را میکند ! یکی نان میپزد یکی بزر میپاشد یکی دامپروری میکند و همه ی اهالی روستا شاد هستند وکار خود را دوست دارند و با اشتیاق به انجام کار های خود میپردازند و نارضایتی در ان ها دیده نمیشود ، ان ها با عشق و علاقه ای که به همدیگر دارند برداشت خوب و با برکتی را در پایان هر فصل دارند .</span><br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">روز سوم ورود</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در این روستا حتی کودکان هم در کار های سخت به والدین و اهالی روستای خود کمک میکنند ، ان ها تخم مرغ ها را جمع میکنند و سطل های بزرگ و سنگین شیر را به سختی جا به جا میکنند تا بلکه کمکی کرده باشند . اهالی روستا با همدیگر خیلی روابط خوبی دارند و همانند هم خون های یکدگیر برای کمک به همدیگر از هیچ تلاشی دریغ نمیکنند . یک سری از خارجی ها بر این عقیده اند که اهالی این روستا همانند خانواده ی بزرگی هستند . والدین به کوکان خود نهایت تربیت و ادب را میاموزند که هنگامی که ان ها هم بزرگسال شدند همانند دیگران به سایر اهالی کمک کنند .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من به یاد دارم هنگامی که بچه بودم پدرم به من شیر دوشی از گاو را یاد میداد و قطرات شیر روی دست من میچکید و من ان ها راا میخوردم که واقعا خوشمزه بود بعد از ان شیر را به خانه میبدیم و با خانواده میخوردیم که لحظات بسیار خوبی بودند که از یادم نمیروند .</span><br />
<br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">روز چهارم ورود</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در روز چهارم ورود فردی از طرف حاکم روستا نزد من امد و من را به یک ضیافت در کاخ دعوت کرد ، من از این اتفاق بسیار خوشحال و هیجان زده بودم و از طرفی دیگر باعث افتخارم بود که نزد حاکمی که به این خوبی شهر را اداره میکند به عیش و نوش بپردازم .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">وقتی پشت میز نشستیم و به خوردن و اشامیدن مشغول شدیم متوجه مبلمان قدیمی در قصر شدم ، به طوری که به همان شکل قدیم حفظ شده بودند و هیچونه اسیب ظاهری به ان ها وارد نشده بود ، دوست من به من گفت که میتوانی ان ها را امتحان کنی چون در این مکان شاهان و مردم روستا هیچگونه تفاوتی با هم ندارند و همه از یه خون هستند . من که بیشتر توجه کردم دیدم همه ی افراد قصر یک نوع لباس خاص داشتند که توجه من را جلب میکرد ، این سنت ان ها را نیز دوست داشتم .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ان ها من را به اطراف قلعه بردند تا گشت و گذاری کنیم و به من گفتند کمی انطرف تر میتوانی باغ را ببینی ، وقتی باغ را دیدم واقعا شگفت زده شدم ! یک مارپیچ جادویی و زیبا ساخته شده از گل ها و گیاهان که من را تحریک میکرد هر چه زود تر وارد ان شوم ، اما من را به داخل اتاق های قصر بدند که پر از تصاویر کودکانه بود وقتی پرسیدم ، جواب دادند که این اتاق برای بچه های ما فراهم شده اند که خاطره ی خوبی را از کودکی با این تصاویر داشته باشند .</span><br />
<br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">روز پنجم ورود</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در این روستا ی داستان گفته شده است که بار ها و بارها ان را شنیده ام ، گفته اند که در ان زمان دژبان خوبی بر سرزمین حکومت میکرد که سعی میکرد بیشتر جنگ ها را با صلح به پایان دهد و هنگام جنگ نیز خیلی خوب میجنگید ، با وجود ان دژبان روستا همیشه در صلح و ارامش بود .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">این داستان را مادربزرگ ها برای نوه های خود میگفتند چون ان ها ادعا داشتند که در زمان ان دژبان زندگی میکردن و از نوه های خود میخواستند تا داستان دژبان را برای بچه های خود تعریف کنند ( وقتی بزرگ شدن ) .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">طبق داستان ها دژبان یک فرد با عدالت و با حس بود ، ولی دژبان کنونی رامون سالازار ...</span><br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">روز ششم ورود</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">دوباره برداشت محصول بود . همه ی اهالی خوشحال بودند و محصولات خود را اعم از سبزیجات و میوه ها و دانه هار را به کامیون ها میدادند تا ان ها را در شهر با بنزین معماله کنند یا پول ان ها را بگیرند ، بنزین در دهکده خیلی ضروری بود چون کار کامیون ها با ان انجام میگرفت و حمل و نقل نیز با ان ها امکان پذیر بود .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">کودکان نیز در این بین نقش خاصی داشتند چون اکثرا میدانستند که همین کودکان نیز بزرگ میشوند و کار های اهالی دیگر را انجام میدهند .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">هنگامی که برداشت تمم شد شب شده بود ، من خسته بودمباید زود تر به رختخواب میرفتم تا فردا بتوان با قدرت بیشتری درجشن برداشت محصول شرکت کنم .<br />
<br />
</span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">خاطرات Pueblo : مقدمه</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اینجا یک روستاست پر از غم و اندوه ، گل ها در این محل به خوبی رشد میکنند ولی اصلا احساس شادی به اهالی روستا نمیدهند ، این مکان برای بازی کردن بچه ها بسیار مناسب است اما هیچگونه بازی های بچگانه هم در این محل مشاهده نمیشود  . در اینجا همیچگونه زندگی عاشقانه ای وجود ندارد و اهالی روستا در سایه تنهایی خود زندگی میکنند .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من به اینجا امده ام تا حقایق را کشف کنم ! چرا روستاییان به جنون افتاده اند ؟ همه چیز را باید دانست .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در اینجا برای شما خواننده ی عزیز دو صفحه خواهم اورد که نشان میدهد : چه اتفاقی قبل از جنون در روستا میافتد و چه اتفاقاتی بعداز جنون در روستا رخ میدهد.</span><br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">روز اول ورود</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در این روستا خانواده ها ، همسایه ها ، فرزندانشان با عشق و افتخار کنار یکدیگر زندگی میکنند . ان ها زندگی ساده اما دوست داشتنی در کنار یکدیگر دارند و با اداب و رسوم و سنت دوست داشتنیشان باعث میشود انسان به زندگی زیبای ان ها حسودی کند ! ان ها زندگی بزرگی دارند ، برای همین من این روستا و زندگی اهالیش را به شدت دوست دارم ، نظریه من اینست که اگر در این روستا به دنیا بیایید میتوانید همه چیز را به خاطر داشته باشید از بدو  تولد تا مرگ .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">گاهی اوقات فکر میکنم این یک رویا است ! پس من قلم و تکه ای کاغذ را بر داشتم تا اتفاقات را بر روی ان بنویسم تا نسل های اینده بدانند گذشته ی روستای دوست داشتنی ان ها چگونه است .</span><br />
<br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">روز دوم ورود</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">زنان و مردان روستا سخت در حال کار کردن هستند ، وقتی که وقتش فرا میرسد تمام مردم روستا بر روی برداشت محصولاتشان متمرکز میشوند تا بتوانند برداشت خوبی از زحماتشان داشته باشند .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">هنگامی که خورشید طلوع میکرد با صدای زنگ کلیسا تمامی اهالی روستا بیدار میشدند و به کار میپرداختند ، زنان و مردان خوشحال بودند ، اواز میخواندند ، با هم صحبت میکردند . در عصر  هنگام ان ها بعد از برداشتن محصولات خود ان ها را بسته بندی کردند ، هر کس کار خود را میکند ! یکی نان میپزد یکی بزر میپاشد یکی دامپروری میکند و همه ی اهالی روستا شاد هستند وکار خود را دوست دارند و با اشتیاق به انجام کار های خود میپردازند و نارضایتی در ان ها دیده نمیشود ، ان ها با عشق و علاقه ای که به همدیگر دارند برداشت خوب و با برکتی را در پایان هر فصل دارند .</span><br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">روز سوم ورود</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در این روستا حتی کودکان هم در کار های سخت به والدین و اهالی روستای خود کمک میکنند ، ان ها تخم مرغ ها را جمع میکنند و سطل های بزرگ و سنگین شیر را به سختی جا به جا میکنند تا بلکه کمکی کرده باشند . اهالی روستا با همدیگر خیلی روابط خوبی دارند و همانند هم خون های یکدگیر برای کمک به همدیگر از هیچ تلاشی دریغ نمیکنند . یک سری از خارجی ها بر این عقیده اند که اهالی این روستا همانند خانواده ی بزرگی هستند . والدین به کوکان خود نهایت تربیت و ادب را میاموزند که هنگامی که ان ها هم بزرگسال شدند همانند دیگران به سایر اهالی کمک کنند .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">من به یاد دارم هنگامی که بچه بودم پدرم به من شیر دوشی از گاو را یاد میداد و قطرات شیر روی دست من میچکید و من ان ها راا میخوردم که واقعا خوشمزه بود بعد از ان شیر را به خانه میبدیم و با خانواده میخوردیم که لحظات بسیار خوبی بودند که از یادم نمیروند .</span><br />
<br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">روز چهارم ورود</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در روز چهارم ورود فردی از طرف حاکم روستا نزد من امد و من را به یک ضیافت در کاخ دعوت کرد ، من از این اتفاق بسیار خوشحال و هیجان زده بودم و از طرفی دیگر باعث افتخارم بود که نزد حاکمی که به این خوبی شهر را اداره میکند به عیش و نوش بپردازم .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">وقتی پشت میز نشستیم و به خوردن و اشامیدن مشغول شدیم متوجه مبلمان قدیمی در قصر شدم ، به طوری که به همان شکل قدیم حفظ شده بودند و هیچونه اسیب ظاهری به ان ها وارد نشده بود ، دوست من به من گفت که میتوانی ان ها را امتحان کنی چون در این مکان شاهان و مردم روستا هیچگونه تفاوتی با هم ندارند و همه از یه خون هستند . من که بیشتر توجه کردم دیدم همه ی افراد قصر یک نوع لباس خاص داشتند که توجه من را جلب میکرد ، این سنت ان ها را نیز دوست داشتم .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">ان ها من را به اطراف قلعه بردند تا گشت و گذاری کنیم و به من گفتند کمی انطرف تر میتوانی باغ را ببینی ، وقتی باغ را دیدم واقعا شگفت زده شدم ! یک مارپیچ جادویی و زیبا ساخته شده از گل ها و گیاهان که من را تحریک میکرد هر چه زود تر وارد ان شوم ، اما من را به داخل اتاق های قصر بدند که پر از تصاویر کودکانه بود وقتی پرسیدم ، جواب دادند که این اتاق برای بچه های ما فراهم شده اند که خاطره ی خوبی را از کودکی با این تصاویر داشته باشند .</span><br />
<br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">روز پنجم ورود</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">در این روستا ی داستان گفته شده است که بار ها و بارها ان را شنیده ام ، گفته اند که در ان زمان دژبان خوبی بر سرزمین حکومت میکرد که سعی میکرد بیشتر جنگ ها را با صلح به پایان دهد و هنگام جنگ نیز خیلی خوب میجنگید ، با وجود ان دژبان روستا همیشه در صلح و ارامش بود .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">این داستان را مادربزرگ ها برای نوه های خود میگفتند چون ان ها ادعا داشتند که در زمان ان دژبان زندگی میکردن و از نوه های خود میخواستند تا داستان دژبان را برای بچه های خود تعریف کنند ( وقتی بزرگ شدن ) .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">طبق داستان ها دژبان یک فرد با عدالت و با حس بود ، ولی دژبان کنونی رامون سالازار ...</span><br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">روز ششم ورود</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">دوباره برداشت محصول بود . همه ی اهالی خوشحال بودند و محصولات خود را اعم از سبزیجات و میوه ها و دانه هار را به کامیون ها میدادند تا ان ها را در شهر با بنزین معماله کنند یا پول ان ها را بگیرند ، بنزین در دهکده خیلی ضروری بود چون کار کامیون ها با ان انجام میگرفت و حمل و نقل نیز با ان ها امکان پذیر بود .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">کودکان نیز در این بین نقش خاصی داشتند چون اکثرا میدانستند که همین کودکان نیز بزرگ میشوند و کار های اهالی دیگر را انجام میدهند .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">هنگامی که برداشت تمم شد شب شده بود ، من خسته بودمباید زود تر به رختخواب میرفتم تا فردا بتوان با قدرت بیشتری درجشن برداشت محصول شرکت کنم .<br />
<br />
</span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[فایل های Resident Evil : Gaiden (فارسی)]]></title>
			<link>https://re-fan.ir/showthread.php?tid=42</link>
			<pubDate>Mon, 16 May 2022 19:46:05 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://re-fan.ir/member.php?action=profile&uid=1">Umbrella</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://re-fan.ir/showthread.php?tid=42</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">ترجمه فایل های Reisdent Evil : Gaiden</span></span></span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">Armour Doc</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">وقتی شما یک نبرد دور را اغاز میکنید سعی کنید به وسط هدف خود شلیک کنید .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">زامبی ها وقتی شما در حال فرار کردن هستید بهتر میتوانند به شما اسیب برسانند .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">وقتی شما تصمیم به فرار میگیرید دیگر نمیتوانید مبارزه را ادامه دهید .</span><br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">Computer Doc</span></span></span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شما برای اینکه بتوانید کامپیوتر را Reboot کنید به رمز کارت احتیاج دارید .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">کارت اغلب در نزد خدمه ای که مسئول اتاق پیانو است در طبقه ی 2F یافت میشود .</span><br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">Equip Doc</span></span></span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شما میتوانید خود را با سلاح های داخل موجودیتان مجهز کنید .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">همچنین میتوانید در میدان نبرد هم از این قبلیت استفاده کنید ، اما دقت کنید که با مراجعه به تجهیزات بازی همچنان در جریان میباشد .</span><br />
<br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">Escape Doc</span></span></span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">برای فرار کردن از دست زامبی ها باید در دویدن مهارت خود را با تمرین ارتقاع دهید .</span><br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">Health Doc</span></span></span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">همیشه حواستان باشد که Herb ها رو بردارید ، چون اگر مجروح باشید ان ها میتوانند سلامتی شما را بهبود ببخشند .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اگر در موجودیتان گیاه را استفاده کنید مقدار سلامتی که از دست داده اید را بازیابی میکنید .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جسد زامبی ها ممکن است حامل این نوع گیاهان و موارد مفید دیگر باشند .</span><br />
<br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">Info Doc</span></span></span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اهداف فعلی شما بر روی PDA نشان داده میشوند .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">PDA میتواند تمام اطلاعاتی را که پیدا کرده اید را نمایش دهد ، همچنین میتواند مجودیتان را نیز نشان دهد .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اهداف فعلی که بر روی PDA نمایش داده میشوند با علامت قرمز روی نقشه مشخص میشوند .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مکانی را که شما در ان حضور دارید با رنگ سبز پر رنگ نشان دادده خواهد شد .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">میتوانید توسط PDA بازی را ذخیره کنید .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اگر بازی را روی Slot های 1,2,3 ذخیره کنید ، بعد از Restar میتوانید ادامه ی بازی رو از روی Slot ذخیره شده ادامه دهید .</span><br />
<br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">Item's Doc</span></span></span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">برای باز کردن قفل در ها باید کنار در ایستاده و کلید را استفاده کنید .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">برای استفاده از کلید به موجودیتان موراجعه کنید .</span><br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">Kitchen Doc</span></span></span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">خدمه باید برای غذا ، از اشپزخانه در طبقه 3F استفاده کنند .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اشپزخانه در کنار سالن نمایش اقیانوسی واقع شده است .</span><br />
<br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">Library Files</span></span></span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">خدمه برای گرفتن شیوه ی گذراند اوقت فراغت خود میتوانند ، به کتابخانه که در طبقه 2F واقع شده است مراجعه کنند .</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">Objective</span></span></span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">این فایل در بازی بر اساس مرحله ای که میرید تغییر میکنه و توضیحاتی راجع به مرحله میده .</span><br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">Poison Doc</span></span></span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">برخی از این زامبی ها میتوانند با حملات خود شما رو مسموم کنند .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اگر مسموم شوید سلامتی شما برای دوره کوتاهی میتواند باقی بماند .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">استفاه از گیاهان ابی یا بنفش میتواند سم درون بدنتان را از بین ببرد .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اگر مسموم شوید رو صفحه قابل مشاهده است .</span><br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="color: #ff4136;" class="mycode_color"><span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">Run Doc</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">توضیحات فرار</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">وقتی در طول مبارزه قصد فرار دارید شما باید ابتدا دشمنان خود را با تیر بزنید.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">هنگامی که شما سعی در فرار دارید زامبی ها تلاش بیشتری برای گرفتن و ضربه زدن به شما میکنند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">وقتی که شما شروع به فرار کردید دیگر نمیتوانید به مبارزه باز گردید.</span><br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="color: #ff4136;" class="mycode_color"><span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">Targetting Doc</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">توضیحات هدف گیری</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شما از سیستم نشانه گیری برای حمله به هرگونه دشمن استفاده میکنید.وقتی که هدف شما فعال شد شما میتوانید هر دشمنی که سرراهتان قرار میگیرد را نشانه بگیرید.وقتی شما دشمنی را میبیند که در محدوده ی مورد نظر باشد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">وقتی دشمن در محدوده ی شما قرار میگیرد تا به شما حمله کند سیستم هدف گیری غیر فعال میشود.هنگام مبارزه با اسلحه ی خود وقتی که هدف روی دشمن قرار گرفت شلیک کنید.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به یاد داشته باشید که سلاح شما در فواصل دور تر اثر کمتری خواهد داشت.<br />
<br />
</span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">ترجمه فایل های Reisdent Evil : Gaiden</span></span></span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">Armour Doc</span></span></span><br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">وقتی شما یک نبرد دور را اغاز میکنید سعی کنید به وسط هدف خود شلیک کنید .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">زامبی ها وقتی شما در حال فرار کردن هستید بهتر میتوانند به شما اسیب برسانند .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">وقتی شما تصمیم به فرار میگیرید دیگر نمیتوانید مبارزه را ادامه دهید .</span><br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">Computer Doc</span></span></span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شما برای اینکه بتوانید کامپیوتر را Reboot کنید به رمز کارت احتیاج دارید .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">کارت اغلب در نزد خدمه ای که مسئول اتاق پیانو است در طبقه ی 2F یافت میشود .</span><br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">Equip Doc</span></span></span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شما میتوانید خود را با سلاح های داخل موجودیتان مجهز کنید .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">همچنین میتوانید در میدان نبرد هم از این قبلیت استفاده کنید ، اما دقت کنید که با مراجعه به تجهیزات بازی همچنان در جریان میباشد .</span><br />
<br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">Escape Doc</span></span></span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">برای فرار کردن از دست زامبی ها باید در دویدن مهارت خود را با تمرین ارتقاع دهید .</span><br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">Health Doc</span></span></span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">همیشه حواستان باشد که Herb ها رو بردارید ، چون اگر مجروح باشید ان ها میتوانند سلامتی شما را بهبود ببخشند .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اگر در موجودیتان گیاه را استفاده کنید مقدار سلامتی که از دست داده اید را بازیابی میکنید .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">جسد زامبی ها ممکن است حامل این نوع گیاهان و موارد مفید دیگر باشند .</span><br />
<br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">Info Doc</span></span></span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اهداف فعلی شما بر روی PDA نشان داده میشوند .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">PDA میتواند تمام اطلاعاتی را که پیدا کرده اید را نمایش دهد ، همچنین میتواند مجودیتان را نیز نشان دهد .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اهداف فعلی که بر روی PDA نمایش داده میشوند با علامت قرمز روی نقشه مشخص میشوند .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">مکانی را که شما در ان حضور دارید با رنگ سبز پر رنگ نشان دادده خواهد شد .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">میتوانید توسط PDA بازی را ذخیره کنید .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اگر بازی را روی Slot های 1,2,3 ذخیره کنید ، بعد از Restar میتوانید ادامه ی بازی رو از روی Slot ذخیره شده ادامه دهید .</span><br />
<br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">Item's Doc</span></span></span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">برای باز کردن قفل در ها باید کنار در ایستاده و کلید را استفاده کنید .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">برای استفاده از کلید به موجودیتان موراجعه کنید .</span><br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">Kitchen Doc</span></span></span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">خدمه باید برای غذا ، از اشپزخانه در طبقه 3F استفاده کنند .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اشپزخانه در کنار سالن نمایش اقیانوسی واقع شده است .</span><br />
<br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">Library Files</span></span></span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">خدمه برای گرفتن شیوه ی گذراند اوقت فراغت خود میتوانند ، به کتابخانه که در طبقه 2F واقع شده است مراجعه کنند .</span><br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">Objective</span></span></span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">این فایل در بازی بر اساس مرحله ای که میرید تغییر میکنه و توضیحاتی راجع به مرحله میده .</span><br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">Poison Doc</span></span></span><br />
<br />
<br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">برخی از این زامبی ها میتوانند با حملات خود شما رو مسموم کنند .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اگر مسموم شوید سلامتی شما برای دوره کوتاهی میتواند باقی بماند .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">استفاه از گیاهان ابی یا بنفش میتواند سم درون بدنتان را از بین ببرد .</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">اگر مسموم شوید رو صفحه قابل مشاهده است .</span><br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="color: #ff4136;" class="mycode_color"><span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">Run Doc</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">توضیحات فرار</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">وقتی در طول مبارزه قصد فرار دارید شما باید ابتدا دشمنان خود را با تیر بزنید.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">هنگامی که شما سعی در فرار دارید زامبی ها تلاش بیشتری برای گرفتن و ضربه زدن به شما میکنند.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">وقتی که شما شروع به فرار کردید دیگر نمیتوانید به مبارزه باز گردید.</span><br />
<br />
<br />
<hr class="mycode_hr" />
<br />
<br />
<br />
<br />
<span style="color: #ff4136;" class="mycode_color"><span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">Targetting Doc</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size"><span style="font-weight: bold;" class="mycode_b"><span style="color: #ff4136;" class="mycode_color">توضیحات هدف گیری</span></span></span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">شما از سیستم نشانه گیری برای حمله به هرگونه دشمن استفاده میکنید.وقتی که هدف شما فعال شد شما میتوانید هر دشمنی که سرراهتان قرار میگیرد را نشانه بگیرید.وقتی شما دشمنی را میبیند که در محدوده ی مورد نظر باشد.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">وقتی دشمن در محدوده ی شما قرار میگیرد تا به شما حمله کند سیستم هدف گیری غیر فعال میشود.هنگام مبارزه با اسلحه ی خود وقتی که هدف روی دشمن قرار گرفت شلیک کنید.</span><br />
<span style="font-size: medium;" class="mycode_size">به یاد داشته باشید که سلاح شما در فواصل دور تر اثر کمتری خواهد داشت.<br />
<br />
</span>]]></content:encoded>
		</item>
	</channel>
</rss>