انجمن تخصصی رزیدنت اویل
BIOHAZARD DRAMA ALBUMS (فارسی) - نسخه‌ی قابل چاپ

+- انجمن تخصصی رزیدنت اویل (https://re-fan.ir)
+-- انجمن: اختصاصی (https://re-fan.ir/forumdisplay.php?fid=11)
+--- انجمن: مقالات رزیدنت اویل (https://re-fan.ir/forumdisplay.php?fid=12)
+---- انجمن: مقالات اختصاصي رزیدنت اویل (https://re-fan.ir/forumdisplay.php?fid=63)
+---- موضوع: BIOHAZARD DRAMA ALBUMS (فارسی) (/showthread.php?tid=58)



BIOHAZARD DRAMA ALBUMS (فارسی) - Umbrella - ۱۴۰۱/۳/۶

در سال 1999، شبکه رادیویی ای در فرانسه شروع به پخش درام هایی در رابطه با رزیدنت ایول کرد. داستان این درامها کاملا فرعی محصوب شده ولی شنیدن/خواندن آنها خالی از لطف نیست.


آلبوم درام بایوهازارد 2 – شری، فراری کوچک
بخش اول - دو دختر
1. گشایش
راوی:  در سال 1998، در یکی از شهرهای غربی آمریکا یعنی شهر راکون، حادثه ای رخ داد. ویروس تی که توسط آمبرلا – یک شرکت بین المللی دارویی – ساخته شده بود، افراد مبتلا شده را به زامبی و تمام شهر را به مکانی مرگبار تبدیل کرد. شکه شده از این حادثه و برای مخفی نگه داشتن حقیقت، آمبرلا و دولت ایالات متحده شهر راکون را قرنطینه و سپس از میان بردنش.
و دو روز بعد:

2.خانه مگ، حیاط (شب)
خانه مگ (18 ساله) بر روی تپه واقع شده است. صدای بخار می آید. مگ در حیاط ایستاده و به آسمان نگاه میکند. صدای تلویزیون به خوبی شنیده میشود، ناگاه قطع میشود و پدربزرگ مگ، جیم (75 ساله) از خانه خارج شده و شروع به صحبت میکند.
جیم: مگ، کجایی؟
مگ: من اینجام پدربزرگ، توی حیاط.
جیم در را باز کرده و از خانه خارج میشود.
جیم: خوب، اینجا چی کار میکنی؟
مگ: به آسمون نگاه کن، کاملا قرمزه. انگار هنوز داره میسوزه. شهر راکون.
جیم: به نظر میرسه با یه آتشسوزی از بین رفته باشه، غیرقابل باوره...
مگ: رادیو گفت که انفجار یک پمپ بنزین باعث شده کل شهر آتش بگیره. اونا حتی یه ارتش رو به اونجا فرستادن و یه حفاظ دور شهر کشیدن.
جیم: به نظر وحشتناک میاد... خوب مگ حالا برو تو وگرنه سرما میخوری.
هر دوی آنها وارد خونه میشن ولی مگ از لای بوته ها صدایی میشنوه.
مگ: اون چی بود؟
جیم: هان؟
مگ: من یه صدایی شنیدم.
دوباره صدا شنیده میشه.
مگ: کی اونجاست؟
از لای بوته ها دخترکی بیرون میاد، اسمش شری (12 ساله) است.
جیم : (با تعجب) اون یه دختره! کوچولو همه جات گلی و زخمی شده.
مگ: از کجا اومدی؟
شری : (با ترس) لطفا... کمکم کنید..
شری گریه کنان خودش را به آغوش مگ میندازه.
جیم: دقیقا چه اتفاقی داره میوفته؟ حالا هر چی.. مگ ببرش توی خونه و براش شکلات داغ درست کن.
مگ: باشه.
مگ به سمت در میره.
مگ: دختر کوچولو گریه نکن، پدربزرگم ازت مراقبت میکنه.
گریه شری بند میاد و جیم اونو به داخل خونه میبره.

3. همان خانه، اتاق نشیمن.
صدای تاب خوردن پاندول ساعت تاب میاد.
جیم: خوب بشین اینجا.
مگ آب جوش رو توی لیوان میریزه.
مگ: بیا، شکلات داغ، فقط به خودت برس.
جیم: فکر کنم دست کم باید بهمون بگی که کی هستی. اسمت چیه؟
شری: شری...
جیم: خوب شری، از کجا اومدی؟
شری: شهر راکون...
جیم: شهر راکون؟! همونجایی که توسط آتیش خراب شد؟ تو از اون جهنم سوزان فرار کردی؟ جدی میگی؟!
شری: آتیش؟ نه. دلیل خراب شدن شهر راکون آتیش نیست.
تا حرف شری تموم شد، شیشه ها توسط شلیک میشکنن.
جیم: وایـــــــــــــــــــــــــــی!
مگ: هـــــــــــــــــــی!
صدای شکستن وسایل خانه توسط گلوله شنیده میشه.
مگ: چه اتفاقی داره میوفته؟
جیم: یکی داره از بیرون شیک میکنه! مگ برو پایین! خم شو!
مگ: بابابزرگ!
جیم: م... مگ...
جیم میوفته، اون کشته شده.
مگ: بابابزرگ!
شلیک ها بیشتر و بیشتر میشن
شری: مگ!
مگ: بدو! از این طرف!

4.همان خانه، در پشتی
شری و مگ درحال دویدن از آنجا خارج میشوند، همچنان صدای شلیک میاید.
مگ: برو توی ماشین، زود باش!
اونا به سمت ماشین میدوند، در را باز کرده و واردش میشوند.

5. داخل ماشین
صدای موتور ماشین شنیده میشود.
مگ : (با صدای بلند) دقیقا چه اتفاقی داره میوفته؟! چرا اتفاق بری من افتاد؟ چرا؟
آن دو صدای بالگردی را شنیدند.
مگ: اون یه هلیکوپتره!
مسلسل درون هلیکوپتر شروع به شلیک میکند.
مگ: وایـــــــی!
مگ کنترل ماشین رو از دست میده و اون شروع به سر خوردن روی جاده میکنه.
مگ: چی؟! چرا اونا یه هلیکوپتر رو برای کشتن ما فرستادن؟
شری: مگ!
ماشین از جاده خارج شده، از سراشیبیی پایین رفته و کنار رودخانه می ایسته.
مگ و شری: وایــــــــــــــــی!
فریاد دختران برای مدتی ادامه پیدا میکنه.

6.کناره پایین رود
صدای آب رود میاید. شری کنار رود افتاده، بیدار میشه و میبینه که مگ کنارش ـه.
شری: مگ.. بیدار شو، مگ.
مگ : (بیدار میشه) من.. من کجام؟
شری: پایین رودخونه
مگ: پس جامون امنه.. چقدر سرده.
اونا بلند میشن و راه میوفتن.
مگ: به هر حال بیا بریم یه کسی رو پیدا کنیم که کمکمون کنه.

7. در جنگل
صدای باد و واق واق سگها میاد.
مگ: من نمیفهمم... چرا پدربزرگم رو کشتن... این چجوری اتفاق افتاد...
شری: مگ..
مگ: شری ممکنه همه اینا به خاطر تو اتفاق افتاده باشه؟ میدونی درست بعد از ورود تو به خونمون بهمون حمله کردن، تو چیزی در این مورد میدونی؟
شری جوابی نمیده.
مگ: خوب یادمه که گفتی شهر راکون توسط آتش از بین نرفته، پس چی از بین بردتش؟
شری کمی تردید میکنه
شری: چرا میپرسی؟ (مکث) اگه بگم هم باور نمیکنی.
مگ: فقط بهم بگو.
شری: (کمی فکر میکنه.) مقصر زامبی ها بودن.
مگ: زامبی ها؟!
شری: همه مردم اونجا تبدیل به زامبی شده بودن، این دلیل انهدام شهر راکونه.
مگ: نه، غیر ممکنه که زامبی ها وجود داشته باشن.
شری: این حقیقت داره! من با یه دختری به اسم کلر از اونجا فرار کردم، یه سری افراد ترسناک هم دنبالمون میکردن. بعد از کلر جدا شدم و به خونه شما رسیدم.
مگ: پس اون افراد ترسناک پدربزرگ من رو کشتن؟
شری: نمیدونم...
مگ: خوب (نفس عمیقی میکشه) حتما باید یه خواب باشه، زامبی ها و آدم های ترسناک، منم وقتی بچه بودم از این خوابا میدیدم.
شری: نه من اینارو خواب ندیدم!
مگ: آره میدونم، بیا بریم... هی، چی شده؟ چرا اونجا وایستادی؟ بیا بریم خنگول، لب و لوچت رو آویزون نکن، بیا بریم.

8.گذرگاه کوه (شب)
صدای جغدی شنیده میشه.
مگ: بالاخره... به جاده رسیدیم. ایول! یه خونه!
دخترا به سمت در خونه میدون.
مگ: شب بخیر!! ببخشید! کسی خونه هست؟
در به آرومی باز میشه.
مگ: قفل نیستش. ببخشید... کسی هستش؟
دخترا وارد میشن، صدای پاندول ساعت میاد.
مگ: عجیبه، چراغ روشنه ولی چرا کسی خونه نیست؟
ناگهان باد پنجره رو باز کرده و پرنده ای وارد میشه.
شری: وایـــــــــــی!
مگ: شری نترس. بیا بریم، باید همه اتاق هارو بگردیم.
صدای باز شدن در.
مگ: اینجام کسی نیست.
در بعدی رو باز میکنه
مگ: اینجا هم... وای، اینجا یه چیزی ـه.
صدای ریختن مایعی بر روی زمین شنیده میشه.
مگ: یه چیزی داره از روی تخت و میز روی زمین میریزه.
شری : (با ترس) مگ...
اونا نزدیکتر میشن.
مگ: وایـــــــــی! خون.. این خون ـه! روی دیوار، تخت، همه جا خونی شده!
شری: نـــــــــه!
شری از اتاق فرار میکنه.
مگ: شری، صبر کن!
مگ دنبالش میره

9.بیرون خانه
دخترا از خونه بیرون میرن که ناگهان:
الن: همونجا وایستید!
صدای پر کردن ریفیل میاد. مردی جلوی اونا ظاهر میشه. اون کلانتر محلی، الن (35ساله) است.
الن: شما کی هستید؟ اینجا چی کار میکنین؟ ... نترسید، من کلانتر استن وایل هستم. اسمم الن ـه.
مگ: کلانتر؟! خداروشکر.. کلانتر، کلی رد خون توی اون خونه هست.
الن: چی؟!
الن میدوه توی خونه.
شری: (با نگرانی) مگ..
مگ: عیبی نداره، دیگه کلانتر اینجاس
الن از خونه خارج میشه.
الن: دقیقا رد خون ـه، مطمئنم اینجا یه پیرمرد به اسم رابرت تنها زندگی میکنه. در اصل، تازگیها موارد عجیبی اینجا در حال اتفاق افتادنه.
ناگهان مگ شروع به گریستن میکنه.
الن: چی شده؟
مگ: پدر.. پدربزرگم هم...
الن: چی؟

10. خونه مگ (شب)
صدای جغدی شنیده میشه. پاترول الن ترمز ناگهانیی میکنه و الن، مگ و شری ازش خارج میشن.
الن: پس این خونته.
مگ: آره
الن: باشه. بیاید اول به صحنه یه نگاهی بندازیم، پدربزرگت اینجا مرده، درسته؟

11. اتاق نشیمن.
صدای پاهای الن و مگ میاد
الن: این دیگه زیادی ـه. انگار اینجارو یه طوفان تکونش داده. همه پنجره ها شکستن، روی دیوارا جای گلوله ـس. خوب کجا به پدربزرگت شلیک شد؟
مگ: آره.. یادمه که بقل اون میز بود..
صدای برخورد چیزی به تخت شنیده میشه.
الن: این میز؟ اینجا چیزی نیست...
مگ: چی؟!
مگ به سمت الن میدوه.
مگ: غیرممکنه، من مطمئنم که همینجا افتاده بود.
الن: به خونی که روی تخت ریخته نگاه کن. شکی در اینکه اینجا مرده نیست.
مگ: پس جنازش کجاست؟
الن: هممم... شری گفت که افراد ترسناکی دنبالش میکردن، احتمالا اونا جنازه رو بردن جایی که کاراهای شیطانیشون پنهان بمونه.
مگ: چطور ممکنه... کلانتر، شما حرف شری رو باور میکنید؟
الن: ولی این حقیقت داره که توی استن وایل افراد زیادی میگن که زامبی هارو دیدن.
مگ: چی؟
باد شدیدی میوزه و باعث میشه پنجره ها تق تق کنن. صدای زوزه سگ ها از دور دست شنیده میشه.
مگ: (با ترس) کلانتر.. این حقیقت داره؟
الن: مسلما من به وجود زامبی ها باور ندارم... ولی برای مطمئن شدن باید شهر راکون رو بررسی کنیم.اینکه چه کسی شری رو دنبال میکنه، آیا واقعا شهر راکون به وسیله آتشسوزی از بین رفته یا نه... به هر حال شما دو تارو به دفترم میبرم، اونجا امنه.
الن و مگ خانه رو ترک میکنن.




آلبوم درام بایوهازارد 2 – شری، فراری کوچک
بخش دوم - باز هم شهر راکون

1. داروخانه، استن وایل
صدای پخش کننده موسیقی رادیویی میاید:
DJ: صبح بخیر، امروز روز خیلی خوبی هستش. حالا وقت کاره، بیاید با یکم آهنگ شروع کنیم!
آهنگ راک پخش میشه و صدای حضار هم شنیده میشه. با صدای زنگوله ای در باز شده و لوئیس وارد میشه.
لوئیس: صبح بخیر رئیس.
صاحب مغازه: لوئیس چی شده امروز انقدر زود اومدی؟
لوئیس: هی، بیا فعلا درمورد بهش حرف نزنیم. من یکم بیکن ترد میخوام. راستی، آسپیرین داریم؟
صاحب مغازه: چی شده مرد؟
لوئیس: کم خوابی. گاومون جدیدا بی قرار شده.
میهمان الف: تو هم این مشکل رو داری؟ منم همینطور. سگ هنری هم هر شب بی هیچ دلیلی واق واق میکنه. اون سگه زنجیرش رو پاره کرد و فرار کرد، نمیدونم کجا رفته.
صاحب مغازه: فقط حیوونا نیستن که عجیب غریب شدن. من رفته بودم خونه استیو که چیزایی که سفارش داده بود رو بهش بدم. به نظر میومد داره شام درست میکنه، کتری هم میجوشید ولی خودش نبود. کلانتر الن همه جا دنبالش گشت، ولی هنوز هم معلوم نیست کجا رفته.
کارمند مغازه: فکر کنم همه چیز تقصیر آشوب شهر راکون باشه. بفرمایید، این هم آسپرین و آبتون.
صدای گذاشتن لیوان بر روی میز.
لوئیس: ممنون. ولی فکر نمیکنید جریان آتش سوزی راکون یکم عجیبه؟ یعنی آتش میتونه یه شهر بزرگ رو خراب کنه؟
در باز شده و فینچ وارد میشه.
کارمند مغازه: سلام فینچ، چه خبر؟
فینچ: چی شده؟ شما ها نمیخواین کار کنین؟
صاحب مغازه: همه نگرانن شهردار. اتفاقای عجیبی داره میوفته.
میهمان الف: آهان آره، همکار الن داشت میگفت که کلانتر دیشب یه دختره رو به دفترش برد. اون یکی از کسایی هست که از شهر راکون زنده بیرون اومدن، اینو میدونستین؟
فینچ: نه، از شهر راکون؟

2. دفتر کلانتر، استن وایل

صدای پاترولی میاد که داره با خط پلیس ارتباط بر قرار میکنه. در باز میشه و فینچ وارد میشه.
فینچ: صبح بخیر کلانتر، گای.
الن: شهردارد
گای: صبح بخیر آقای فینچ
فینچ: شنیدم یه دختری که از شهر راکون فرار کرده الان تحت حمایت شماست، اون کجاست؟
گای: توی اتاق ـه، هنوز خوابیده.
الن: کاری باهاش دارید؟
فینچ: نه، ولی فکر کنم در مواردی به این مهمی اول باید با من صحبت کنی، درسته کلانتر؟
الن: هان؟
فینچ: با بقیه کاری ندارم ولی من شهردار اینجام و این حق رو دارم هر اتفاقی که توی این شهر میوفته رو بدونم، دقیقا همه چیز، متوجه ـی؟ باید بگم که یه غریبه از یه جای دیگه منو گیج میکنه. میبینمت.
فینچ میره
گای: اون دیگه چی بود؟ چه بی ادب! ولی کلانتر، کار درسته هستش که همچین مواردی رو گزارش نکنیم؟
الن: چی؟
گای: ببین، همونطور که شری گفت شهر راکون توسط آتش از بین نرفته، بلکه تمام مردمش تبدیل به زامبی شدن.
الن: خوب تو فکر میکنی اونا حرفمون درمورد به زامبی هارو باور میکنن؟ میدونی تنها خواسته شهردار اینه که آمبرلا یه کارخونه توی این شهر بزنه. اون به حرف ما گوش نمیده.
گای: راست میگی، اگه واقعا اینجا سرمایه گزاری بشه پول خوبی به جیب میزنه
در اتاق باز میشه و مگ و شری از اون خارج میشن.
مگ: صبح بخیر کلانتر
الن: اوه، پس بیدار شدین. راحت خوابیدین؟ روی میز اتاق بقلی سوپ داغ گذاشتیم. اگه میخواید برید بخورید.
گای: تضمینی بر خوش مزه بودنش نیست، امروز کلانتر غذا پخته.
الن: ای حرومزاده (میخنده) درسته، شما باید یه مدتی توی این شهر بمونید.
مگ: هان؟
الن: تا وقتی که نفهمیدیم موضوع از چه قراره نمیخوام شماها از اینجا برید.
مگ: هممم.. من مادر پدر ندارم، فقط میخواستم برم تورنتو که عموم رو پیدا کنم.
الن: باشه بهشون زنگ میزنم. شری تو چی؟
شری: هان؟
الن: کسی که مراقبت باشه، یه فامیل مثلا عمو...
شری: ... من هیچ فامیلی ندارم.
گای: اوه... ظاهرا به یه مشکل برخوردیم... من شنیدم که مادر پدر تو یه جوری توی تراژدی شهر راکون گرفتار شدن و جفتشون همونجا مردن... ولی...
الن: هی گای!
شری بغض کرده.
گای: من.. من معذرت میخوام، رو حرفم فکر نکرده بودم...
شری: عیبی نداره. مادر پدر من توی شهر راکون مردن ولی فقط گرفتار نشدن...
شری توضیح بیشتری نمیده.
شری: ببخشید، همش تقصیر منه، خیلی معذرت میخوام...
شروع به گریه میکنه.
مگ: چی داری میگی شری؟ یعنی چی که تقصیر تو هستش؟
الن: ... میدونم چی میگی، عیبی نداره شری، حالا گریه نکن باشه؟ برید سوپتون رو بخورید.
مگ: شری بیا بریم.
دخترا از اتاق خارج میشن.
گای: ببخشید کلانتر، حرفی که زدم مناسب نبود.
الن: اون دختر کوچولو یه رازی داره که نمیتونه به کسی بگه.
گای: راز؟
الن: شاید درمورد به مادر و پدرش باشه.. به هر حال فکر کنم باید یه سر برم شهر راکون. تو همینجا بمون و مراقب شری باش. من میخوام یه بار دیگه با مگ برم خونشون.

3. بزرگراه
صدای پاترول الن شنیده میشه.
مگ: کلانتر نگاه کن، یه عالمه ماشین نظامی داره به طرف شهر راکون میره.
الن: و هلیکوپتر.
مگ: اوه، ایست بازرسی.
پاترول ترمز میکنه. صدای ارتباط رادیویی برقرار کردن سربازان با همدیگه شنیده میشه، همینطور صدای چکمه های آنان، ماشین ها و پره بالگرد.
سرباز: جاده بسته شده، دور بزن!
الن: من کلانتر استون وایل هستم. باید همین الان به شهر راکون برم. موضوع مهمی هستش. لطفا بزارید رد شیم.
سرباز: نمیشه قربان. کسی نمیتونه عبور کنه، این یه دستوره. هی تو! دور بزن.
سرباز میدوه و میره.
الن: لعنتی
ماشین رو روشن کرده و دور میزنه.
مگ: میبینی؟ این یه حادثه عادی نیست. واقعا لازمه که نیروهای نظامی رو برای یه آتش سوزی بفرستن؟
الن: خوب مگ، ممکنه موضوع سنگینی باشه، تند نرو.
الن پاترولش رو توی جاده خاکی میندازه و میره.
مگ: وایـــــــــی!
الن: سفت بشین!
ماشین توی جاده خاکی پیش میره و مگ جیغ میزنه، یکم بعد دوباره به جاده برمیگردن.
مگ: آسمون کاملا قرمز شده! شهر راکون داره میسوزه!

4. شهر راکون
صدای انفجار و سپس ریختن آجر بر روی زمین میاد. پاترول سرعتش رو کم کرده و بعد می ایسته. مگ و الن ازش خارج میشن.
الن: خدای من. شهر عین جهنم شده. تاحالا آتش سوزیی به وحشتناکی این ندیده بودم.
مگ: کلانتر اون چیه؟! یه سری آدم اونجان که مثل فضانوردا لباس پوشیدن!
الن: (با تعجب) کارمندای جلوگیری از بیماری واگیردار ارتش!
مگ: جلوگیری از بیماری واگیردار؟
الن: نیروی ویژه ای که با سلاح های بیولوژیکی و شیمیایی سرو کار داره.
مگ: چرا همچین نیرویی باید اینجا باشه؟!
یکسری هلیکوپتر دیگه از بالاسرشون پرواز میکنه.
الن: نیگا کن، یه سری دیگه هم دارن میان. اون سربازارو ببین که دارن از بین طنابا میان، اونا شعله افکن دستشونه.
صدای راه رفتن سربازا.
سرباز: "ببر سیاه" صحبت میکنه. ما توی موقعیت هستیم.
مرکز ارتش: میتونید عملیات رو شروع کنید ولی مراقب ویروس تی باشید.
با شعله افکن ها ساختمانی رو آتش میزنن.
مگ: اونا دارن ساختمونای سالم رو آتش میزنن، چرا؟
الن: اونا یه چیزی درمورد به ویروس تی گفتن، اون دقیقا چیه..
مگ: وای کلانتر نگاه کن! چن نفر دارن از ساختمون میان بیرون، یک.. دو... سه.. چهار.. پنج نفر!
صدای پا میاد
مگ: (با ترس) اون... اون صورت.. گوشتش فاسد شده... پوستش داره کنده میشه!
الن: اون مرده چشم نداره!
حال شعله افکن ها برروی آن موجودات باز شده و آنها را از میان میبرند.
مگ: مردم دارن میسوزن!
اون "مردم" در حالی که بدنشان کاملا سوخته همچنان ناله میکنند.
مگ: این ظلمه. چرا؟
الن: نه، اونا آدم نیستن! اونا... اونا زامبین.
مگ: زامبی؟
الن: همونطور که شری گفت. دلیل از بین رفتن شهر راکون زامبی ها هستن نه آتشسوزی.
مگ: چطور ممکنه همچین چیزی شده باشه؟!
الن: سوار ماشین شو!
اونا سوار میشن. بالگردی میاد.
مگ: این همون هلیکوپتری هست که دیروز بهمون حمله کرد!
الن: یه آرمی روی بدنشه... آرم آمبرلاس!
اسلحه روی هلیکوپتر شروع به شلیک کردن میکنه.
الن: اوه!
مگ: وایـــــــــــــی!
صدای ترمز شنیده میشه. اسحله هنوز شلیک میکنه.
الن: گرفتم! باید همین کارو کنیم!
ماشین به طور مارپیچی پیش میره تا گلوله ها بهش نخورن. ناگاه به درخت بزرگی اصابت میکنه و آتش میگیره.
الن: مگ برو توی جنگل!
مگ: کلانتر!
الن: فقط برو! برات یکم زمان میخرم!
صدای شلیک پیستول میاد. مگ به سختی نفس میکشه.

5. دفتر فینچ
صدای زنگ تلفن
فینچ: سلام، فینچ هستم. بله، اون دختره که دفعه پیش درمورد بهش بهت گفتم چی شد؟ چی؟ پس قطعا این همون دختری هست که پدرش... میدونم اونطوری بوده، چقدر خوب شد که باهات تماس گرفتم. بله، در اولین فرصت اون دختر رو بهت تحویل میدم.. متوجهم، الان آماده میشم. امیدوارم شرکت محترم شما برنامه سرمایه گزاری در شهر مارو درنظر بگیرن، خیلی ممنون، بعدا میبینمتون.
تلفن رو قطع میکنه.
فینچ: حالا بهتر شد. وقتی اون دختر رو به کمپانی آمبرلا بدم اونا به استون وایل من میان و توش سرمایه گزاری میکنن. هاهاهاهاها...

6.دفتر کلانتر (شب)
باید میاد و پنجره هارو به هم میکوبه.
گای: شری باد داره خیلی شدید میشه، بیا اینجا و شیر داغ بخور.
شری: (با نگرانی) خیلی وقته رفتن، من نگران مگم
گای: اون چیزیش نمیشه، کلانتر الن باهاشه. مطمئن باش اون مرد قوی تر از چیزی ـه که نشون میده. نمیدونم چرا مردی مثل اون خودش رو توی شهری به این کوچیکی نگه داشته. اون باید افسر پلیس یه شهر بزرگ میشد.
باد شدیدتر میشه و پنجره ها محکمتر به هم کوبیده میشن.
شری: مگ.. کلانتر...

صدای راه رفتن مگ روی چمن.
مگ: گم شدم... من کجام...
سگای وحشی بانگ میزنن. مگ میلرزه. ناگاه صدای تکون خوردن بوته ای رو میشنوه.
مگ: کی اونجاس؟ کلانتر الن؟
صدای ترسناکی از توی تاریکی شنیده میشه.
مگ: (با ترس) کی اونجاس...؟ تو کی هستی...؟
صدای ناله ها بیشتر میشه، چیزی به مگ نزدیک میشه، و بالاخره اونا جلوی مگ ظاهر میشن.
مگ: صورتشون.. گوشت فاسد شده... زامبی ها! نــــــــــــــــه!
مگ میدوه و صدای ناله از همه طرف شنیده میشه.
مگ: اینوری نه! اینجا... اونجا، اونا همه جا هستن! نه! نزدیکتر نیاید، ازم دور شو! وایــــــــــی!
صدای فریاد مگ اونقدر بلنده که ناله زامبی ها در آن گم میشن




آلبوم درام بایوهازارد 2 – شری، فراری کوچک
بخش سوم- شری شیطون

2-جنگل،شب
بسیاری از زامبیها ناله میکنن،صدا رفته رفته نزدیکتر میشه...
مگ: نه...نیا...از من دور شو...
مگ به سنگی لگد میزنه و درحالی که عقب نشینی میکنه،میخواد اونو ازبالای صخره بندازه پایین
مگ: نه... اون یه صخره ی جانبیه،من هیچ جایی برای رفتن ندارم...
زامبیها دارن نزدیک و نزدیک تر میشن...
آه!!!!!!
همون لحظه یه گلوله از یه تفنگ خارج میشه و یه زامبی میوفته زمین...
شری(از فاصله ی دور): مــــــــــگ!!!!
گای: مــــــگ!!!
شری و گای دارن به سمت مگ میدون...
مگ:شری؟؟گای؟؟
با این حال،زامبیها هنوزم متوقف نمیشن!!!
مگ: آه!!!
گای: بگیر که اومد هیولا...
صدای تیر اندازی اسلحه...
گای: شری،مگ عجله کنین.
گای درحالی که خیلی تند میدوید،بازم با اسلحش تیر اندازی میکرد... صدای ناله ی زامبیها به تدریج ضعیف تر میشد،که در نهایت با زق زق کردن تموم شد.
سه تاشونم وایستادن و شرو کردن به نفس نفس زدن...
مگ: تو... تو جونمو نجات دادی.ممنونم گای.منکه اصلا فکر نمیکردم تو بدونی من اینجام.
گای:حرفشم نزن من فک میکنم تو باید از شری تشکر کنی،اون اصرار داشت که بیایم اینجا و دنبال تو بگردیم،چون مدت زیادی بود که تو اونجارو ترک کرده بودی.ما ماشین گشت کلانتر رو تو ورودی جنگل دیدیم و بعد تو رو پیدا کردیم.
مگ: ممنونم شری... ازت خیلی ممنونم.
شری:من... من فقط نمیخوام ببینم که مردم به خاطر من میمیرن،همش تقصیر منه.
مگ: تقصیر توئه؟تو داری چی میگی شری؟
شری: مـــگ!!! درحالی که زده زیر گریه و خودش رو در آغوش مگ انداخته)
ناگهان صدای قدم های یه نفر شنیده میشه که داره نزدیکتر و نزدیکتر میشه...
گای: کی اونجاست؟؟؟ کلانتره،کلانتر آلنه!!
آلن: خدارو شکر... خیلی خوشحالم که میبینم سالمی مگ.من صدای گلوله شنیدم،به همین خاطرم اومدم اینجا تا چک کنم.به هر قیمتی که شده ما باید سریعا به شهر برگردیم.گای ماشینت کو؟؟؟
گای: بیرون جنگل پارکش کردم.خیلی دور نیست.
آلن: خیلی خب.باید خیلی زود به شهرستان برسیم.باید برای پشتیبان گیری به ساختمان بخش کلانتری بریم.زامبیا همه جای جنگل هستن.حالا همگی به سمت "استون وایل"حرکت میکنیم
گای: بله قربان.دریافت شد.
3-دفتر کلانتر،شب
شهروندان بی قرارند و احساس نگرانی میکنند.
آلن: همتون آروم شین!به من گوش کنین.یه جنگل این دور و برا هست که توش پر زامبیه... من از همه میخوام که یه انتخابی کنن.:یا اسلحه هاتنو بردارین و بجنگین و یا این شهرو تسلیم کنین و فرار کنین.کدومو انتخاب میکنین؟؟؟
شهروند1: میخوای زادگاهمو ول کنم؟؟؟تو... شوخیت گرفته؟؟من که میخوام بجنگم.
شهروند2: داری چی میگی؟خودت میدونی که شهر راکون به وسیله ی اون موجودات خراب شد.ما نمیتونیم تو این جنگ پیروز شیم.فقط یه انتخاب داریم اونم فراره...
فینچ: کلانتر تو چی میخوای؟کارخونه های آمبرلا رو اینجا میسازن و شهر خیلی زود آباد میشه و شماها خودتو به خاطر همچین چیز احمقانه ای به وحشت میندازین؟
آلن: ولی درواقع این ویروس "تی" آمبرلاست که میتونه اونارو به زامبی تبدیل کنه...
فینچ:
درمورد اون موضوع فقط من از آمبرلا یه چیزایی شنیدم.به هرحال،تولید و توسعه ی ویروس:تی:مقصود کمپانی نبود.اون کار شخصی یکی از پژوهشگرانش بود..
آلن: به وسیله ی یکی از پژوهشگراش؟
فینچ: اون پژوهشگر الان مرده،تعداد افرادی که حقیقت رو میدونن خیلی کمه.آمبرلا گفته اگه اون دختره شری رو به اونا تسلیم کنیم بهمون کمک میکنن و ازمون درمقابل اون موجودات محافظت میکنن.
آلن: چی؟
شری: (درحالی که خبلی ترسیده):مـــگ...
فینچ: اسم اون پژوهشگرایی که اون ویروس وحشتناک رو خلق کردن،پدر و مادر تو "ویلیام بیرکین"و"آنت بیرکین" هستش.درسته شری؟
جمعیت: چــــــــــی؟کلانتر این حقیقت داره؟
4-بزرگراه،شب
صدای یه ماشین درحال حرکت،گای داره رانندگی میکنه...
گای: لعنتی... نمیتونم چیزی رو توی جاده ببینم.من از رانندگی در تاریکی متنفرم.()گای درحالی که به ساعتش نگاه میکنه):مث اینکه غیر ممکنه تا سه ساعت به دفتر استانداری برسیم.عالیه... این دیگه چیه؟؟؟
به طور ناگهانی ماشین می ایسته و در باز میشه......
صدای جیرجیر کردن و زق زق کردن،چندتا جغد سر و صدا راه انداختن...
گای: یه چیز سیاه بزرگ توی جادست...چیه؟....
صدای قدم ها و جیرجیر کردن هزاران موش...
گای: اونا فقط تعداد زیادی موشن که جاده رو مسدود کردن... چه اتفاقی داره میوفته؟؟؟؟......
ناگهان صدای شاخه درختی از پشتش میاد...
گای: کی اونجاست؟؟؟؟؟؟؟؟
اتاق کار کلانتر،شب
فینچ: البته تسلیم کردن دختر کوچیکی مثل شری به اونا یکم غیرقابل قبوله.به هرحال،شاید این دختر یه چیزایی درمورد اونی که همه چیز رو از پشت صحنه کنترل میکنن میدونه.خیلی خب شریٰتو گفتی که با یه دختری به اسم کلر از راکون سیتی فرار کردی،پس الان اون کجاست؟
شری چیزی نگفت...
فینچ:جوابمو بده.
شری درحالی که ترسیده: نه کلر کار اشتباهی نکرده.سبب همه ی اینا پدر و مادر منن.من خیلی متاسفم...(و بعد شروع به گریه کرد.)
فینچ: خب حالا همه چیز روشن شد!!!!. این دختر،بچه ی دو فرد پلیده.اون باید به آمبرلا تحویل داده بشه...
جمعیت: موافقیم... دورش کنین...
مردم به طرف شری حرکت میکنن...
شری: مگ من خیلی میترسم...
مگ درحالی که عصبانیه: صبر کنین... شماها میتونین بعد از اینکار اسم خودتون رو آدم بزارید؟!... احساس شرم نمیکنین؟
جمعیت دوباره آرام شدند...
مگ: یه بچه ی پلید؟؟والدین او کارهای وحشتناکی کردن،وشماهم به خاطر همین این دخترو سرزنش میکنین؟این دختر کوچولو همه چیزو در مورد اون کارای بدی که والدینش کردن میدونه... و اونم از این رنج میبره... حالا همتون عقب بایستین.ازش فاصله بگیرین...
فینچ: دخترخانم سخنرانی خوبی بود.ولی ملت،من فکر نمیکنم که یه بیگانه باید تو این موضوع دخالت کنه.اینجا "استون وایل"ست و این موضوع به خودمون مربوطه.
جماعت: بله.این موضوع به خودمون مربوط میشه.دختره رو بدین به ما...
یه لحظه بعد صدای شلیک گلوله...
آلن: همتون بس کنین!من دختره رو به هیشکی نمیدم.
جماعت: کلانتر چی میگی؟؟؟؟ توهم طرف اونایی؟
فینچ: حرف زدن دیگه بسه.دختره رو بگیرین
دوباره چندتا از ساکنان شهر به طرف شری دویدند...
آلن: بسه.همین حالا عقب بایستین...
کلانتر آلن اسلحه اش رو به طرف ممردم میگیره...
آلن: مگ،شری زود برین توی دفترم.
5-دفتر کلانتر آلن،شب
مگ،شری و آلن میرن توی اتاق...
در رو میبندن و صدای تق تق محکم در دوباره میاد...
جماعت: کلانتر،درو باز کن.شری رو بده به ما...
آلن: مگ یه لطفی بهم بکن.اون میز رو بزار جلوی در.شری توهم همه ی پنجره هارو ببند.
صدای حرکت میز و بسته شدن پنجره ها... بعد سرو صدای مردمی که داشتن درو میکوبیدن کمتر و کمتر میشه...
مگ: الان همه جا آرومه.فکر میکنین دست برداشتن؟
آلن: اصلا فکر نمیکنم دست برداشته باشن...
6-بزرگراه،شب
صدای غر غر یه جانور...
گای: یه سگ... شکمش پارست... ارگان هاش فاسد شدن... دنده هاش دیده میشن...
حالا صدای غرغر از طرفهای دیگه هم میاد...
گای: اوناهم اینجان... نه نیاین... نــــــــــــه...
بــنــگــ،بــنــگــ،بــنــگــ.بعد یکی از سگای زامبی به گای حمله میکنه و اونو گاز میگیره...
گای: آآآآآآآآآآآآآآآآآآه
صدای گای درهمه جای جنگل منعکس میشه...
7-دفتر کلانتر،شب
صدای حرکت عقربه ی ساعت و صدای ریختن قهوه در فنجان...
مگ:قهوه لطفا کلانتر (مکث) ممنون
آلن: شری چی؟
مگ: اون الان خوابیده.
کلانتر: خیلی خوبه.راستش مگ،تو منو غافلگیر کردی!
مگ: چرا؟
آلن: "احساس شرم.".من اصلا فکر نمیکردم که تو شجاعت داشته باشی این حرفارو درمقابل اون مردم دیوونه بزنی...
مگ: (خندان):خواهش میکنم کلانتر،خجالتم میدی.
آلن: نه... تو عالی هستی... خیلی خوبه
مگ: منو شری تقریبا مشابه همیم.
آلن: چرا؟
مگ: پدر من یه مشروب خوار بود.همیشه من و مادرم و کتک میزد... وقتی 10سالم بود،مادرم نتونست رفتار وحشیانشو تحمل کنه و ازش جدا شد.منو تو اون خونه تنها گذاشت... بعد از اون خشونت پدرم نسبت به من خیلی بیشتر شد.. اون عوض رفتن مامانمو از من درمی آورد...
آلن: مگ...
مگ: ولی پدرم سال بعد توی یه تصادف جونشو از دست داد...
آلن: پس اونا خونونده ی تو هستن...
مگ:حتی الانم از والدینم متنفرم.همیشه وقتی فکر میکردم که من خون یکسان با اونا دارم،احساس نگرانی میکردم که شاید منم وقتی بزرگ شدم،یه شخصی مثل اونا میشم.من واقعا از اون اتفاق نگران بودم...
آلن: مگ...
مگ: اما هرچی باشه اونا پدر و مادر منن.من واقعا میخوام برم نیو یورک و مادرمو ببینم... ولی...
آلن: دیگه بسه... از این بیشتر چیزی نگو...
8-خانه ی فینچ،بررسی
باد شروع به وزیدن میکنه... باصدای وحشتناک سگ های وحشی...
تلفن داره زنگ میزنه...
الو،شهردار فینچ هستم،بله من واقعا درمورد اون موضوع متاسفم.واقعیت اینه که کلانترنمیزاره اون دخترو بیارم.اون هنوز توی دستای ما نیست... چی؟دیگه نمیخواد شری رو بیاریم پیش شما؟ الو... الو...

از اون طرف یه نفر تلفن رو قطع میکنه.
فینچ: چه اتفاقی داره میوفته؟
صدای غریبه ای از بیرون میاد...
فینچ: اون دیگه چی بود؟
صدای قدم ها و بازشدن در اتاق...
فینچ: کی اونجاست؟
صدای ناله و قدم ها نزدیک تر میشه...
فینچ: چی... اینا دیگه چه زهرمارین؟به من نزدیک نشین... آآآآه.......
زامبیها بهش حمله میکنن و شروع میکنن بخورنش.صدای "کمک کنید" فینچ همه جارو برمیداره و آواز شب رو سوراخ میکنه...




آلبوم درام بایوهازارد 2 – شری، فراری کوچک
شری،زنده بمون!

2-دفتر کلانتر،صبح

پرنده ها دارن آواز میخونن...
آلن: (درحالی که بدنشو کش میده):مثل اینکه ما برای دیدن صبح در امان موندیم.مــگ...(با یه لبخند تلخ):اون روی کاناپه خوابیده؟عالیه،تعجب نکردم،اون خیلی خسته است...
صدای ماشینای روشن و کلاکسون از بیرون میاد...
مگ: کلانتر!!
آلن: صبح بخیر مگ.خوب خوابیدی؟تو همینجا بمون من یه نگاهی به بیرون بندازم.مردم،همشون دارن میرن.چی شده؟
آلن به طرف در میره و اونو باز میکنه.بعد صدای ماشینا بلندتر شنیده میشه...
آلن: چه اتفاقی داره میوفته؟چرا برای رفتن اینقدر عجله میکنین؟
همون لحظه،کلاغ های بیشماری روی شهر پرواز میکنن،غار غار میکنن...
آلن: این دیگه چه زهرماریه؟این همه کلاغ..اوووو.! اونا دارن به ماشینا حمله میکنن.
مرد اول: ازم دور شو...
ماشین از کنترل خارج میشه و صدمه میبینه و منفجر میشه...
آلن: لعنتی.اون دوتا ماشین داغون شدن...
صدای ناله و پاهای لغزان شنیده میشه...
آلن: اههه!!! زامبیها،خیلی زیادن...
ناگهان یه ماشین جلوی آلن می ایسته...
مرد دوم: کلانتر،ما باید از اینجا بریم.کار این شهر دیگه تمومه،دسته ی زامبیها دارن میان اینجا
مرده دیگه حرف نمیزنه و ماشین رو روشن میکنه و دور میشه...
آلن: مـــگ،شــــری...
زامبیا به طرف دفتر حرکت میکنن...
صدای ناله و صدای قدمهای اون زامبیها...
3-دفتر کلانتر،صبح
زامبیها به ناله کردن ادامه میدن و به در ضربه میزنند.
پنجره ها شکستن.
شری: آآآآآآآآآآآآه.
مگ: پنجره ها... اونا دارن میان تو...
آلن: حرومزاده...
زامبیا بیرون پنجره با یه شاتگان گلوله میزنن.
صدای شکستن در میاد...
مگ: کلانتر،جلوی در!
آلن: بگیر که اومد...
شاتگان به تیراندازی ادامه میده...
آلن: بی فایدست!گلوله ها نمیتونن جلوی همشونو بگیرن!خیلی خوب،ما باید بریم بالای پشت بوم و بعد هرچه سریعتر به طرف ماشین بدوییم.!مگ،خیلی زود با میز جلوی پنجره رو بگیر!
4-پشت بام دفتر کلانتر
آلن،مگ و شری دارن سعی میکنن برن بالای پشت بوم.
آلن: شری بیا اینجا.دستمو بگیر!
صدای وزش باد.و صدای ناله ی زامبیها در پایین آنهابلندتر میشه.
شری: نگاه کنین!زامبیها شهرو فتح کردن.اونا همه جا هستن!
آلن: این...شبیه یه جهنم واقعیه.. ما دیگه نمیتونیم از پشت بوم پایین بریم وگرنه ما قبل از اینکه به ماشین برسیم،بهمون حمله میکنن.
مگ: ما باید چیکار کنیم؟
آلن: ما میتونیم از روی پشت بوم خونه ها بریم،تو کارخونه ی چوبسازی فینچ یه کامیون قدیمی هست،ما میتونیم به وسیله ی اون از اینجا فرار کنیم.
همون لحظه چندتا هلیکوپتر اومدند...
مگ: اون چیه؟!
آلن: هلیکوپترهای نیروی هوایی.اونا اومدن تا بهمون کمک کنن... هـــــــــی ما اینجاییم!!!!!
مگ: کمـــــــــــــــــــک!!! اینجـــــا!!!!
یه لحظه بعد،هلیکوپترها بمبهای آتشزارو روی شهر ریختند.
بمبها روی زمین منفجر میشن و تموم شهر شروع به سوختن میکنه...
آلن: اونا بمبهای آتشزا رو روی شهر ریختن،چرا این کارو کردن؟؟؟!!!
صدای ناله ی زامبیها که دارن توی آتیش جهنم میسوزن.
آلن: اونا قصد دارن این شهر رو نابود کنن؟
مگ: کلانتر، آتش داره میاد!
آلن: مـــــــــــگ،بدو! بپر پائین.
سه تاشونم میپرن روی زمین...
تموم شهر داره میسوزه و منفجر میشه.
آلن: چرا...شهر ما؟؟؟؟؟؟ "آستون وایل" از بین رفت.
همون لحظه چندتا هلیکوپتر دیگه میان.
مگ: نگاه کنین! اونا کارگرای پیشگیری از بیماریهای واگیردار هستن.اونا دارن با طناب پایین میان،مثل همونایی هستن که توی راکون سیتی دیدیم!!!
شری: مگ...
آلن: اونا تپانچه دارن، قصد دارن چیکار کنن؟
صداهای دیگه ای هم وجود داره.
مرد سوم: کمک! به ما کمک کنید.
زن اول: لطفا کمک کنید.
همون لحظه،کارگرا با اسلحه هاشون تیراندازی میکنند...
مرد سوم: آآآآآآآآآآه
زن اول: آآآآه
آلن: اونا دارن بازمانده هارو میکشن.نیروها نمیخوان موضوع عمومی بشه؟!
شری: مگ اونا مارو هم میکشن؟!
آلن: من اجازه نمیدم که این اتفاق بیوفته.زود باشین بریم کارخونه..

5-کارگاه چوبسازی،بیرون
مگ:کارخونه اینه.اون دروازه ی بزرگ قفله.نمیتونیم بریم تو...
آلن: از روی نرده میریم..زود باشین.بایستین روی شونه هام.
مگ و شری از اون دیوار بالا رفتن و داخل شدن.
آلن: شماها خوبین؟
زامبی ها دارن نزدیک میشن.
شری: زامبیها دارن میان کلانتر.عجله کن.
آلن: اول تو برو مگ.کامیون توی گاراژه!
مگ: کلانتر!!
دخترا دوتاشونم دارن میدون.

کارخانه ی چوبسازی،گاراژ

صدای قدمهای مگ و شری...
مگ: اینجاست،پیداش کردیم.
دوتاشونم فورا سوار کامیون میشن.
مگ: عالیه،سویچ روشه.خوش شانسیم.بیا کلانتر عجله کن...
همون لحظه تعداد زیادی کامیونهای نظامی به اونجا میان و نگه میدارن.
مگ: کامیون های نظامی خیلی زیادن.سربازها دارن از کامیون پیاده میشن،اونا دقیقا میخوان چیکار کنن؟
صدای پریدن سربازها از کامیونها... یکی پس از دیگری...
صدای عجیب نفس نفس زدن بیشتر میشه...
مگ: اونایی که ماسک زدن،کین؟مثل اینکه ماسک ضدگازه!!
شری: من قبلا هم اونا رو توی شهر راکون دیدم.آمبرلاست.حتما دارن دنبال ما میگردن.
مگ: دارن میان!! بروپایین،زیر صندلی!!
صداهای عجیب نفس نفس زدن... ماسک زنها دارن نزدیکتر میشن...
شری: مگ!!
مگ: لعنتی...
پس از مدتی،صدای نفس نفس زدن ماسک زنها قطع میشه...
مگ: مثل اینکه رفتن... حالا در امانیم.
ناگهان در کامیون باز شد،و ماسک زن حالا داره جلوی دوتا دوخترها نفس نفس میزنه...
شری: آآآآآآآآآه،مگ کمکم کن!!!
صدای نفس نفس زدن...
مگ: داری چیکار میکنی؟بزار اون بره،ولش کن بزار بره!!!!
بـنگ،مرد ماسک زن گلوله میخوره!
آلن: مگ،شری شماها خوبین؟!
صدای پاهای آلن...
مگ: کلانتر!
آلن: اونا به خاطر شری اینجان؟؟؟ ظاهرا اونا دیگه به فینچ احتیاج ندارن!!
ماسک زن های بیشتری دارن میان،اونا دارن تیراندازی میکنن...
مگ: آآآآه!!!
آلن: سوار کامیون شین!
بعد از یه لحظه صدای فلزی ای شنیده میشه...
آلن: نارنجـــــــــــــــــــــــــــک!!!
انفجار...
مگ و شری: آآآآآآآآآه!!
مگ: شما دوتا خوبین؟!لعنتی،کامیون خراب شده،باید بدویم...
سه تاشونم به دور از کامیون میدون!

7-شهر
صدای پاهای اومدن این سه تا...
صدای ناله ی هزاران زامبی...
مگ: زامبیهای زیادی هستن...
آلن: لعنتی!ما محاصره شدیم،باید بریم به  حیاط نگهداری چوب ها،اونجا حوضچه های چوبی هستن و میتونم از اونجا به رودخونه برسیم!

8-حیاط نگهداری چوب

صدای شرشر آب.صدای قدم ها...
آلن: اونجا! زودباشین.
صدای حرکت صفحات چوبی...
شری: اکثر الوارها روی حوضچه ها شناورن!
آلن: اونا از رودخونه میان و اینجا جمع میشن.
مگ: کلانتر نگاه کن! اگه ما از الوارها به عنوان قایق استفاده کنیم،اونوقت سه تامونم میتونیم روش سوارشیم!
آلن: نه!من اینجا میمونم!
مگ: چـــــــی؟چرا!؟
آلن: به مچ دستم نگاه کن! افرادی که زامبی ها اونارو گاز میگیرن،به زودی اوناهم به یکی از زامبیها تبدیل میشن.اینطور نیست شری؟
مگ: نه! راس میگه شری؟
شری: کلانتر...
آلن: نگران من نباشین! مهم نیس چه اتفاقی میخواد بیفته.من تا آخر عمرم میجنگم.شما باید همین الان از اینجا برین.
شری: نه!نـــــــــه...
مگ: نه! کلانتر خواهش میکنم توهم با ما بیا!
آلن: مگ...شری... این دفعه...این دفعه نمیخوام یه بازنده باشم.
مگ: هان؟!
آلن: 7سال پیش توی نیویورک من پلیس بودم... یه شب ما دستور گرفتیم که چندتا گانگسترو دستگیر کنیم.ما داشتیم یکی از اونارو دنبال میکردیم،ولی من درنهایت اونو کشتم...
مگ: کلانتر...
آلن: همون لحظه خواستم اشتباهمو به مافوقم اعتراف کنم ولی همکارام یه چیز دیگه میگفتن.اینکه وقتی ما رسیدیم اونجا،اون پسر مرده بود.و بعد اینو توی گزارش نامه نوشتن و تحویل دادن...
آلن: من در این مورد چیزی نگفتم،من فقط قبولش کردم.. خواستم واقعیتو به اونا بگم ولی اگه این کارو میکردم،به افسرای همکارم و به این سازمان"پلیس" خیانت کرده بودم.من شجاعت انجام این کارو نداشتم،خیلی میترسیدم...
صدای سوختن شهر از دور به گوش میرسه...
آلن: از اون به بعد،من به شدت احساس گناه میکردم.به همین خاطرهم به این شهر کوچیک اومدم.
زامبیها دارن نزدیک میشن.
صدای هلیکوپترها...
آلن: من هرگز دولت و آمبرلا رو به خاطر انجام دادن چنین کارای بی رحمانه ای نمیبخشم.
مگ: کلانتر...
آلن: شهر ما از بین رفت و مردم بیگناه هلاک شدن.حتی یه دختر کوچولو هربار تعقیب میشد.همه ی این کارا فقط به خاطر اینه که اشتباهای خودشونو از مردم بپوشونن.من با اونا میجنگم...تا زمانی که تو این دنیا زندگی میکنم...
زامبی ها دارن نزدیکتر میشن.
سروصدای هلیکوپترها...
آلن: برین! ازعوض من از شری محافظت کن.فقط برین...
دوتاشونم پریدن توی آب و یه تیکه چوب گیرآوردن...
شری: آآآآآه!
مگ: مقاومت کن شری!
چوبهای شناور شروع به حرکت میکنن...
ناله ی زامبی ها،سروصدای هلیکوپترها،نفس نفس زدن ماسک زن ها...
آلن: با خوشی و خرمی زندگی کنین...مگ،شری...خیلی خب،بیاین بینم هیولاهای آمبرلا.
صدای تیراندازی...
مسلسل های زیر هلیکوپترها شروع به تیراندازی میکنن...
آلن: آآآآآآآآآه!
صدای به زمین افتادن...
آلن: لعنتی!الان وقتش نیست،نمیتونم الان بمیرم... بیاین حرومزاده ها... بهتون یکمی بنزین به عنوان هدیه میدم... د بیاین د
ریختن بنزین...
صدای نفس نفس زدن...
آلن: آره،خودشه.هیولاهای لعنتی،برای این آماده این؟
صدای جرقه زدن فندک...
آلن: با اون هیولاهایی که خودت خلق کردی برو جهنم...
بنزین ها دارن میسوزن... انفجــــــــــار...
آلن: مگ!شری! آآآآآآآآآآآآه!
فریاد زامبیها و اعضای نیروهای ویژه ای که دارن میسوزن،توی آسمون منعکس میشه.

9-رودخانه

مگ: آه!!! اونجا یه شعله ی بزرگ الو کرده.اون حوضچه ی چوبیه.!
شری: کلانتر آلن مرده؟(شری میزنه زیر گریه)
مگ: گریه نکن شری،کلانتر به خاطر ما تا آخرش با اونا جنگید.ما باید زنده بمونیم!
شری: مگ...
مگ: قوی باش شری!به خاطر کلانتر آلن و همه ی اون مردمی که سعی کردن ازت محافظت کنن،هیچوقت امیدتو از دست نده!!
شری: مگ...
مگ: زنده بمون شری،با قدرت زنده بمون و زندگی کن!
شری: مگ...مگ!
درحین گریه،شری خودشو به آغوش مگ میندازه.
مگ: بیا بریم کانادا،میتونیم بریم به خونه ی عموم.بعد از اینکه اونجا مستقر شدیم،میتونیم بریم پیش اون دختره"کلر".بهت قول میدم که اونو پیداش میکنیم.
شری: آره!!
در مدت کوتاهی،کل منطقه آروم میشه،ولی سکوت با شرشر آب شکسته میشه